Under The Moon🌙(Chapter27: Blue Wolf)
Ray
Kimhan POV:
🌙 شهربازی، آخرای روز 🌙
"میخوام تو چرخ وفلک با پورش حال کنم…" کین زیر لب گفت و کیف پولشو داد به کیم، بعدم چشمکی زد. "برید یه چرخی کنار رودخونه بزنید یا هر جای دیگه…"
کیم سریع چشماشو چرخوند، ولی دید برادرش رفت سمت پورش، بازوشو محتاطانه دور کمرش حلقه کرد.
هر دوتاشون آلفا بودن، قوی و تا خرخره عاشق… یه جورایی جفتی که انگار از جهنم دراومده بودن.
پورشه اخمو شد، ولی بعدش آه کشید و رفت طرف کیم.
"رفتن باهم سوار شن…"
"میدونم. چیزی هست بخوای ببینی؟ من مشکلی ندارم باهات بمونم."
کیم دید پورشه یه نگاه به پارک انداخت، بعد خمیازه کشید؛ خسته بود.
ولی باز با دست یه مسیر زیبا رو نشون داد: "پرواز پروانهها".
"میتونیم بریم اونجا…؟"
"آره." کیم خودشو کشوند نزدیکش، طوری که آرنجاشون تقریباً بهم میخورد. "پروانه دوست داری؟"
"هیچوقت حتی یکیشونو زنده ندیدم."
"آها."
کیم لپشو گاز گرفت و درو برای شه باز کرد.
"واو…"
پروانههای آبی رنگ پرواز کردن تو گلخونهی بزرگ.
اونوقت پسر جوان کیم رو غافلگیر کرد: برای اولین بار صدای خندهشو شنید:
"هی پیکیم… نگاه کن!"
یه پروانه روی بینیش نشسته بود و پورشه میخندید.
نه از خستگی، نه از روی تمسخر… یه خندهی واقعی، نرم و گرم.
لعنتی، بدون هیچ تلاشی هم خیلی بامزه بود. اگه خودش میدونست چه قدرتی پشت اون چشمای خاکستری قشنگشه… کیم نابود میشد.
"…شادی خیلی بهت میاد." کیم زیر لب گفت و چشمهاش پسر جوون رو بلعیدن.
"چی؟ چی گفتی؟"
"هیچی… بیا یه کم دیگه راه بریم، اونجا یه نیمکته."
پورشه دوید سمت نیمکت، سرشو رو به سقف گرفت و پروانهها رو تحسین میکرد.
زیبا بودن… پروانهها… و پورشه.
همهچی کامل بود، مثل گرونترین تابلوی دنیا.
"آخ… خیلی خستهکنندهتر از چیزیه که فکر میکردم." شه گفت و نشست.
کیم با شیطنت لبخند زد:
"حتماً الان میخوای یه چیزی مثل << تو زون روزای خستهکنندهتری هم داشتم >> بگی..."
پورشه اخم کرد، دستشو گذاشت روی نرده، هنوز پروانهها رو نگاه میکرد:
"نه… اینجا بهتره."
"اوه."
امروز پورشه گفته بود << بد نیست >> و حالا << بهتره >>… این تقریباً یه برد واسه کیم به حساب میومد.
پسرش کمکم بیشتر حرف میزد.
انگار بالاخره داشت پورشهی واقعی رو میدید، نه اون زرهای که وقتی تو زون زندگی میکرد برای خودش ساخته بود.
"از رنگشون خوشت میاد؟"
"هوم."
کیم نشست کنارش و به پیرهن آبی خودش اشاره کرد:
"پس از پیرهن منم خوشت میاد؟"
"این یه پیرهَنه." پورشه بدون توجه به کیم جواب داد.
کیم لبخند کجی زد، خم شد سمت گوشش و پچپچ کرد:
"چشماتو ببند."
"چرا؟"
"تکون نخور."
"چرا نباید تکون بخورم؟"
"کاری که میگم انجام بده… خواهش میکنم."
پورشه لپاشو باد کرد و با بیمیلی چشم بست.
یه نفس رو لباش حس کرد و سریع چشم باز کرد.
لعنتی، روباه مکار.
"تو یه حقه بازی!"
