خارپشت، بی متحد!
تحریریۀ جامعه نو
اگر ایرانیها بخواهند راه درستی برای تعیین تکلیف خود در خاورمیانه پیدا کنند و بفهمند چه باید بکنند، لازم است بهجای کشورهای واقع در غرب ایران و قلب خاورمیانه، به شرق کشور نگاه کنند. به منطقهای که در آن، کشورها متحدان خود را بهصورت طبیعی انتخاب میکنند و نه با وهم و خیالِ عقیدتی! در شرق ایران، پاکستان و افغانستان و هند قرار دارند؛ در دوردست نیز چین است! چین متحدِ طبیعیِ پاکستان است و هند متحدِ طبیعیِ افغانستان. خلاصه بگوییم که پاکستان از هند جدا شده است و دشمنیِ آنها هرگز از بین نرفته است. هر دو در مسابقۀ تسلیحاتی به بمب اتم دستیافتهاند و رقابتِ سابقهدارِ دو کشورِ بزرگِ چین و هند سبب شده است چین متحدِ طبیعیِ پاکستان بشود. در رقابتِ استراتژیک با پاکستان نیز، هند افغانستان را بهعنوان متحدِ طبیعیِ خود برگزیده است. این بلوکبندی، نتیجۀ ضرورتهایی تاریخی و تا حدی جبر جغرافیای انسانی بوده است. وضعیت اکنون بهگونهای است که هم پاکستان و هم چین، در اتخاذ سیاستهایی که به امنیت ملی آنها مربوط میشود، این اتحادِ طبیعی را مؤلفۀ تغییرناپذیر و دائمی میدانند. حتی افزایشِ حضورِ اقتصادیِ چین در پاکستان نه مسبب، بلکه نتیجۀ این اتحاد طبیعی سیاسی است.
در مقابل، هند نیز به افغانستان چنان مینگرد که چین به پاکستان. یک سیاستِ مداومِ حمایت وکمکِ یکنواخت به افغانستان برای آنکه بتواند روی پای خود بایستد و هر چه بیشتر از پاکستان دور شود. اهمیتِ این اتحاد طبیعی، هم در کمکهای اقتصادیِ هند به افغانستان مشهود است و هم در حمایت هند از ثبات افغانستان (فارغ از نوع حکومتهایش). در واقع، یک خطِ ممتدِ حمایت مالیِ بیسروصدا ازتوسعۀ اقتصادیِ افغانستان در هند هست؛ برخلاف همسایۀ دیگر یعنی پاکستان که جز دردسر وجنگ وفلاکت چیزی برای افغانستان ندارد. این اتحادها چنان محکم و باثباتاند که در طول سالیان فقط به اهمیتِ آنها اضافهشده و تحولاتِ بزرگِ آرایشِ نیروها درجهان، تغییرشان نداده است.
چرا؟ چون اینگونه اتحادها برمبنای جبرجغرافیایی وضرورتهای تاریخی وبیشینهسازیِ منافع ملی پدید میآیند و وجود آنها درثبات وامنیت ملیِ کشورها بسیار مهم است. در شمال هند، منتهیالیه شرق پاکستان و منتهیالیه شرق چین قرار دارد و تقریباً هر چهار کشور در یک نقطۀ حساس به هم میرسند. سرِ قلمرو منازعه داشتهاند اما اکنون یکی از مناطقِ بیبحران جهان است. علت؟ عدم تغییر در موازنههای بین دو جبهه که نتیجۀ استحکامِ اتحادهای یادشده است. بهعبارتدیگر، اگر اتحادِ کشورها درجریانِ رقابتهای ناگزیر براساس ضرورتهای تغییرناپذیرِ ملی وتاریخی وجبر جغرافیایی شکل بگیرد استوار میماند و کار میکند وسودمند است. همینجا بگوییم که اتحادهایی که حکومتِ کشور ما در آنها مشارکت میکند فاقدصفاتِ مذکور است.
