Under The Moon🌙(Chapter21: Wild Wolf)

Under The Moon🌙(Chapter21: Wild Wolf)


Ray

🌕


Wolf POV:


صدای بارون می‌اومد.

هوا سرد بود و حیوان به افق خیره شده بود.

هوا یه جور دیگه بود... پاک و نفس‌گیر. وقتی نفس عمیق می‌کشیدی، انگار صدتا سوزن کوچیک توی ریه‌هات فرو می‌رفت.


همه‌جا تاریک بود، اما سفید,انگار دنیا پتو‌ی برفی روش کشیده بود.

درخت‌هایی بلندتر از ساختمون، که لونه‌ی حشره‌هایی بودن حتی کوچیک‌تر از مورچه.


ماه زیبا بود کامل و درخشان.

بالای یه درخت بلوط، یه سنجاب کوچیک با رگه‌های قرمز نشسته بود.


کنار کوه، یه رود کوچیک مارپیچی راه می‌رفت...

یه خانواده‌ی روباه، با تردید به گرگ نگاه می‌کردن.


"خرررر..."


گرگ غرید. هشدار بود.

از یه سگ بزرگ‌تر بود، ولی از هر آلفا یا بتایی کوچک‌تر.

پوزه‌شو لیس زد، هنوز خون خرگوشی که شکار کرده بود روش بود.


"آآآآآآاوووووو..."


جغدی به آسمون پر کشید, گرگ سرشو بالا آورد.

چشماش به رنگ غروب بودن، و خزهاش شبیه یه خرس.


وقتی روباه مادر سعی کرد به لاشه‌ی خرگوش نزدیک شه، گرگ با خشم غرید.

اما وقتی سه توله‌ی کوچیک پشت سرش دید، بلند شد و رفت.


از روی چند تا صخره بالا رفت، تا رسید به قله‌ی بلندترین کوه.

راه سخت بود، ولی پاهاش باریک و چابک بودن. بالا رفتن براش آسون بود.

رسید به بالا، امن‌ترین جای جنگل.

از اون‌جا به شهر نگاه کرد.


شهر...

جای انسان‌ها.

تاریک و بی‌انتها.

شهر کم‌کم داشت قلمروی گرگ رو می‌بلعید، و خیلی زود باید این کوه رو ترک می‌کرد.


<< بنگ بنگ >>


گرگ ناگهان با غرش پایین پرید.

گوش‌هاشو جمع کرد.

به پایین کوه نگاه کرد.

صدای عجیبی بود.

یه صدا...

تحریف‌شده...

آدمیزاد بود؟


"اِهههه..."


آدم‌ها.

یه گروه کوچیک.

نفس‌نفس زدن‌هاشون گرگ رو عصبی می‌کرد.

بیشتر غرید.

نور ماه توی عنبیه چشمش افتاد و سایه‌ی خاکستری قشنگی ساخت.

یه خاطره‌ی قدیمی...

یادآور اینکه اونم یه روزی انسان بوده.


ولی حالا؟

فقط یه گرگ وحشی بود.



🌕🌕🌕


External POV:


"آخخخخ... داریم می‌میریم..."


"وا-واقعاً داریم می‌میریم... یا از س-سرما یا از ز-زور زدن!"

جیغ زد پل.


آرم زیر لب یه سری فحش توی شال گردنش گفت و سعی کرد رفیقشو به راه رفتن تشویق کنه.

یکی پشت سرشون تیر هوایی زد، پرنده‌ها فرار کردن و پل از ترس پرید عقب، خورد به پیت، پیت افتاد رو آنون، و آنون نزدیک بود از لبه‌ی پرتگاه بیفته پایین!


"داری چه غلطی می‌کنی؟!" کیت غرید و با بازوهاش آنون رو گرفت.


بادیگارد نفس‌نفس زد، بلند شد و برف‌ها رو از لباسش تکوند.

پیت هول کرده بود. اسلحه‌شو انداخت زمین و دستاشو بالا برد:


"م-م-معذرت! ف-فکر کردم خرس دیدم!"


"اینجا که خرسی نیست لعنتی!" باس با خنده گفت.


یه بطری کوچیک از جیبش درآورد.

الکل قوی می‌خورد تا به قول خودش << گرم بمونه >>.


همه‌ی نگهبونا مجبور بودن دوباره به راه بیفتن.

خیلی راه رفته بودن و مسیر تمومی نداشت.


"الانه که ق-قندیل ببندیم..."، پل زیر لب غر زد و دندوناش به هم می‌خورد.


آرم به اطراف نگاه کرد.

"اون بچه چجوری اینجا زنده‌ست اصلاً؟"


کیت اخم کرد. زانو زد کنار رد پا:


"نمی‌دونیم کارِ خودشه یا نه... ولی از یه گرگ معمولی بزرگ‌تره. واسه همینه که خوئن کیمهان ما رو فرستاده."


"خب پل هم از یه آدم معمولی بزرگ‌تره، ولی خب هنوز آدمه!" آنون با تمسخر گفت.


پل یه مشت خوابوند توی بازوش و بقیه خندیدن, جز کیت که فقط چشماشو چرخوند.

انگار دورش فقط یه مشت احمق بودن.

باس هم کم‌ کم داشت خسته می‌شد.

چشماش می‌سوخت، همه‌چی سفید بود... سفید، سفید و سفید.

سفید مثل صورت آنون بعد دیدن فیلم ترسناک...

یا مثل باسن آنون!


"روزهاست داریم دنبالش می‌گردیم! شاید مرده باشه! باید دنبال جنازه باشیم..." آرم نالید.


"خفه شو." باس غرید.


"بیاید به چیزای مثبت فکر کنیم... مثلاً غذا! وقتی برگشتیم خونه چی بخوریم؟ من دلم مرغ می‌خواد!" پل گفت.


"آره، وقتی خوراک خرسا شدیم، اونا حتماً خوشحال می‌شن بدونن ما دلمون مرغ می‌خواست!"


اینجا که خرسی نیست، آنونِ احمق!"


دعوای جدیدی شروع شد.

کیت آهی کشید و گرگ درونش یه‌دفعه غرید.


اوه... عجیبه...

یه بو اومده بود.

متوجه چیزجدیدی شد, یه لاشه‌ی خرگوش.


"اونجاست."


"چی؟ پاپی رو پیدا کردی؟" باس پرسید.


"نه. این خرگوشو ببین... البته قبلاً خرگوش بوده."


پل اخم کرد و به یه سوراخ کوچیک اشاره کرد:


"کار روباه نبوده؟"


کیت سرشو تکون داد.


"با این شدت گاز؟ نه. یه چیز بزرگ‌تر بوده."


آنون نفسشو حبس کرد و پشت باس قایم شد، زیر لب گفت: "خرسه..."


"خب حالا چی؟ یعنی پیداش کردیم؟"

 آرم با بینی قرمز از سرما پرسید.


"پسره؟ نه... احتمالاً خودش نه."


"پس چی...؟"


کیت گفت:

"...گرگش رو."


🌕🌕🌕



To be Continued...



Report Page