Under The Moon🌙(Chapter17: Giving Up)
Ray
Kimhan POV:
🌕 بازگشت به هتل تيراپانيـاکول 🌕
"...یعنی ماکائو گفت پورشه رو با خودش می بره و تو همینجوری قبول کردی؟"
کیمهان با عصبانیت گفت.
با خشم به دو محافظش زل زد. گرگ درونش از شدت عصبانیت زوزه کشید، اگر میتونست اون دوتا احمق رو قورت میداد.
کیم سر درد داشت, کل شب مشغول مشروب خوردن بود و حالا... بازم دردسر.
"کجان الان؟"
"طبق تصاویر دوربینهای آرم، دیگه اینجا نیستن... با هم از هتل رفتن بیرون."
کیم با کنجکاوی ابرو بالا انداخت.
با هم؟
پورشه اجازه داده بود یه آلفای دیگه با خودش ببرتش؟
مگه میشد؟ این بچه معمولاً به هیچکس گوش نمیداد.
گرگ درون کیمهان با خشم غرید.
"خوئن ماکائو با آنون مون تهدیدمون کرد."
باس زیر لب گفت.
کیم نفس عمیقی کشید.
ماکائو یه بچه عوضی کوچولو بود.
همیشه خوشش میاومد ضعیفترها رو اذیت کنه، و این وسط آنون قربانی شده بود.
هر بار با هم بودن، ماکائو با فرومونهاش خفش میکرد... دوبار تا مرز مرگ رسیده بود.
کیت با احترام سر خم کرد و عذرخواهی کرد.
"ما نمیدونستیم که پاپی... ببخشید، خوئن پورشه، جفت شماست."
"خبرش به همین زودی پخش شده؟"
"خوئن نو داره با ذوق فریادش میزنه اینور و اونور..."
باس اعتراف کرد.
"حتی میخواد یه نشست خبری هم برگزار کنه..."
کیمهان چشماشو چرخوند.
تصمیم گرفت خودش بره دنبال پسره, گرگش از خوشحالی سرو صدا کرد.
لعنت بهش عالیه.
انگار همیشه باید بیاد باسن این بچه رو نجات بده.
"خوئن کیم؟"
"حدس میزنم رفتن ویلا نه؟"
"فکر میکنیم آره."
کیمهان آه کشید و موهای بلندش رو عقب زد.
میخواست به برادرش خبر بده، ولی کین وسط دعوا با پورش بود و صدای جر و بحثشون از بیرون هم شنیده میشد.
"لیدی ورا، میتونی به برادرم بگی من رفتم بیرون؟"
بتای کوچیک سر تکون داد، ولی به نظر نگران و حواسپرت میرسید.
دعوا بین دو آلفا... چیزی به ترسناکی دیدن تبدیل پورشه بود.
"حتماً، خوئن کیم."
کیمهان موتور مشکیشو برداشت، یه ماشین پرنده، جواهر جدیدش.
چند دقیقه بعد جلوی اقامتگاه خانوادهی کوچیک رسید و... یه چهره آشنا دید.
"خوئن کیمهان، شما که قرار نبود بیاید..."
نوپ(Nop)، محافظ وفادار، خوشآمد گفت.
کیم کلاه کاسکتشو برداشت، از موتور پیاده شد، دستشو تکون داد و فرومونهای الکتریکیشو توی هوا پخش کرد.
حالا راحتتر میتونست رایحه پورشه رو حس کنه.
"خوئن کیمهان، نمیتونید..."
"خفه شو."
"خوئن کیمهان، خواهش میکنم..."
"تو فکر کردی کی هستی که با من اینطوری حرف میزنی؟"
نوپ عقب رفت و سرشو پایین انداخت.
کیم وارد سالن شد و با یه گروه از مردا روبهرو شد: یه مشت ولگرد که دور هم جمع شده بودن تا یه گنگ تشکیل بدن.
"وگاس."
پسرعموی کیم پشت میزش نشسته بود و داشت با رئیس گنگ حرف میزد.
با دیدن کیمهان، بهش چشم غره رفت، ولی نتونست تعجبشو پنهون کنه.
"اینجا چی کار میکنی؟"
"اون برادر عوضیت داره با چیزی بازی میکنه که مال منه."
وگاس با لبخندی شیطانی شانه بالا انداخت و دوباره مشغول صحبت با رئیس گنگ شد.
کیمهان مشتش رو محکم گره کرد. از این وضعیت واقعاً خسته شده بود.
"پسرعمو."
ماکائو با لبخندی موذیانه از راهرو دراز پایین اومد.
"بچه رو ول کن."
"اون پاپی...؟ بذار ببینم... من تنهایی پیداش کردم و رها شده بود... لیاقتش یه صاحب مسئولیت پذیر تره. تو اینو قبول نداری؟"
گرگ کیم درونش غرید.
آمادهی کشتن بود، و برای اولین بار کیم وسوسه شده بود که واقعاً از غریزهی حیوانیاش پیروی کنه.
ماکائو با خندهای تمسخرآمیز ترکید و چشمکی به پسرعموش زد:
"بیخیال! کیمهانِ افسانهای به کسی علاقهمند نمیشه... واقعاً فکر میکنی ما داستان "جفت شدنتون" رو باور میکنیم؟ تو اون بچه رو نمیخوای و اونم تو رو نمیخواد."
