Two short

Two short

Fir

┇#Oneshot

             ┇ ⤷ Join Us

صدای فریادی از دور شنیده میشد،درسته هری بود از درد ناله می کرد


رون و هرماینی با شنیدن صدای دردمند برادرشان نگاهی از نگرانی به یگدیکر انداختند و به سمت صدا به راه افتادند ، چیزی که نباید میشد شد ، هری در حالی که از درد به خود می پیچید کف زمین پر از خار و خس افتاده بود ، افراد تام دورش را گرفته بودند ، ثانیه ای بعد خاک به هوا بر خواسته بود و همه درگیر جنگ با مرگ خواران بودند ، در لحظه آخر تنها چیزی که هری دید چهره نگران مینروا و هرماینی بود و سپس جز تاریکی چیزی ندید .


هری ۵ روز بیهوش در درمانگاه هاگوارتز افتاده بود ... مادام باور داشت هری خودش نمی‌خواهد چشم باز کند زیرا جسمش کاملا سالم بود ولی روحش به تکه هایی ریز تقسیم شده بود نمی‌خواست چشم باز کند و دنیای بدون پسر مو بلوند را ببیند نمی‌خواست استادش را در حالی که بیهوش روی تخت افتاده تماشا کند ترجیح میداد خودش نیز روحش را از تن خارج کرده و به آنها بپیوندد ولی نشده بود باز هم زنده بود ، بیش از هر روز دیگری اکنون از لقب پسری که زنده ماند متنفر بود، او شوم بود، مایه مرگ همه عزیزانش بود چرا باید زنده می ماند ای کاش در نوزادی همراه با خانواده اش میمرد،


در طی این مدت دامبلدور تصمیم گرفت تا زمانی که اوضاع روحی هری بهبود یابد او را به آرتور و مالی ویزلی بسپارد و برای مدتی از مدرسه دورش کند ، آن پسر اینجا دوام نمی آورد



با به هوش آمدن هری به همراه وسایلش به دهکده فرستاده شد و در خانه ای نزدیک به خانه ویزلی ها ساکن گشت . مالی هر کار کرده بود تا او را به خانه خود ببرد هری قبول نکردن بود و تنها حرفی که می زد این بود که ترجیح می دهد تنها باشد در نهایت قرار بر این شد که هری تنها بماند ولی مالی هر روز به او سر بزند، برایش آشپزی کند و از او محافظت نماید، هری هم دیگر نتوانست مخالفت کند و پذیرفت.


خانه بزرگی بود و دکور قدیمی ولی دلنشینی داشت پرده های زرد رنگ از پنجره آویزان بودند و مبل های راحتی کرمی دو تا دور خانه چیده شده بود ، آشپزخانه درست روبه‌روی حال قرار داشت و یک میز غذاخوری کوچک چهار نفره درش به چشم می خورد پلکانی بود که اتاق ها را از طبقه پایین جدا می کرد و منظره ای دلنشین داشت ، کل دهکده زیر پایت بود، دامبلدور سنگ تمام گذاشته بود،


هری با اکراه پله ها را طی کرد تا به طبقه بالا رسید ، وسایلش چیده شده بود پس کار خاصی قرار نبود انجام دهد ، درب یکی از اتاق ها را باز کرد و وارد شد ، تخت راحتی با روکشی سفید در گوشه اتاق قرار داشت، نگاهش را به اطراف چرخاند


کمد چوبی با طرح شیر دال، سرویس بهداشتی و حمام و کاغذ دیواری هایی تمام قرمز آنقدر قرمز بود که چشم هری را میزد ، خودش را روی تخت انداخت و به فکر فرو رفت اگر دراکو بود شاید می‌توانستند در آینده خانه ای مثل این داشته باشند و برای همیشه در آن زندگی کنند ، ناگهان فکری به سر هری زد ،چوبدستی اش را بیرون آورد و وردی خواند به سرعت دکور اتاق عوض شد کاغذ دیواری هایی که تا کمی پیش تماما قرمز بودند اکنون با رنگ سبز ترکیب شده بود و طرح شیر دال روی کمد اکنون تنها نبود و مار سبز رنگی کنارش قرار داشت تغیرات زیادی انجام داد و از کارش راضی بود اینطوری همیشه به یاد دراکو بود و با دیدن هر گوشه از این اتاق او را مجسم می کرد


بازگشت به زمان حال:


