Under The Moon🌙(Chapter2: Alpha)
RayPorchay POV:
اون هرگز همچین اتاق بزرگی ندیده بود.
مطمئناً یه هواپیما براحتی میتونست وارد اینجا بشه.
پورشِی با احساس موجی از فرومونای قدرتمند اخماشو توهم کشید.
پورش غرید:
"لعنتی..این عوضی قویه"
شِی دست به سینه شد، از مواقعی که برادرش خودشو براش قربانی میکرد متنفر بود.
علی رغم روح سرکشش، تصمیم گرفت از جوم محافظت کنه، اگرچه جوم ازش بزرگتر بود.
"بزار بیان داخل."
صدای دیپ و بدون لطافت مرد به خوبی آلفا بودنشو نشون میداد.
به جز اون جرقه های فرومون های سبز رنگ که تو هوا پراکنده بودن به خوبی ماهیت آلفای مرد رو به رخ میکشیدن.
"من فقط اومدم مسئولیت اتفاقی که افتادو به عهده بگیرم"
پورش با صدای اطمینان بخشی توضیح داد.
پورشِی میتونست ترس مشهود برادر بزرگشو حس کنه.
یکم به بغل خم شد تا رئیس یا به قول پورش عوضی رو بیشتر ببینه.
ترسیده بود؟ هیچکس پورشِیو نمیترسوند، تقریباً میشد گفت اون از هیچی نمیترسه.
"متوجهم."
خوئن کین یه مرد قد بلند بود، یه کت شلوار قرمز مشکی لاکچری خوش دوخت به تن داشت و همینطور یه رایحه قوی.
شِی خودشو کشید عقب چون اصلاً از رایحه های قوی خوشش نمیومد.
این آلفا میتونست هرکسی رو بترسونه، ولی شِی برادر پورش بود، یه بتای با اعتماد بنفس.
صدای کین مثله یه سیلی به گوش رسید:
"پس تو اومدی تا زیر نگاه زیبای بچه کوچولو دوست داشتنیت و دوست بی مصرفت کتک بخوری؟"
کین پوزخند تحریک آمیزی زد و از گلس تو دستش مثله یه پرنس الکل نوشید.
حاله دور این مرد خطر، وقار، تجملات و مرگو فریاد میزد.
پورشِی ابرو بالا انداخت، اون نه بچه بود نه دوست داشتنی.
شِی هیس کشید:
"میتونی بری خودتو به فاک بدی عوض.."
جوم بلافاصله نالید:
"نونگ!!"
مچ دستشو چنگ زد و مجبورش کرد بیاد عقب.
پورش روی زمین تف کرد، قبل از اینکه خیلی ساده پیشنهاد بده:
"من وقت اضافه برای تو ندارم عوضی، یا منو بزن یا بزار بریم!"
"تو فکر میکنی حق انتخاب داری؟"
صدای خنده ظالمانه آلفا توی دفتر پیچید:
"پیت! به مهمونمون، مهمون نوازیمونو نشون بده."
اون بادیگارده پیت بلافاصله تفنگشو بیرون کشید، یه تفنگ با تکنولوژی لیزر سفید.
اینجور اسلحه ها بیشتر از یه کشتی قیمت داشتن!
پورش یه قدم رفت عقب دستاشو برد بالا و یه لبخند متاسف روی صورتش نشوند بعد خیلی بی هوا بادیگاردو زد و مبارزه شروع شد.
*******
"هیا...واقعاً فکر کردی میتونی در برابر این یارو ببری؟"
پورشِی نالید و به برادرش که بدجوری کتک خورده و گوشه لبش پاره شده بود نگاه دلخوری حواله کرد.
جوم به میله های سلولی که توش قرار داشتن چسبیده باقی مونده بود و به نگهبان ها التماس میکرد بیان آزادشون کنن.
پورش غرید:
"هعی! ..جوم خفه شو!"
جوم درحالی که صورتش بین میله ها بود و بیرونو میپایید داد زد:
"صادقانه، تو باید اون غرور فاکیتو بذاری کنار میفهمی؟"
"ما قراره عین احمقا اینجا بمیریم"
"تو الانم یه احمقی جوم."
"نخیر..تویی که احمقی!"
"فاک یو جوم!"
"پورش!"
شِی چشماشو تو حدقه چرخوندو نگاهش تیره شد وقتی متوجه سرفه کردن برادرش شد.