مثالِ دیگر از اتحادهای طبیعی، در شمال غربِ کشور است. ارمنستان از چهار طرف محاط است. شرق و غربش را آذربایجان و ترکیه میپوشانند که با آن دشمنیِ دیرینه دارند. جنوبش ایران است و شمالش از طریق گرجستان به روسیه وصل میشود. ارمنستان ایران را بهعنوان متحد طبیعی خود انتخاب کرده تا بتواند در برابر فشار دشمنانِ دیرین نقطۀ اتکا و راه فرار داشته باشد (روسیه هم که نقش برادر بزرگ و جاهلِ محل را بازی میکند). همۀ این نوع اتحادها نتیجۀ جبرهای جغرافیایی و ضرورتهای تاریخیاند وماهیت آنها را محاسبات کلان و درازمدتِ امنیت ملی تعیین میکند.
حالا برسیم به ایران و کمی بیتعارف حرف بزنیم. واقعیت این است که ایران هیچ متحد استواری ندارد. جز در دوران جنگ با عراق، که دشمنیِ حزبهای بعثِ عراق و سوریه، این کشور (سوریه) را درکنار ایران قرار میداد و دورانِ پسازآن که دولت سوریه خدماتِ محدودِ ترانزیتِ تدارکاتِ حزبالله را به ایران داده است، هیچ کشوری (حتی بامسامحه) متحد ایران نبوده و نیست. البته کشوری مثل اتریش هم متحدی ندارد ولی نیازی هم به متحد ندارد (چند سال است خبری دربارۀ اتریش نشنیدهاید؟!) زیرا روابطش با جهانِ بیرونی آنقدر عرفی و بیتنش است که بیمسئله و عاری از خبر بوده است.
برخلاف کشورهایی مثل اتریش، ایران به متحد نیاز دارد: میخواهد نهتنها در منطقۀ خودش بلکه در اقصای عالم نقشآفرینی کند. میخواهد در انتهای شبهجزیرۀ عربستان، آمریکای لاتین و شمال آفریقا حضور داشته باشد، با قدرتهای بزرگ گلاویز شود و بر سیاستهای جهانی تأثیر بگذارد. انجام این کارها قدرت میخواهد و همیشه اتحاد با دیگران بخشِ مهمی از قدرتِ کشورها را تأمین میکند. آلمانِ هیتلری بدون اتحاد با موسولینی نمیتوانست امیدی به پیشروی در شمال آفریقا داشته باشد و اتحادش با ژاپن میتوانست بخشی از نیروی قدرتِ برترِ تازهوارد به جنگ جهانی را در اقیانوس آرام معطل کند. حکومت ایران باوجود بلندپروازی، نمیتواند متحدی داشته باشد. چرا؟
علت تاکتیکیِ این ناتوانی یککاسه بودنِ همۀ آمال و آرزوهای حکومت(تمرکز بریک هدف) است. برخلاف مقدماتِ نظریۀ تنهاییِ استراتژیک که سرزمین ایران و حاکمانش را در طول تاریخ و به خاطر جغرافیای آن تنها مییابد و معتقد است بهاینعلت ایران نمیتواند متحد استواری داشته باشد، قرار گرفتنِ پیشفرضها و آمال ایدئولوژیک (یک مذهب به ایدئولوژی تبدیل شده) بهعنوان عمدهترین پیشرانۀ حکومت و کشور، ایران را به کوچۀ پیچواپیچِ بنبستی کشانده که پیمایشِ آن چهل سال طول کشیده و کشور را از ظرفیت مشارکت در بازیهای متنوع سیاست جهانی باز داشته و تنها ساخته است: آزادسازیِ سرزمین فلسطین از دست اشغالگران که در سالهای نخستِ این چهار دهه به نام مردم ایران سند زده شد، همان کاسهای است که «علت تاکتیکی» در آن تکوین یافته است. آن آرمانِ تقریباً جهانیِ دهۀ۶۰ و هفتادِ قرن پیش (حمایت از حق فلسطینیان) در دستانِ حکومتِ برآمده از انقلاب ایران، همچون یک خمیرِ بازی به کار گرفته شد تا بر مبنای آن، سیاست خارجی و در نهایت استراتژیِ امنیت ملی ایران بهغلط شکل بگیرد. البته درست مثل خمیرهای بازی که بعد از مدتی کهنه و فاسد میشوند و انعطاف از دست میدهند و فقط شکلِ ظاهریشان حفظ میشود، آویزۀ فلسطین نیز به گردنِ حکومت ایران زنگ زده و خرد شده است (که موضوع اصلیِ بحث ما نیست) اما کماکان پیکرۀ سیاست خارجیِ کشور را بر آن استوار میسازد. مخلوقی عجیب که روکشِ همان ایدئولوژیِ برآمده از مذهب است. نتایجِ وخیمِ آن را برای منافع ملی و سرنوشت کشور در مجموعه مطالبِ «استراتژی خارپشت» توصیف کردهایم. یکی از آن نتایج این است که ایران را تقریباً با همۀ کشورهای منطقه رویارو کرده و آن را بهجای ایجاد رابطۀ معقولِ عرفی با دولتهای مستقر، به توسعۀ روابط با فرقهها و گروههای مسلحِ کشورهای پیرامونی کشانده است. بیراه نیست اگر بگوییم این سیاست باعث دشمنیِ همۀ کشورهای منطقه با ایران شده است.