"ببخشید هههه…"
"اصلاً پشیمون به نظر نمیرسی! اون <<هههه>> رو هم نرو!"
کیم بیشتر خندید و پورشه حس خیانت کرد.
ولی یهو… یه چیزی عجیب بود.
پورشه اخم کرد، حس کرد… انگار کسی داره نگاهش میکنه. فقط یه لحظه طول کشید.
میخواست چشم ببنده و گوش بده، ولی صدای پروانهها نمیذاشت.
"میخوای بریم خونه؟ داره تاریک میشه…"
"هوم… هیا و برادرت کار کثیفشونو تو چرخوفلک تموم کردن؟"
چشمای کیم گرد شد از تعجب، ولی پورشه احمق نبود…
حتی بخار روی شیشهی یکی از کابینها رو هم دیده بود.
کیم سر تکون داد و برگشتن.
"خدافظ پروانهها…" پورشه زیر لب گفت.
*****
Porchay POV:
اگه یه چیزی اینجا بهتر بود، رنگا بودن. پورشه باید اعتراف میکرد که عاشق آبیه… آبی پروانهها… همون آبیای که فرومونای کیمهان تیراپانیاکول داشتن.
"مشکلی نداری… تازگیا؟" کیم آروم پرسید، داشت همراهیش میکرد تا بره اتاقش.
پورشه پوزخند زد و دستاشو روی سینهاش جمع کرد.
"اگه منتظری هیتم بیاد که باهام بخوابی… خب بهتره همین الان بیای تو اتاقم."
"پورشه."
کیم عصبانی شد، چشماشو چرخوند. پورشه فهمید آلفا از لحن بیادبش خوشش نمیاد، پس ریز خندید.
خندهدار بود. میخواستن رامش کنن؟ نه، همیشه یه بد بوی میموند.
"هیا کمکم میکنه. خوابیدن با برادرت از آلفا بودنش کم نمیکنه." شه گفت و ناخناشو نگاه کرد.
"ولی… چرا فقط قرصارو نمیخوری؟"
پورشه قیافه گرفت، شونه بالا انداخت.
بعد جدی به زمین نگاه کرد ولی کیم جواب میخواست:
"…دردناکه…"
"چی گفتی؟"
"نمیخوام تو…"
"هوم؟"
"نمیخوام به خاطر ساختن اون قرصای مسخره به خودت آسیب بزنی."
پورشه کلافه شد، سریع برگشت تو اتاقش، درو قفل کرد و رفت تو تخت.
صورتش داغ شده بود از خجالت.
چِ.
آلفای لعنتی.
ممکن بود خوشتیپ باشه، ولی زیبایی به چه درد میخوره وقتی احمق باشی؟!
🌕{چند روز بعد }🌕
باشه، این صحنه رو برات مفصلتر و پرجزئیاتتر نوشتم تا هم حس تعلیق و ترس پررنگتر باشه، هم حضور شخصیتها واضحتر بشه:
---
پورشه توی شهر گم شده بود. دنبال یه چیز میگشت:
یه خونهی زرد با پنجرههایی که کرکرههای سبز داشتن.کم کم داشت صبرشو از دست میداد.
"آخخ… حافظهی لعنتی."
گرگش چطور میتونست حتی کوچکترین جزئیات مربوط به کیم رو با وضوح وحشتناک به خاطر بیاره… ولی چیزای مهم رو نه؟
خیابون باریکتری رو انتخاب کرد، تاریکتر از بقیه.
ناگهان حس ناخوشایندی بهش دست داد و گرگش غرّید.
یه چیزی دوباره درست نبود.
این همون حسی بود که توی گلخونه، وقتی پروانهها رو نگاه میکرد، بهش دست داده بود…
سرشو بلند کرد، هوای اطرافو بو کشید… اما باد درست خلاف جهت میوزید.
"وات د فاک…؟"
صدای سقوط قوطی فلزی رو شنید و برای یه لحظه، مطمئن بود که دو نقطهی قرمز توی سایهها برق زد.
اما بعدش...هیچی.
از اون کوچه تاریک فرار کرد... پسر جوونی رو پیدا کرد که دنبالش میگشت.
"اِی، ماکائو!"
"آآآآآآآآآآه"
To be Continued...