مضطربانه با با انگشتای دستش بازی میکرد، اون به هیچکس احتیاج نداشت...ولی اگر پورش آسیب ببینه...شاید واقعاً اوضاع آزاردهنده بشه.
"هیا، من.."
بدن پورش سقوط کرد، به شدت روی زمین افتاد و پورشِی فریاد کشید.
از فریاد شِی صدای جوم هم در اومد، نگهبان که از سرو صدا به ستوه اومده بود پارس کرد:
"محض هر خدایی که میپرستید، خفه شید!!!"
مرد خیلی قد بلند نبود، یکم ریش داشت و شبیه یه گنگستر بنظر میرسید.
وارد سلول شد و اسلحه اشو به نمایش گذاشت:
"اولین نفری که تکون بخوره بهش شلیک میکنم!"
"برادرم ممکنه همین الانشم مرده باشه عوضی!"
شِی در حین چنگ زدن بازوی نسبتاً سالم پورش غرید و چشم غره ای به نگهبان رفت:
"برو به اربابت بگو ما متاسفیم. زودباش! سگ وفادار."
فک جوم افتاد، بلافاصله بین نگهبان و پورشِی ایستاد:
"لطفاً ببخشش، اون فقط یه بچه ست...نمیفهمه چی داره میگه!"
پیوسته دستاشو به معنی بخشش بهم میمالید تا نگهبان دلش به رحم بیاد.
نگهبان روی زمین تف کرد جملات رکیکی به زبون آورد.
کل شب سپری شد، پورش بنظر تب داشت و چندتا از دنده هاش شکسته بودن.
"تو" نگهبان به جوم اشاره کرد..."رفیقت (Tem) تم اینجاست، شانس آوردی با خوئن تایم صحبت کرده."
جوم یه نفس عمیق از روی آسودگی کشید و به پورشِی کمک کرد تا باهم پورشو بلند کنن.
محافظ ها به سمت یه پذیرایی بزرگ هدایتشون کردن، پورش چشماشو باز کرد، دندوناشو روی هم فشرد:
"چه عوضی ایی! ..خودم میکش.."
"پورش..کافیه!"
آلفا بعد از این حرف زودی وارد شد، احاطه شده توسط بادیگارداش، اما یه مرد دیگه ام همراهش بود که یه کت صورتی بزرگ تنش بود.
عینکشو آورد پایین قبل از اینکه صدای تو دماغیش به گوش برسه:
"ایش..چندش آوره، ما چرا یه آلفای نیمه زنده روی کف زمین داریم؟ ایی کین.. من به پدر شکایتتو میکنم اگر فرشم کثیف شه!"
کین خیلی مختصر انگار اصلا زندگی پورش مهم نیست جواب داد:
"چیزی نیست.."
شِی دستاشو مشت کرد و فشرد انقدر که استخوناش سفید شد ولی نگاه ملتمس جوم باعث شد ساکت بمونه.
یه شخص جدید وارد شد، یه چهره آشنا، تم، دوست پورش:
"بچه ها!"
تنها نبود دو نفر دیگه ام همراهش بودن یکیشون بی شک یه آلفا بود و اونیکی یه بتا.
تم جومو بغل کرد و لبخند ملیحی زد:
"اینا دوستای منن، تایم و تِی."
جوم که نزدیک بود بغضش خفه اش کنه نالید:
"هعی رفیق..من فکر کردم ما طلوع آفتابو نمیبینیم"
کین به خنده افتاد. نگاه سوراخ کننده اشو روی کل گروه چرخوند، گلوشو صاف کرد:
"این یارو با اون بچه میتونن برن ولی مبارز عزیز من باید یکم دیگه اینجا بمونه."
شِی مثل یه هیولا غرید، اون بین آلفا و برادرش وایستاده بود.
تلاش کرد مثل یه گرگ کامل و بی نقص بنظر برسه ولی فقط باعث شد اون مرد عجیب غریب که بغل کین ایستاده بود بخنده:
"خدایا..تو چه کیوتی...میدونی چیه؟ تو ممکنه برای یه نفر که میشناسم مناسب باشی "
بعد برگشت و رو به بادیگاردی که کنارش ایستاده بود گفت:
"هعی آرم! برو برادر کوچولوی عوضیمو بیار!!"
پورشِی یه قدم به عقب برداشت.
"حالا چی میشه؟"
To be continued...