Tumor

Tumor

Hayat

شب هنوز کاملاً روی شهر ننشسته بود، آخرین نورهای نارنجی غروب، میان شاخه‌های بلند باغ گیر کرده بودند و برگ‌ها را از دور شبیه تکه‌های باریک شیشه‌ای کرده بودند که هر لحظه ممکن بود در تاریکی فرو بریزند، آب حوض، بی‌حرکت و تیره، انعکاس آسمان را در خودش نگه داشته بود و باد گرمِ پیش از سونگکران، بوی خاک و برگ‌های خیس را از میان باغ عبور می‌داد، ماشین کول چند دقیقه‌ای بود که وارد حیاط شده بود، اما خودش هنوز از جایش تکان نخورده بود، کنار پنجره ایستاده بود؛ یک دست در جیب شلوار و دست دیگرش میان انگشت‌هایش سیگار را نگه داشته بود، دود آرامی از نوک سیگار بالا می‌رفت، دور صورتش می‌پیچید و در تاریکی محو می‌شد، کول به باغ نگاه می‌کرد، نه به درخت‌ها، نه به حوض، نه حتی به چراغ‌هایی که یکی‌یکی روشن می‌شدند، به چیزی نگاه می‌کرد که هیچ‌کس جز خودش نمی‌دید از داخل آشپزخانه، سه نفر با فاصله‌ای حساب‌شده مشغول تماشایش بودند، پوب سرش را کمی جلو آورد: عاشق شده؟!
تین بدون اینکه چشم از کول بردارد، گفت:نه
راننده ابرو بالا انداخت: از کجا این‌قدر مطمئنی؟
تین آرام گفت:چون اگه عاشق شده بود، حداقل یه نفر از روزنامه‌ها می‌فهمید
پوب خندید: چه ربطی داره؟
تین: زندگی این آدم نصفش توی روزنامه‌هاست قرارهای کاری، مهمونی‌ها، شرکت، خانواده... نصف مردم شهر می‌دونن کجا میره و با کی حرف می‌زنه، عاشق شدنش هم اگه اتفاق بیفته، فرداش تیتر می‌شه درضمن اینطوری با آبروش بازی نمیکنه....
راننده که دست‌هایش را روی سینه جمع کرده بود، گفت: شاید دلش برای فرست تنگ شده
پوب فوراً سرش را تکان داد: نه کول از این حرف‌ها سرسخت‌تره
تین گفت:شاید توی کارش رقیب پیدا کرده
پوب نگاهش کرد: اینم نیست
تین: چرا؟
پوب: چون وقتی کول از کسی بدش بیاد، این‌طوری ساکت نمی‌شه، کاری می‌کنه طرف حذف بشه
راننده چند لحظه سکوت کرد، بعد گفت:شاید هم هنوز به اون پسر فکر می‌کنه
هر دو نفر نگاهشان را به او دادند پوب.پرسید:کی؟!
راننده شانه بالا انداخت: همون پسر بچه‌ای که صبح دیدیم
تین خنده کوتاهی کرد: کدوم پسر؟
راننده: همونی که آب ریخت روی ماشین
تین: آهان پس بگو داره نقشه قتل طرف و میکشه
پوب گفت: بیچاره پسره
راننده ادامه داد: آره به نظرم اون پسره اعصاب کول رو بهم ریخته
تین: به نظرم باید یه نقشه بکشیم پسره رو نجات بدیم
پوب: تو باز دلت واسه یکی سوخت؟!
تین: اشکالش کجاست؟!
پوب: آخرین باری که دلت واسه یکی سوخت با دارو بیهوش شدی
تین: ع مسخره
راننده: حالا دعوا نکنید ولی جدی پسره گناه داره
پوب: فقط موندم چجوری باعث اینهمه سنگینی کول شده
تین: حتما بهش برخورده دیگه
راننده: نه بابا پسره اونطوری نیست که بخواد یه حرفی بزنه کسی ناراحت بشه انقدر کیوت برخورد کرد
پوب: چی گفت مگه؟!
راننده: حرفای بچگونه البته یه جاهاییشم چندتا تشر زد مثلا گفت خانوادت از دستت چی میکشن انقدر به فکر قیمت کتت هستی
تین: اوه چه جرعتی
راننده: فک کنم از اون لحظه به بعد آقا اینطوری ساکت شدن
پوب: ینی میگی تحت تاثیر قرار گرفته؟!
