🧵 Twitter Thread
Orbion Media Downloader
رشته توییت توسط @HaBahrami
چرا رابطهٔ #ایران–#چین عمق نمییابد؟
حمید بهرامی
۱
چکیده
این مقاله با تکیه بر ادبیات «استراتژیهای شکافافکنانه» (wedge strategies) و نظریهٔ امنیتیسازی کپنهاگ، به تحلیل تلاش غرب برای محدودکردن همگرایی ایران و چین میپردازد. نقطهٔ عزیمت مقاله، تمایز میان دو سطح است:
۱) سطح بینالمللی، که در آن مفهوم wedge در آثار کراوفورد و هوانگ شکل گرفته است؛
۲) سطح داخلی ایران، که در آن «امنیتیسازی رابطه با چین» و «آشوب پارادایمی» در درون ساختار تصمیمگیری، عمق و نهادینهشدن این همگرایی را محدود میکند.
مقاله نشان میدهد تئوری «وابستگی متقابل» هوانگ، هرچند برای توضیح ناکامی غرب در قطع کامل روابط ایران–چین مفید است، اما در تبیین «کمعمقماندن» این رابطه کفایت ندارد. برای پرکردن این خلأ، مفهوم «آشوب پارادایمی» در سیاست خارجی ایران صورتبندی میشود: وضعیتی که در آن چند پارادایم متعارضِ جهتگیری راهبردی (غربمحور، شرقمحور واکنشی، موازنهگر، دروننگر تحریمی و…) بدون حلوفصل نهادی در کنار هم عمل میکنند و پیامهای متناقضی به شرکای خارجی مخابره میشود.
استدلال اصلی مقاله این است که غرب، با آگاهی از این آشوب پارادایمی، بخش مهمی از راهبرد wedge خود را بر «بعد داخلی» استوار کرده است: تقویت روند «امنیتیسازی رابطه با چین» از سوی نخبگان و رسانههای غربگرا، و تبدیل هر گام به سمت تعمیق همکاری با شرق به موضوعی پرهزینه در منازعهٔ سیاسی داخلی. نتیجه آن است که اگرچه چین با وجود فشار آمریکا همچنان خریدار اصلی نفت ایران است، رابطه در سطح راهبردی و نهادی، عمق متناسب با این وابستگی متقابل را پیدا نکرده است.

۲
مقدمه
ادبیات روابط بینالملل در دههٔ گذشته، مفهوم «استراتژیهای شکافافکنانه» را بهعنوان یکی از شیوههای اصلی مهندسی ائتلافها برجسته کرده است. کراوفورد، wedge strategy را تلاش یک دولت برای پیشگیری از شکلگیری، یا تضعیف و انحلال یک ائتلاف تهدیدآمیز تعریف میکند؛ تلاشی که معمولاً از طریق «پذیرش انتخابی» (selective accommodation) یک عضو ائتلاف رقیب صورت میگیرد. دولتِ شکافافکن (divider) با اعطای امتیازات هدفمند، میکوشد آن عضو را از ائتلاف جدا یا دستکم بیطرف کند.
هوانگ با تمرکز بر همپیمانیهای نامتقارن، نشان میدهد که موفقیت wedge در گرو الگوی «وابستگی متقابل» درون ائتلاف است. در اتحادهای متقارن، پذیرش انتخابی متحدِ ضعیفتر، احتمال شکاف را افزایش میدهد؛ در اتحادهای نامتقارن، اگر divider امتیاز کافی ندهد، wedge غالباً شکست میخورد.
در پروندهٔ ایران–چین، وضعیتی متفاوت مشاهده میشود. از یکسو، چین علیرغم فشارهای آمریکا، همچنان خریدار اصلی نفت ایران است و همکاری اقتصادی قطع نشده است؛ از سوی دیگر، همگرایی راهبردی و نهادیِ این دو بازیگر، بهویژه در قالب اسناد و توافقها، با سرعت و عمق متناسب پیش نرفته است. این «پارادوکسِ وابستگیِ نسبتاً پایدار بدون شراکت عمیق» را نمیتوان صرفاً با الگوی هوانگ توضیح داد.
