Under The Moon🌙(Chapter18: Flame)
Ray
Porchay POV:

🌕 ویلای خانواده کوچیک – اتاق ماکائو 🌕
پورشه گیج و سردرگم بود.
گرگ درونش از خوشحالی پارس میکرد و میخواست بیرون بیاد...
ولی اگه همین حالا تبدیل میشد، دهن دوست داشتنی کیمهان ممکن بود توسط هیولای درونش بلعیده بشه.
اون گرگ احمق فرق بوسه و گاز گرفتن رو نمیفهمید... باید توی سینهی پورشه حبس میموند.
«هومف...»
زبون کیم رو زبون پورشه سر خورد و پسرک نفسش برید.
جرقههایی که بینشون پخش شده بود، اونقدر شدید بود که چشم رو میزد.
بازوهای کیم دور کمرش حلقه شد و محکم به خودش چسبوندش، و پورشه دیگه نتونست عقب بکشه.
گرگ درونش هم هیچ میلی به مقاومت نداشت.
الان دقیقاً در اوج خوشحالی بود.
میتونست ضربان قلب کیم رو بشنوه. صداش عجیب بود و یهجورایی ترسناک... اما هر چی بوسه داغتر میشد، بدن پورشه بیشتر میسوخت.
"اینجا نه."
کیم با صدای آرومی گفت؛ لبهاش هنوز به لبهای پورشه چسبیده بود.
مغز پورشه نمیتونست همهی اتفاقات اخیر رو درک کنه، ولی گرگ درونش اونقدر خوشحال بود که حتی فکر نافرمانی هم نمیکرد.
مثل یه پاپی مهربون رفتار میکرد، در حالی که قرار بود یه گرگ وحشی باشه که نزدیک بود وگاس رو تیکه تیکه کنه... پوف.
مسخره بود.
چرا پیش این یارو انقدر رام شده بود؟
کیمهان مچ دستش رو گرفت و بدون هیچ نگاه اضافهای به خانوادهی کوچیک، اونجارو ترک کردن.
🌕🌕🌕
اما آلفا اون رو به هتل تیراپانیاکول نبرد.
مسیر دیگهای رو در پیش گرفت، اون سمت شهر.
بدن پورشه داغ تر میشد و فرومونهاش داشت از کنترل خارج میشد.
خوشبختانه کیمهان آلفایی به قدر کافی قوی بود که بقیهی اطرافیان رو دور نگه داره.
"رسیدیم."
کیم کلاه ایمنیش رو برداشت و با دست، موهای بلندش رو عقب زد.
رایحه کیم از دماغ پورشه دور نمیشد... بیشتر هم وارد ریههاش میشد.
عجیب بود... و واقعاً داشت تحریکش میکرد.
"ما کجاییم؟"
پورشه با نگاهی به ساختمون بزرگ زمزمه کرد.
ساختمون تقریباً هماندازهی یه هتل بود، شیک، بزرگ و خیلی تمیز.
کیم شونه بالا انداخت و پورشه رو به داخل کشوند.
واو...
واقعا بزرگ بود.
اما حتی یه نفر هم اونجا نبود.
پورشه اخم کرد. هیچی نمیفهمید ولی کیم خیلی جدی و مصمم بود.
مستقیم بردش به یه اتاق لوکس، روشن و مرتب.
"این آپارتمان خودمه."
کیم خیلی ساده توضیح داد.
کلید موتور رو روی میز چوبی انداخت، و بعد آهسته برگشت سمت پورشه.
انگار مردد بود... اما برای پورشه هر ثانیه شکنجه خالص بود، چون داشت تقلا میکرد که سرپا بمونه.
لعنت به این هیت فاکی.
"فقط اونجا واینسا..."
پورشه با صدای خفهای غر زد.
"فقط یه لحظه تنهام بذار یا..."
پورشه هنوز نتونسته بود با واقعیت خودش کنار بیاد, با آه نشست روی کاناپه و پاهاش رو باز کرد، نفس کشیدن براش سخت شده بود.
چشماش به عقب چرخید و هیت غیرقابل تحمل شده بود.
"اینجا جات امنه... نیازی نیست به زنجیر کشیده بشی... فقط صبر کن، میذارم فرومونهام آرومت کنن."
کیمهان دست به سینه شد.
گرگ درون پورشه پارس کرد.
ولی این بار دیگه خوشحال نبود.
اون بیشتر از یه فرومون سرد میخواست.
بیشتر.
