Two days later
𝘗𝘰𝘯𝘺

گوشی پوند زنگ خورد ؛ جونگ بود بهش گفت :
-چیشده؟ صدای گریهات تا توی واحد من میاد.
+جونگ، من با پووین حرف زدم گفت تا چند روز دیگه کارش تموم میشه و میاد .
-هی پوند بیخیال شو میدونی از اون داستان چقدر میگذره ؟
+خب بگذره پووین که بر میگرده؟ مگه نه؟
-نه پوند ، پووین دیگه برنمیگرده نمیدونم تا الان با کی حرف میزدی یا درباره ی چی ولی اون پووین نبوده.
+خودش بود جونگ خودش بود.
جونگ با لحن بی توجهی گفت:
-هرچی تو بگی لطفا سریعتر بخواب .
تلفن رو قطع کرد پوند خوشحال بود که بالاخره پووین برمیگرده دوباره نگاهی به صفحه چت افتاد .
ولی خب چیز عجیبی دید .

____
کل اون پیام ها الکی بود ..
کل حرفایی که پووین زده بود همش الکی بود .
پوند زد زیر گریه .
پوند فکر کرد که اگه توی اون روز خودش اون بسته رو تحویل میدادم چی میشد؟
الان پووین پیشش بود؟
زندگیشون راحت تر بود؟
با کلی سوال دیگه ، یادش افتاد
_
اون روز خیلی خوب بود یک روز گرم تابستونی که صبح با انرژی از خواب بیدار شدند چندتا کار داشتن باید بسته تحویل میدادن .
آماده شدن پووین مثل همیشه همون تیشرت سفید لش رو پوشید با شلوار آبیه همیشگی.
پوند هم تیشرت مشکی جذب و شلوار مشکیش.
سوار ماشین شدند
به اولین آدرس رسیدند پوند پیاده شد و بسته رو تحویل داد .
آدرس دوم.
پووین گفت
- منطقه واتانا، خیابان سوخومویت، کوچه ۴۹، ساختمان «رزیدنس لونا»، پلاک ۱۷، طبقه ۶، واحد ۶۰۴
توی راه پوند و پووین داشتن به آهنگ آهنگ های قدیمی گوش میدادند بعد از کلی ترافیک رسیدند ساتختمان اونور خیابون بود پووین گفت
-تو حواست به ماشین باشه من تحویل میدم و میام
پوند قبول کرد.
پووین رفت .
چراغ عابر پیاده سبز شد.
پووین لحظهای وایستاد و به خیابان نگاه کرد. ماشینها یکییکی از مقابلشان رد میشدند و صدای شهر، میان بوقها و قدمهای مردم گم شده بود.
پوند چند قدم عقبتر ایستاده بود.
«پووین، صبر کن.»
پووین برگشت و لبخند کوچکی زد.
«چیزی نیست. همین الان میام.»
و بعد قدم اول را برداشت.
پوند هنوز نمیدانست چرا اون لحظه، دلش ناگهان فرو ریخت.
همهچیز فقط چند ثانیه طول کشید.
صدای ترمز.
صدای فریاد چند نفر.
و بعد، سکوتی که برای پوند از هر صدایی بلندتر بود.
«پووین!»
پوند خودش رو به خیابان رساند. نمیتوانست درست فکر کند. فقط اسم پووین را صدا میزد و مدام تکرار میکرد:
«پووین... من اینجام. صدای منو میشنوی؟»
آمبولانس خیلی زود رسید، اما برای پوند آن چند دقیقه مثل ساعتها گذشت. امدادگرها مشغول رسیدگی شدند و بعد پووین را با خودشان بردند.
پوند هم تا بیمارستان رفت.
تمام مسیر، دستهایش میلرزید.
پشت درهای اورژانس ایستاده بود و به چراغ بالای در خیره شده بود. هر بار که خاموش و روشن میشد، قلبش فرو میریخت.
بالاخره یکی از پزشکان بیرون آمد.
پوند سریع جلو رفت.
«حالِش چطوره؟»
پزشک چند لحظه سکوت کرد.
«فعلاً تحت مراقبته. باید صبر کنیم.»
همین دو کلمه کافی بود تا پوند روی صندلی بنشیند.
باید صبر کنیم.
اما هیچکس به اون نگفت قرار است این انتظار چقدر طول بکشد.
اون شب را همانجا موند.
صبح روز بعد هم همانجا بود.
حتی وقتی پرستار گفت بهتره کمی استراحت کنه، فقط سرش را تکان داد.
«اگه بیدار شد... نمیخوام وقتی چشمهاشو باز کرد، من نباشم.»
روز اول گذشت.
پوند چند بار از پشت شیشه اتاق، پووین را دید. دستگاهها آرام کار میکردند و اتاق پر از سکوتی بود که برای پوند غیرقابل تحمل شده بود.
کنار تخت نشست.
دست پووین را گرفت و آرام گفت:
«تو همیشه میگفتی من زیادی نگران میشم.»
لبخند کمرنگی زد.
«این بار حق داشتم، مگه نه؟»
جوابی نیامد.
پوند سرش را پایین انداخت.
«فقط بیدار شو... بعدش هرچی خواستی سرم داد بزن.»
شب دوم، پوند همچنان کنار او ماند.
از خاطراتشان حرف زد؛ از روزهایی که با هم خندیده بودند، از دعواهای کوچکشان، از حرفهایی که هیچوقت فرصت نکرده بود کامل بزند.
«من هنوز کلی حرف دارم.»
صداش شکست.
دست پووین رو محکمتر گرفت.
«قرار بود هفته بعد با هم بریم اون کافهای که همیشه میگفتی...»
سکوت.
«پس نمیتونی همینجا تمومش کنی.»
