Under The Moon🌙(Chapter13: Back to the Zone)

Under The Moon🌙(Chapter13: Back to the Zone)

Ray

🌜هتل تیراپانیاکول، بعد از ظهر🌛


"پورشِی!!!! میشه یه لحظه بهم گوش بدی؟؟"


پورش در حالی که بازوی برادر کوچکترشو نگه داشته بود، بهش التماس میکرد.

پورشی خودشو آزاد کرد و با خشونت برادرشو هل داد عقب.

شی خیلی عصبانی بود انقدر که حس میکرد نفس کشیدن براش سخت شده:


"فاک یو!"


"خواهش میکنم یه لحظه بهم گوش بده، این چیزی نبود که من میخواستم و اگر یکم میشناختیش میفهمیدی! کین خیلی چیز هاست، یه عوضی منحرف فریبکار اما اون دوست داشتنیه و به یه نفر نیاز داره..."

"منم تنها بودم هیا.منم به یه نفر نیاز داشتم ولی تو این یارو رو ترجیح دادی. پس من میرم. به چه دلیل لعنتی ای باید اینجا بمونم؟ "


پورشِی کلافه و خسته بود.

به برادرش چشم غره رفت و وسایلش رو جمع کرد و با کوبیدن در اتاق رو ترک کرد.

پورش تقریباً دنبالش میدوید:


"شِی!"


"نه."


پورشی چرخید و با نگاه سرخورده و ناراحت پورش روبرو شد.

داشت دیوونه میشد. برای اون کیمهان فاکی کار میکرد تا بشنوه برادرش با میل خودش اینجا بمونه؟..‌گندش بزنن.


فریاد های شی فضا رو پر کرد:


"من اینجا موندم تا سگ گوش به فرمان اون پولدار های لعنتی باشم برای تو! ولی تو میخوای اینجا بمونی؟ برای اون؟ من تو رو انتخاب کردم تو انتخابت اون یاروئه!"


گرگ درونش با خشونت پارس میکرد، انگار با تصمیم شی مخالفت میکرد.

ولی مرد جوان انقدر عصبی بود بود که دوباره پورش رو به سمت راهرو هل داد:


"من از اینجا میرم! کارم اینجا تمومه. اگر انقدر به فاک دادن آلفا کوچولوتو دوست داری پس دیگه مشکل من نیست. خدانگهدار هیا."


پسر کوچکتر فریاد کشید.


"لعنت بهت همونجا وایسا، تو نمیتونی تنها بمونی!!"


"نزدیکم نیا! ازت متنفرم!!"


پورش شوکه شده گذاشت تا برادر کوچکترش بره.

شی در ورودی اصلی رو بعد یه نفس عمیق پشت سرش محکم کوبید.

حس میکرد ریه هاش در حال آتش گرفتنه.

نمیتونست آروم بشه...چرا؟ چطور؟


"هولی شت!"


شِی با حس قطرات بارون که روی صورتش ریخت غر زد.


چشماشو برای ندیدن آسمان آبی و خورشید طلایی بست.

گرگش می غرید، عصبانی بود، همینطور آماده کشتن.

شی آه کشید، حتی برای یک بار دیگه هم پشت سرشو نگاه نکرد. کارش با تیراپانیاکول های عوضی تموم بود.


وقتش بود.


پورشی کیتیساواد تو زون به دنیا اومده بود، اونجا زندگی میکرد...و قصد داشت همونجا بمیره.


🌜🌜🌜



یک ماه بعد، زون.


پورشی به همون زیرزمین قدیمی برگشته بود، همون زیرزمینی که توش متولد شده بود.

وقتی مادرش درحال زایمان بود...بوی خونش یه آلفای معتاد رو جذب کرد..و اون آلفا مادرشونو جلوی پورش کشت.

این چیزی بود که تقریباً برای همه امگاهای زون اتفاق میوفتاد. همه شون مرده بودن یا حتی بدتر.‌‌‌‌..


"...آخخ...هومم.."


شی چشم هاشو مالید، بیش از حد نوشیده بود و بوی استفراغ که توی اتاق کوچک پخش شده بود منزجرکننده بود.

پسر جوان عضلات کوفته بدنش رو کشید و خمیازه کشید...باید ظهر شده باشه و شکمش قار و قور میکرد.

اگر میخواست امشب غذا بخوره باید میرفت سر کار.


"اوی!! بیدارشو!!!"


"چرا داد میزنی...؟"


شی غرولندکنان به چهره دوستش خیره شد.