با دیدن نامه روی میز و دست خط آشنای آن ماتش برده بود ، باور کردنی نبود ، با دستانی لرزان نامه را برداشت ، نگاهش را به جغد داد و با لحنی آشفته اورا خطاب کرد(هی صا..صاحبت اسمش راکوعه؟)


مسخره بود که از جغد بی زبان سوال می کرد ولی در آن لحظه منطق هری جایش را به احساس داده بود میخواست مطمئن شود که خواب نیست میخواست مطمئن شود که دراکو آن نامه را نوشته حتی اگر با سوال پرسیدن از یک جغد بود باز هم می خواست آن را انجام دهد .


نامه را باز کرد و کاغذ تاشده درونش را بیرون کشید چشمانش را بسته بود با لرز چشم گشود  نگاهش را به خط زیبایی که به نرمی روی کاغذ پوستی طرح انداخته بود دوخت و شروع به خواندن کرد:


(هری عزیز می‌دونم که خیلی شوکه شدی ولی الان وقت شوکه شدن نیست باید برای یه اتفاق مهم آماده شی امشب بیا به شیون آوارگان و لطفاً مراقب باش کسی تعقیبت نکنه می‌بینمت عشق من

پ.ن:D.M)

آره خودش بود ، دراکو این نامه را نوشته بود ولی هری همچنان باور نمی کرد خودش جسم بی جان معشوقش را به آغوش کشید و یخ بود روحی در بدن نداشت حتی به گریه های هری هم واکنشی نشان نداده بود پس چطور امکان داشت؟

ساعت به سرعت می گذشت و فرارسیدن شب را نوید میداد ، قلب هری آرام و قرار نداشت و در سینه بالا و پایین می‌پرید بعد از یک ماه....


چوبدستی و ردایش را برداشت و بیرون رفت خوشبختانه خانه اش زیاد با محل قرار فاصله نداشت پس از نیم ساعت هری جلوی درب کلبه ی مخروبه ایستاده بود و تردید داشت که جلو رود یا نه نکند این هم نقشه ولدمورت برای کشیدن هری به تله بود؟هری با خودت رو راست باش آن خط فقط متعلق به دراکو است پس تردیدی نیست.

قدمی برداشت و آهسته درب را گشود افراد زیادی در داخل کلبه بودند عجیب بود که صدایشان به بیرون از کلبه نمی آمد ، حتما از طلسم سکوت استفاده کرده بودند.


با ورود هری زمزمه ها خوابید همه به سمت در برگشتند و چهره زار هری زل زدند


ولی هری فقط به یک جا خیره بود ،چشمانش زوم پسری قد بلند و مو بور بود که کنار شومینه ایستاده و با چشمانی اشکبار نگاهش می کند

صدای مالی را شنید که با مهربانی می‌گفت(هری...پسرم بیا جلو)

نارسیسا هم آنجا بود .

مالی و نارسیسا که متوجه شدند هری خشکش زده به کمک هم او را به داخل کشیدند و به سمت دراکو هلش دادند،

پرفسور دامبلدور و مگ گوناگال نیز با لبخند نگاه میکردند،

ثانیه ای بعد هری دیگر شوکه نبود فقط خشمگین بود ، از پسری که یک ماه تمام او را تنها گذاشته بود ، از کسی که برای نجات هری خودش را فدا کرده بود ، با خشم جلوتر رفت و مشتش را به چهره خوش تراش دراکو کوبید ، تنها صدایی که در کلبه می‌پیچید صدای نفس های تند هری بود که از شدت خشم و گریه خس خس میکرد دراکو که از شدت مشت هری به زمین افتاده بود بلند شد و دستش را به لب پاره شده اش کشید به هری حق می داد آن پسر در نبودش نابود شده بود به تلخی گفت:

،(چه استقبال خوبی)

هری با صدای او به خودش آمد با دو دراکو را به آغوش کشید و گریه کرد آنقدر بلند گریه می کرد که نارسیسا و مالی ناچار شدند برای آرام کردنش پیش قدم شوند ولی هری همه کس را از یاد برده بود و فقط دراکو را میدید ، او را در بغلش می‌فشرد و می بویید، با صدای گرفته زمزمه کرد:

