Under The Moon🌙(Chapter11: Heat)
Rayیه جایی پشت زون، دروازه شرقی🌕
ناگهان پورشی حس کرد گرگش مضطرب شده.
یه چیزی عجیب بود...یه چیز داشت تغییر میکرد.
زمانی برای ری اکشن نشون دادن باقی نموند، بدنش همین الآنشم سیخ و سخت شده بود..صد در صد یه چیزی اشتباه بود!
"آنون...من..فکر کنم، دارم..."
پورشی فریاد زد اما تنها چیزی که از دهانش خارج شد یه زمزمه آروم بود.
تنگی نفس داشت، تنفسش نامنظم و دردناک بود.
خیلی زود کلا تنفسش قطع شد و گرگش غرش کرد.
ضربان قلبش سریع شد و سرش گیج میرفت.
"من..."
تلاش کرد دوباره حرف بزنه کلی انگار زبونش قفل شده بود.
تلو تلو خورد جلو و این بار توجه آنون بهش جلب شد.
"داری چه غلطی میکنی بچه؟ الان وقت بازی نیس...ها!!"
"آخخ...کمک..م.کن..."
پورشی روی زانوهاش سقوط گرد و انگار یه نفر در حال دریدن دل و روده اش بود.
گرگش زوزه میکشید، درست مثل زمان ماه کامل.
داشت میمرد، جدی جدی داشت میمرد وگرنه هیچ توضیح قانع کننده ای براش وجود نداشت.
"هی بچه آروم باش! باهام حرف بزن! بگو چت شده..؟ چرا انقدر عجیب رفتار میکنی؟!"
آنون انگشتاشو داخل دهن شی سر داد و زبونشو بیرون کشید، این بچه به اکسیژن احتیاج داشت اونم فوری.
"محض رضای خدا! نمیر!!نفس بکش! سعی کن نفس عمیق بکشی!"
چشم های شی تو حدقه به عقب برگشتند و شروع به لرزیدن کرد.
گرگش درون سینه اش غرش میکرد، پارس میکرد و زوزه کشان آماده بود تا بیرون بیاد و آنون رو بکشه.
دردبه طور خاصی طاقت فرسا و دردناک بود و کل بدنش تو تب میسوخت و داغ کرده بود.
خیلی داغ بود. داشت زنده زنده میسوخت.
"گندش بزنن! تب داری یا...؟"
آنون با دیدن وضعیت اعلام کرد قبل از اینکه ناگهان نگاهش به پایین بدن پسر کوچیکتر بیوفته.
"اوه...تو..صبر کن...این غیرممکنه؟"
پورشی خون سرفه کرد...نه، درواقع داشت خون بالا میاورد.
دوباره فریاد کشید ولی صداش با درد خفه شده بود.
احساس میکرد داره از درون میسوزه، میتونست جوشیدن ارگان های بدنشو حس کنه. بازوی آنون و چنگ زد و آنون درحالی که سعی میکرد با ضربه زدن به بازوی پسر کوچکتر آرومش کنه با صدای ترسیده اما ملایمش زمزمه کرد:
"تو...تو خوب میشی..لطفاً...گرگتو آروم کن...رفیق، گرگتو آروم کن...تموم فرومونات دارن همه جا پخش میشن..."
آنون وحشت کرده بود، اون تلاش کرد تا مرد جوانو آروم کنه، اما اون یه آلفا نبود، هیچ قابلیتی برای آروم کردن یه امگای داخل هیت نداشت!
شروع به جوییدن عصبی ناخن هاش کرد.
"آخخخ...می..سوزه.."
دوباره شی میخواست از درد فریاد بزنه ولی تنها چیزی که به گوش رسید زمزمه بود.
میخواست بمیره.
همین الان.
درد غیرقابل تحمل بود.
میخواست درد تموم شه..نه..نیاز داشت درد تموم شه.
آروم، شی تفنگشو چنگ زد و آنون متوقفش کرد.
"نه!!!"
گرگ شی غرید.
میخواست سر این یارو که نمیزاشت حرکت کنه رو بکنه.
گرگ یه غرش دیگه سر داد که بدن شی وحشیانه لرزید و شی صورتشو کوبید زمین.
"تمومش کنننن!!!...داری منم دیوونه میکنی!!"
بادیگارد بدبخت که کاملاً پنیک کرده بود از نفهمیدن شرایط زد زیر گریه.
قرار نبود از کسی درخواست کمک کنه، چون ممکن بود کسی از پسر کوچکتر سو استفاده کنه..اوه لعنت بهش.
پورشی سرگیجه داشت.
از اونجایی که شی تلاش میکرد تا گازش بگیره، آنون یه تیکه از ژاکت سفید رنگشو پاره کرد و تو دهان شی هل داد.
برق تو چشم هاش برق نگاه یک انسان نبود، یه چیزی بین نارنجی و زرد به روشنی آفتاب تابستونی.
"آنون زنجیر هارو از کابین من بیار."
صدای آروم کیمهان تو سینه شی اکو شد.