"شک دارم دلش بخواد با یه پیرمرد یا به عنوان یه تیکه گوشت سر کنه."
کیم بیتفاوت جواب داد.
"من هنوزم انتخاب بهتریام و گرگش اینو میدونه. اون منو انتخاب کرده. پس حالا بکش کنار."
ماکائو شانه بالا انداخت و راهرو رو خالی کرد.
نگاه تیزش به کیم انقدر پر از تمسخر بود که کیم رو عصبی کرد.
"خواهش میکنم... خودت برو ببین."
وقتی کیم وارد اتاق ماکائو شد، انتظار نداشت پسرک رو روی زمین نشسته ببینه.
"آه، تویی."
پورشه با بیتفاوتی گفت.
"تو رو زنجیر نکردن یا پوزه بند نزدن؟"
کیمهان با تعجب پرسید.
پسر با اون چشمای خاکستری بزرگش بهش نگاه کرد.
چشماش پر از احساسات مختلف بود... درد، سردرگمی، تضاد.
ولی... لبخند زد.
به کیم لبخند زد.
یه لبخند.
گرگ کیم نزدیک بود خرخر کنه.
چطور ممکن بود تو همچین وضعیتی لبخند بزنه؟
"میدونی میخوان باهات چی کار کنن؟"
"آره."
پورشه خندید.
اون... داشت میخندید؟
خب، واقعاً به نظر میرسید که عقلش رو از دست داده.
بستهی آبنباتی که میخورد رو کنار انداخت و انگشتاش رو لیسید.
اطرافش هم پر از کنسول بازی بود و حتی بهنظر میرسید از وضع موجود بدش نمیاد.
"واقعاً با این موضوع اوکی ایی؟"
کیم با ناباوری گفت.
پورشه شونه بالا انداخت، بعد چهرهش جدی شد.
آروم بلند شد و دستهاش رو برد پشت کمرش.
"حداقل از اول همه چی رو رک گفتن. مثل شماها دورو نیستن."
صدای پورشه سرد و بیاحساس بود.
گرگ کیم جیغ کوتاهی زد، که برای یه آلفا اصلاً صدای ترسناکی نبود.
خب، دیگه خیلی داشت پیش میرفت...
"پورشه."
"نه."
این اولین باری بود که کیم پسرو به اسم کوچیکش رو صدا میزد.
و اولین باری بود که طرز فکر بچه بهش صدمه زد.
کیم همیشه به گستاخی و سرکشی این پسر عادت کرده بود... نه به پسری که از زندگی دست کشیده.
هیچ نوری توی چشماش نبود.
نه شادی، نه عصبانیت... فقط یه تسلیم کامل.
"تو جدی نیستی..."
"تو تمام عمرم هیچوقت انقدر جدی نبودم."
کیمهان با عصبانیت بهش زل زد، ولی پورشه پلک هم نزد.
خاموش شده بود.
خیلی زخمی از زندگی.
خیلی خسته از همهچی.
"چی بهت گفتن؟ واقعاً همه چی رو بهت گفتن؟!"
کیم با صدایی پر از خشم غرید.
مشتهاش رو گره کرد و پورشه یه قدم عقب رفت.
شه اخم کرد و بعد پوزخند زد:
"گفت میتونه کمکم کنه اون چیز امگایی رو از بدنم دربیارم... منم گفتم باشه."
"پورشه!"
این بار، کیم واقعاً عصبانی شد.
اون شکست خورده بود... دوبار.
اول، هیچوقت نتونست تانخون رو نجات بده...
و حالا جفتش داشت همون راه رو میرفت، اونم داوطلبانه.
برای همین کیمهان از هرچیزی مربوط به آلفا، بتا، امگا بودن متنفر بود.
برای همین قلبش اونقدر سرد شده بود.
"اصلاً واسه چی اومدی اینجا؟"
پورشه ناگهان پرسید و سرش رو کج کرد.
کیم یه قدم جلو اومد، نمیتونست باور کنه.
نه، نمیخواست باور کنه.
پورشه عقب رفت و کمرش به دیوار خورد.
کیمهان خیلی نزدیک شده بود.
فضا خفهکننده بود.
فرومونهای کیم کل اطراف پسر رو پر کرده بود.
"خیلی... نزدیکـی..."
پورشه غرید، در حالی که گونههاش قرمز شده بود.
"تو کاملاً دیوونه شدی."
کیمهان فریاد زد.
از شدت خشم، نفسهاش تندتر شده بود و نگاهش افتاد روی لبهای شیرین بچه.
لعنتی.
گرگ احمق.
جفت احمق.
پورشه کیتیساواسد احمق.
"...لعنت بهش."
کیمهان یقهی پیراهن پورشه رو با خشونت گرفت و اون رو به سینهاش کوبید.
گرگش اونقدر خوشحال بود که تپش قلبش رو تندتر کرد از شدت هیجان.
"د-داري چي-كار ميكني... هاا-مـ..؟؟"
پورشه فریاد زد.
کیمهان از این لحظه استفاده کرد و پورشه رو بوسید.
🌕🌕🌕
To be continued...