دردناک بود، غیرقابل تحمل.
پورشه ابرو بالا انداخت و عصبی شد:
"یا به فاکم بده یا تنها به حال خودم ولم کن. فقط وایسادی نگاه میکنی و هیچ کاری نمیکنی... آخخخ..."
فکش رو به هم فشار داد.
کیمهان خیلی گیج به نظر میرسید، با انگشترهاش ور میرفت.
لبهاش رو جمع کرد و نفسش رو بیرون داد:
"من نمیخوام این کار رو بکنم."
"آه... ههه...؟"
"من نمیخوام تسلیم این غریزهی لعنتی بشم. اگه قراره چیزی بینمون اتفاق بیفته، باید از طرف من و تو باشه... نه فقط چون گرگهامون اینو میخوان."
پورشه با تمسخر خندید و چشمهاشو چرخوند.
واقعاً این آلفا بود؟!
چرا همیشه پسش میزد؟!
کیمهان باز داشت همون حرفای مزخرف و تکراری رو میزد...تا اینکه پورشه بالاخره فهمید: کیمهان هم مثل خودش بود. نمیخواست طبیعتش رو بپذیره.
ولی الان... هیچ اهمیت فاکی ایی نداشت, واقعاً نیازمند بود:
"پس چرا منو بوسیدی؟ میدونستی قراره چی رو تحریک کنی."
پورشه هیس کشید.
کیم جلو اومد، کنار پورشه نشست و چونهشو روی دستش گذاشت.
نگاه سردش به پسرک، واقعاً آزاردهنده بود.
انگار اصلاً تحت تأثیر فرومونهای شه نبود... و این دیوونهش میکرد.
"فکر کردم... خب، ماکائو نمیتونه از پس گرگت بربیاد. حتماً اونجا همه چی رو به هم میریختی.
میخواستم گرگت رو تحریک کنم، نه هیتت رو. متأسفم."
پورشه غرید.
دلش میخواست بکوبدش، ولی بدنش از فرمان سر باز میزد.
نفسهاش بریده بریده بود و دهن نیمه بازش فقط یه چیز میخواست: آلفایی که جلوش نشسته بود.
خواست به سمت لبهای کیم بره...ولی کیمهان متوقفش کرد، دستشو محکم روی زانوی پورشه گذاشت.
"صبر کن. باید یه چیزی رو بگم. باید بدونی که... خب...
اگه انقدر با گرگت راحت برخورد میکنم، واسه اینه که... اون منو قبلاً قبول کرده.ما..."
پورشه حرفشو قطع کرد:
"راستش اصلاً اهمیتی به سخنرانی عاشقانه ات نمیدم الان."
اون لحظه، چونهی کیم رو گرفت و بهش حمله کرد.
بالاخره.
کیم رو روی پاش کشید و گرگش با لذت غرید.
چند ثانیه بعد، باسن پورشه به لگن کیم برخورد کرد.
بوسهشون عمیقتر شد.
هوا پر از گرما و فرومون بود...
یه چیزی شدید، سوزان، و لذتبخش.
کیم هنوز کمی مقاومت میکرد، و همین باعث شد پورشه صبرش رو از دست بده.
خودش پیراهن کیم رو درآورد.
"ص-صبر ک..."
"نه."
پورشه لباس خودش رو هم درآورد، انداخت کف زمین و با یه بوسهی دیگه دوباره کیم رو تحریک کرد.
تمام بدنش تحت تأثیر هیت بود و گرگ کیمهان غرید:
میخواست شه رو مارک کنه.
کیم سرش رو عقب برد، و بالاخره لبهاش رو روی گردن پورشه گذاشت.
"آآآه... آره..."
پورشه با ناله گفت.
گاز رو حس کرد.
عمیق بود و دردناک.
ولی خیلی لذتبخش.
گرگ پورشه با زوزهای خودش رو کاملاً تسلیم آلفا کرد.
کیمهان دیگه مثل خودش بنظر نمیرسید.
وحشی شده بود.
زخم رو لیس زد و پورشه رو تا تخت حمل کرد.
"لعنتی بهش... تو واقعاً دردسرسازی، پاپی."
"اول باهام بخواب... بعد حرف بزن."
پورشه نفسنفسزنان گفت.
جفتگیری بین دو گرگ انجام شده بود.
و حالا، پورشه فقط یه چیز میخواست:
آروم شدن سوزش آتیشی که توی تنش شعله میکشید.
🌕🌕🌕
To be continued...