Under The Moon🌙(Chapter20: Rather be)
🌜 اتاق خواب کیمهان 🌜
کیمهان تنها از خواب بیدار شد.
گرگ درونش از شدت ناراحتی غرش کرد، اما کیم زیاد تعجب نکرد.
اصلاً انتظار نداشت که با پورشهی دوستداشتنی اونم تو بغلش بیدار شود...
هنوز هم یک گرگ وحشی بود.
"هه؟ پیراهنم کجاست...؟"
پیراهن سفیدش رو پیدا نمیکرد. احتمالاً پورشه پوشیده بودش.
کیم دوش گرفت و با دقت لباسش رو انتخاب کرد؛ چون بهعنوان پسر "کورن تیراپانیاکول" همیشه باید بینقص ظاهر میشد.
"سلام تینکربل."
آره، شاید مسخره به نظر بیاد ولی یه ماهی قرمز داشت.
ماهی تو آکواریومش تکون خورد، دایرهای کامل زد و کیمهان با لبخندی روی لب بهش غذا داد.
"دفعهی بعد درستوحسابی معرفیات میکنم."
از اونجا که پیراهن موردعلاقهاش دست یه پاپی خاص بود، یک پیراهن مشکی پوشید.
به سمت هتل حرکت کرد، امیدوار بود شه اونجا باشه.
شاید شه دلش برای دیدن پورش بعد از این مدت که از هم دور بودن تنگ شده باشه.
"تو."
پورش، آلفای خشن، جفت کین و برادر بزرگتر پورشه.
قدبلند، خوشتیپ و کمی مشکل کنترل خشم داره.
با نگاهی سرد از کیمهان استقبال کرد:
"تو میدونستی."
"هوم."
"الان کجاست؟"
کیم با اخم اعتراف کرد: "فکر کردم اینجاست."
پورش مشتهاش رو گره کرد، معلوم بود واضحاً میخواست کیم رو بکشه.
اما کیمهان درکش میکرد؛ اون تمام عمرش از برادر کوچکش محافظت کرده بود...
و حالا همهچیز بهخاطر آلفای درون کیم خراب شده بود که شه رو بهعنوان جفت خودش تصاحب کرده بود.
گرگ درونش با نارضایتی غر زد: کیمهان دیشب موقع عشقبازی با شه خوشحال بود!
کین دستش رو دور کمر پورش گذاشت، ولی پورش هُلش داد اونور.
"الان نه."
کین گفت: "پورش... میدونی که این موضوع از کنترل ما خارجه. تنها کاری که میتونیم بکنیم، پذیرفتنشه."
کین بعد از آشنا شدن با پورش خیلی تغییر کرده بود.
کیم حتی به سختی برادرش رو میشناخت.
از یه وارث خونسرد و بیاحساس... تبدیل شده بود به یه عاشق دیوونه.
بیچاره کین.
عمیقاً عاشق یه آلفای دیگه شده بود و این تو دنیای اونا یه رسوایی بزرگ بود.
"میدونم!"
با عصبانیت گفت پورش. "ولی قبول ندارم که این یارو همینجوری بیاد و با داداش کوچولوم..."
کیم در حالیکه با انگشترهاش بازی میکرد جواب داد:
"در دفاع از خودم باید بگم، گرگ شه بود که منو گاز گرفت."
بحث بیشتر با پورش وقت تلف کردن بود.
اگر شه اینجا نبود، باید برگشته باشه به اون زون لعنتی.
جایی خطرناک برای یه امگا، مخصوصاً یه امگای دیوونه مثل شه!
کیم اون زوج احمق رو نادیده گرفت و به دفتر خصوصی خودش رفت.
"آره آره... میدونی اون جوونترین عضو خونوادهمونه، ولی بااستعداده. مطمئنم بهزودی باید جشن عروسی بگیریم و من بهت میگم..."
صدای تانکون؟ وات د فاک؟
کیم در رو باز کرد.
دید که برادر بزرگش لباس سنتی ژاپنی پوشیده، با یه بادبزن صورتی خودش رو باد میزنه و با یه خبرنگار زن صحبت میکنه...
درواقع وسط یه مصاحبه بود:
"اوییی، کیمی اینجاست! بیا سلام کن به دوربین. خجالت نکش، زود باش!"
<<تق>>
کیمهان در رو بست.
آهی کشید و به جیغهای تانکون گوش داد.
واقعاً وقت این مزخرفات رو نداشت.
یه احمق دیگه هم بود که باید مهار میشد:
چطور ممکنه جفتش همیشه خودش رو تو دردسر بندازه؟
کیمهان واقعاً فکر میکرد باید بندازتش تو یه قفس لعنتی.
