Under The Moon🌙(Chapter28: Tankhun's Wolf)
Ray
Porchay POV:
🌜 وسط خیابون 🌜
"نههههه، نه... تو واقعی نیستی..."
ماکائو با هر دو دستش چشماشو گرفته بود و وسط خیابون مچاله شده بود.
پورشه با اخم جلو رفت، نشست روبهروش.
"حالت خوبه؟"
"تو... تو..." پسر با لکنت حرف میزد.
با ترس به شه نگاه کرد و چشمهاش برق سبز میزد.
پورشه انگشتش رو گذاشت روی دست ماکائو و اون تقریباً از حال رفت.
"اویی، کائو..."
وگاس با یه کیسه پلاستیکی از اونطرف نزدیک شد، ظاهراً با هم رفته بودن یکم غذا بخرن.
تا چشمش به برادرش افتاد، ماکائو پرید بغلش.
"یو."
«تو.» وگاس ابروشو بالا انداخت و دست به سینه وایساد.
پورشه خودشو کشوقوسی داد، خمیازه کشید و وانمود کرد داره گردنشو ماساژ میده.
موقعیت مسخرهای بود… تقریباً یه زمانی میخواست وگاسو بکشه... البته حقش بود.
"اومدم عذرخواهی کنم..."
"گرگت یکی از دکترا رو به قتل رسوند." وگاس با صدای گرفته و خشمگین غرید.
ماکائو یه جیغ خفه کشید و مثل حیون ترسیده عقب رفت.
وگاس لبشو گاز گرفت و سعی کرد برادرش رو آروم کنه که داشت دوباره پنیک میکرد.
"من خطرناک نیستم... متاسفم." پورشه آروم گفت، سعی کرد صادق بهنظر بیاد.
وگاس شروع کرد به شمردن تا ماکائو دوباره نفسش عادی بشه.
۱...۲...۳...۴...۵...۶...۷...۸...۹...۱۰...
پسر آلفا آروم شد. وگاس یه بطری آب بهش داد و بعد با خشم به پورشه زل زد.
"ادعا میکنی خطرناک نیستی، ولی یه هیولایی که نمیتونه خودشو کنترل کنه. میتونستی ماکائو رو بکشی."
پورشه اخماش رفت تو هم.
میدونست با بقیه فرق داره؛ برای بقیه بیرون آوردن گرگشون تقریباً غیرممکن بود.
اونا فقط حضورش رو تو سینه شون حس میکردن، صدای ذهنیشو میشنیدن.
ولی پورشه واقعاً میتونست تغییر شکل بده — و همین باعث میشد از بقیه قویتر باشه.
"دارم یاد میگیرم کنترلش کنم..." زیر لب گفت. "ببین، هنوز نکشتمت، با اینکه الان حسابی رو اعصابمی."
وگاس با خشم فوتی کرد و یه قدم جلو اومد، ولی ماکائو سریع گرفتش.
هنوز یهکم میلرزید، ولی سعی کرد به شه نگاه کنه:
"هیا، نـ... نگران نـ... نباش... هیـا، هـمه چی خوبه... فکـ... کنم."
وگاس جوش آورده بود، اما نمیخواست برادرش دوباره یه حمله پنیک دیگه رو تجربه کنه.
چند لحظه ساکت موند تا ماکائو نفسش بیاد سر جاش...
تا بالاخره ماکائو آروم شد و با نگرانی اطراف رو نگاه کرد:
"تنها توی شهر میچرخیدی؟"
"من همیشه تنها میرم." پورشه گفت.
"تو یه اُمگایی، یه آلفا خیلی راحت میتونه توی یه گوشهی خیابون بهت تجاوز کنه." وگاس با خشمی پنهون گفت.
"میتونن امتحان کنن." پورشه با یه لبخند گنده جواب داد.
نگاهش افتاد به گردن وگاس... همونجایی که اون شب توی کازینو گرگش گازش گرفته بود.