(مالفوی..تو..تو به چه اجازه ای خودتو انداختی جلوم .... می‌دونی..می‌دونی چه بلایی سرم آوردی لعنتی ؟..می‌دونی ؟ نه نمی دونی نمی دونی که هیچی بهم نگفته بودی آنقدر می‌ترسیدی که بهم بگی قراره چیکار کنی؟ توی عوضی فقط یه نامه نوشتی و رفتی که خودتو به کشتن بدی)

صدایی دورگه و بم حرف هری را قطع کرد

(پاتر...اون تقصیری نداشت این نقشه من بود که به لطف تو نابود شد)


هری از آغوش دراکو بیرون کشید و نگاهش را به استاد سیاهپوشش داد که با کمک یک عصا سر پا ایستاده بود


هری بهت زده لب باز کرد


(پرفسور اسنیپ....ش..شما حالتون خوبه؟)

اسنیپ با بی میلی پاسخ داد،:

(معلومه که خوبه بچه جون به آرزوت نرسیدی هنوز زندم،)

با صدای سرفه دامبلدور همه به خودشان آمدند (و این یک معنی میده که ولدمورت هم به هوش شده این اصلاً خوب نیست باید هرچه سریع‌تر کاری کنیم)

دراکو که همچنان لبش را می‌فشرد به آرامی گفت (من یه فکری دارم)

هری با غضب به او خیره شد

(تو هیچی نگو که هنوز نمیتونم ازت بگذرم مالفوی)

دراکو لبخند تلخی زد و گفت:

(خیلی وقت بود دیگه برات مالفوی نبودم)

ولی در آن همهمه صدایش گم شد و هری چیزی نشنید.

دامبلدور ادامه داد امشب برای همین اینجا جمع شدیم که نقشه بکشیم من و اعضای محفل فکری داریم با وجود اینکه والدمورت به هوشه ولی به شدت ضعیف شده چون قبل از این اتفاق هم چند تا از جان پیچ‌هایش نابود شده بود پس قدرت زیادی نداره الان بهترین فرصت برای نابودیشه رون و خانم گرنجر رفتن سراغ باقی جان پیچ ها ما هم باید به طریقی ولدمورت و مرگ خوار ها رو بکشیم بیرون )


نارسیسا لبخندی زد و جلو آمد :

(این با من پرفسور اون هنوز به من اعتماد دارن)

دامبلدور خوشحال شد:(او..بله نارسیسا از تو ممنونم)


دراکو اخم هایش را در هم کشید نمی‌خواست مادرش وارد چنین وضعی شود با اخم روبه مادرش کرد(نه مادر نباید بری من یک بار برای نجات دادن هری راه اشتباه رو رفتم ازت خواهش میکنم تو هم مثل من خودخواه نباش ... خودتو فدا نکن)

(پسرم نگران نباش من چیزیم نمیشه تو هم بهتره الان با هری حرف بزنی معلومه که خیلی از دستت دلخوره)

دراکو نگاهی به چهره تیره هری انداخت ،شرمگین بود از کاری که کرده(می‌دونم مامان باید باهاش حرف بزنم )

گفت و سمت هری رفت دستش را روی شانه اش گذاشت و زمزمه وار گفت(هری..بهتره با هم صحبت کنیم بیا بریم بیرون)

هری و دراکو به بیرون کلبه رفتند دراکو جلو تر راه می رفت و هری پشت سر او در حرکت بود به زیر درخت که رسیدند دراکو دست هری را کشید و او را کنار خود نشاند:

(خب می‌شنوم)

صدای هری بود که سکوت را شکست

(خوب...خوب تا اونجایی که رفته بودیم سر قرار با لرد رو که می‌دونی بعدش...بعدش)

این پا و اون پا می کرد ، زبانش نمی چرخید

(بعدش چی دراکو)

هری با اخم گفت

(بعدش که بلاتریکس سمت تو حمله کرد و من خودمو انداختم جلوش اسنیپ با ته مونده قدرتش طلسم رو برمی گردونه سمت بلاتریکس ولی خب یکمش هم به من برخورد میکنه که باعث میشه بدنم یخ بزنه و می‌دونی..مثل..مثل مرده ها بشم، طلسم به بلاتریکس برمیگرده بعدشم که تو مثل اینکه بهش آواداکاداورا میزنی و اون میمیره)

هری گیج نگاهش می کرد

(ولی..ولی من خودم آمدم بالا سرت ..لبات سفید بود .. صورتت رنگ به رو نداشت...حتی..حتی نفس نمی‌کشیدی)

