Under The Moon🌙(Chapter19: Night and Day)

Under The Moon🌙(Chapter19: Night and Day)


Ray



Kimhan's POV:  


🌕 اتاق خواب کیمهان 🌕  


🔞
کیمهان به سختی میتونست خودشو کنترل کنه، مثل جنگیدن با طوفان بود.  

گرگ درونش مدام میخواست پورشه رو ببلعه... لحظه شماری میکرد تا تسلطه اش رو روی این پاپی بیچاره نشون بده.  


"آهه... آهه..."  


کیم عرق کرده بود، باید آروم میگرفت تا به پورشه آسیبی نزنه.  

میدونست.  

سکس بین دو مرد با سکس بین مرد و زن فرق داشت...  

سعی کرد با بوسیدن پسرک، بهش کمک کنه آروم شه.  

اما فک پورشه سفت و منقبض بود.  


"باید... آروم باشی..."

 کیم زمزمه کرد.  


"آخ... کاش...ت..تو جای م..من بودی! فاک!"

 پورشه غرید و چشم هاش رو چرخوند.  


کیم لبخندی شیطنت آمیز زد.  

بوسه ای رو موهای پورشه کاشت و باسنشو بالا کشید.  

پورشه ناله کرد، اینبار صداش بسیار شیرین تر از فحش های همیشگیش بود.  


"یواش... یواش..."

 پورشه التماس کرد، با چشمانی پر از اشک:

"آخ... حرومزا... آخ...هه..."  


"خودت خواستیش."

 کیم اذیتش کرد.

 "کاری میکنم بدنت یادش بمونه."  


پورشه ناله کرد و سعی کرد کیمهان رو گاز بگیره، اما کیم سریع و با یک حرکت قدرتمند ، داخلش رو پر کرد.  

پورشه فریاد کشید، دست هاش کمر کیم رو چنگ زد و پوستش رو خراشید.  

هر ضربهٔ عمیق، غریزی به نقطهٔ حساس پورشه میرسید.  

کیم گردن شه رو گاز گرفت تا نذاره تکون بخوره.  


"درد داره... شیاا... دارم میمیرم..."

 پورشه غرید، سپس زبونشو روی لب های کیم کشید، چشماش رو بست و زمزمه کرد: "ادامه بده..." 


"الان اصلاً منطقی حرف نمیزنی... بیچاره!"

 کیم خندید:

"ببخشید، ملایم تر انجامش میدم."  


اما گرگ درونش کیم رو مجبور کرد تا پورشه رو با خشونت بیشتری تصاحب کنه.  

امگای خودش.  

جفتش.  

مال خودش.  

کیم کم کم نفسش گرفت، کمر پورشه رو محکم چسبید و وادارش کرد تا وسط تخت روی خودش بشینه.  


"وات د فا-... آخ! خیلی... عمیقه... میمیرم! جدی! آخ شیااا..."

 پورشه زمزمه کرد.  


حالش خراب بود.  

بدنش میلرزید و ناله های نرمی از گلوش خارج میشد.  

کیم موهای پورشه رو چنگ زد و مرد جوان رو مجبور کرد گردنشو به نمایش بزاره، چند تا بوسه اونجا کاشت... و بعد، کبودی های بنفش رنگ جاشو پوشوند.  

گردنبندی زیبا از لاو بایت ها روی پوستش گذاشت.  

بوی امگاش مسحورکننده، وسوسه انگیز و دیوانه وار خوشمزه بود... بیشتر میخواست.  

اگر میشد، تمام شب این کار رو ادامه میداد...  

این بهشت بود.  

لذت خالص.  

وقتی پورشه زودتر به اوج رسید، ناگهان هوشیاریاش برگشت و چشماش از تعجب گرد شد:  


"داخلم کام نشو!"


"چی... چی میگی...؟"  


"داخل...م..نیا! عوضی!"  


کیم گیج شده بود، اما اطاعت کرد و بیرون کشید.  

البته، اصلاً برنامه نداشت الان پورشه رو باردار کنه... اما بازم.  

حالا حسابی عصبی بود.  

پورشه از درد نفس نفس زد و روی تخت افتاد.  

آلفای کیمهان غرید، گرگ درونش عمیقاً آزرده شده بود.  

اما پورشه انقدرها هم بیرحم نبود، پس یه دقیقه استراحت کرد و بعد به سمت کیم خزید و آلتش رو به دهان گرفت.  


"چیکار داری؟ مجبور نیستی... آههه..."

 کیم با تعجب گفت.  


زبون پورشه نوک عضواش رو بازی داد و کیمهان فکشو سفت کرد.  

این یه شکنجه لذتبخش بود، داشت میمرد تا داخل اون دهان گرم ضربه بزنه.  

لعنت.  