مقاله بر این فرض استوار است که نقطهٔ کانونی wedge غربی در این پرونده، «بعد داخلی» است: استفاده از شکافهای گفتمانی و پارادایمی در سیاست خارجی ایران برای محدودکردن عمق همگرایی با چین. در این میان، دو سازوکار برجسته میشود:
الف) امنیتیسازی رابطه با چین (و بهطور همزمان روسیه) در گفتمان بخشی از نخبگان و رسانههای نزدیک به طیف غربگرا؛
ب) آشوب پارادایمی در سطح هستهٔ تصمیمگیری، که مانع از شکلگیری یک دکترین نسبتاً پایدار در قبال شرق میشود و پیامهای متناقضی به پکن ارسال میکند.
۳
چارچوب نظری
استراتژیهای شکافافکنانه و پذیرش انتخابی
در الگوی کراوفورد، wedge strategy میتواند هم در خدمت قدرتهای دفاعی و هم توسعهطلب باشد. دولتِ شکافافکن، با «گزینش» یک یا چند متحدِ مستعد در ائتلاف رقیب، بهطور هدفمند به آنها امتیاز میدهد تا از پیوستن یا تداوم همراهیشان با رقیب اصلی جلوگیری کند. در نتیجه، توازن قوا بهشکلی شکل میگیرد که در حالت «طبیعی» یا بدون این مداخله، احتمالاً رخ نمیداد.
پذیرش انتخابی، لزوماً بهمعنای مصالحهٔ جامع نیست؛ ممکن است مجموعهای از تضمینهای محدود امنیتی، منافع اقتصادی مشخص یا حتی به رسمیت شناختن نمادین برخی حساسیتها باشد. آنچه اهمیت دارد، تأثیر این امتیازات بر محاسبات هزینه–فایدهٔ متحدِ هدف است.
۴
نظریهٔ وابستگی متقابل هوانگ و حدّ تبیینی آن
هوانگ با افزودن متغیر وابستگی متقابل، نشان میدهد که در اتحادهای متقارن، divider با هزینهٔ نسبتاً کمتر میتواند wedge موفق اجرا کند، زیرا هر دو طرف اتحاد بهطور تقریباً برابر به هم نیاز دارند و امتیازدهی به یکی از آنها، بهسرعت محاسبات دیگری را دگرگون میکند. در مقابل، در اتحادهای نامتقارن که متحد کوچکتر به متحد بزرگتر وابستهتر است، divider باید امتیازات بسیار بزرگتر و پایدارتر اعطا کند تا بتواند او را جدا کند؛ در غیر این صورت، اتحاد علیرغم تلاشهای شکافافکنانه حفظ میشود.
این چارچوب در توضیح «چرا غرب نتوانسته ایران را از چین قطع کند» کارآمد است؛ زیرا غرب، بهویژه پس از فروپاشی برجام، نه تنها از اعطای امتیازات راهبردی و پایدار به ایران خودداری کرده است بلکه اقدام به حمله ی نظامی علیه ایران کرده است. در حالی که چین، با وجود محدودیتها، بازار خود را برای نفت ایران باز نگه داشته است. با این حال، همین نظریه، بهخودیِ خود قادر نیست توضیح دهد چرا علیرغم تداوم جریان نفت و برخی همکاریها، شراکت ایران–چین در سطح نهادی و راهبردی عمق نمییابد.
۵
امنیتیسازی و عملمحوری در تحلیل بُعد داخلی
نظریهٔ امنیتیسازی مکتب کپنهاگ، امنیت را برساختهای گفتمانی میبیند. یک موضوع زمانی «امنیتی» میشود که کنشگر ذینفوذ آن را بهعنوان «تهدید وجودی» نامگذاری کند و مخاطب، بر اساس این نامگذاری، تعلیق رویههای عادی و توسل به اقدامات فوقالعاده را بپذیرد. در این چارچوب، موفقیت امنیتیسازی وابسته است به اعتبار گفتهپرداز، ویژگی مخاطب و شرایط زمینهای.
بالزاک با قرائت عملمحور، تأکید میکند که امنیتیسازی صرفاً یک «سخن» نیست، بلکه بخشی از یک کنش سیاسی گستردهتر است: چه کسی سخن میگوید، از چه جایگاه نهادی و در چه میدان قدرتی، و چگونه مجموعهای از اقدامات نمادین و مادی، موضوع را از «سیاست عادی» به «امنیت» منتقل میکند. همین سهگانه (کارگزار – مخاطب – زمینه) برای فهم روند امنیتیسازی رابطه با چین در ایران ضروری است.
