Under The Moon🌙(Chapter15: Claiming)

Under The Moon🌙(Chapter15: Claiming)

Ray

Porchay POV:


🌜🌜🌜


 پورشِه چشماش رو باز کرد، توی یه اتاق بزرگ و سفید بود. اخم کرد و نتونست به یاد بیاره که همچین جایی توی زون وجود داره... بعدش فهمید.

دوباره برگشته بود.


''اوه، به هوش اومدی،''


تانخون با خوشحالی گفت و یه حوله مرطوب روی پیشونی شه گذاشت:


''ترسیده بودم که بیدار نشی...''


''ما...ما ... چرا...''


پورشِه توی صحبت کردن مشکل داشت و به پایین نگاه کرد و دید که خون همه جا پخش شده.

با اون عوضی که لبخند آزار دهندش از صورت پاک نمیشد در حال جنگ بود و بعدش... هیچی.

هیچی یادش نمیومد.


''کیم یجورایی با فرومون‌هاش تو رو بیهوش کرد. من از طرفش عذرخواهی می‌کنم، گاهی نمی‌دونه چطور خودشو کنترل کنه''


، تانخون با لب‌های جمع شده گفت:


''من همیشه بهش هشدار می‌دادم، اما می‌دونی... اون با ما متفاوته، از طبیعتش خوشش نمیاد.''


''چ-چی؟ چه کوفتی؟''


صدای پورشِه ضعیف بود.

همه‌جاش درد می‌کرد و بویی مدام آزارش می‌داد.

کیمهان تیرپانیاکول... چرا این عوضی همیشه توی زندگیش دخالت می‌کرد؟!

شه از درد هیسی کشید و با آرنج‌هاش راست نشست و نگران به اطراف نگاه کرد.


''برادر تو اینجا نیست... البته هنوز.''


، تانخون به سادگی گفت:


''همه تو یه جلسه مهم هستن... با پدر.''


پورشِه دوباره اخم کرد.

برادرش... اون که به اندازه کافی مهم نبود که توی جلسه شرکت کنه...بود؟

تانخون متوجه سردرگمی پسر جوان شد و موهاش رو نوازش کرد.


''بلاخره میفهمی...''


''چیو میفهمم؟''


گرگ شه هوشیار شد.

یه نفر داشت میومد.

تانخون آهی کشید، چشماش رو چرخوند و قبل از اینکه لبخند کوچکی به پورشِه بزنه گفت:


''سعی کن باهاشون خوب باشی... ساعت‌ها وقتشونو صرف دفاع از تو کردن... تو به کازینو خیلی خسارت زدی. خانواده من تقریباً ورشکسته شد هه هه...''


''اوه... پس.. ببخشید...''


پورشِه یه دعوای عمومی راه انداخته بود، حالا یادش اومد. حتی اگر واقعاً مسئول واکنش دیگران نبود، صورت یه تیرپانیاکول رو زده بود.

البته، همیشه توی دردسر بود... چه زندگی مزخرفی.


''با شما هم هستم خوب برخورد کنین، اون تازه بیدار شده.''


تانخون وقتی در به آرامی باز شد، هیس کشید.

کین شونه‌هاش رو بالا انداخت و سپس اجازه داد پورش از جلوش رد شه.

پورشِه به برادر بزرگش نگاه کرد: اما پورش عصبی به نظر می‌رسید.

مدام واکنش‌های کین رو بررسی می‌کرد.


''بیدار شدی.''


''نه پس، با چشم های باز خوابه...احمق''


تانخون به طعنه گفت.


کین به تانخون توجهی نکرد و در انتهای اتاق قرار گرفت و فضایی رو که پورش نیاز داشت، بهش داد.

اما هنوز اونجا بود و این پورشِه رو خیلی آزار می‌داد.


''سلام برادر کوچولو.''


پورشِه لباس‌های جدید برادرش رو قضاوت کرد، دیگه لباس‌ بادیگاردها رو نداشت... و واقعاً به نظر می‌رسید که از یه مجله احمقانه مد بیرون اومده.

پورش به شه نزدیک شد و دست لرزانش رو روی دست برادر کوچکش گذاشت.


''شه... چی کار کردم...؟ هیا.. هیا باید... خب.''


''من نمی‌فهمم و واقعاً نمی‌خوام بفهمم چه خبره، فقط می‌خوام برگردم زون.''


کین دستاشو روی کمرش گذاشت و با چهره‌ای جدی، گلوشو صاف کرد و گفت:


''اون، پسرم، ممکن نیست.''


''لعنت بهت تو-''


''کین، بذار اول باهاش حرف بزنم.''


پورش با خشم گفت.


کین سرش رو تکون داد و دست تانخون رو کشید که اونم اعتراض کرد چون می‌خواست گوش بده.

وقتی دو برادر تنها شدن، پورش آهی کشید و به زمین نگاه کرد.


"بگو چی داری بگی."


پورشِه پرسید و کم‌کم احساس نگرانی می‌کرد.


"از شنیدنش خوشت نمیاد... متاسفم."


🌜🌜🌜



‌Kimhan POV:


اوایل همون روز، توی اتاق جلسه:


''پسرم به تازگی یه عنصر اساسی برای راه‌اندازی یه کسب‌وکار جدید پیدا کرده.''


گان با عصبانیت گفت.


''این چیز خوبیه چرا اینجا داریم مثل یه جنایتکار باهاش رفتار می‌کنیم؟!''


کیمهان در سمت راست کین و در سمت چپ پدرش نشسته بود.

خوشبختانه برای گان، پورش یه لحظه بیرون بود چون خیلی از وگاس عصبانی بود.

جلوی اون‌ها، وگاس و عموش همچنان درباره‌ی اون اتفاق صحبت می‌کردن.