گرگ میتونست فرومون های آلفا رو بو بکشه.
خب این برای یه لحظه هم که شده آرومش کرد.
*******************
Kimhan POV:
پورشی روی زمین دراز کشیده بود، یه زخم دردناک هم بالای چشم چپش خودنمایی میکرد.
آنون به آرومی بلند شد، بادیگارد بدبخت رنگش مثل برف سفید شده بود.
بدون پرسیدن سوال اضافه ای، از اونجا دور شد.
"الان فقط من و توییم، پاپی."
کیمهان اومد جلو، جرقه های آبی رنگش فضای اطراف و پر کرد.
امگا غرولند کرد و کشید عقب.
کیم باید منتظر بادیگارد میموند تا برگرده و تا این بچه رو زنجیر کنه، پس تصمیم گرفت تا باهاش صحبت کنه:
"میفهمم درد داری، اونطور که شنیدم بهش میگن دوره هیت..باعث میشه از گرما شدید درد بکشی. حقیقت داره.تمام بدنت باهاش احاطه شده...فقط بزار بیام نزدیکتر و بهت کمک کنم.قرار نیست بهت صدمه بزنه."
پورشی فکش رو فشرد، هر چند ثانیه هوشیاریشو از دست میداد و دوباره به خودش می اومد و این چرخه رو تکرار بود.
کیم یه قدم به جلو برداشت و گرگش بی صبرانه تکون خورد. کیمهان سرکوبش کرد، اون هیچ انگیزه ای برای اینکه با امگا کاری کنه نداشت.
"فقط یه آلفا میتونه اون گرما رو خنک کنه..."
"خررر..."
"کله شق نباش."
کیم دستشو رو شونه شی گذاشت.
نفس پسر کوچکتر حبس شد، چشم هاشو بست و بدنش آروم شد.
کیمهان میتونست گرمای بدن پسر کوچکتر و فرومون هاشو حس کنه...یه بوی شیرین محرک تو فضا پخش شد.
تو اون لحظه گرگ وحشی کیمهان پارس کرد.
گرگ احمق.
روز احمقانه.
زندگی احمقانه.
کیم مجبور بود گونه اشو از داخل بگزه تا غریزه وحشیشو آروم کنه.
"خوئن کیم!!"
آنون در حال دویدن از راهرو نفس نفس زنان فریاد کشید.
"بفرمایید."
کیمهان به زنجیر های نقره ای رنگ نگاه کرد و آه کشید.
این بچه رو با خودش آورده بود تا بتونه تا جای ممکن از شهر دور باشه...و همینطور از بقیه.
کیم دستشو بلند کرد و آنون بدن ضعیف شی رو کامل بست، بعد یه نگاه گیج به اربابش انداخت:
"این برای یه بتا غیر ممکنه...منظورم اینه...اون تو هیته..."
"هومممم..."
"این دلیلیه که من اینجام؟"
کیم پورشی و بلند کرد، پسر هنوز داغ اما نیمه هوشیار بود.
کیم وارد جت شد، پشت یه راهرو، یه اتاق ساده وجود داشت، با یه تخت و یه در که قابلیت قفل شدن داشت.
یه قفس بی نقص برای یه گرگ وحشی.
"آنون ما رو تنها بذار."
"قربان...مطمئنید؟ من میتونم...میتونم باهاش بمونم."
"میدونم. من اونو پیش تو گذاشتم چون امگاها تحت تاثیر همدیگه قرار نمیگیرن...حالا قراره اونو اینجا ببندم و صبر کنم. فکر عجیبی به سرت نزنه. من مثل برادرم نیستم."
"آه..درسته. متاسفم. من برمیگردم سر کارم."
آنون به آرومی سر تایید تکون داد و اتاقو ترک کرد.
کیمهان بدن پسر نیمه هوشیارو روی تنها تخت موجود تو اتاق پرت کرد و بدون حتی نگاه انداختن بهش شروع به بستنش به دیوار کرد.
"خررر...(صدای گرگ)"
کیم هیس کشید:
"تلاش برای گاز گرفتن منو تموم کن."
گلو پورشی رو با پوزه بندی که از کین قرض گرفته بود فشار داد...(از اونجایی که کین دیگه از اون استفاده نمیکرد...اون دوتا منحرف تهوع آور).
بعد قدمی به عقب برداشت و دستاشو تو سینه جمع کرد تا یه نفس بگیره.
انرژی زیادی مصرف کرده بود و به محض ناپدید کردن فرومون هاش آه آسوده ای کشید.
"آخخخ..."
شت!
کیم گند زده بود.
باید قبل از اینکه پخش کردن فرومون هاشو قطع کنه اتاقو ترک میکرد.
پسر کوچکتر دوباره به تقلا افتاده بود، از درد فریاد میکشید و ناله میکرد، به همه جهت به خودش میپیچید.
التماس میکرد که تصاحب بشه.
گرگ کیم با بی صبری خرخر کرد.
"تو واقعاً آزاردهنده ای، مای بوی."
To be Continued...