Under The Moon🌙(Chapter16: Cage)

Under The Moon🌙(Chapter16: Cage)

Ray

Porchay POV:

🌙🌙🌙


یه امگا.

یه امگا ساده... و لعنت شده...

پورشه تمام عمرش درباره هویت خودش دروغ شنیده بود.

اون یه بتا نبود... یه امگا لعنتی بود.

گرگ درونش هیچ واکنشی نشون نمی‌داد.


"یه امگا..."


پسر اینو تکرار کرد انگار که یه شوخی بی‌مزه باشه.


پورشه انقدر عصبی بود که فرومون هاش در هوا می‌جوشید.

اگر گرگش می‌تونست بیرون بیاد، حتماً دمشو بین پنجه هاش پنهان می‌کرد.

پورشه دست برادرشو کنار زد و به آرومی از تخت بیرون اومد.


"یه امگا...؟"


"من... مادر به خاطر اینکه امگا بود مرد! از اینکه تو هم از دست بدم ترسیدم، پس... اینو از دنیا پنهان کردم."


پورشه به برادرش نگاه نکرد، شروع به ضربه زدن به سینه‌اش کرد و بعد خندید.

یه امگا؟ این یه شوخی بود... یه شوخی غیرممکن.

یه داستان احمقانه.

چطور ممکن بود پورشه کیتیساواسد یه امگا باشه؟!


"چرا اینو از من قایم کردی؟"


شه با عصبانیت گفت.


"من..نمی‌دونم."


پورش اعتراف کرد.


"فقط می‌خواستم تا جای ممکن... عادی زندگی کنی."


"تو زون؟" پورشه دوباره خندید.


بعد فهمید که چه بلایی سرش اومده.

تصادفش، از دست دادن حافظه‌اش...اون سوزش وحشتناک.

احساس گرمایی که روزها حس کرده بود.

همه چیز حالا با عقل جور درمیومد... به جز اینکه پورشه آماده پذیرشش نبود.


"تو... تمام عمرم به من خیانت کردی."


"نه، می‌خواستم از تو محافظت کنم!"


"با دروغ گفتن درباره هویتم؟!"


پورشه در حال جنون بود، برادرش رو کنار زد.

غیرممکن بود.

به طرز لعنتی ایی غیرممکن بود.

بارها و بارها تا اینکه نفرت کاملاً قلبشو پر کنه.


"پورشه، تو با گذر زمان از کنترل خارج شدی و من ترسیدم که تو در نهایت از من متنفر بشی!"


"واقعاً؟ این بهونه لعنتی توعه پورش ؟؟؟"


شی با عصبانیت فریاد زد.


پورشه روی برادرش پرید و بهش حمله کرد و با یک زوزه خشمگین اونو به زمین انداخت.

پورش از خودش دفاع نکرد و اولین ضربه رو خورد که بینی اش شکست.

پورشه دیگه اهمیتی نمی‌داد، اون از تنها کسی که بهش اعتماد کرده بود خیانت خورده بود... حالا. حالا همه چیز بی‌فایده بود.

بهتر بود هر دوشون همین حالا بمیرن.

پورشه دوباره به پورش مشت زد، اما صدایی فریاد زد:


"پورش!"


کین بعد از شنیدن سر و صدا درو باز کرد، پورشه رو به دیوار کوبید طوری که شه احساس کرد تمام بدنش خرد شد.

شت.

آخخخ...

از درد فریاد کشید.

گرگ درونش به شدت پارس کرد، می‌خواست بیرون بیاد و آلفای مقابلشو بکشه.


بکش. بکش. بکش.


غریزه حیوانی پورشه به اندازه زخم‌هاش خشن بود و گرگشو سرکوب کرد.

پورشه می‌تونست برادرشو بکشه، اما گرگشو نه.


"کین، دیوونه شدی؟! بهش صدمه زدی!"


پورش با خشم غرید.


کین به معشوقه ش کمک کرد و مطمئن شد که آسیب ندیده. اما پورش هم یه آلفا بود و سریع بدنش شروع به خوب شدن کرد.

کین با فریاد نگهبان‌ها رو صدا کرد تا مداخله کنن و پورشه تو یه قفس زنجیر شد.


"بذاریدش تو اتاق کیم. اون این گرگو تصاحب کرده، باید عواقبش رو بپذیره. اگر دوباره به جفت من آسیب بزنه، بدن لعنتیشو رو برای مشتریم می‌فرستم."


کین با صدایی پر از نفرت گفت.


پورش شروع به بحث شدید با کین کرد، اما آلفا مصمم بود.

شه صداشو شنید و خیلی دلش می‌خواست دوباره دعوا کنه.


"حرومزاده عوضی..."


پورشه فریاد زد در حالی که دنده‌های شکسته‌اشو می‌فشرد.


شه از درد به خودش می پیچید و فکشو محکم می‌فشرد.