راننده: من که میگم آره
تین: عمرا
کلمه‌ی آخر هنوز در هوا بود که پشت در، انگشت‌هایی آرام روی چوب چارچوب نشستند، نه آن‌قدر محکم که صدایی ایجاد کنند فقط به اندازه‌ای که اگر کسی دقت می‌کرد، می‌توانست بفهمد چیزی آنجا هست اما هیچ‌کس دقت نکرد، داخل آشپزخانه، سه نفر هنوز درباره‌ی مردی حرف می‌زدند که در چند قدمی‌شان، پشت پنجره، به باغ خیره مانده بود آن سایه تکان نخورد فقط یک چیز در ذهنش مانده بود، پسر، پسرکی که آب روی کول ریخته بود، پسرکی که به کول گفته بود خانواده‌اش از او چه می‌کشند و عجیب‌تر از همه...
کسی که ظاهراً توانسته بود کول را ساکت کند، سایه مرموز مخفی نمی‌دانست او کیست اما همین ندانستن، بیشتر از آنکه کنجکاوی باشد، شبیه خار کوچکی زیر پوستش نشسته بود او به آدم‌های زیادی عادت داشت که در برابر کول کلماتشان را انتخاب کنند، آدم‌هایی که قبل از حرف زدن به صورت کول نگاه می‌کردند، قبل از اعتراض، سکوت می‌کردند، قبل از مخالفت، حساب می‌کردند چه چیزی را ممکن است از دست بدهند، اما یک نفر، یک پسر ناشناس، ظاهراً بدون اینکه بداند با چه کسی حرف می‌زند، چیزی گفته بود که هنوز در ذهن کول مانده بود، جیمز ابروهایش را کمی در هم کشید(تحت تأثیر قرار گرفته) صدای پوب دوباره در ذهنش پیچید، جمله ساده بود اما برای جیمز نه، زیرا چیزی در آن وجود داشت که آزارش می‌داد، تحت تأثیر، نه عصبانی، نه خشمگین، نه آماده‌ی تلافی فقط تحت تأثیر، انگار آن پسر توانسته بود جایی از پدرش را لمس کند که سال‌ها هیچ‌کس اجازه‌ی نزدیک شدن به آن را نداشت، جیمز آهسته سرش را پایین انداخت، در عمق تاریک راهرو، لبخند بسیار کمرنگی روی لبش نشست؛ نه از شادی، بلکه از همان نوع لبخندی که وقتی میخواست مانند پدرش یک آدم فرومایه را مسخره کند در چهره اش ظاهر شد و پیش خودش گفت:احمقا،پدر منو و تاثیر؟!

اما همان لحظه صدای مستخدم آشپزی از پشت سر آمد: شام حاضره
جیمز نگاهش را بالا آورد، مادر از کنار آشپزخانه رد شد و به طرف کول رفت، چند ثانیه بعد صدایش از دور شنیده شد:آقا؟
کول جواب نداد و مادر گفت: شام حاضره بچه‌ها منتظرن
باز هم سکوت، بعد صدای کول آمد، آرام، آن‌قدر آرام که حتی پوب و تین هم برای چند لحظه ساکت شدند: تو از زندگیت راضی هستی؟
جیمز پلک نزد، انگار جمله به جای اینکه از دهان پدرش بیرون آمده باشد، از جایی بسیار دورتر به گوشش رسیده بود، مادرش هم چیزی نگفت، سکوتی طولانی میان باغ و خانه افتاد، جیمز به تاریکی جایی که پدر و مادرش ایستاده بودند  خیره شد، کول دوباره گفت:چی شد پلوی؟
پلوی آهسته جواب داد:نمی‌دونم
