Under The Moon🌙(Chapter1: Zone)
Ray"فرار کن رفیق.."
بست(Best) با عجله کل بازارو دوید.
پورشی دنبالش کرد، اما سرعتش بالاتر بود و خیلی سریع پرید روی سقف.
"اوی بست باسنتو تکون بده وگرنه جفتمون میمیریم!
بست در حالی که نفس نفس میزد جواب داد: "عجله کن! اول کون خودتو نجات بده!"
پورشِی دندوناشو بهم فشرد، مجبوربود از روی سه تا سقف لعنتی بپره، اونا توی "زون"(Zone)بودن.. یه محله فقیرنشین...
صدای فریاد نزدیکی باعث شد به سرعتشون اضافه کنن: "اونا اینجان!!...بگیریدششون!"
مردی که تتوهاش خلافکار بودنشو فریاد میزد اضافه کرد:
"بکشیدشون!"
پورشِی سریعتر دوید، کاملا بستو فراموش کرد.خب اون اول باید باسن خودشو از وسط معرکه جمع میکرد.
شِی از پله ها سر خورد و افتاد ولی سریع بلند شد.
پورشِی ناله کنان میدوید: "اه لعنت بهش...وقت نیست..."، متوجه زانوی زخمیش شد:"فاک!"
لنگ میزد اما این باعث نشد از سریع دویدن دست برداره.
تو انتهای خیابون تاریک، پل شهرو دید.
این پل مرز بین زون و شهر "بانکوک" بود.
پورچای زمزمه کرد: "بیا پسر...بیا انجامش بدیم!"
هیولای درونش در جوابش غرید.
شِی از شدت دویدن ریه هاش میسوختن، اما در مقایسه با دیگران، طاقتش بیشتر بود.
احساس کرد درد مچ پاش بیشتر شده. اگر یذره بیشتر صبر میکرد اون دارو دستع لعنتی دخلشو میاوردن یا به عبارتی واقعا میکشتنش.
"اوی..."
"بیا اینجا!"
قبل از اینکه بفهمه یکی مچ دستشو گرفت وتو آغوش گرمی فرو رفت.
پسرک نفس بریده پراکنده شدن موجی از فرومون توهوا رو احساس کرد وغرید:
"اونا یه مشت بتای لعنتی ان...دنبالمون نمیان"
صدای محکم پورش از جا پروندش:"میشه بدونم تو این منطقه داری دقیقاً چه غلطی میکنی عوضی فسقلی؟"
پورشِی چشماشو تو حدقه چرخوند، برادرشو کنار زد و تعادلشو بدست آورد:"حالم خوبه..بهت نیاز ندارم میتونی راه بیفتی."
"پورشِی!"
"هیا خودت همیشه این طرفا پرسه میزنی!
پورش با کلافگی گفت: «من یه آلفام!
قبل از رفتن سمت شِی قدم برداشت و روی شونه اش انداخت زیر زوزه های ناراضی برادر کوچکترش راه افتاد
پورش یه مرد قابل تحسین بود، برخلاف بقیه آلفاها، پولداریا بانفوذ نبود.
اون و برادر کوچکترش اهل یه خانواده فقیر بودنو باید تمام عمرشونو برای زندگیشون میجنگیدن.
"لعنت شِی تو خیلی مزخرفی"
"ازت چیزی نپرسیدم."
پورش مرد جوانو بدون ملایمت روی تشکش که روی زمین بود پرت کرد.
دو برادر تو یه زیرزمین قدیمی زندگی می کردن
دیوارا نمناک بودن وبعضی وقتا موش های فاضلاب برای دزدیدن غذاشون می اومدن.
زندگی کردن اونجا درست مثل جهنم بود.
"من یه مبارزه رو به خاطر تو از دست دادم! من تورو از بیرون رفتن بدون حضور خودم منع کردم!چرا هیچوقت گوش نمیدی؟!"
پورشِی فریاد زد: "من به پرستار بچه نیاز ندارم!"
پورش به سیگار نیاز داشت، پس تنها پنجره کوچیکی که داشتنو باز کرد.
دود سیگار تنفرآور بود و شِی ساکت شد.از وقتایی که برادرش سیگار میکشید متنفر بود، نه تنها خودش حتی گرگ درونشم همینطور.
"میدونی که داره شروع میشه...تو بزودی یه آدم بالغ میشی و فروموناتم قوی تر میشه. چطور میتونم ازت محافظت کنم وقتی ازم دورباشی؟"
شِی هیس کشید:
""من اجازه نمیدم کسی نزدیکم شه، همینطور..میدونم چجوری مبارزه کنم!"
پورش ابرویی بالا انداخت، اون یه برق طلایی تو مردمکای چشماش داشت، مثل هروقتی که گرگ درونش زنده میشد وخودی نشون میداد.
پورشِی دست به سینه شد و دلخورانه لب زد:
"بست یه بتای ساده ست درست عین من...هیچکس مراقبش نیست.چرا با من متفاوت رفتار میشه؟"
پورش فکشو فشار داد، سیگارشو تموم کرد، تو یه کیسه پلاستیکی پرتش کرد روی زمین.
"غذاتو بخور و خفه شو، تو استواری"
"استوار ؟!"
پورشِی دندوناشو روی هم فشرد، هیچ اشتهایی تو خودش حس نمیکرد.
نودلای بیچاره خوب بنظر نمیرسیدن و بوی افتضاح ادرار کمکی نمیکرد، پس زیر لب غرید:
"میرم بخوابم"
"پورشِی...من متاسفم" پورش آه کشید:"من فقط تلاش میکنم تا ازت محافظت کنم..."
