Under The Moon🌙(Chapter24: Blame on Me)
Ray
Porchay POV:
🌜 هتل تیراپانیاکول، سوییت پورش و کین 🌜
"چی شده؟" پورشه در حالی که چشماش رو میمالید پرسید.
نور ملایمی از صبح توی اتاق پخش بود و هوا بوی خوبی میداد.
همهچیز تمیز و...امن بود... درست برعکس زون یا جنگل.
پورش دست برادرش رو گرفته بود، خیلی خسته به نظر میرسید.
"تو... بیدار شدی."
"هوم."
"خب.. به لطف اون... عوض-... کیم به هوش اومدی، ولی رو برادر کین بالا آوردی... و غش کردی. الان حالت چطوره؟"
پورشه اخم کرد، سرشو انداخت پایین: لباسای تمیز تنش بود.
"تمیز."
"خوبه. کین کلی وقت گذاشت تا لباساتو انتخاب کنه... حتی نزدیک یه ساعت فقط صرف جورابهات کرد."
پورش دستی مهربون بین موهای بهم ریختهی برادرش کشید، اما نگاهش پر از غم بود:
"همهش تقصیر منه... هیا معذرت میخواد. من تو رو با این همه نفرت از امگا بزرگ کردم... فکر میکردم شاید تا آخر عمرت دور از این جامعه باشی. فکر میکردم شاید این دنیای لعنتی بهت نرسه... مقصر منم که تو از چیزی که هستی متنفری."
پورشه لپشو گاز گرفت، با انگشتاش بازی میکرد.
مضطرب شده بود، خیلی وقت بود با هم حرف نزده بودن. نمیدونست باید چه ری اکشنی نشون بده.
"ما تو زون بزرگ شدیم..." آهسته گفت.
"آره ولی به خاطر من دیگه به هیچکس اعتماد نداری."
پورش پر از حسرت و پشیمونی به نظر میرسید. بلند شد، پنجره رو باز کرد و سیگار روشن کرد. صورت عذابکشیدهش باعث شد پورشه عذاب وجدان بگیره.
برادر بزرگش واقعا... واقعا متاسف بود.
"من خیلی نامرد بودم که اینطوری باهات رفتار کردم... تقصیر منه. هیا معذرت میخواد. میتونی همه تقصیرا رو بندازی گردن من، میفهمم... ولی اون یارو. کیمهان... کین... اونا مثل آدمای زون نیستن. باور دارم میشه ـ یه کم ـ بهشون اعتماد کرد. فرق دارن با ما..."
"...فقط پولدارترن." پورشه لپاشو باد کرد و هووف کرد.
"آره." پورش تلخ خندید. «ولی منظورم اینه که مهم نیست از کجا اومدی... باید به غریزهت گوش بدی، با دلت ببینی. امتحانش کن. اگه یکی دلتو شکست، دماغشو بشکن. عادلانهس..."
"هههه..."
پورشه از تخت بلند شد و گردنشو خاروند، بعد آه کشید.
حالا چی؟ قرار بود همسر کوچولوی وارث یه خانوادهی پولدار بشه و آخرش با خوبی و خوشی کلی بچه بیاره؟
نه مرسی.
"اینطوری... همه رو ناامید میکنم."
پورش سرشو تکون داد، سیگارشو خاموش کرد و از پنجره بیرون پرت کرد، دوباره اومد سمت برادرش. جلوی پاش زانو زد.
"من کسی ام که ناامیدت کردم."
"نه، نه... تو درست نمیفهمی. من نمیخوام فقط... جفتِ یکی باشم. میخوام آزاد باشم. میخوام حق انتخاب داشته باشم. نمیخوام فقط انتخاب بشم... منم میخوام صدام شنیده بشه."
پورش آروم سر تکون داد، بعد قیافهشو کج کرد و گفت:
"درسته اون اونقدرام خوشتیپ نیست... میتونی هرکسیو انتخاب کنی. تو یه امگایی، دنیا زیر پاته! مطمئنم تانکون با کمال میل یه لیست خواستگار واست درست میکنه..."
پورشه زد زیر خنده و پورش هم همراهش خندید.
یه حس جدید، گرم و خوب بود.
دو تا برادر... یه خانواده.
"ِاه؟"
"هوم؟"
"دلم برات تنگ شده بود."
"دوست دارم داداش کوچولو."
پورشه خشکش زد، ولی بعد جلو رفت و صورتشو به گونهی پورش مالید.
"منم دوست دارم، هیای احمقم."
🌙🌙🌙
External POV:
{ چند ماه بعد }
پورشه با بیحوصلگی به قهوهش زل زده بود.
"...و خب، همهش همین بود..." بست زیر لب گفت.