مفهوم «آشوب پارادایمی»
برای پرکردن خلأ تبیینی میان «ساختار وابستگی متقابل» و «رفتار واقعی سیاست خارجی»، مقاله مفهوم «آشوب پارادایمی» را وارد میکند. مقصود، وضعیتی است که در آن چند پارادایم رقیبِ سیاست خارجی – از غربمحورِ نرمالیزاسیون، شرقمحور واکنشی، موازنهگر واقعگرا، دروننگرِ تحریمی تا الگوهای پوپولیستی کوتاهمدت – بدون حلوفصل نهادی و بدون برتری یک دکترین جامع، همزمان در سطح ساختار تصمیمگیری حضور دارند.
در چنین شرایطی، سیاست خارجی نه بر اساس یک «خطمشی کلان» نسبتاً پایدار، بلکه حاصل جمع و تفریقِ بردارهای متعارض است. نتیجه، ارسال سیگنالهای متناقض به شرکای خارجی، تأخیر و تذبذب در تصمیمگیری، و تبدیل هر پروندهٔ راهبردی – مانند رابطه با چین – به میدان منازعهٔ پارادایمی درونی است.
۶
راهبرد شکافافکنانهٔ غرب و بُعد داخلی ایران
*تمرکز بر بعد داخلی: امنیتیسازی رابطه با چین
با توجه به محدودیت امکان «پذیرش انتخابی» ایران از سوی غرب، بخش مهمی از راهبرد شکافافکنانهٔ غرب ناگزیر به سمت «بعد داخلی» معطوف شده است. در اینجا، سه سطح از کنش میتوان تشخیص داد:
۱. سطح نخبگان سیاسی غربگرا: بخشی از نخبگان و سیاستمداران ایرانی که راهبرد خود را بر نرمالیزاسیونِ رابطه با غرب و ادغام در نظم لیبرال استوار کردهاند، نزدیکی راهبردی به چین و روسیه را بهمثابه تهدیدی برای این افق میفهمند. از این منظر، همگرایی با شرق، نه یک گزینهٔ موازنهگر، بلکه مسیری به سوی «انزوای پایدار» و «وابستگی ساختاری» است.
۲. سطح رسانههای نزدیک به این طیف: رسانهها و تریبونهای همسو، با برجستهسازی گزینشی برخی رخدادها – از جمله عملکرد چین در بحرانهای منطقهای، احتیاط شرکتهای چینی در همکاری اقتصادی با ایران، یا روایتهای تاریخی از روسیه/شوروی – تصویر «همراهِ بیاثر» و حتی «شریکِ بالقوه زیانبار» را از شرق میسازند. پس از جنگ ۱۲روزه و فعالسازی مکانیسم ماشه، این الگو در قالب نقدهای شدید به «انفعال» یا «محاسبهگری سرد» چین برجستهتر شد.
۳. سطح همسرایی رسانههای برونمرزی و اپوزیسیون: روایتهایی چون «استعمار نو»، «فروش منابع»، «گروگانگرفتن اقتصاد»، بهصورت هماهنگ در خوشههای رسانهای برونمرزی و برخی محافل داخلی بازتولید میشود. این همسرایی، بدون ضرورتاً فرضگرفتن یک توطئهٔ سازمانیافته، عملاً پیام واحدی را تقویت میکند: هر تعمیق رابطه با چین، تهدیدی برای استقلال و توسعهٔ ایران است.
این سه سطح، در چارچوب نظریهٔ امنیتیسازی، مجموعاً میکوشند رابطه با چین را از سطح «گزینهٔ سیاستی» به سطح «مسئلهٔ امنیت ملی» ارتقا دهند. در این فرایند، هر گونه تصمیم عادی برای توسعهٔ همکاری با چین، با بار سیاسی، هویتی و اتهامات امنیتی مواجه میشود و هزینهٔ تصمیمگیری بالا میرود.
**واکنش نهادی و شکلگیری ضدروایت «رفع امنیتیسازی»
در مقابل، نهادهای حاکمیتی و بخشی از نخبگان نزدیک به پارادایم موازنهگر/شرقگرای واقعگرا، تلاش کردهاند این امنیتیسازی را خنثی کنند. تصویب و اجراییشدن معاهدات راهبردی با روسیه، تأکید بر تداوم همکاری با چین، و واکنشهای علنی در سطح مجلس و برخی مقامات عالیرتبه علیه روایتهای امنیتیساز، را میتوان در چارچوب «رفع امنیتیسازی» (desecuritization) فهمید: بازگرداندن رابطه با شرق به سطح «سیاست عادی» و قابل بحث، نه تهدید استقلال کشور.