درست است که در حال حاضر ایدئولوژیِ یادشده به گند کشیده شده است و باورمندان به آن از کاسبان آن بسیار کمترند اما دستگاه فکری این مذهبِ ایدئولوژی شده، در ابتدای امر (چند سالِ نخستِ پس از انقلاب ۵۷) بر مبنای باورهای صادقانۀ تودهای و گمانههای سیاسیِ رهبری شکل گرفته بود (آقای خمینی میگفت اگر هر کدام از ما یک سطل آب بریزیم اسرائیل را آب میبرد). به دلیل همین نیرو گرفتن از اعماق جامعه و ذهن توده (چیزی مثل باور عوام آلمان که یهودیها را مسبب همۀ فلاکتهای بعد از جنگ جهانی اول تصور میکردند)، قوت دستگاه نظری حکومت چنان بوده که توانسته چهار دهه دوام بیاورد. تمام تحرکات سیاسی، بلندپروازیهای نظامی و برنامهریزیِ اجتماعیِ حکومت بر همین مبانی یعنی قدرت گرفتن برای پیروزی در نبردی انجام شده که آن را مقاومت نامیده و بهتدریج تئوریزه کردهاند.
بر همین اساس اگر روزی حکومت احساس نیاز به متحدی کرده، آن را بر اساس نزدیکیاش با همین دستگاه فکری انتخاب کرده و به همین دلیل بین دولتها هیچ متحدی ندارد. حتی سوریه که نزدیکترین دولت به ایران است، این دستگاه فکری را ابداً قبول ندارد و فقط آن را میدوشد. بنابراین تنها متحدانی که میمانند، همین فرقههای نیابتیاند که سرانِشان با ترتیباتی مزدبگیر هستند و توانشان را از تعصباتِ فرقهایِ عوام میگیرند. تصوری وجود دارد که ایران در طول تاریخ برای یافتن متحد مجبور به این فرقهگراییِ نیابتی بوده است که البته بیپایه است. وضعیت کنونی ایران از جنبۀ دشمنی با همۀ دولتهای مستقر و اتکا به دارودستههای فرقهای، نتیجۀ نیازهای خاصِ حکومت فعلی است و نه یک ضرورت مداوم تاریخی.
حال میرسیم به اینکه بدون وجود دستگاه ایدئولوژیک حکومت، آیا ایران میتوانست متحدانی طبیعی در بین کشورها داشته باشد؟ پاسخ این است که کشور ما در سدههای اخیر در موضع تهاجم به حاشیۀ خود نبوده و نیازی به متحد نداشته است و مشکلات دفاعیِ خود را نیز بدون متحدِ طبیعی سامان داده است. این وضعیت در دو قرن اخیر و پس از جنگهای ایران و روس و تا پیش از ایجاد جمهوری اسلامیِ کنونی، ماندگاریِ جالبی داشته است: تلاشِ سیاستمداران ایران بر موازنهسازی و تضمین امنیت بر اساس تعادل در روابط با قدرتها استوار بوده است. معاهدۀ سال ۱۳۲۹ ایران و شوروی (با مضمونِ اجازۀ ورودِ نیروهای شوروی و آمریکا به ایران منوط به اینکه طرف دیگر وارد شده باشد)، سازش و معامله بر سر بحرین وجزایر سهگانه، معاهدۀ مرزی با عراق، موضعِ میانه در درگیریهای خاورمیانه و تلطیفِ ژاندارمیِ خلیجفارس (جنگ ظفار) با ایجاد روابط اقتصادیِ ویژه با اتحاد شوروی در اوج جنگ سرد،
نمونههایی از تعادل و موازنهبخشی یا به قولِ جوانانِ امروز «وسطبازیِ» دولتهای ایران در قرن پیش بوده است. در دورۀ قاجار نیز به خاطر ترسِ طبیعیِ جغرافیایی از امپراتوری روسیه (نشستنِ خرسی بزرگبالای سرِ گربهای نحیف) کارِ حکومت عمدتاً دور نگه داشتن روسها از طریق دوری و نزدیکی به قدرتهای دوران یعنی انگلیس و فرانسه بود و نه اتحاد با آنها.