ماکائو دوباره مضطرب شد، پس زود گفت برن، و پورشه هم دنبالشون راه افتاد.
---
🌜 ویلای خانوادهی فرعی، اتاق ماکائو 🌜
"من از طرف خانوادهی اصلی تنبیه شدم." ماکائو در حالی که تو تخت نشسته بود، آه کشید.
پورشه روی یه صندلی راحتی بزرگ روبهروی لپتاپش نشست، دستاشو بغل کرد و سرشو کج کرد:
"چجوری؟"
"تانکون."
پورشه اخماش رو در هم کشید. تانکون شاید دیوونه بود، ولی از سه تا برادر، مهربونترینشون حساب میشد.
ماکائو پتو رو دور خودش پیچید و یه نفس سنگین کشید:
"اون برام از روز تصادفش گفت... تا وقتی که زد زیر گریه و پیپیت خوابوندش... دو روز تب کرد و منم همهی اندرونمو بالا آوردم. واقعاً چندش بود..."
پورشه لبشو گاز گرفت، با انگشتاش بازی کرد، مضطرب و کنجکاو بود.
چرا همه از یه عمل ساده تا این حد میترسیدن؟
"میگفت گرگش رو ازش گرفتن. البته در واقع یه عضو از بدنش، ولی از اون موقع دیگه گرگش رو حس نکرده..."
"از اونم بدتره." ماکائو زیر لب گفت، چشماشو بست. "اون موقع بچه بود... شاید هشت ساله. زیادی مهربون، زیادی ساده. اون عوضی هارو بدون حتی پرسیدن سوالی دنبال کرد. گرگش سعی داشت هشدارش بده، ولی تانکون فکر میکرد باید به بزرگترا اعتماد کرد. نمیفهمید..."
پورشه سعی کرد تصور کنه تانکونِ بچه رو... لرز از تنش گذشت.
بچهها بیگناه ان.
گرگش توی سینهاش زوزه کشید و شه با کف دستش روی قلبش فشار داد.
"میفهمی... اونا این کارو باهاش کردن... وقتی به هوش بوده."
"چی؟؟؟"
"بله، بیدار بوده! یه آزمایش بوده، میخواستن واکنش پسر عموم رو ببینن... اون فقط یه بچه بوده و شکمشو با چاقوی جراحی باز کردن! خودش همهچی رو تعریف کرد... من... اوه..."
ماکائو رنگش پرید، حالت تهوع گرفت و پورشه سریع سطل زباله رو آورد جلوش.
حالا تازه میفهمید... برداشت عضو یعنی چی. چیز خوبی نبود.
مردم ازش رنج میکشیدن.
و اون خودش داوطلب شده بود همچین کاری کنه.
احساس شرم تمام وجودش رو گرفت. دست گذاشت روی پشت ماکائو و آه کشید.
"خیلی درد بوده برای یه بچه... آدما واقعاً بیرحمن... متاسفم. منم تا حالا بهش فکر نکرده بودم. فقط میخواستم برادرم بهم افتخار کنه."
"تقصیر تو نیست، کائو."
ماکائو یهکم آروم گرفت. مدت طولانی ساکت موند تا اینکه یکی در زد.
"پاپی؟"
پورشه چپچپ به وگاس نگاه کرد ولی اون جدی بود:
"با آلفاهای دیگه میپری؟"
"چـ... چی؟ نه... تا جایی که میدونم نه."
چهرهی وگاس تاریک شد، رفت سمت پنجرهی ماکائو و خم شد بیرون.
"پس اون بویی که دنبالت میاد چیه؟"
پورشه اخم کرد، بلند شد و حس کرد گرگش توی سینهش با خشم میغرّه.
آره... میدونست. چند روزی بود که یکی دنبالش بود.
"هیا؟ چی شده؟" ماکائو پرسید.
"یه آلفای زنه... به سختی میتونم فروموناشو حس کنم، ولی اینجاست..."
"لعنتی."
پورشه باید فرار میکرد.
🌜🌜🌜
To be continued...