Under The Moon🌙(Chapter25: Dating)
RayKimhan POV:
🌙 اتاق نشیمن خاندان تیرهپانیایاکول، اواسط بعدازظهر 🌙
کیم با نگاه سردی به داداش بزرگترش خیره شد.
این یه فکر خیلی مسخره بود و گرگش غرّید.
وات د هل، تانکون چطوری میتونه انقدر دیوونه باشه؟
"این درخواستِ پورش بود!" تانکون در حالی که یه برگه رو بالا میگرفت، خودش رو توجیه کرد.
"اون همیشه ایدههای خوبی نداره." کین زیر لب گفت. "ببخش داداش کوچیکه..."
کیم یه نگاه با برادرش رد و بدل کرد، پورش اصلاً معشوق آسونی نبود، چه برسه به یه برادر شوهر مهربون.
قول داده بود بذاره خودش با پورشه کنار بیاد و هندلش کنه... اما بازم داشت اذیت میکرد.
حتی با اینکه الان پورشه واقعاً براش سخت بود که در قلبشو رو به کیم باز کنه، داشتن سعی میکردن... دوست بشن. خب، حداقل دیگه پورشه سعی نمیکرد بخوابونه تو صورتش.
"لیستِ پارتنرای احتمالیِ سازگار؟" کیم تکرار کرد.
تانکون خیلی به خودش افتخار میکرد، اینور و اونور وول میخورد و شروع به سوت زدن کرد.
گرگ کیم میخواست گازش بگیره، همین الانشم زور میزد بتونه با اون پسر یه گفتوگوی درستحسابی داشته باشه، چه برسه به یه لیست کامل از چند تا مرد دیگه؟!
به هیچ وجه.
"خطرناکه تانکون، میدونی اون یه امگاست." کین سرزنشش کرد.
"هوم. واسه همینه لیست درست کردم." تانکون دندوننشون داد. "چندتا آدم معمولی انتخاب کردم... یا چندتا پسر که باهاش سازگارن... هممون میدونیم نونگ پورشه از اینکه چی ممکنه سرش بیاد میترسه... پس من فقط کسایی رو انتخاب کردم که نتونن باردارش کنن!"
کین شونه بالا انداخت، اون خیلی وقت ها از حماقتهای تانکون کلافه میشد.
ولی این مشکلِ کیم بود.
کیم کنار کین روی کاناپه بزرگ نشست، لیوان شرابی که برادرش بهش داده بود گرفت و گفت:
"واقعاً فکر میکنی پورشه قبول میکنه؟ تمام وقتش رو بیرون میگذرونه... قبول نمیکنه."
"هههه..." تانکون دستش رو تو موهاش کشید، خیلی راضی به نظر میرسید. "همین الانشم یکی رو داره میبینه."
لیوان کیم افتاد خرد شد و با سرعت از جاش بلند شد.
"چی چه کوفت—؟!"
"آروم باش کیمی، پورش هم باهاشونه."
اینبار کین اخم کرد و لیوانش رو محکم گذاشت زمین.
"به چه دلیل کوفتی ایی پورش من باهاشونه؟! خودش گفت میره کتابخونه..."
ابروی تانکون بالا رفت و قهقه زد.
"پورش؟ کتابخونه؟ جدی کین؟ تو به اندازه پٍٍل احمقی."
"شیاا پورش، میری با یه عوضی لاس بزنی، عوضی خائن من کونتو—"
"واو واو بسه دیگه!" تانکون جیغ زد و گوشاشو گرفت.
کین مشت گره کرد و از اتاق نشیمن رفت سمت دفتر خودش در حالی که به پورش زنگ میزد.
کیمهان هم داشت میرفت که تانکون جلوشو گرفت:
"میترسونیش."
"چـ...چی؟ تانکون من وقت جر و بحث با تو رو ندارم..." کیم غر زد.
"کین با پورش ئه، پس حسودیش میشه و دنبال هر بهونهای میگرده. اما تو... میدونی نونگ شه آزادی میخواد... ووووو اینکه... هنوز با هم نیستین، درسته؟"
گرگ کیم با حرص غرّید.