اما صبح روز دوم، حال پووین تغییر کرد.
پزشکان وارد اتاق شدند.
پوند مجبور شد بیرون بره.
این بار حتی از پشت شیشه هم نمیتوانست چیزی بفهمد.
دقیقه ها گذشتند.
ساعت ها.
پوند قدم میزد، میایستاد، دوباره قدم میزد.
تا اینکه در باز شد.
پزشک مقابلش وایستاد.
این بار پوند حتی سؤال هم نکرد.
«نه...»
«نه، هنوز نه.»
پوند به دیوار تکیه داد.
انگار تمام صداهای بیمارستان یکدفعه دور شدند.
پووین دیگه برنمیگرده.
چند دقیقه بعد، اجازه دادند وارد اتاق شه.
برای آخرین بار دست پووین را گرفت.
هنوز همان دستی بود که بارها دستش را گرفته بود.
اما این بار دیگر فشاری پاسخ نبود.
پوند نشست.
سرش رو روی لبه تخت گذاشت و مدت زیادی هیچ نگفت.
بعد، خیلی آرام زمزمه کرد:
«من اومدم...»
اشک از صورتش پایین اومد.
«گفتم وقتی بیدار شدی، من اینجام.»
مکث کرد.
«فقط نمیدونستم قرار نیست بیدار شی.»
و برای اولین بار از وقتی پووین را میشناخت، پوند آرزو کرد کاش میتوانست فقط چند دقیقه به عقب برگردد.
به همون خیابان.
به همون چراغ عابر.
به همون لحظهای که پووین برگشت و لبخند زد.
کاش آنبار صدایش بلندتر بود.
کاش دستش رو گرفته بود.
کاش میگفت:
«صبر کن، با هم رد میشیم.»
اما بعضی «کاش»ها هیچوقت به گذشته برنمیگردند.
و پوند تا مدتها بعد، هر بار که چراغ عابر پیاده سبز میشد، ناخودآگاه به طرف دیگر خیابان نگاه میکرد.
انگار هنوز منتظر بود پووین از اون طرف خیابان ظاهر شود، دست تکان بده و با همان لبخند همیشگی بگوید:
«چرا وایسادی؟ بیا.»
اما خیابان همیشه خالی بود.
_
صدای بوق ماشین، همهچیز را شکست.
پوند پلک زد.
یکبار.
دوبار.
و ناگهان بیمارستان ناپدید شد.
دیگر خبری از دیوارهای سفید، تخت بیمارستان یا صدای آرام دستگاهها نبود.
پوند دوباره در همان خیابان وایستاده بود.
همان خیابانی که سالها پیش، آخرین بار پووین را در آن دیده بود.
چراغ عابر هنوز قرمز بود.
آدمها از کنارش رد میشدند؛ بعضی با عجله، بعضی بیتفاوت، بعضی درحالیکه تلفنشان را نگاه میکردند.
اما پوند تکان نمیخورد.
چند ثانیه طول کشید تا بفهمد کجاست.
بعد دستش را بالا آورد و صورتش را لمس کرد.
خیس بود.
اشکها بیصدا روی صورتش پایین میآمدند.
با خودش زمزمه کرد:
«بازم خواب دیدم...»
لبخند خیلی کوتاهی زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه درد بود.
چشمهایش را بست.
برای چند لحظه، هنوز میتونست صدای پووین را بشنود.
همان صدای آشنایی که سالها بود دیگر وجود نداشت.
«صبر کن... همین الان میام.»
پوند چشمهایش را باز کرد.
خیابان روبهرویش خالی بود.
اما هنوز منتظر بود.
نمیدونست منتظر چه چیزی است.
شاید یک معجزه.
شاید صدای قدمهایی که هیچوقت شنیده نمیشدند.
شاید اینکه یک روز، درست مثل گذشته، پووین از اون طرف خیابان ظاهر شود و با همان لبخند همیشگی بگه:
«چرا اینقدر دیر کردی؟»
پوند آروم خندید.
اشک دیگری از گوشه چشمش پایین افتاد.
«من هنوز منتظرم، پووین.»
چراغ سبز شد.
مردم شروع به عبور کردند.
اما پوند همانجا ماند.
چون برای اون، اون خیابان هیچوقت تمام نشده بود.
هر بار که چراغ سبز میشد، بخشی از وجودش هنوز منتظر بود پووین قدم اول را بردارد.
و هر بار که خیابان خالی میماند، پوند دوباره میفهمید که او قرار نیست برگرده.
با این حال، باز هم روز بعد میآمد.
و روز بعدتر.
همان ساعت.
همان گوشه.
همان چراغ عابر.
شاید چون بعضی آدمها وقتی میروند، انتظارشان را هم با خودشان نمیبرند.
انتظار را برای کسی که میماند، جا میگذارند.
پوند دستش را داخل جیبش برد و چیزی را لمس کرد.
یک عکس قدیمی.
عکسشان را بیرون آورد.
چند لحظه به آن خیره شد.
بعد آروم گفت:
«اگه یه روز برگشتی...»
صدایش لرزید.
«من هنوز همینجام.»
عکس رو دوباره داخل جیبش گذاشت.
و به خیابان نگاه کرد.
برای آخرین بار؟
نه.
پوند میدونست فردا دوباره برمیگرده.
چون هنوز، با تمام عقلش که میدونست پووین دیگه برنمیگرده، با تمام قلبش منتظرش بود.
شاید بعضی عشقها بعد از رفتن آدمها تمام نمیشوند.
فقط تبدیل میشوند به یک نفر که هر روز، در یک خیابان خالی، چشم به راه کسی میایستد که دیگر هیچوقت از آن طرف خیابان نخواهد آمد.
-__-