این موضوع خیلی خنده‌دار و کسل‌کننده بود.


''من می‌فهمم که چی می‌خوای بگی... اما این موضوع به خانواده اصلی مربوط می‌شه''


کورن گفت.


''ما یک خانواده بزرگ نیستیم؟''


گان با تندی گفت.

وگاس با تمسخر بهش نگاه کرد، هنوز خون روی صورتش بود.

پورشِه حسابی بهش آسیب زده بود و گرگش تقریباً وگاس رو کشته بود.

کیم دستاشو روی سینه‌ش گذاشت و نگاهش به عموی احمقش بود.


''این به کین مربوط می شه که این قرارداد رو امضا کنه، اگر تمایلی داشته باشه''


کیم با لحن سردش بهشون یادآوری کرد.


''من بودم که قاچاقچی‌ها رو پیدا کردم''


وگاس با تندی جواب داد:


''این به من مربوط می‌شه که این شبکه رو راه‌اندازی کنم... گنگ می‌خواد با من کار کنه، نه با پسرعمو عزیزم.''



کین ابروهاشو بالا انداخت و به سمت میز خم شد، نگاه تیزش و فرومون‌هاش در هوا به وضوح وارث بودنشو نشون می‌داد.



''من تصمیم‌گیرنده‌ام. نه تو و نه یک گنگ کوچیک احمقانه.''


''پس همه‌مون می‌خواهیم این واقعیت رو نادیده بگیریم که یه امگا پیدا کردیم؟!''


گان فریاد زد.


''ما به یکی از اونا نیاز داشتیم. منتظر چی هستین؟''


صورتش از خشم سرخ شده بود و از جا پرید. وگاس، که به واکنش‌های کیمهان نگاه می‌کرد، همچنان لبخند می‌زد. خیلی از این که سعی می‌کرد عصبی شون کنه، لذت می‌برد.


''من یه پیشنهاد براتون دارم.''


''وگاس.''


کورن شروع کرد:


''می‌دونی که نظر تو برای خوبی و صلاح این خانواده مهمه، اما تصمیم نهایی با کینه.''


وگاس با خشم به کین نگاه کرد و بعد از جا بلند شد، دکمه‌های کتش رو بست و شونه‌هاش رو راست کرد:


''از اونجایی که این امگا کوچولو هنوز هیچ آلفایی تصاحبش نکرده، می‌تونیم یه آزمایش اولیه با یه مشتری انجام بدیم... و بذاریم مشتری سرنوشت این بچه رو تعیین کنه. جفت‌ شدن یا خوردنش... در نهایت، می‌تونیم پول زیادی در بیاریم.''


گرگ کیمهان غرید.

اگر می‌تونست بیرون بپره، صورت وگاسو تکه‌تکه می‌کرد.

کین دستشو روی لیوان ویسکی‌اش گذاشت و نگاهی به پدرش انداخت.


''من قبلاً درباره‌ی سرنوشت این بچه تصمیم گرفتم...''


کین جواب داد:


''در حال حاضر تحت حمایت منه و من...''


''این توافق...''


کورن با نوشیدن چای داغش گفت و حرفش را قطع کرد:


''...جالبه وگاس، اما چقدر پول در کاره؟ چون این بچه به وضوح آماده نیست. اگر بخواد اعتبار مونو مثل کازینو خراب کنه... می‌ترسم که مسئولیتش برات سنگین باشه. می‌تونی با عواقبش روبرو بشی؟''


کین بلافاصله اخم کرد و دوتا دستش را روی میز گذاشت، آماده بود دوباره از پورشِه دفاع کنه.

از این جلسه‌ی لعنتی خسته شده بود، کیمهان خمیازه کشید و سپس کت چرمی‌شو درآورد:


'' بهرحال اینطور نیست که این امگا در دسترس باشه.''


سکوتی در اتاق حاکم شد.

وگاس سرش را کج کرد، دیگه لبخند نمی‌زد و این کیم رو سرگرم کرد.

بالاخره، پسرعمو لعنتی‌اش می‌تونست یکم خفه بشه.


''منظورت چیه؟!''


وگاس هیس کشید:


''من خودم گردنشو چک کردم، هیچ مارک آلفایی نداره. اون تصاحب نشده!''


کیم شونه‌هاش رو بالا انداخت و به آرومی پیراهن سفیده‌شو از روی شونه راستش پایین انداخت:


''این امگا قبلاً جفتشو انتخاب کرده... و... گرگ من اونو پذیرفته. فکر می‌کنم... این بچه جفت من شده، درسته؟''



چشم های کین از گاز پورشِه روی شونه کیمهان گشاد شد.

کورن چیزی نگفت، اما به نظر می‌رسید کمی ناامید شده.


''خب، فکر می‌کنم این جلسه‌ی احمقانه حالا که صاحب امگا مشخص شده، داره تموم می‌شه.''


کیم با خشم گفت و از جا بلند شد.


متوجه شد که وگاس می‌خواد اعتراض کنه، بنابراین با صدای محکم اضافه کرد:


''اوه... ما یه خانواده ایم، نه؟ هیچ‌کس اینجا به این که من یه جفت مقدر دارم اعتراض نمی‌کنه، درسته؟... و امیدوارم که ایده‌ی خوروندنش به عنوان غذا به دیگران رو کنار بذارین. گرگ من خیلی نسبت به چیزهایی که بهش تعلق داره، احساس مالکیت میکنه.''


با این حرف‌ها، کیم اتاقو ترک کرد و سپس هتلو . به یه نوشیدنی نیاز داشت... نه، به یه بطری کامل.


کیمهان تیرپانیاکول یه کاری کرده بود که اونو به شدت نقض میکرد: اون یه نفرو تصاحب کرده بود.






To be continued...

Report Page