Under The Moon🌙(Chapter26: Turning into a Puppy)
RayPorchay POV:
🌜 داخل جت شخصی، در راه شهربازی 🌜
پورشه خم شد جلو که منظرهی میدان اصلی رو ببینه.
اینجا زمین تا آسمون با «زون» فرق داشت.
ساختمونای رنگی، کلی آدم تو خیابونا… اون دور، کنار یه دریاچه یه چرخوفلک غولپیکر دیده میشد. همهچی خیرهکننده بود.
"وااو…" پورشه با شگفتی گفت.
"نفسگیره…" پورش هم سر تکون داد.
کین کنار دستشون نفس عمیقی کشید و با غرور به شهر اشاره کرد:
"اینا فقط یه محله کوچیکه… یه روز میبرمت یه جزیرهی بهشتی پورش! میبینی چه قدر قشنگه! یکی دو تا دارم… ولی جزیرههای تانکون نزدیکترن."
پورش بهش چشمک زد و کین حسابی باد به غبغب انداخت.
فقط پورشه بود که ابرو بالا انداخت، برگشت پشت سرش رو نگاه کرد و سرشو کج کرد:
"خب… پس آنون کجاست؟ چرا شما دوتا اینجایین؟"
"هوممم… کیم میخواست بیاد." کین با دستاش رو کمرش و یه لبخند گنده گفت.
کیم نگاه تندی بهش انداخت و بعد با یه آه بلند اومد سمت پورشه.
لباساش ساده و تمیز و روشن بودن، استایلش با استایل شه خیلی مچ بود.
"امروز روز تفریحه، نه؟ بذار ما هم بهتون ملحق شیم."
پورشه شونه بالا انداخت. خواست بره سمت برادرش ولی پورش غرق لاسزدن با کین بود.
اَه. حالبههمزن.
"پوفف… باید برن تو یه اتاق خصوصی…"
"زیاد وقت واسه خودشون ندارن…" کیم زمزمه کرد و بعد نرم گفت: "پورش خیلی از دعواتون ضربه خورد… افسرده شده بود و کین هم سخت باهاش کنار میومد. پورش خیلی هواتو داره… تو خیلی باارزشی."
پورشه کمکم داشت میفهمید چقدر برای بقیه مهمه… و اینکه چه قدر بهشون آسیب زده بود.
رنگ خاکستری چشمش یه لحظه تیره شد و رد نارنجی کمرنگی توش جرقه زد.
"خیلی بد میشه اگه همین الان گرگت کنترلو بگیره." کیم دخالت کرد. "فکر نکنم حیوانات خونگی اجازه داشته باش وارد شهربازی بشن."
پورشه اخم کرد. چه حرف ریاکارانهای برای جامعهای که دی ان ای شون با گرگ قاطی شده بود.
به هر حال به کیم چشم غره رفت:
"چرا اینو میگی…؟ مشکلی هست؟"
"چشمات."
یه لحظه، کیم و پورشه طولانی تو نگاه هم خیره موندن.
پورشه دوباره سرشو کج کرد و اون سایهی نارنجی محو شد.
"وقتی احساساتو کنترل میکنی خاکستریان… ولی وقتی دیگه نمیتونی مدیریت کنی، نارنجی میشن و گرگت کنترلو به دست میگیره."
پورشه نمیدونست.
در واقع خودش رو بهندرت نگاه میکرد. از انعکاس متنفر بود… از خودش هم همینطور.
تو زون هیچکس به زیبایی نگاه نمیکرد. همه فقط جون میکندن که زنده بمونن.
"لابد خیلی زشته…" زیر لب غر زد شه.
کیم دستشو با خجالت از بین موهای بلندش رد کرد و بعد عینک آفتابی مشکیشو زد:
"من اینطور فکر نمیکنم… یه رنگ گرمه."
پورشه نگاهشو انداخت پایین.
اگه همیشه کسی رو تحسین میکرد، اون پورش بود: بدن ورزیده، جذابیت طبیعی.
پورش خوشتیپ بود. ولی زیبایی… شاید کسی مثل کی… ولش کن.
"آقایون. رسیدیم. جلوی گلکسی پارک فرود اومدیم."