دراکو لب پایینش را گزید و ادامه داد(آره می‌دونم طلسمی که بلاتریکس روم استفاده کرده بود انجماد روح بود باعث میشد به مدت چند هفته روحم یخ زده باقی بمونه درست مثل کسی که مرده)

(ولی خاکسپاری چی؟)

دراکو شرمنده دستی به سرش کشید

(خوب اون نقشه پرفسور دامبلدور بود میخواست تو باور کنی من مردم و یه وقت سعی نکنی دست به کار احمقانه ای بزنی)

هری عصبانی شد

(یعنی داری میگی من احمقم؟)

روی برگرداند و ادامه داد

(منو باش که به خاطر کی یک ماه تموم داشتم آب میشدم ... هیچ می‌دونی توی اون خونه خراب شده چقدر برات اشک ریختم؟چه شبایی که به خاطرت بیدار موندم؟)

دیگر کنترل صدایش را نداشت ،فریاد می کشید و می‌گفت.

دراکو هری را سفت در آغوش گرفت و او را به خود فشرد ، حتی اهمیتی به مشت های هری که به سینه اش میخورد هم نداد ، کمی که هری آرام شد بوسه ای بر روی موهای آشفته اش گذاشت و از بغلش خارجش کرد به چهره درهم هری خیره شد نگاهش بین لب ها و چشم هایش در حرکت بود هری هم دست کمی از او نداشت دلش برای طعم آن لب ها تنگ شده بود آخرین باری که دراکو را بوسیدن بود لب هایش یخ زده بود و دراکو بی جان

پسر موبلند دستش را زیر چانه هری گذاشت و آن را بالا آورد

با صدایی دو رگه پرسید(اجازه هست؟)

و به هری فرصت تحلیل نداد،سرش را آهسته جلو برد و لب های پسر رو به رویش را شکار کرد

کمی بعد هری به خود آمد و شروع کرد به همکاری...لب هایشان روی هم میلغزید و عشق را فریاد می کشید ،دراکو لب پایین هری را به دندان گرفت که ناله ای از روی درد در دهانش خفه شد ، آنقدر یکدیگر را بوسیدند که کمبود هوا باعث عقب کشیدنشان شد .

هری با نگرانی و غم به دراکو خیره شد(دیگه..دیگه ترکم نکن )

دراکو به نرمی او را به آغوش کشید و خیالش را راحت کرد(هرگز تنهات نمیزارم)


یک هفته گذشته بود، همه سخت مشغول برنامه ریزی برای نبرد بودند خبر رسیده بود که رون و هرماینی موفق شده بودند بیشتر جان پیچ ها را نابود کنند اکنون فقط خود لرد و مارش ناگینی باقی مانده بود .

ظهر بود و آفتاب در آسمان می‌تابید امشب شب موعود بود نارسیسا موفق شده بود به بهانه ای مرگ خواران و لرد را راضی کند تا آن شب به قصد ضربه زدن به هاگوارتز از مخفیگاهشان خارج شوند

نارسیسا با یه جغد محل استقرار ولدمورت را برای دامبلدور ارسال کرده بود و اکنون چیزی به آغاز جنگ نمانده بود .

همه نگران بودند ، رون و هرماینی هم بازگشته بودند تا در جنگ کمک دست هری و باقی یارانشان باشند .

دراکو سعی داشت نگرانی اش را مخفی کند تا هری خودش را نبازد او نگران مادرش بود و در عین حال از اینکه بلایی بر سر بیاید وحشت داشت .


لونا سراسیمه به داخل سرسرا آمد و خبر آمدن مرگ خواران را اعلام کرد

بلاخره شروع شده بود

هری رو به دراکو کرد ، بوسه ای روی گونه اش گذاشت و گفت(ازت میخوام مراقب خودت باشی و به هیچ وجه سعی نکنی من رو نجات بدی و اینکه ازت خواهش میکنم خودت رو تو خطر ننداز)

دراکو اخمی کرد(هری دیوونه شدی؟میخوای تنها بری؟عمرا بزارم تنها بری اگه من باید مراقب باشم خود تو هم حق نداری بری تو دهن شیر)

(آروم باش دراک این وظیفه کنه که با ولدمورت مواجه شدم یادت که نرفته اون قاتل خانوادمه باید ازش انتقام بگیرم تو که نمی خوای این حق رو ازم بگیری؟)