جیمز نگاهش را از پدر گرفت(تحت تأثیر قرار گرفته) این بار آن جمله دیگر صدای پوب نبود، صدای خودش بود، پسرک ناشناس فقط یک کت را خیس کرده بود، فقط یک حرف زده بود اما حالا مردی که جیمز تمام عمر او را با یک چیز شناخته بود ( قدرت) کنار پنجره ایستاده بود و از زنی که سال‌ها همسرش بود می‌پرسید آیا از زندگی‌اش راضی است، چیزی درون جیمز آرام ترک برداشت، نه آن‌قدر که کسی بشنود، از آن ترک‌هایی که فقط خود آدم می‌فهمد او پدرش را این‌طور نمی‌خواست، پدرش نباید مکث می‌کرد، نباید سؤال می‌پرسید، نباید اجازه می‌داد حرف یک غریبه، چیزی را درونش جابه‌جا کند، کول باید همان مردی می‌ماند که وقتی وارد اتاق می‌شد، بقیه صدایشان را پایین می‌آوردند، مردی که تصمیم می‌گرفت، مردی که دیگران درباره‌اش حرف می‌زدند، نه اینکه او درباره‌ی خودش توضیح بدهد، اما حالا یک پسر ناشناس با یک آب و چند جمله‌ی بچگانه، چیزی را از آن مرد بیرون کشیده بود که جیمز سال‌ها ندیده بود، چیزی نرم، چیزی آسیب‌پذیر، چیزی که جیمز از دیدنش متنفر بود، نگاهش دوباره به کول افتاد، پدرش هنوز پشت پنجره ایستاده بود، سیگار میان انگشت‌هایش می‌سوخت و خاکستر بلندش، پیش از آنکه روی زمین بیفتد، در باد از هم پاشید، جیمز زیر لب گفت: کی هستی؟
صدایش آن‌قدر آهسته بود که حتی خودش هم مطمئن نبود واقعاً آن را گفته یا فقط در ذهنش شنیده است، اما آن سوال در ذهنش مانده بود،
جیمز آرام از چارچوب فاصله گرفت، راهرو دوباره خالی شد اما چیزی از او آنجا باقی ماند؛ چیزی شبیه سرمایی که بعد از رفتن یک نفر، هنوز روی پوست می‌ماند او هنوز اسم آن پسر را نمی‌دانست، چهره‌اش را هم ندیده بود اما از همان لحظه، بی‌آنکه دلیلش را کاملاً بفهمد، از او خوشش نمی‌آمد، شاید چون یک غریبه، برای نخستین بار، پدرش را وادار کرده بود به خودش نگاه کند، باغ بیرون تاریک‌تر شد، چراغ‌های حیاط یکی‌یکی روشن شدند و پشت شیشه، کول هنوز به جایی خیره بود که دیگر چیزی در آن دیده نمی‌شد....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شب، آرام‌آرام روی خانه نشسته بود، از پشت پنجره‌ی اتاق خاتانگ، چراغ‌های پراکنده‌ی شهر در میان رطوبت شب محو به نظر می‌رسیدند؛ نورهایی دور و بی‌جان، انگار بانکوک هم پشت آن شیشه‌ی بخارگرفته تب کرده بود، خاتانگ روی تخت افتاده بود، گونه‌هایش از تب سرخ شده و موهایش به پیشانی خیسش چسبیده بود، هر چند دقیقه یک‌بار، لرزش خفیفی از شانه‌هایش می‌گذشت و بعد دوباره آرام می‌شد، واکسن کزاز بدنش را خسته‌تر کرده بود و تب، تمام آن شیطنت همیشگی را از صورتش گرفته بود، فرست کنار تخت نشسته بود، حوله‌ی کوچکی را در آب خنک فرو برد، آب اضافه‌اش را گرفت و با احتیاط صورتش را تمیز کرد، چند ثانیه بعد، دوباره حوله را برداشت و آرام روی گردنش کشید، خاتانگ پلک زد، لب‌های خشکش تکان خورد: فرست...