نتیجه اینکه ایرانِ قرون جدید، بهعنوان یک سرزمین و جغرافیای گستردۀ فرهنگی ولی آبرفتۀ تاریخی، اجباراً یک ذاتِ «به درون گریز» یافته (خصلتِ خارپشتی دارد) و متحدِ طبیعی ندارد و از گسترۀ اتحادهای بینالمللی دور شده است. اینکه اخیراً هنری کیسینجر گفته است ایران متحدِ طبیعیِ ایالاتمتحده است از یکسو نتیجۀ باقی ماندنِ ذهن او در دوران جنگ سرد است که ایران سدِّ ایالاتمتحده در برابر اتحاد شوروی بود و از سوی دیگر بیانِ وضعیت یک طرف ماجرا: ممکن است ایران هنوز متحدِ طبیعیِ ایالاتمتحده باشد ولی آمریکا متحد طبیعی ایران نیست؛ یعنی ایرانِ کنونی متحدی در ماورای دریاها نیز ندارد و از چهارسو نیز در محاصرۀ دشمنان خودخواسته و خودساخته است. حتی اسرائیل که در دورانِ سختیِ جنگ با عراق، متحدِ تاکتیکیِ ناگفتۀ ایران بود، اکنون متحد تاکتیکیِ تقریباً همۀ کشورهای اطراف ایران است که فعلاً با ایران در مرحلۀ تخاصمِ سرد هستند. برای توضیحِ چراییِ این وضعیت، متأسفانه چارهای نداریم جز آنکه بپذیریم نتیجۀ دستگاهِ جهانبینی و اقدامات حکومت است. در اشتباه بودنش همین بس که در کنار توسعۀ میلیتاریسم و تحرکات نیابتی، شیرۀ اقتصاد کشور کشیده، رشد اقتصادی منفی و سرمایهگذاری متوقف شده و جامعه دچار تورمِ اقتصادیِ بیدرمان است. در واقع عیار یک دستگاه جهانبینی و ایدئولوژیِ ساختۀ حکومت را فقط با همین مؤلفهها میتوان سنجید؛ با نتیجۀ اقتصادی و وضعیت اجتماعی و سازگاریِ فرهنگی و روابط سیاسیِ خارجیاش! نمرۀ همۀ این موارد در کارنامۀ حکومت ایران، صفر است.
برای گریز از افقِ بیافقی (که وضعیت حاضر در برابر ما گشوده است) یک تجدیدنظر اساسی و بنیادین در انگارههای حکومت ضروری است. اگر خودش این کار را نکند، جانشینانش خواهند کرد. بهواقع ایران بهعنوان یک سرزمین و نه یک حکومت، مجبور است به ذاتِ «به درون گریزِ» خود که نتیجۀ جبرهای جغرافیایی و الزامات و شرایط تاریخی آن است برگردد. سازشهای قابلتوجهی کند، باکی از دور انداختنِ دستگاه جهانبینیِ اعوجاجسازِ حکومتِ خود نداشته باشد، جای فرقهها را به دولتهای متعارف بدهد، به میلیتارسمِ خود وجهۀ ملی ببخشد و پذیرای همسایگان باشد و... حکومتی آشتی با مردم داشته باشد. بزرگترین متحد طبیعی ایران خودش است، زمانی که مردمش احساس مالکیت بر سرزمین و سرنوشت خود داشته باشند.