از کی تا حالا سکس انقدر خوب بود؟ گرگ درونش غرید... انگار میگفت:

"بهت که گفتم!"  

جفت داشتن... شاید انقدرها هم چیز بدی نبود.  

شاید این بار کیمهان یه چیزی برای خودش داشت.  

یه چیزی برای محافظت، مراقبت... و دوست داشتن.  


"آه... آه..."  


پورشه با اخم، مایع سفید رنگو قورت داد.  

پسرک انقدر خسته بود که خیلی زود خوابش برد.  

کیم دوباره پیشونی اشو بوسید و اونو در آغوش گرفت تا شب خوبی داشته باشن.  


🌕🌕🌕  


وقتی پورشه چشماش رو باز کرد، دردی تیز در کمر و باسنش احساس کرد.  

غرید و دستی به موهای ژولیده اش کشید: میتونست جای گاز کیمهانو روی گردنش احساس کنه.  


"لعنت..."

 زمزمه کرد.  


پتو رو کنار زد و دید کیم کنارش خوابیده.  

زشت نبود، اما چیزی در موردش آزارش میداد: شاید تکبرش.  

اصلاً لازم بود اینقدر خوشتیپ باشه؟ همین که آلفا بود کافی نبود؟  

زندگی واقعاً ناعادلانه بود.


پورشه آهی کشید و خودش رو کش و قوس داد قبل از اینکه مدت‌طولانی به آلفا خیره بشه: موهای مشکی بلند، ابروهای صاف، بینیِ بی‌ نقص، لب‌های صورتی... اما همچنین سیاهی زیر چشم، گونه‌های گودافتاده و یک جای زخم کوچک کنار لبش، یادگاری از مشتی که پورشه وقتی اولین بار همو دیده بودن بهش زده بود.  

هِه هه... ببخشید برو(bro).  


"باید برم... ممنون بابت سکس. بدک نبود."

شه زیر لب زمزمه کرد.  


بلند شد و دنبال لباس‌هاش روی زمین گشت.  

گرگ درونش غرّید، هنوز می‌خواست با جفتش بخوابه و بغلش کنه.  

پورشه ساکتش کرد و از پله‌های ساختمان پایین دوید تا بالاخره بیرون زد.  


"آه! هوای تازه!"  


پورشه نفسی عمیق کشید، بعد به سمت زون راه افتاد.  

هنوز قصد داشت طبق برنامهٔ خودش پیش بره.  

چند کوچه رو طی کرد، اون موقع از روز مردم کم ‌کم شروع به فروش غذا کرده بودن و شکمش قار و غور میکرد.  


"می‌دونم، می‌دونم... غذا... یه چیزی گیر میارم..."

 شه غر زد.  


جیب‌هاشو گشت و کمی پول پیدا کرد:

از کیف پول اون کین عوضی دزدیده بود.  

خوبه، حتی احساس بدی هم نداشت.  

می‌تونست یک وعدهٔ خوب بخوره.  


"مرسی شوگر آنکل( Sugar Uncle)!"  


پورشه با خوشحالی لبخند زد و وارد یک رستوران شد.  


"خاله! یه کاسه پر نودل می‌خوام لطفاً!"  

"با یکم مرغ پسرم؟"  

"آره بانوی زیبا!"  


پشت یک میز کوچک نشست.  

حداقل توی شهر، گوشت به کمیابی «زون» نبود.  

پورشه مجبور بود اغلب موش یا پرنده بخوره...  

با ولع غذاش رو بلعید و حتی مدتی لب‌هاشو لیسید:

 وقتی تو زون بزرگ می‌شی، هیچ‌وقت نمی‌دونی وعدهٔ بعدیت کی گیر میاد.  


"مرسی خاله!"

"بازم بیا جوون!"  


با شکمی سیر، از برکه رد شد.  

دنبال دوستش بست گشت، اما اثری ازش نبود... شاید به خاطر یکی از اون کارهای احمقانه‌اش کشته شده بود؟  

پورشه شونه بالا انداخت، بعد روی زمین تف کرد و به سمت خونهٔ خودش رفت...  

اما یک مرد اونجا منتظرش بود.  


"هی تو."  

"جو."  


پورشه اون مرد ریش‌دراز با دندان طلای تقلبی رو می شناخت: "جو پاسِر".  

اون همیشه از اذیت کردن بچه‌های زون لذت می‌برد و گاهی هم آدم‌ربایی می‌کرد برای پولدارهای عوضی.  


"گنگ "چنگال‌ها" می‌خوان ببینتت، بهتره تا محترمانه میگم دنبالم بیای تا مجبور نش-..."  

"باشه."  

"...و قرار نیست اعتراض ک—... ها؟ صبر کن... چی؟"  


پورشه دست‌هاشو توی جیب‌هاش فرو کرد و خمیازه کشید:  


"گفتم بزن بریم."  





To be continued...


Report Page