فرست بلافاصله خم شد: جانم؟
خاتانگ چیزی نگفت، فقط انگشت‌هایش را کمی تکان داد؛ انگار در خواب دنبال چیزی می‌گشت، فرست دستش را گرفت: اینجام
انگشت‌های خاتانگ دور دست او شل و بی‌جان بسته شدند، فرست لبخند خیلی کوچکی زد؛ اما آن لبخند بیشتر شبیه زخمی بود که برای چند لحظه دهان باز کرده باشد، دست خاتانگ را بالا آورد و بوسه‌ی کوتاهی روی پشت آن زد، بعد پیشانی داغش را بوسید: بخواب... من اینجام
اما خودش خوابش نمی‌برد، چشم‌هایش روی صورت خاتانگ ماند، روی مژه‌های خیسش، روی نفس‌های آرام و سنگینش، روی صورت بیماری که حتی در تب هم برای فرست آشنا بود؛ آن‌قدر آشنا که ترس از دست دادنش، مثل چیزی سرد و نامرئی، زیر پوستش حرکت می‌کرد، فرست دوباره حوله را خیس کرد، این بار وقتی آن را روی پیشانی خاتانگ گذاشت، دستش چند ثانیه همان‌جا ماند و ناگهان تصویر دیگری از سال‌ها قبل، بی‌اجازه از گوشه‌ی ذهنش عبور کرد، خودش، کودکی کوچک با صورتی داغ و چشمانی نیمه‌باز، تختی که در تاریکی اتاق گم شده بود، صدای سرفه‌هایش و مادری که پشت در ایستاده بود، مادرش آنجا بود اما نزدیک نمی‌شد نه اینکه دوستش نداشته باشد فرست آن روزها این را نمی‌فهمید فقط یادش مانده بود که وقتی تب داشت، دلش می‌خواست یک نفر کنار تختش بنشیند، یک نفر

پیشانی‌اش را لمس کند، یک نفر بگوید:نترس من اینجام
اما آن جمله هیچ‌وقت نیامده بود، چون پشت آن در، ترس بزرگ‌تری زندگی می‌کرد، ترس از کول، فرست پلک زد، تصویر محو شد، به خاتانگ نگاه کرد، حالا خودش کنار تخت کسی نشسته بود که تب داشت و برای اولین‌بار فهمید شاید مادرش هم آن شب‌ها، درست مثل خودش، دلش می‌خواسته نزدیک شود، شاید میخواست دست کودک تب‌دارش را بگیرد، شاید میخواست صورتش را ببوسد اما جرئت نکرده بود، کول اجازه نمی‌داد حتی مهر مادرانه هم از دیوارهای خانه عبور کند، فرست سرش را پایین انداخت، اشک کوچکی که روی گونه‌اش لغزیده بود، با پشت دست پاک کرد، چند لحظه بعد، یکی دیگر آمد، بعد یکی دیگر، بی‌صدا، ریز آن‌قدر آرام که خودش هم سعی می‌کرد صدای گریه‌اش را نشنود، خاتانگ در خواب تکان خورد: فرست...
فرست فوراً صورتش را پاک کرد: جانم؟!
صدایش لرزید، اما لبخند زد: اینجام
خاتانگ چشم باز نکرد، فقط دستش را کمی محکم‌تر گرفت، فرست دوباره سرش را پایین آورد و پیشانی او را بوسید: تو فقط بخواب
صدایش آرام‌تر شد: من نمی‌ذارم تنها بمونی
و همین جمله، چیزی را درون خودش شکست، چون حالا می‌دانست چرا نمی‌توانست از کنار این تخت بلند شود؟!، چرا از هر بار لرزیدن خاتانگ می‌ترسید؟! چرا حتی برای چند دقیقه هم نمی‌توانست او را تنها بگذارد؟! او تمام کودکی‌اش را صرف انتظار کشیدن برای همین جمله کرده بود و حالا داشت همان جمله‌ای را که هیچ‌وقت نشنیده بود، به کسی می‌داد که دوستش داشت: من اینجام...
اشک دیگری روی صورتش افتاد: هرچقدر لازم باشه
پشت در، کسی ایستاده بود، پرنین برای سر زدن دوباره به خاتانگ آمده بود، اما دستش هنوز روی دستگیره مانده بود، از شکاف باریک در، فقط گوشه‌ای از اتاق دیده می‌شد، فرست را دید، پسری که کنار تخت نشسته بود و دست خاتانگ را در دست گرفته بود؛ پسری که هر بار اشکش می‌آمد، صورتش را برمی‌گرداند تا خاتانگ نبیند، پرنین تکان نخورد، فقط نگاه کرد به حوله‌ی خنکی که فرست با وسواس روی پیشانی خاتانگ می‌گذاشت، به دستی که هنوز دست او را رها نکرده بود، به بوسه‌ی کوتاهی که روی پیشانی تب‌دارش نشست و بعد به صورت خود فرست، پرنین انتظار این را