Under The Moon🌙(Chapter14: Problems)
Ray"مستر کیمهان. اونا رسیدن."
کیم با نارضایتی به ساعتش نگاه کرد و خمیازه کشید.
الان واقعاً کمخواب شده بود.
"حواستون به این گنگ کوچیک لعنتی باشه. نمیخوام امشب دردسر درست کنن، خیلی خستهام برای این مزخرفات."
"بله قربان."
کیم باید اون شب مراقب کازینو میبود. بیشتر وقتها این وظیفه برادرش بود... اما...
کین دنبال اون بچه توی منطقه میگشت، البته برای خوشحال کردن جفت عجیب و غریبش، یعنی پورش دیوونه.
این دو نفر رابطهای عجیب و پرتنش داشتن، مدام سعی میکردن بر همدیگه تسلط پیدا کنن.
عاشق بودن یا دشمن؟ سخت میشد گفت.
"قربان!"
کیم چشماش رو باز کرد، به زور پنج دقیقه خوابیده بود.
گرگش غرشی کرد، آماده برای مقابله با تهدید. وقتی جرقههای قرمز رو دید... حس کرد مشکل جدیدی در راهه.
لعنتی.
"فکر کنم پسرعمو عزیزم اینجاست."
"بله قربان... داره با رهبر اون گنگ صحبت میکنه... نمیدونیم چرا."
کیمهان چشماش رو چرخوند و دست باریکش رو روی لیوان ویسکیاش گذاشت.
به این گروه مشکوک بود که قاچاقچیهای امگا اکس(Omega EX) هستن.
اگه وگاس دخالت کنه...
لعنت، چرا کین اینقدر دیر کرده؟
"پیت رو بفرستید وگاس رو سرگرم کنه."
"آه؟! چرا من؟!"، پیت با تعجب گفت. "نههههه..."
کیت پیت رو از دفتر بیرون انداخت و کیمهان دوباره چشماش رو بست.
نمیخواست شبش رو با تماشای بتاهای مست و نشئه بگذرونه.
ترجیح میداد بره بخوابه.
آنون با حالتی جدی وارد دفتر خصوصیاش شد که براش غیرمعمول بود.
"قربان، ببخشید که مزاحم شدم، اما خوئن کین موضوع مهمی رو به ما اطلاع دادن. فکر کردم لازمه که بدونید."
کیم فکش رو روهم سایید، غر زد:
"چی؟"
آنون لب گزید، قدمی جلوتر رفت و کپسول کوچک قرمزی را روی میز کیم گذاشت.
آلفای درون کیم با دیدن خون خودش غرید.
نگاه کیم به مچ دست راستش افتاد؛ جایی که مجبور شده بود خودشو زخمی کنه تا این داروی لعنتی رو برای اون توله احمق تهیه کنه.
آنون ادامه داد:
"یکی از جاسوسهای ما اطلاع داده که پورشی جوان این قرصها رو فروخته."
"آه... واقعاً؟ چرا باید برام مهم باشه...هوم؟"
کیم ابرویی بالا انداخت، این بچه حتی بعد از این همه مدت رو مخش میرفت...
آنون که نگرانیاش بیشتر شده بود، توضیح داد:
"بدون خون شما و حضور پورش کنارش، نونگ شی دوباره وارد هیت میشه... اگر کسی نباشه که بهش کمک کنه، میمیره. خودتون هم میدونید. چطور میتونیم کمکش نکنیم؟اون... اون خیلی درد میکشه..."
کیم با خستگی و بیمیلی گفت:
"آره، میدونم... آتیش میگیره."
هرچند دلش میخواست اضافه کنه که اهمیتی نمیده، اما گرگ درونش مخالف بود.
محافظش با جدیت گفت:
"بله، قربان."
سپس کیمهان دفترش رو ترک کرد.
در بالاترین طبقه کازینو ایستاده بود و میتونست مشتریان رو پایین پله ها ببینه.
وگاس مثل یک پادشاه نشسته بود، در حالی که پیت در مقابلش زانو زده بود، ظاهراً دهنش مشغول بود.
این دو... یه جورایی رابطه جنسی خاصی داشتن.
چرا همه اطرافیان کیم به طرز فاکی ایی انقدر عجیب و غریب بودن؟!
"با رهبر باند چند کلمه بیشتر حرف نزده."
آنون در حالی که به وگاس نگاه میکرد، بهش اطلاع داد.
"اگر وگاس قصد همکاری با قاچاق امگا اکس رو داره، حواست بهش باشه، آنون. سعی کن تا حد ممکن ازش دوری کنی. این یه دستوره."
"بله، قربان."
آنون دومین امگایی بود که کیمهان در طول زندگیاش میشناخت، بعد از تانخون.
کار کردن برای خانواده تیرپانیایاکول به آنون اجازه داده بود که تحت هویتی به عنوان بتا زندگی کنه... علاوه بر این، رابطه عجیبی با باس و کیت داشت.
