Under The Moon🌙(Chapter12: Blood)
Rayسوم شخص POV:
🌕نیمه شب🌕
پورشی کاملا از هوش رفته بود.
فرومون های پخش شده تو اتاق خیلی داغ بودن انقدری که به سختی میشد نفس کشید، حتی برای یه آدم عادی.
کیم کت سفید رنگشو درآورد، بدون لباس باقی موند. میخواست از این مکان لعنت شده فرار کنه به اتاق آرامش بخشش برگرده اما..
اون پسر تغییر شکل داده بود، کیمهان الان با یه گرگ قهوه ای عصبانی روبرو بود.
"خررر..."
کبم هیس کشید:
"نمیتونم بگم از دیدن دوباره ات خوشحالم"
اما گرگ درونش از لذت سر و صدا میکرد، انگار یه دیو آماده بود تا روی شکارش بپره و کیم زمان سختی رو برای آروم موندن سپری میکرد.
از وقتی با این پسر آشنا شده، زندگیش به یه جهنم واقعی تبدیل شده.
گرگ تنها با استفاده از پوزهبند مهار شده بود و با خشونت روی تخت حرکت میکرد. گرگ آماده بود همه چیز و تو اون فضای خالی نابود کنه....در حالی که تنها چیزی که اینجا بود، "خب... کیمهان بود.
"خررر..."
کیم چشماشو به عقب میچرخوند زمزمه کرد:
"گرفتم."
آلفا باید از یه امگای وحشی اطاعت میکرد...چه وضعیت متناقضی.
کیم اخماشو تو هم کشید، قدمی به جلو برداشت و پوزه بند رو باز کرد، که باعث خرخر آروم گرگ شد.
"خرررر..."
"من ازت جداش کردم پس توهین کردن بهمو تموم کن."
فرومون های آبی رنگ اطراف شی میرقصیدن.
مثل یه آتیش بازی از رنگ ها که تلاش میکردن همدیگرو مطیع کنن.
مشکل اینجا بود که...کیمهان تیراپانیاکول خسته بود. واقعاً خسته بود. چند دقیقه پیش اون نهایت تلاششو کرده بود تا پورشی رو آروم نگه داره حالا باید تلاش میکرد تا توسط اون پاپی فاکی کشته نشه.
"شت.."
گرگ درون کیمهان زوزه کشید، بشدت میخواست پسر رو به زیر بکشه و تصاحب کنه.
اینگار یه صدایی تو سرش فریاد میزد:
مالِ من.
گرگ احمق.
شب احمقانه.
زندگی احمقانه.
گرگ غرید، میتونست درگیری کیمهان با خودشو حس کنه، و همین مضطربش میکرد.
"نه!"
کیم دستور داد اما گرگ همین الانشم خارج از کنترل بود.
گرگ قهوه ای پرید رو کیمهان و آرواره های قدرتمندش رو شونه برهنه کیم بسته شدن.
کیم فریاد نکشید، فقط چشم هاشو بست، کیم کاملاً درمونده بود، واقعاً همین الان میخواست بره خونه و بخوابه.
این سگ کوچولوی ترسیده در برابر خشم آلفای درونش هیچی نبود که فریاد میکشید:
تصاحبش کن، بدستش بیار، مال خودت کنش.
"لعنت بهش..."
خون از شونه کیم جاری شد و به آرومی داخل دهن گرگ جریان پیدا کرد.
پورشی آروم گوش هاشو بلند کرد، یه نشونه از آروم گرفتنش.
لعنت بهش. بلاخره.
واضحاً خون یک آلفا از فرومون هاش موثر تره.
"حالا ولم کن."
کیم درحالی که کمی به سر گرگ سقلمه میزد، درخواست کرد.
گرگ رو تخت نشست، درست کنار کیم، پوزه اش به خون آلفا آغشته بود و آهسته شروع کرد به لیسیدن مارک های روی شونه کیمهان.
کیم برای لحظه ای چشم هاشو بست و نفس کشیدنش متوقف شد.
"من بهش احتیاج ندارم، تو باید قبل از گاز گرفتنم فکرشو میکردی. سگ احمق."
کیم پاپی پشیمونو سرزنش کرد.
"ووف"
"به من ووف نکن!"
مرد سرشو به عقب انداخت و گرگ پوزه سرد و خیسش رو به گونه کیم تکیه داد.
یه بوسه گرگی.
منزجرکنندس.
بهرحال کیم تسلیم شد و انگشت هاشو تو سینه گرگ سر داد.
عجیب بود، خز هاش نرم و آرامش بخش بودن.
"آروم شدی؟ برگرد به حالت انسانیت. همین الان."
گرگ سرشو خم کرد، مطیع و رام. صدای کیمهان الان به اندازه کافی محکم بود تا گرگ ازش اطاعت کنه.