کین گروه کوچیک رو از مسیر مخصوص مشتریای ویژه هدایت کرد.
عده محدود و کمی توی پارک بودن و این برای دو برادر عجیب بود.
"عجیبه، نه؟" پورشه دست پورش رو گرفت.
"اینجا انقدر گرونه؟" پورش جلو رفت. "کین عجب پولداره عوضی لعنتی… عاشقشم. هه هه…"
شه متوجه ذوق پورش شد: همهجا رو نگاه میکرد، لبخند میزد، شاد بود.
هی مدام صداش میزد که چیزای جدید یا قشنگو بهش نشون بده.
---
Kimhan POV:
🌜 یه ساعت بعد 🌜
کیم پول بستنی رو حساب کرد و پیش کین اومد که پشت یه میز گرد قشنگ نشسته بود.
"اونا دوست داشتنی ان…"
کیم قیافه گرفت وقتی داداش بزرگشو اینقدر عاشق دید… ولی نگاهش رفت سمت صحنهی جلو.
پورش هی پورشه رو مجبور میکرد کلی عکس جلوی یه فوارهی فیلشکل بگیره.
هر دوتاشون شاد و سرحال بودن.
"از بچه ها بدترن…" کیم با لبخند گفت.
"دارن خوب میشن. نمیبینی؟ شاید هنوز زیادی جوونی که بفهمی…" کین پوزخند زد، ولی صورتش پر از مهربونی بود. "بالاخره حق دارن یه ذره شادی رو تجربه کنن. دیدن این صحنه یه نعمته. من افتخار میکنم که پورشم رو اینقدر خوشحال میبینم."
کیم چیزی نگفت.
ولی گرگش با شادی پارس کرد: موافق بود.
واقعاً مثل دیدن دو تا تولهسگ بودن که باهم بازی میکنن.
حالا دو برادر کیتیساواسد جوون و سالم بهنظر میرسیدن، نه اون دو موجود نیمهجون که کیم اول بار دیده بود.
"آخخ، گرسنمه، بریم یه چیزی بخوریم…"
پورش دوید سمتشون، یکی از بستنیهای وانیلی رو قاپید و شه رو صدا زد.
اون یکی نیومد، با کنجکاوی خم شده بود روی آب فواره.
"داره چی کار میکنه؟" کیم با کنجکاوی آشکار پرسید.
"اگه انقدر کنجکاوی، خودت برو ببین." پورش گفت و از لیوان کین یه قلپ خورد.
"هی!" کین اعتراض کرد.
کیم چرخوند چشمهاشو، از صندلی بلند شد و رفت تا به پاپی جوون بپیونده.
"پورشه؟ بستنیت آب میشه…"
شه یه لحظه از جا پرید، بعد دوباره خم شد سمت آب:
"اوه تویی؟ ببین…" پورشه با لبخند نرمش اشاره کرد. «ماهیه! خیلی خوشگلتر از اونایی که داداشت داره هه هه…"
"ماهی دوست داری؟" کیم با تعجب پرسید.
"هوم… رنگیان… فکر کنم… چیز بدی نیست." پورشه با اخم اعتراف کرد، هنوز سختش بود چیزای خوب بگه.
"من یکی دارم… باید تو رو به تینکربل معرفی کنم."
پورشه ریز نگاش کرد، ولی آروم سر تکون داد.
کیم بستنی رو با یه لبخند نرم بهش داد و پورشه با دو دست گرفتش:
"مواظب باش، خیلی سرده."
"آه… مرسی پی کیم."
"خوشم میاد ازش…"
"هوم؟"
"وقتی صدام میکنی پی کیم… حس بدی نداره."
پورشه یه لحظه گیج شد، ولی کیم سعی کرد براش ساده کنه:
"خب… از این به بعد پی کیم صدات میکنم."
"باشه. حالا بخور، خیلی خوشمزس."
پورشه سر تکون داد و کیم نمیتونست جلوی لبخندشو بگیره.
به لبای پر از بستنی اون نگاه کرد و گفت:
"تو… واقعاً یه دردسرسازی مای بوی."
🌜🌜🌜
To be continued...