"واو، حتی بهت گوش نمیدادم و بازم خستهکننده بودی!" رز گفت.
پورشه دورشو با دوستای قدیمیش از زون پر کرده بود، با اینکه بیشتر وقتا دیگه تو شهر زندگی میکرد.
توی اون رستوران کوچیک و خوشگل نودل، تنها گروهی بودن که مرغ سفارش داده بودن.
"مرسی خاله!" بست با ولع کاسهشو خورد.
رز نوشابهشو تموم کرد، بعد ناگهان پشت سرشو نگاه کرد و قیافهش جمع شد.
"اون اونجاست."
"همهجا دنبالم میاد." پورشه خیلی راحت جواب داد. "فقط نادیده اش بگیرید."
بست لبخند زد، چون مدتی بود بهتر غذا میخورد، ظاهرش سالمتر به نظر میرسید.
رز، دختری بود از مدرسهی دخترونهی اونطرف شهر. دختر مهربون و دوست داشتنی ایی بود، بعضی وقتا به بچههای زون کمک میکرد؛ یا بهشون خوندن و نوشتن یاد میداد.
"واقعاً نامزدته... یا یه جورایی شبیه یه استاکر ترسناک؟" زن جوان با ملایمت پرسید.
پورشه اخم کرد، گرگ درونش خرخر کرد.
از اینجور بحثای ناخوشایند دوری میکرد.
"پورشه؟ عشق؟ هه هه... بیشتر شبیه اینه که اون یارو فقط میخواد باهاش دعوا کنه." بست قهقهه زد.
پورشه دست به سینه شد و شروع کرد به قهر کردن.
از وقتی «برگشته بود» حاضر نمیشد با کیمهان روبهرو بشه.
خودش هم نمیدونست چرا؛ شاید معذب بود، شاید هم خجالت میکشید.
آرم براش چندتا کپسول خون آورده بود... ولی پورشه قبول نکرده بود بخوره.
"اون خوب به نظر میاد..." رز با چشمهای سبزش ریز نگاه کرد. "برای یه آلفا."
شه آهی کشید، قاشق برنج رو گذاشت رو میز و بعد برگشت پشت سرش رو نگاه کرد.
بیرون، کنار تیر چراغ برق، کیم ایستاده بود و سیگار میکشید.
یه سویشرت مشکیسفید تنش بود و صورتش از سرما یه کم سرخ شده بود.
"دیره... بهتره بریم خونه."
بست هنوز میخواست غذا بخوره، برای همین قیافهاش رو درهم کرد، ولی رز سر تکون داد.
اون فقط یه انسان بود.
نه یه گرگ سابق... یه انسان واقعی.
عده کمی ازشون هنوز مثل قدیما زندگی میکردن... واسه همین، از گرگها هم شجاعتر بود.
"خب، عصرهمگی به خیر."
پورشه با لبخندی خجالتی دوستاش رو خداحافظی کرد و بعد از خیابون اصلی فاصله گرفت.
پشت سرش صدای قدمهای آشنا رو شناخت.
گرگ درونش هی پارس میکرد، دلش کیمهان رو میخواست... لعنتی، این خیلی خجالتآور بود. اگه گرگش بیرون بود، احتمالاً مثل یه توله سگ احمق دم تکون میداد.
"دست از دنبال کردنم بردار."
"هوم."
پورشه نگاهشو انداخت پایین، بعد چرخید و مستقیم توی چشم کیمهان نگاه کرد.
عصبانی بود، حس میکرد مدام تحت نظره.
"قرصاتو نمیخوری... اگه هیتت شروع بشه، میخوای چطوری از پسش بربیای؟"
"اون مشکل خودمه."
پورشه لبهاشو بهم فشرد و دوباره نگاهشو پایین انداخت.
میدونست دلیلی نداره اینقدر پرخاشگر باشه... ولی خب، تند و تیز بودن همیشه راحتتر بود تا مهربون بودن، مخصوصاً جلوی یه آلفا.
"پورشه..."
"میدونم... متاسفم."
به سنگ کوچیک جلوی پاش لگد زد و بعد سرشو برد بالا، به ماه نگاه کرد.
هوا تاریکتر میشد و سرما بیشتر.
"من قول داده بودم ازت محافظت کنم."
"میدونم."
"هیچی ازت نمیخوام..."
"میدونم."
پورشه آروم چشماش رو بست.
دستشو دراز کرد و کیم اون رو به نرمی گرفت.
"بریم... بریم خونه." شه نفس عمیقی کشید.
"مطمئنی؟"
"نه خیلی... ولی میتونم... یه کم تلاش کنم... اگه برای تو اوکیه... پ... پ... پی’کیم؟"
To be Continued...