"کیت، باس."
"بله قربان؟"
"باید یه سر به پسرعموهای عزیزم بزنیم."
🌜🌜🌜
Porchay POV:
"سلام رفیق!"
پورشه کشوقوسی به خودش داد. لعنتی، خیلی خسته بود و باید هر چه زودتر برمیگشت سر کار.
ماکائو با لبخندی متعجب نزدیک شد.
"یو."
جو با تعجب به این دو نوجوون نگاه کرد.
تا حالا ندیده بود کسی داوطلبانه اجازهی ربوده شدن بده!
خب، مردم داشتن دیوونه میشدن.
"میتونیم این چیز لعنتی و زودتر در بیاریم؟ میخوام امشب برگردم خونه."
شه گفت.
ماکائو اخم کرد و دست به سینه ایستاد:
"تو نمیتونی انقدر راحت راه بری! نمیفهمی چی قراره سرت بیاد..."
این بچه واقعاً عجیب بود.
میخواست فقط بهخاطر غرور، رحمشو برداره!
ماکائو آلفا بود و هیچوقت نمیخواست گرگشو از خودش جدا کنه.
قدرت رو دوست داشت... دوست داشت مثل یه گرگ باشه.
"برام مهم نیست، رفیق." شه با صدای خفهای گفت.
"ترجیح میدم یه انسان ساده باشم تا یه امگا."
ماکائو با نگرانی گفت: "ولی تو جفت کیمی..."
پورشه سرشو کج کرد، گیج شده بود.
ها؟
چی کیم؟
چی؟
چهرهش پر از سردرگمی بود.
از کی تا حالا اون...؟
"من... اوه لعنت، آره، یادم رفته بود."
شه خندید و دستشو روی گردنش کشید.
جای گاز کیم هنوز اونجا بود.
ماکائو چشماشو چرخوند ولی جدی بود:
"اگه عفونت کرد، میتونی الکل بزنی. تو زون حتماً یه کم پیدا میشه..."
"باشه."
"من معمولاً جای گازای پی پیت رو درمان میکنم. میتونم به تو هم کمک کنم."
شه شونه بالا انداخت.
براش مهم نبود.جای زخم باحال بود.
اگه زیاد بود یعنی تو یه مبارز خوب بودی.
تو زون، همه زخم داشتن.
حتی اگه رو تخت اتاق عمل میمرد هم بهتر از این بود که بهعنوان یه امگا زندگی کنه.
جو، مردی که بهش میگفتن "رهگذر"، گفت:
"میرم دنبال دکتر..."
ماکائو با دست اشاره کرد که بیخیال شه و کنار شه نشست.
اونا تو یه بیمارستان قدیمی و متروکه بودن، جایی که یه زمانی ازش برای شکنجه، کشتن و حتی پختن امگاها استفاده میشد.
"برادرم... معلوم بود میخواست مجبورِت کنه تولیدمثل کنی... تهش میخواستی مادر بچههای تمام پولدارای دنیا بشی." با تمسخر گفت.
"یه گفتوگوی جدی باهاش داشتم قبل اینکه بیام اینجا."
ماکائو یه نخ سیگار به شه تعارف کرد.
ولی شه نخواست.
ترجیح میداد بمیره تا اینکه بچهدار بشه یا تبدیل به یه ماشین بچهسازی بشه.
"صبح بخیر."
"دکتر وایو(Wayo)."
مردی وارد شد با یه پرستار همراهش.
پرستار پوستی تیره و چشمانی درشت و قرمز داشت.
یه آلفای مؤنث.
تقریباً بهاندازهی یه امگا نادر.
واو، شه برای اولین بار یکیشونو رو میدید.
"من دکتر وایو هستم و اینم دستیارم، آیریس."
"میشه زودتر تمومش کنیم؟ باید برم سر کار."
آیـریس پوزخند زد.خیلی باحال بود.
چشماش براق و ترسناک بودن، با وجود لطافت چهرهش.
دکتر سرفهای کرد و نگاهی گیج به ماکائو انداخت:
"شروع کنیم، خوئن ماکائو؟"
"آره، سریع باش. پورشه خودش میدونه چی میخواد. نه مقاومت میکنه نه میخواد بکشتتون."
دکتر وایو سر تکون داد.
آیـریس کمی با لبخند نگاه میکرد: میتونست با یه اشارهی انگشت شه رو بکشه،
اما فعلاً صبور بود.
"پرستار آیریس، به مستر اِرل بگو غذاش آمادهست."
"چشم قربان."
🌜🌜🌜