ظرف چند دقیقه، پورشِی به کالبد انسانیش برگشت، اما چشم هاش همون چشم های گرگش بودن.
"حدس میزنم اون بدون تو نمیتونه هوشیار بمونه."
شِی جواب نداد، اون واقفاً خودش نبود.
گرگ با یه لمس نرم لب های کیمهان و لیس زد و شروع به ریلکس شدن کرد.
کیم احساس کرد صورت پسر کوچکتر روی سینهاش قرار گرفت و تنفسش منظم شد.
پورشِی داشت به خواب میرفت در حالی که کیمهان هنوز با گرگ درونش میجنگید.
به حدی که شروع به عرق کردن کرد و گردن ظریف پسر کوچکتر زیر چشم هاش اصلاً کمکی به آروم کردنش نمیکرد.
"تو واقعاً.. یه دردسرسازی."
کیم صبر کرد تا شی خوابش تا حدی سنگین شد و به عقب هلش داد رو تخت و اونجا رو ترک کرد، حواسش بودن کتشو دوباره بپوشه.
********************
Porchay POV:
پورشی تو اتاق خواب مشترکش با کیت بیدار شد.
به ساعت دیجیتال نگاه کرد و متوجه تاریخ شد...سه روز از روزی که از هوش رفت گذشته. البته که هیچ خاطره ای از اینکه چه اتفاقی افتاد نداشت.
"بچه."
بنظر میرسید کیت با چشم هاش قضاوتش میکرد، انگار حواسش به ری اکشن شی بود.
اما پسر هیچ توانی نداشت و زیادی گیج میزد.
چرا برگشته بود؟
"چ..چطور؟"
کیت خیلی ساده جواب داد:
"آنون."
با یه ژست مهربون شی رو سورپرایز کرد، یه لیوان آب دستش داد.
"بخور، بهش احتیاج داری."
"مم..ممنونم..."
شی لب زد، صداش آروم و گلوش خشک بود.
شی اخم کرد و کیت شونه بالا انداخت.
"این سمّی نیست...همچنین توش تف نکردم."
پورشی کل لیوان آب رو تو یه حرکت داد بالا. احساس میکرد یه هفته رو تو بیابونای زون گذرونده.
موهای مشکیشو کلافه به هم زد و پرسید:
"نمیفهمم...کسی چیز خورم کرده بود؟"
کیت دست به سینه شد، سپس ابروشو انداخت بالا.
مرد آروم تر به نظر میرسید و کمتر با خشونت برخورد میکرد:
"آنون به من چیزی نمیگه...ممکنه..من شنیدم یه نوع مواد مخدر خاص و رایج تو زون وجود داره. اگر بهمون حمله میشد...خب. من باید از افرادمون محافظت کنم، همه شما تحت مسئولیت من اید."
پورشی یه نگاه چپکی به کیت انداخت و سپس دست به سینه شد:
"و..؟"
"و آنون تقریباً بهم التماس کرد تا کمتر بهت سخت بگیرم."
شی سرشو به معنی فهمیدن تکون داد. درسته این بیشتر به کیت میومد.
بدنشو کش داد و رفت تا یه دوش بگیره.
بعدش رفت دنبال برادرش تو سالن غذا خوری اما...
"منظورت از تنبیه دوباره چیه؟"
"بنظر میومد خوئن کین بیشتر میتونست پورش رو تحمل کنه اما این اواخر مرتب صداش میکنه دفترش."
پیت در حالی که یه حجم عظیمی نودل تو دهنش میچپوند تعریف میکرد.
آرم دست به سینه با یه چهره جدی برای دقایقی طولانی تو فکر فرو رفت، یهو بشکن زنان گفت:
"خوئن کین...باید مخفیانه با پورش رابطه داشته باشه!"
پُل سوپ ماهیشو تف کرد و پورشی فریاد زد:
"هی!!! داری درمود برادرم صحبت میکنی."
پُل خیلی خشک گفت:
"آرهه این مزخرفاتو تموم کنین!"
پورشی دندوناشو روی هم سابید.
حتی تصورشم برای یک ثانیه غیرممکن بود که پورش خودشو به اون وارث عوضی تسلیم کنه.
پیت متقابلاً داد زد:
"خوئن کین انقدرام بد نیست، اون خوش برخورد و پولداره."
پورشی ضربه ای به شونه پیت زد و هیس کشید:
"برادرم یه هرزه نیست."
آرم شمرده گفت:
"از اونجایی که اون اینکارو مجانی با خوئن کین انجام میده...البته که قضیه این نیست."
گرگ شی غرید.
اینا چه مرگشونه؟
میز و با کج خلقی ترک کرد. برادرش یه مرد آلفا بود، اون با یه مرد دیگه نمیخوابه!
چقدر مسخره.
To be Continued...