Under The Moon🌙(Introduction)

Under The Moon🌙(Introduction)

Ray



Porsche POV:

"میبینی برادر کوچولو، اینجا دنیای ظالمیه. مردم مجبورن کارای وحشتناکی برای بقا انجام بدن...میبینی که DNA تو با دی ان ای یه گرگ ادغام شده...میدونم که هیچکدوم از اینا برات منطقی بنظر نمیاد، برای منم همینطوره، بخوام صادق باشم تو هنوز خیلی کوچولویی. ولی من برادر بزرگترتم، میتونی صدام کنی "هیا" من ازت مراقبت میکنم، چون تو تنها خانوادمی و من یه آلفام. یه آلفا...یه فرد سلطه گر تو این جامعه است. ولی این به اون معنی نیست که برادرت مشکلی نداره...درواقع برعکسشه، شی. برای تو، زندگی حتی سخت تره...چون تو یه امگایی. یه امگا...شخصیه که...باید ازش محافظت بشه. تو متوجه نمیشی و اهمیتیم نداره، چون من اینجام. تا وقتی من اینجام، تو تو امنیت زندگی میکنی."

جوم به دوستش که با بچه تو بغلش با ملایمت صحبت میکرد نگاه کرد.
قبل از اینکه با غم لبخند بزنه دستی تو موهاش کشید. جفتشون درحال سیگار کشیدن تو باغ پورش بودن.

"پس اون یه امگاست.."

"هوم.."

"دکتر درباره اش مطمعنه...؟"
"آره...لعنت جوم. من نمیخوام اون سختی بکشه..."

پورش یه مرد مفتخر، خوشتیپ، قد بلند وعضله ای بود. اون همچنین زخم های زیادی از دعواهای تکراریش داشت.

این دنیا...بی رحم بود. اینجا هرکسی باید میجنگید تا زنده بمونه.

"به بتا ها حسادت میکنم، شماها مثله مردم عادی زندگی میکنید."

جوم شونه بالا انداخت، واقعیت اون از دید دوستش متفاوت بود.

بتا بودن فقط یعنی...عادی بودن، یه آدمی که برای بقیه جالب نیست.

آلفاها برترین بودن، بتاها نرمال...امگاها نادرن و برای آلفاها باارزش.

پورش آه کشید، اون دیگه مثل یه بچه بنظر نمیومد. زندگی خیلی بهش سخت گرفته بود، از دست دادن پدرو مادرش.

"هی جوم اون خیلی کوچولوعه...الان کی قراره ازش مراقبت کنه؟"

"تو.."

"آره، ولی تو میدونی دارم راجب چی حرف میزنم."

بله.

علاوه بر زندگی توی همچین دنیای مزخرفی، این دنیا تصمیم گرفته برای خودش و جوری که میخواد کاپل خلق کنه.

یه آلفا مذکر میتونه با یه بتای مونث میت بشه...همینطور یه بتای مذکر. این خیلی احمقانه است به چه دلیل لعنت شده ای باید دوتا مرد یا دوتا زن با هم باند تشکیل بدن؟!

البته، اون شایعاتی درباره وضعیت امگاها شنیده بود..ولی لعنت..اون نمیخواست بدونه.

پورش متوجه نمیشد سرنوشت چجوری میتونه خیلی اتفاقی یه نفرو انتخاب کنه و تصمیم بگیره که اون فرد برات آدم مناسبی عه.

جوم وقتی به آسمون تاریک نگاه میکرد گفت:

"من بیشتر نگرانِ...میدونی ...وقتی ساید امگاش بهش غالب بشه ام"

"من از فرمون های آلفاییم استفاده میکنم. این آرومش میکنه و از نزدیک شدن آلفاهای دیگه جلوگیری میکنه..."

جوم سر تکون داد ولی میدونست دیر یا زود

اگر این پسر کوچولو یه آلفا داشته باشه که بهش پیوند خورده باشه...خب این چیزیه که اتفاق افتادنش تو آینده قطعیه.

زندگی قراره برات سخت باشه...پورشِی کیتیساواسد، امگای مذکر.


To be continued...


Report Page