Under The Moon🌙(Chapter23: Porchay's Decision)
Ray
Kimhan's POV:
🌜اتاق جلسه، هتل تیراپانیاکول🌜
کیمهان با دقت نگاه کرد که حیوون آروم آروم بیدار شد.
چشمهای نارنجیش افتاد توی چشمای آبی کیم.
"خرررر..."
"سلام ."
حیون یه نگاه تند و تیز بهش انداخت، انگار بهش توهین کرده باشه.
چهار دست وپا بلند شد ولی لنگ میزد، اثر بیهوشی هنوز توی بدنش بود.
"خررر."
کیم چرخوند چشماش. این جفت لعنتیش درمونده کرده بودش.
همهچی چرا باید انقدر سخت باشه؟!
پورشه توی حالت انسانیش لجباز و گستاخ بود، توی حالت گرگ هم لجوج، وحشی و سرسخت.
ترکیب فوقالعادهایه، نه؟
"برگرد به شکل انسانیت."
"خررر."
"یعنی چی که "نه"؟!"
حیوون پارس کرد. نگاهش پر از خشم بود، دمش رو بین پاهاش جمع کرده بود و گوشاشو خوابونده بود.
کیمهان نزدیک قفس شد، و گرگ دندونهاشو نشون داد و غرّید.
یه تهدید.
"ترجیح میدی همینجا زندونی بمونی؟"
"خر."
"بسپارش به من، من آزادِت میکنم."
کیم سریع در قفس رو باز کرد و عقب رفت، منتظر بود گرگ بیاد بیرون.
حیوون هوا رو بو کشید، لباشو لیسید و دوباره غرغر کرد.
"من نمیام سمتت. تو بیا اینجا. من آلفام، یادته؟ بجنب، پاپی احمق."
"خررر!"
بازم توهین.
حیوون دهنشو باز کرد، انگار لبخند تمسخرآمیز زده باشه.
از قفس اومد بیرون، سرش پایین بود ولی نگاهش دوخته شده بود به کیم.
مثل همیشه، گرگ پورشه عاشق این بود که صبر کیم رو امتحان کنه.
"بیا اینجا."
"خررر."
"گفتم بیا اینجا."
کیم بشکن زد و فرومونهاش به بدن گرگ بیچاره حمله کرد.
این باعث شد حیوون ناله کنه و بخواد اون جرقههای آبی رو گاز بگیره.
از وقتی جفت هم شده بودن، کیم راحتتر میتونست قدرتشو کنترل کنه.
گرگ رو مجبور کرد جلو بیاد.
"وووف...خرر..."
"آره تا جایی که دوست داری به توهین کردن به من ادامه بده... ولی الان اینجایی."
کیم فرومونهاشو بیشتر کرد و گرگ با عصبانیت غرید.
ناگهان پرید روی میز، دهنش نزدیک گردن کیم.
"نه!" کیم غر زد، ولی زیادی دیر شده بود.
گرگ دندوناشو فرو کرد توی بازوی کیم و محکم فشار داد.
کیم درد و جاری شدن خونش رو حس کرد.
با صدای بلند غرّید ولی حیوون ول نکرد.
"داری چه غلطی میکنی؟! ولم کن!"
گرگِ خودِ کیم هم زوزهی دردناکی کشید.
درد شدیدی گرفتش و افتاد رو زانوهاش.
یهو چندتا تصویر پشت سر هم جلوی چشمش ظاهر شد...
🌕🌕🌕
[The wolf vision]
گرگه تصویرذهنی شو به ذهن کیم انتقال داد و نشونش داد:
یه اتاق کثیف، شبیه بیمارستان متروکه.
"آمادست؟" مردی با ماسک و یه وسیله تیز پرسید.
"آره دکتر، خوابیده." یه آلفای زن جواب داد.
مرد با وسیله تیز شکم صاحبش رو باز کرد و درد باعث شد گرگ پنیک کنه و قبل از عمل تغییر شکل بده.
گیج و وحشتزده پرید روی مرد و با آروارههای قوی اش سرشو از تنش جدا کرد.
زن فرار کرد و فقط یه آلفای جوون و ترسیده باقی موند.
"خررر..."
"آآآآآآ!!! کمکم کنین!"
پسر با دیدن سرِ جدا شده و بارون خون جلوی پاش، جیغ زد..