براش سخت شده بود که احساسای خودش رو از احساسات گرگش جدا کنه، مخصوصاً از وقتی که رسماً مِیت هم بودن.
ولی پورشه ذاتاً خونسرد و بیاعتماد بود و وقت لازم داشت. یه عالمه وقت.
"یعنی باید بذارم بره...؟"
"میبینم که عصبانیای." تانکون نفسش رو داد بیرون. "ولی بهترین راه اینکه بهش ثابت کنی تو آدمشی... اینه که درست واکنش نشون بدی. الان هیچ حقی نداری از دستش عصبانی باشی."
کیم دستاشو کرد تو جیبش و سرشو انداخت پایین.
میدونست تانکون دروغ نمیگفت.
خیلی وقتا ذات آلفاشو سرکوب کرده بود چون میخواست مطمئن باشه انتخابش درسته... ولی وقتی همون انتخاب الان پسش میزد، واقعاً اعصابخُردکن بود.
خب، حقشم بود، خودش اولین کسی بود که پورشه رو رد کرده بود.
"هومم... تو حتی یه پارتنر هم نمیخواستی! همه این سال ها با اون شعارای <<من یه گرگ تنهاام>> مغزمونو خوردی، حالا بدجور گیر دادی به یه پاپی وحشی."
"نمیتونم کاریش کنم!" کیم با عصبانیت گفت. "من... نمیدونم، ولی... وقتی کنارمه همهچی آسونتره. دیگه لازم نیست مواظب این دردسرساز باشم."
تانکون با سر عقب رفته خندید و کیم درو کوبید و رفت بیرون.
داشت زور میزد وحشتش رو کنترل کنه... اگه پورشه یکی دیگه رو پیدا میکرد که خوشحالش کنه... گرگش با خشونت غرّید.
آره، معلوم بود شه لیاقت خوشبختی داشت، ولی بازم... گرگش ناراحت بود... و کیم هم قبول کرد که خودش هم کفریه.
باشه، باید قبول میکرد که شاید... یه کم حسودیش شده.
"خوئن کیم؟"
"چیه؟" لحن خشک کیمهان کاملاً مود داغونش رو نشون میداد.
کیت گلوی خودش رو صاف کرد و به زمین نگاه کرد.
"میشه زنگ بزنید آنون برگرده؟ لطفاً. میدونم نباید همچین چیز احمقانهای ازتون بخوام ولی..."
کیم اخم کرد و با گیجی به نگهبانش نگاه کرد:
"کجاست مگه؟"
"اِه... رفته سر قرار با خوئن پورشه."
آنون.
با پورشه.
کیم واسه یه لحظه دست از شکنجهی کاغذها و اسناد روی میزش برداشت و آه کشید:
"تانکون واسه... آنون و پورشه قرار تنظیم کرده؟"
"آم، بله."
"ها..."
کیت هم به اندازه کیم گیج بنظر میرسید.
ولی تانکون خیلی واضح گفته بود که فقط کاندیدای سازگار با پورشه رو انتخاب کرده.
"آنون یه امگاست... تانخون اونو انتخاب کرده چون میدونه با هم امنن، میتونی خیالت راحت باشه کیت."
کیت آهسته سر تکون داد و بعد از یه مکث اضافه کرد:
"مشکل اینه که آنون خیلی زود قراره... از وضعیت خودش خجالت بکشه. تازه رفتن شهربازی. فقط خوئن پورش باهاشونه... باس و من اینجاییم."
اوه.
اوه نه.
کیم به کیت دستور داد بره پارتنرش رو برگردونه، آنون نمیتونست وسط جمعیت هیتش شروع شه. خیلی جدی بود. مخصوصاً چون خود کیت و باس هم روی امگاشون خیلی حس مالکیت داشتن.
"مـ...مرسی... فقط... خوئن پورشه واقعاً دلش میخواست بره..." کیت با نگاه به زمین دوخته شده گفت.
"پس... من باهاش میرم."
🌙🌙🌙
To be continued...