Твоё имя﹙!!﹚
★دونه برفا آروم مثل خاکستر خاطرهها از آسمون میریخت
از پشت پنجرهی شکستهی راهروی شمالی
سکوتِ اون آسایشگاه قدیمی، شبیه معبدی متروکه بود که درونش فقط دیوانه ها دعا میکردن
همهچیز بوی خاک نمخورده میداد، بوی مکانی که سالهاست زمان تو اون ایستاده
تیک تاک ساعت زنگزده روی دیوار، تنها صدای زندهی اتاق بود، انگار داشت با سرفههای خشکِ زمان آخرین دقایق زمستون رو بالا میآورد.
سوبین با موهایی بههم ریخته و لباس نازکی که بیشتر شبیه شبح گذشتهای دور بود روی تخت فلزی نشسته بود
پشتش به پنجره بود، اما سرمای شب از لابهلای شیشههای شکسته، پوستش رو خط میانداخت.
دفترچه خاطرات رو روی پاهای لاغرش گذاشته بود. با انگشتایی لرزون، مدام اسم "یونجون" رو مینوشت
هر حرفی که مینوشت انگار زخمی دیگه از خاطرات رو باز میکرد
جوهر سیاه روی کلمات آخرین جمله پخش شده بود
"اون هنوز اینجاست... حتی اگه نباشه"
دستهاش میلرزید، نه فقط از سرما... از چیزی قدیمیتر
از دلتنگیای که تو استخوان هاش نفوذ کرده بود
یونجون نیومده بود هنوز
اما او حسش میکرد. همیشه قبل از اومدنش صدای خاصی تو دیوار ها میافتاد
نه صدای قدم هاش، بلکه مثل نفسی که از میون دالانهای تاریک میگذشت
یونجون، اون پسر آروم و بیصدا مثل سایهای تو راهرو های سرد و خیس قدم میزد
گاهی مینوشت، گاهی با دیوار حرف میزد،
گاهی.. فقط به صدای نفسهای سوبین گوش میداد از پشت در.
سوبین چشم بست و فقط گوش سپرد
و بالاخره... اون صدا اومد
در اتاق آروم باز شد ولی نه با صدای غژغژ
با سکوتی سنگین
یونجون اونجا ایستاده بود
سایهای کشیده با لباسی که دیگه رنگ نداشت و تنی که خمیده بود از باری که نامرئی بود
باری شبیه گناه، یا شاید... دلتنگی
چشم هاش تهی نبود، اما مثل یه خلأ
مثل دو چاه تاریک که درونش رو هیچکس جز سوبین نمیشناخت.
اما لبخندی محو، آروم و پر از اندوه روی لباش نشسته بود
نور ماه از پنجرهی شکسته از میون گرد و غبارِ معلق به پهنای صورتش افتاده بود.
سوبین نگاهش کرد، بغضی تو گلوش نشست که نه میخواست رهاش کنه نه میخواست بمونه
به نفس نفس زدن افتاد
نه از ترس، از اشباع شدن ناگهانیِ دل.
چیزی میون خودش و یونجون همیشه نیمه تموم مونده بود
و حالا هر چی که بود با خودش اومده بود.
با آهی بیصدا دفتر رو بست، پاهاش رو روی زمین سرد گذاشت و ایستاد، مثل کسی که با تمام ترسهاش روبهرو میشه
یونجون بلاخره جلو اومد..
قدم اول رو که برداشت، صدایی نیومد اما اتاق یکباره انگار کوچکتر شد
قدم دوم، و سوبین حس کرد دمای فضا پایینتر اومد
قدم سوم، و دیگه نفس کشیدن سخت شد
و بالاخره ایستاد .. در فاصلهای نه زیاد، نه کم
فاصلهای دقیقا به اندازهی یک آخرین بوسه. انگار که زمان عقب میرفت با هر قدمی که اون برمیداشت. یونجون دست هاش رو بلند کرد آهسته مثل کسی که تو رؤیا کسی رو لمس میکنه دستهاش لرزید یا شاید نور بود که بازی میکرد
اما وقتی سوبین بالاخره دستش رو بین اون دو دست گذاشت سرما به عمق استخوانش خزید ولی چیزی نگفت و فقط نگاهش کرد.
-تو اومدی...
یونجون مکث کرد، لبخندش از بین رفت اما چشمهاش پر از چیزی شد که نمیشد اسمش رو گذاشت اشک
-قول داده بودم
سوبین به سختی آب دهنش رو قورت داد
-فکر کردم جا گذاشتی منو... مثل همه
صداش مثل چوبی که زیر برف ترک میخوره شکست
یونجون آهسته نزدیکتر شد
-من همهرو جا گذاشتم... جز تو
سکوتی بینشون افتاد و بعد صدای سوبین آروم تر از نفس شنیده شد
-هنوزم مینویسی؟
-فقط وقتی خواب تو رو میبینم.
-و کی بیدار میشی؟
-هیچوقت... هنوزم اونجام، کنار اون دیوار. همون جا که اولین بار دیدمت
سوبین لب پایینش لرزید
-پس چرا رفتی؟
یونجون نگاهش رو پایین انداخت
-نرفتم، فقط راهی بود که مجبور بودم ازش رد شم.. یه راه بیبرگشت
سوبین با صدایی گرفته گفت
-پس چرا برگشتی؟
و یونجون فقط یک جمله گفت، آهسته و خفه مثل کسی که داره زیر بارون خاک میخوره
-چون هنوز اسممو مینویسی...
سوبین خواست چیزی بگه اما نتونست، و شاید نیازی هم نبود
نه ناگهانی و نه آهسته خم شد، با ریتم خاطراتی که هر شب تو ذهنش تکرار شده بود
صورتشون نزدیک شد و نفس هاشون به هم گره خورد. گرمایی نداشت اما حضورشون حس میشد
صدای شکست زمان تو اتاق پیچید
تو همون لحظه لب هاش رو روی لب های یونجون گذاشت؛ لبهایی که ترک داشت، خشک بود، اما با اون تماس کوچیک لبریز شد از چیزی که نه عشق بود نه جنون
چیزی میون اون دو شاید نجات و شاید نفرین
طعم خون آهسته تو دهنشون پخش شد
و دنیا برای چند ثانیه ایستاد.
یونجون عقب کشید اما دست هاشون هنوز تو هم قفل بود.
یک لحظه از ابدیت، که در سرمای شب گرمتر از هر آتیشی بود. دفترچه ی روی تخت ورق خورد و یکی از برگها، مثل روحی سبک از میون اتاق بالا رفت و روی زمین افتاد که روش نوشته شده بود:
جایی میون سکوتِ آسایشگاه و تپش بیقرار دفترهای ناتموم، لبهای خون آلودت قصهای رو بوسیدن که هیچوقت گفته نشد؛ قصهی دو روح زخمی که حتی مرگ نتونست اونا رو از هم جدا کنه، حالا میون برفهایی که هیچوقت آب نمیشن هنوز دست تو دست تو راهروهای فراموششدهی این دنیا قدم میزنیم.