با این حال، این ضدروایت نتوانسته است آشوب پارادایمی را برطرف کند؛ بلکه صرفاً مانع تعلیق کامل همکاری با شرق شده است. نتیجه، وضعیتی حدوسط است: نه قطع رابطه، نه شراکت عمیق؛ بلکه ادامهٔ همکاری در سطحی محدود و پر از تناقض.
۷
#آشوب_پارادایمی در ساختار تصمیمگیری ایران و پیامد آن برای رابطه با چین
# چندپارادایمی بودن سیاست خارجی
ساختار تصمیمگیری در ایران بهگونهای است که چند پارادایم رقیب همزمان در آن حضور دارند، بدون آنکه یک دکترین فراگیر بر سایرین غلبه قطعی یافته باشد. این چندپارادایمی بودن، در سطح گفتمان، نهاد و افراد قابل مشاهده است. در پروندهٔ چین، این امر به شکلهای زیر بروز میکند:
•برای بخشی از تصمیمگیران، چین صرفاً «کارت فشار» بر غرب است؛ لذا هرگاه امید به گشایش در رابطه با غرب افزایش مییابد، انگیزهٔ تعمیق همکاری با چین کاهش مییابد و بالعکس.
•برای بخشی دیگر، چین نقطهٔ ثقل یک «چرخش راهبردی به شرق» تلقی میشود؛ اما این چرخش، گاه بیشتر واکنشی و احساسی است تا مبتنی بر طراحی نهادی دقیق.
•گروهی دیگر، بر موازنهٔ همزمان با شرق و غرب تأکید میکنند، اما در فقدان درکِ تحولات تغییر نظم جهانی و فقدان ابزار کافی، عملاً در حاشیه قرار میگیرند.
•در همین حال، گرایشهای دروننگر و تحریمی، نسبت به هرگونه وابستگی خارجی – اعم از غربی و شرقی – بدگماناند و پروژههای بزرگ با شرکای خارجی را ذاتاً مسئلهدار میدانند.
این تعارض پارادایمی، به دلیل نبود سازوکارِ روشن برای حلوفصل در سطح راهبرد کلان، به میدانهای پروندهمحور منتقل میشود؛ یعنی هر پروژهٔ بزرگ با چین (یا روسیه) حلقهای از زنجیرهٔ منازعه بر سر «جهتگیری کلان» تلقی میشود، نه فقط تصمیمی فنی–اقتصادی.
۴.۲. پیامدهای عملی برای عمقیابی رابطه ایران–چین
«آشوب پارادایمی» به چند خروجی عملی در رابطه با چین منجر شده است:
1.تذبذب و تأخیر در تصمیمهای کلیدی: زمان طولانی میان طرح، مذاکره، امضا و اجرای اسناد راهبردی با چین (و روسیه) و تفاوت معنادار میان سطح شعار و سطح عملیات اجرایی، نشانهٔ همین تذبذب است.
2.سیگنالهای متناقض به پکن: در سطح عالی، پیام «شراکت راهبردی بلندمدت» مخابره میشود؛ در سطح میانی و اجرایی، نوعی احتیاط افراطی، بروکراسی کند و گاه بدگمانی نسبت به تعهدات طرف چینی مشاهده میشود. این ناهمخوانی، ارزیابی ریسک ایران را برای چین بالا میبرد.
3.ابزاریشدن چین در نزاع داخلی: هر جناح، بسته به نیاز مقطعی، از چین یا علیه چین استفاده نمادین میکند. این امر، تصویر ایران را بهعنوان شریک بلندمدت، در نگاه طرف چینی بیثبات میکند و انگیزهٔ سرمایهگذاری سنگین و بلندمدت را کاهش میدهد.
4.ترجیح همکاریهای کمهزینه و کمقابلیت پیگیری: در چنین محیطی، طبیعی است که رابطه در سطح «خرید نفت با تخفیف» و برخی پروژههای محدود باقی بماند؛ زیرا این سطح از همکاری، کمترین درگیری با منازعات پارادایمی و امنیتیسازی را ایجاد میکند.
به این ترتیب، میتوان گفت عامل اصلی ناکامی در «عمقیابی» رابطه ایران–چین، نه فقدان زمینهٔ عینیِ وابستگی متقابل، بلکه آشوب پارادایمی و امنیتیسازی داخلی است. طرف غربی حساب ویژه ای روی این پارادوکس ساختاری کرده است.
Our Channel | Contact Us | Orbion Downloader