بست هم بچه محل بود، از شی کوچکتر. آدم احمق و دیوونه ای بود. موهای سیاه داشت و یه دندانش افتاده بود.

با این حال، بست آدم ساده و خوبی بود.

"شنیدم امشب دار و دسته‌ی کلاوز(Claws) اونجان."


پورشی اخم کرد و پاهاشو رو هم انداخت. دوستش یه بطری آبجو بهش داد.

جرعه‌ای نوشید و بعد آهی کشید:


"پس باید امشب از کازینو دوری کنیم."

"آره."


بست یک آهنگ خنده‌دار زیر لب زمزمه زد و ناگهان اخم کرد:

"راستی... رئیست، به نظر می‌رسد که امروز صبح ازت محافظت کرده. باید ازش تشکر کنی."

"درباره‌ی چی حرف می‌زنی؟"

"نمی‌دونم... شایعه شده که یک آدم پولدار دنبال تو می‌گرده. اون پیرزن ساکت خیابون سیزده اونو دیده... یه حرف عجیب نشون داده. نمی‌دونم. نکنه یه “شوگر ددی” پیدا کردی؟ اوی... با این قیافه‌ی زشتت امکان نداره! هه‌هه..."


"گمشو بابا."


"ولی کنجکاوم...کی می‌تونه باشه؟"


بست دست‌هاشو بالا برد و با انگشت‌هاش ابروهاش رو نشون داد.

شی شونه‌ای بالا انداخت؛ هیچ چیز اینجا معنی نمی‌داد. آدم‌ها یا دیوونه بودن یا تحت تأثیر مواد مخدر... یا هر دو.

بست پورشی و مجبور کرد لباس بپوشه و هر دو برای کار روزانه‌شون راه افتادن.


"به هر حال... رئیس گفته باید امروز چند تا سیگار پیدا کنیم..."

پورشی با عصبانیت گفت:


"تو زون؟ خودش می‌دونه که مجبوریم دزدی کنیم..."

پورشی از برخورد با آدم‌های احمق متنفر بود.

اما این تنها راهش برای پول درآوردن بود.


اونا از منطقه تجاری شروع کردن؛ واقعیت این بود که فقط یک زوج پیر بتا با یک خواربارفروشی اونجا بودن.

بست زیر لب گفت:


"معمولاً می‌تونستیم از اون مک پیر دزدی کنیم... ولی مرده."

"اور دوز."

پورشی شونه‌ای بالا انداخت؛ این زندگی اینجا بود. آدم‌ها معمولاً تنها می‌مُردن یا به‌سادگی ناپدید می‌شدن.

حتی بست هم درباره ناپدید شدن پورش و شِی کنجکاو نبود.

بعد از ساعت‌ها گشتن داخل سطل‌های زباله، پورشِی بالاخره خسته شد و روی زمین نشست.

"لعنتی... این کار واقعاً مزخرفه."

"تو کازینو، ما می‌تونیم... می‌تونستیم..."

"نه امشب. خودت گفتی، اونجا دار و دسته‌ی گنگ هستن. نمی‌تونیم هر روز باهاشون درگیر بشیم."

بست ناسزایی گفت و به سمت توده‌ای از استخوان‌ها برخورد کرد.

استخوان‌های انسان یا موش های فاضلاب... کی می‌دونست؟ هیچ‌کس اهمیت نمی‌داد.

امروز روز خوبی نبود.

"شاید... منظورم اینه... چرا قرص‌هات رو نمی‌فروشی؟ شرط می‌بندم می‌تونیم ازش پول دربیاریم!"

پورشی اخم کرد.

از وقتی حادثه روی جت رخ داده بود، آنون بهش دستور داده بود که هر وقت تب کرد، کپسول‌های قرمز بخوره.

بهش گفته بودن که شاید یه ویروس خیلی خطرناک و جدی داخل بدنش باشه.

پورشی گفت:

"نمی‌دونم رفیق... گفتن که ممکنه یه ویروس باشه... شاید بمیرم."


"یه ویروس؟ مگه فکر نمیکردی چیزخورت کردن؟ راستش کی برای همچین چیزی دارو مصرف میکنه، هاه...کی اهمیت میده اگر بخاطر ویروس بمیری یا از گرسنگی؟ در نهایت، میمیری."


شی شونه ای بالا انداخت.

اون آدم کنجکاوی نبود پس به سادگی اطاعت کرده بود.

شاید میتونست این قرص هارو الان بفروشه...مخصوصاً که اصلاً احساس مریضی نمیکرد.


"باشه."




To be continued...

Report Page