چهره دراکو در هم شد

(نه نمی‌خوام این حق رو ازت بگیرم فقط میخوام احمق نباشی و خودتو به کشتن ندی)


هری لبخندی زد (نترس دراک من مثل تو احمق نیستم)بعد از گفتن حرفش محکم زد زیر خنده و دراکو را با چشمان عصبانی نگاه کرد


(که من احمقم هان؟نشونت میدم)

همانند کودکان خردسال دنبال هم افتاده بودند که با سرفه کسی ایستادند

دامبلدور با چهره ای خنثی نگاهشان میکرد، از خجالت سرخ شدند

(,هری بهتره بریم)

(بله پرفسور،)

هری عقب گرد که برود ولی دستش اسیر دستان دراکو شد سمت دراکو برگشت و با بوسه ای نرم مواجه گشت،

سپس صدای زیبایی در گوشش طنین انداخت(مراقب خودت باش کله زخمی)


جنگ سختی بود هر دو طرف تلفات زیادی داده بودند ولی همه چیز به نفع هاگوارتز بود ولدمورت واقعا ضعیف شده بود آنقدر که حتی نمی توانست از خود دفاع کند،

یارانش همه مرده بودند و اکنون تنها مانده بود.

هری جلو آمد و با نفرت نگاهش کرد چوبدستی اش را بالا آورد و وردی زمزمه کرد و به سمت لرد تاریکی روانه اش کرد

ولدمورت هنوز هم سر پا بود و از خود دفاع می کرد به ناگه چوبدستی اش را سمت هری گرفت و فریاد زد آواداکاداورا خوشبختانه هری به موقع موفق شد جلوی طلسمش را بگیرد هر دو با یکدیگر درگیر بودند و کسی عقب نمی کشید هری تمام توانش را به کار گرفت،

ولدمورت ضعیف و ضعیف تر شد تا جایی که نور سبز رنگ چوبدستی اش خاموش شد و تنها چیزی که دیده می شد تنها نور قرمز رنگی بود که از سمت هری به سمت او در حرکت بود و دقیقه ای بعد این ولدمورت بود که به خاکستر تبدیل شد و هری، بیهوش روی زمین افتاد.


سر و صدای زیادی می شنید به آرامی گوشه چشمانش را باز کرد که با فریاد رون مصادف شد

(هی بیاید به هوش آمد)

همه گرد به گرد تخت هری ایستاده بودند و از او سوالاتی می‌پرسیدند مثل اینکه (حالت خوبی؟،میتونی حرکت کنی؟و...)هری که کفرش درآمده بود دا زد(ولم کنید به مرلین قسم خوبم)

رون با صدای هری قیافه اش همانند افراد سکته کرده کرد و گفت(دهنش کار می‌کنه پس خو..)که با سلقمه ای که هرماینی حواله اش کرد ساکت شد.

مادام پامفری به صدا درآمد(بچه ها بهتره برید بیرون هری باید استراحت کنه )سپس چشمکی به هری زد

هری به نشانه تشکر سرش را تکان داد.

دراکو با قدم هایی به آرامی برگ کنار هری آمد و دستانش را گرفت و بوسه ای بر رویشان گذاشت .

هری بیدار شد و دراکو را دید قلبش بی مهابا میکوبید سعی کرد از جایش بلند شود که دراکو مانع شد و اورا سر جایش برگرداند

(حالت خوبه؟)

(خوبم حالا که اینجایی بهتر هم شدم)

(خوبه،)

(چرا اینطوری نگاه می‌کنی ؟)

دراکو خندید

(چطوری نگاه میکنم؟)

(یه طوری)

(مثلاً ؟)

(هیچی اصلا ولش کن .. اینجا چیکار می‌کنی مگه نباید خونه باشی الان؟)

دراکو ابرویی بالا انداخت و گفت:

(ناراحتی برم )

بلند شد که برود ولی دستی مانعش شد

(بمون ...برای همیشه کنارم بمون)

(میمونم)

(مالفوی...قول بده که دیگه ترکم نمیکنی)

دراکو به حالتی نمادین دستانش را بالا برد

(مالفوی به پاتر قول شرف میده که دیگه همچین غلطی نمیکنه)

سپس خندید و با خنده اش هری را هم به خنده انداخت

(مالفوی کار خوبی میکنه)



Report Page