مرد جوان خرخر کرد: "از چی؟"
نگاه خیره به برادرش
پورش سرشو پایین انداخت، اونم شرمنده بود...پورشِی با ناامیدی پشتشو سمت برادرش کرد، مچ پای دردناکشو نادیده گرفت و بخواب رفت.
صبح روز بعد*
"بیدارشو شِی. اون اینجاست"
شِی چشم های خواب آلودشو مالید متوجه مچ پاش شد که پورش بهش رسیدگی کرده، لعنت بهش. اون میتونست خودش از عهده اش بربیاد اون دیگه یه بچه نبود.
از جاش بلند شد و بدنشو کش داد خمیازه کشان چشمش به جوم خورد:
"سلام پی جوم"
جوم یه بتا بود و همینطور دوست صمیمی پورش، یه مرد ساده و مهربون.
جوم کسی بود که پیدا کردن مبارزه ها رو برای پورش به عهده میگرفت.
"آماده ایم؟"
پورش در حالی که الانشم عمیقاً ناراضی بود جواب داد:
"آره.."
کیفشو چنگ زد و به برادر کوچیکش خیلی جدی نگاه کرد: "من باید از شخصی که مبارزه زیرزمینی دیروزو ترتیب داده بود عذرخواهی کنم...تو هنوزم باید تنبیه شی..ولی برای حالا باهامون میای."
جوم با نگرانی نگاهی به چهره بیخیال پسر کوچکتر انداخت:
"مهمتر از همه، باید ساکت باشی شِی، من میدونم سعی داری یه چیزیو ثابت کنی اما هنوز بچه ای، کاری نکن بخاطر دهن گشادت بمیریم."
پورشِی چشماشو تو حدقه چرخوند، یه تیشرت سفید با شلوار مشکی پوشید همه لباساش پاره و آسیب دیده بودن.
جوم وقتی نگاهش به لباساش افتاد دهن کجی کرد ولی خیلی خوب میدونست زندگی دو برادر چقدر بدبختانه میگذره.
جوم در حالی که یه نگاه مضطرب حواله پورش میکرد پرسید:
"یارو از اون خرپولاس...یه آلفا، تو مطمئنی..پورش؟"
شِی اخماشو توهم کشید، نمیدونست چرا اما برادرش از آلفاهای دیگه متنفر بود.
حتی گرگ درونشونم باید با پکشون زندگی میکردن پس چرا اونا بیشتر عمرشونو تنها زندگی میکردن؟
نمیدونست ولی مطمئناً پورش یه چیزیو ازش مخفی میکرد.
پورش غرید:
"جوم! من روت حساب میکنم. من میرم دفتر آلفا عذرخواهی میکنم و ما اینجا رو ترک میکنیم."
پورشِی برادرشو دنبال میکرد، خودشو برای بدجنس بودن با برادرش سرزنش کرد..اون میدونست پورش قرار بود توسط این مشتری لعنتی کتک بخوره.
"رسیدیم!"
جوم در حالی که با نگرانی به در بلند مقابلشون خیره بود اعلام کرد.
"جوم..من فکر کردم میریم خونه طرف چرا جلوی هتل وایستادیم؟"
جوم قبل از اینکه آدرسو تو موبایلش نشون بده آهی کشید:
"واقعاً اینجاست..اسم صاحب ملک کین ئه رفیق، این یارو بدجوری پولداره."
پورشِی با خودش زمزمه کرد:
"برگزیده این دنیا درواقع"
به ساختمون بزرگ جلوش نگاهی انداخت، همه چیز فقط یه کلمه رو فریاد میزد: ثروت
حال بهم زن بود، انقدر که میتونست بالا بیاره.
برادرشو که اول وارد میشد تماشا کرد.
جوم در حال وارد شدن غر زد:
"لعنت بهش ما واقعاً شبیه ولگردا بنظر میایم..."
سالن با بتاهای خوش پوش پر شده بود، همشون مثل آدمای عادی بنظر میرسیدن.
هیچکس اینجا درمورد بدبختی اطلاعی نداشت و رئیسشون با آدمایی مثل شِی به راحتی بازی میکرد.
پورش قبل از اینکه قدم برداره اعلام کرد:
"من میرم اون حرومزاده رو پیدا کنم...همینجا بمونید."
ولی قبل از اینکه دور بشه شخصی نزدیکشون شد. اون واضحاً یه بتای جوون بود، با پوستی سفید و موهای مشکی مثل پرهای یه کلاغ.
"صبحتون بخیر آقایون! من بادیگارد خوئن کین هستم. ممنون که خودتون اومدین، دنبالم بیاید."
پورش فوراً اعتراض کرد:
"فقط من."
بادیگارد به پورش نگاهی کرد و دستشو تو موهاش فرو برد اون گیج و عجول بنظر میرسید:
"دوستان لطفاً اینجا دنبال دردسر نگردید. من مجبورم یه سریال مزخرفو با خوئن نو(تانخون) ببینم..پس فقط راه بیفتید..لطفاً"
پورش چند لحظه به جوم خیره شد و شِی میتونست همین الانشم اون برق طلایی رو تومردمکای چشمای برادرش ببینه.
گرگش اونجا بود.
پورشِی تا اون لحظه ساکت مونده بود ولی دیگه حوصله اش سر رفت:
"هیا..بیا بریم. من هیچ ریسکی نمیکنم با هم میریم."
جوم مضطرب گفت:
"البته انتخاب دیگه ایم نداریم."
پورش عصبی بود ولی تصمیم گرفت بادیگاردو دنبال کنن.
خودشو جلوی برادر کوچکترش کشید درست مثل یه محافظ.
بادیگارد در حالی که درو باز میکرد اطلاع داد:
"خوئن کین، اونا اینجان!"
To be continued...