گرگش ناله می‌کرد، سعی می‌کرد زخم‌های پورشه رو بهبود ببخشه اما هوشیار موندن کار سختی بود.


" ترجیح می‌دم بمیرم..."


پورشه با تمسخر گفت.


"اوه واقعاً؟"


یه صدای سرگرم شده پاسخ داد.


پورشه در حین انتقال به قفس بیهوش شد.


🌙🌙🌙


External POV :


باس و کیت نگاهی گیج به هم انداختن. هیچ کدوم نمی‌دونستن چیکار کنن...

کیت سعی کرد وضعیتو توضیح بده:


"خوئن ماکائو. ما دستور داریم که پاپی رو تو اتاق خوئن کیمهان بذاریم."


ماکائو لبخند زد، سرشو کمی کج کرد و نگاه تیزش یادآور برادر بزرگترش بود:


"واقعاً؟ پسرعموم بیرون رفته، شنیدم که برای نوشیدن رفته بار یوک. فکر نمی‌کنم الان حال و حوصله‌ای برای رسیدگی به مشکل پاپی داشته باشه... اما من وقتم آزاده و آماده‌ام کمک کنم. همیشه از دردسرسازها خوشم میومد. بسپاریدش به من."


کیت ابروهاشو در هم کشید، اون دستور مستقیم از خوئن کین دریافت کرده بود.

باس تردید کرد، اما با یه آه قفسو زمین گذاشت.


"اگر می‌خواید اونو به محل اقامت خودتون منتقل کنید، به اجازه خوئن کین نیاز داریم."


"تو واقعاً داری سعی می‌کنی به دستور یکی از اعضای خانواده تیرپانیاکول اعتراض کنی؟ هوس مردن کردی؟"


"خوئن ماکائو، ما متاسفیم اما..."


پوزخند ماکائو شیطانی بود، شونه‌هاشو بالا انداخت و شروع به سوت زدن کرد.


"باس، باس، باس... آه... شاید باید برم و به آنون بیچاره مون سر بزنم... مدت زیادیه که ندیدمش. صبر کن. یادم میاد دفعه قبل، تقریباً اونو به خاطر رفتار احمقانه‌اش کشتم. الآن حالش بهتره؟"


باس غرید و کیت اونو نیشگون گرفت تا آرامش خودشو حفظ کنه.

اونا نمی‌تونستن به سادگی خوئن ماکائو رو در جا بکشن.

ماکائو خندید و دستاشو به هم زد و با خوشحالی به سمت یه اتاق دورافتاده رفت.


"اینجا."


کیت لبشو گاز گرفت و به باس دستور داد که اطاعت کنه.

دو بادیگارد قفسو تو اتاق گذاشتن و اونجا رو ترک کردن.

امنیت آنون اولویتشون بود، حتی اگر مجبور بودن با اون بچه لعنتی بدجنس هم‌دست بشن.


"هی، بیدار شو، پاپی. بذار صورتت رو ببینم... آه، خوبه."


ماکائو به قفس ضربه زد.

منتظر بود پورشه بیدار شه.

پورشه بچه‌ نسبتاً کیوتی بود، با صورت گرد و موهای مشکی کمی فر.

ماکائو به قفس تکیه داد و به میله ها کوبید.


"آخخخ... هه..."


"زود باش، بیدار شو بچه. باهام بازی کن، حوصله‌م سر رفته."


"کی...؟ لعنتی... لعنتی درد می‌کنه... آخخ هه."


"وات د فاک رفیق؟ فکر کردی یه امگا واقعاً می‌تونه یه آلفا رو بکشه؟ تو دیوونه‌ای پسر."


ماکائو خندید و با هیجان با انگشت به قفس ضربه زد.

اون فرومون‌های سبز کمرنگی داشت.

سبز مثل یه ماده سمی لعنتی که پورشه ازش متنفر بود.

گرگش غرید.


"کی هستی؟"


پورشه هیس کشید.


"ماکائو باشکوه."


"عوضی..."


ماکائو شونه‌هاشو بالا انداخت.

دست‌هاشو روی سینه‌ش گذاشت و به بچه چشم غره رفت:


"حداقل من آزادم."


"این نشون می‌ده که کدوممون خطرناک‌تریم."


پورشه با لحن خشک جواب داد.


"منو آزاد کن، عوضی."


ماکائو ابروشو بالا برد، بعد دست توی جیب کتش کرد و پاکت سیگارشو درآورد.

مدتی رو صرفش کرد و قبل از اینکه یواشکی خمیازه بکشه، به بیرون نگاه کرد:


"کنجکاوم... آماده‌ای که یه کارخونه بچه‌سازی بشی یا یه وعده غذایی خوب؟"


"غیر ممکنه"


پورشه غرید.


ماکائو دوباره به بیرون از پنجره نگاه کرد.

یه نقشه داشت و این بچه بخشی از اون بود.


"می‌خوای کمکت کنم؟"




To be continued...

Report Page