حداقل، میتونست تو امنیت زندگی کنه، در واقع، افراد کمی میدونستن که کیت و رئیس هم در اصل آلفا بودن. هردوشون برای حفظ راز آنون دروغ میگفتن.
"اوه. خون کیمهان، برادرتون اینجاست."
کیم متوجه ورود کین شد، همراه با چندین محافظ. فوراً نگاهی به کیمهان انداخت.
یه جای کار میلنگید.
برادرش به آرومی از پلهها پایین اومد،
قبل از این که کیم احساس کنه گرگ درونش یه رایحه آشنا رو تو هوا بو کشید...
شی.
"کین، چه غلطی داری باهاش میکنی؟! انقدر با پورش رابطه داشتی عقلتو از دست دادی؟!"
کیم با دیدن چشمان بزرگ خاکستری بچه که بین دو محافظ قرار داشت، فریاد زد.
کین:
"داشتن تو خیابون تعقیبش میکردن...فقط... باید یه کاری میکردم. این فقط یه بچه ست."
کین دستاشو روی کمرش گذاشت و با نگاهی سرزنشآمیز به بچه خیره شد.
اوضاع دوباره داشت از کنترل خارج میشد.
همیشه به خاطر همین پسر لعنتی.
" سه تا از بادیگارد ها رو زده."
پورشی غرید.
گرگ کیم هم در پاسخ غرش کرد.
کیمهان دندانهایش را روی هم فشرد.
از زندگیش متنفر بود.
"باید قایمش کنیم، وگاس اینجاست..."
"خب، خب، خب... سلام!"
وگاس با لهجه آمریکاییاش گفت.
واضح بود که با پیت کارش تموم شده. وگاس مثل یک روباه مکار بود. همیشه آماده برای دردسر درست کردن.
مثلاً با پیت بازی میکرد تا کین رو عصبانی کنه.
فرومونهاش دورش میچرخید و نگاه مغرورش به پورشی افتاد.
گرگ کیم دوباره غرید.
"این برادر کوچولوی پورش نیست؟"
"به تو چه ربطی داره؟ تو دیگه کی هستی؟ عوضی."
پورشی جواب داد رو زمین تف کرد.
کین بلافاصله وارد عمل شد، میخواست وگاس بره، اما وگاس با مهارت دستش را روی گردن چای گذاشت و به او لبخند زد:
"اوه، اوه... تو دقیقاً همون چیزی هستی که من نیاز داشتم..."
"به من دست نزن، حرومزاده!"
"برای یه تولهسگ، خیلی بلند پارس میکنه. کی این پاپی رو تربیت کرده؟"
پورشی یک مشت درست وسط صورت وگاس خوابوند و یک دعوای بزرگ در کازینو شروع شد.
کین غرید و سعی کرد پورشی و وگاس روجدا کنه.
"وگاس، بس کن!"
اما پورشی روی وگاس نشسته بود و بهش مشت میزد.
پیشخدمتها از ترس جیغ میکشیدن و بعضی از مشتریها شروع به شکستن بطریها کردن.
"چه شب مزخرفی."
کیم با نارضایتی رو به صحنه روبروش گفت.
بینی ش رو گرفت و سعی کرد گرگش رو آروم کنه، اما رایحه پورشی به ریههایش حمله کرد پس بلندتر غرید:
"پورشی، کافیه!"
یک تیر شلیک شد و وگاس از شوک بچه استفاده کرد و اونو رو زمین انداخت، میخواست شی رو خفه کنه... اما بدن پورشی شروع به لرزیدن کرد...
"آه... مواظب باش."
کیم گفت و شونه برادرشو چنگ تا اونو سریع عقب بکشه.
"آخخخخ.."
وگاس زوزه کشید وقتی که دندانهای نیش گرگ عمیقاً رو گلوش فرود اومد.
بلافاصله شروع به خونریزی کرد و خودشو به دیوار کوبید، شوکه بود.
جمعیت وحشتزده شد و مشتریها شروع به فرار از کازینو کردن.
"چی... چه کوفتی...؟" کین زمزمه وار گفت، شوکه شده بود.
"این یه امگائه... یه گرگ واقعی، نه فقط... وات دفاک؟!"
کیم سرزنش وار گفت:
"ای کین، الان وقتش نیست!..فرار کن، همین حالا."
کیم با دیدن چهره راضی وگاس اخم کرد.
شت.
اوضاع داشت پیچیدهتر میشد.
"خررر..."
گرگ به سمت یک بتای ترسیده حمله ور شد و با یک حرکت قدرتمند سرش رو از بدنش جدا کرد. کین با انزجار عقبنشینی کرد و کیم لبهاشو بهم فشار داد.
"گرگ بد گنده داره میاد بیرون."
To be Continued...