گرگ زوزه کشید و از شهر و اون آدم های ترسناک فرار کرد.
🌕🌕🌕
کیم دوباره دیدش عادی شد. سریع پلک زد و فک گرگ رو از بازوش جدا کرد.
پیوندشون واقعاً یه چیزی بود، مخصوصاً وقتی خونشون در میون بود.
کیم آروم سرشو آورد بالا و با دلی گرفته نگاهش کرد:
"میفهمم. ترسیدی."
"خررر..."
کیم به نرمی لب زد:
"پرخاشگری میکنی چون بلد نیستی با این ترس کنار بیای... مثل خود پورشه. هر دوتاتون وحشتزدهاین... اشکالی نداره."
گرگ پارس کرد، دراز کشید روی میز، هنوز با شک و ترس نگاهش میکرد.
گرگ ذاتاً سخت اعتماد میکنه. اگه کیم جفتش نبود، همون لحظه میکشتش (البته هنوزم به نظر میرسید آمادهست این کارو بکنه!).
"میخواست بهت آسیب بزنه."
"خررر..."
کیم دست آسیب دیده اشو به آرومی بلند کرد:
"من ازت محافظت میکنم. نمیذارم پورشه دوباره بهت آسیب بزنه... پس آروم باش... بذار ازت محافظت کنم. بهم اعتماد کن."
گرگه سرشو پایین آورد و گذاشت کیم بین گوشاشو نوازش کنه.
کیم به آرومی نوازشش کرد و سرش و برد سمتش و با صدای نرم گفت:
"باید باهاش حرف بزنم."
"خرر."
"قول میدم دیگه بهت آسیب نزنه."
گرگ کمی گیج سرشو کج کرد، بعد پوزهی خنک و خیسیشو گذاشت روی گونهی کیم.
دل کیم لرزید... چه موجود زیبا و پیچیدهای بود.
چند لحظه بعد گرگ ناپدید شد.
"پورشه."
چـ...چی وات د فاک...؟"
صدای پورشه پایین بود و با سختی حرف میزد و از همه مهمتر کاملاً لخت روی میز بود، اونم جلوی کیم.
"تو دردسر افتادی، دردسرساز."
"عه..؟"
کیم نفسش رو بیرون داد، کتشو درآورد و انداخت روی بدن پورشه.
بعد دو دستشو گذاشت دو طرف مرد جوون تا مستقیم توی صورتش نگاه کنه.
"میفهمی میخواستی چی کار کنی؟ فکر میکنی تانکون خوشحاله؟ فکر میکنی برادرت خوشحاله؟ واقعاً باید عقلتو از دست داده باشی! میشه یه لحظه دست از خودخواهی برداری؟!"
پورشه به کیم چشم غره رفت:
"خودخواه؟! خودخواهیه که درباره زندگی خودم تصمیم بگیرم؟ زندگی منه یا اونا؟ چرا باید برام مهم باشه؟"
کیم فکش رو سفت کرد، چونهی پورشه رو گرفت و با نگاه سردش زل زد توی چشمای خشمگین اون.
"و گرگت چی؟ تو تنها نیستی. میدونی چقدر ترسیده بود؟ چرا داری این بلا رو سرش میاری؟ انقدر بیرحمی که این همه درد به ما بدی؟"
"چـ...چی؟ نمیفهمم چی میگی. انقدر مزخرف نگو! فقط سعی داری گیجم کنی چون تو هم مثل بقیه فقط بچه میخوای!"
کیم نفس عمیقی کشید:
"اگه دیگه اُمگا نباشی، گرگت میمیره... مثل تانکون. بدون تو، گرگ منم دلیلی برای وجود داشتن نداره... اگه بمیری، هر چهار نفرمونو محکوم میکنی. من تو رو حامله نمیکنم، در واقع اگه فقط با من مثل یه آدم عادی حرف بزنی خودت میفهمی! چرا اینقدر لجبازی میکنی؟ نمیتونی فقط دهن لعنتیتو ببندی و دوستداشته بشی؟!"
پورشه ماتش برد.
کیمهان جوری سرش داد زد انگار واقعاً احمقه... و حالا از شدت خشم اشکش داشت درمیومد.
"مـ...معذرت میخوام."
🌜🌜🌜
To be Continued...