نداشت، شاید هیچ مادری انتظار ندارد پسر دیگری را ببیند که این‌طور از بیمار شدن فرزندش می‌ترسد، چیزی در نگاه فرست برایش آشنا بود، نه چهره‌اش، نه صدایش، چیزی عمیق‌تر آن نوع نگرانی خاموشی که آدم فقط وقتی می‌فهمد، که خودش یک‌بار کسی را دوست داشته و نتوانسته از او محافظت کند، پرنین نگاهش را پایین انداخت برای لحظه‌ای دلش خواست وارد اتاق شود، دست روی شانه‌ی فرست بگذارد، بگوید(گریه کن... اشکالی نداره) اما چیزی نگفت، شاید چون حس کرد بعضی گریه‌ها، وقتی کسی شاهدشان نباشد، صادق‌ترند، آرام در را همان‌قدر بی‌صدا بست و چند قدم دور شد، اما ذهنش دیگر آرام نمی‌گرفت پشت آن در، پسری نشسته بود که برای تب یک نفر دیگر گریه می‌کرد
و پرنین نمی‌دانست چرا دیدن آن اشک‌ها، قلب خودش را این‌چنین به درد آورده است....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

صبح، زودتر از همیشه روی خانه افتاده بود، نور کم‌رنگ خورشید از میان پرده‌های بلند اتاق خواب عبور کرده و روی کف چوبی پخش شده بود، خانه هنوز در سکوت اول صبح فرو رفته بود؛ همان سکوتی که معمولاً پیش از بیدار شدن همه، برای چند دقیقه به ساختمان اجازه می‌داد نفس بکشد، کول چشم‌هایش را باز کرد، چند ثانیه بی‌حرکت ماند و به سقف نگاه کرد بعد طبق عادت همیشگی، باید بلند می‌شد، لباس می‌پوشید و پیش از آنکه کسی سر میز حاضر شود، صبحانه‌اش را می‌خورد، سال‌ها همین کار را کرده بود، صبحانه‌ی کول، پیش از صبحانه‌ی بقیه، نه به خاطر عجله، نه به خاطر کار فقط چون عادت داشت اما آن روز، برخلاف همیشه، از تخت پایین نیامد، به سمت همسرش برگشت، پلوی هنوز خواب بود، کول چند ثانیه نگاهش کرد، بعد آرام گفت:پلوی
پلوی تکان نخورد، کول دوباره صدایش زد: پلوی
این بار پلوی پلک‌هایش را نیمه‌باز کرد و فورا خودش را مرتب کرد و روی تخت نشست سپس گفت: بله آقا
کول: بیدار شو
پلوی با صدای خواب‌آلود پرسید:اتفاقی افتاده؟
کول گفت:صبح شده
پلوی چند ثانیه به او نگاه کرد، کول از تخت بلند شد: صبحانه بخوریم
پلوی چند لحظه همان‌طور نشست، انگار جمله را نشنیده بود: با هم؟
کول کت نازکش را برداشت: آره
و از اتاق بیرون رفت، پلوی هنوز روی تخت نشسته بود: باشه!!!!
چند دقیقه بعد، اولین کسی که متوجه اتفاق غیرعادی شد، تین بود، سر میز ایستاده بود و داشت فنجان چای را جابه‌جا می‌کرد که صدای قدم‌های کول را شنید، سرش را بالا آورد، کول وارد سالن شد، پوب هم همان لحظه از طرف دیگر آمد، راننده پشت سرشان بود، هر سه نفر تقریباً هم‌زمان ایستادند، کول نگاهی کوتاه به میز انداخت، تین پرسید: الان قهوه تون رو میریزم

کول: نه صبر کن خانوم بیاد
سپس به پوب گفت: برو جیمز رو بیدار کن
پوب با تعجب به تین نگاه کرد و سپس به سمت اتاق جیمز رفت، با کمی احتیاط تکانی به پسر خواب آلود داد و گفت: پدرتون صداتون کرده برای صبحونه
جیمز با تعجب به پوب نگاه کرد و با صدای گرفته ای گفت: پدرم؟!
پوب: بله
جیمز: عجیبه
پوب: ع من میرم آشپزخونه
جیمز سر تکان داد و پوب خارج شد، اگر شک جیمز تا به حال کم بود حالا به شدت پررنگ شده بود، موهایش را مرتب کرد و پس از زدن مسواک به سمت میز صبحانه رفت، پوب و تین تمام تدارکات صبحانه را انجام دادند و طبق عادت با یک قوری و کتری کنار کول ایستادند، اما کول گفت: میتونید برید
پوب و تیم بهم نگاه کردند و با گفتن کلمه چشم از جمع خانوادگی فاصله گرفتند، کول در حالی که لقمه اش را میخورد نیم نگاهی به جای خالی فرست انداخت، جای خالی پسرش را درک کرده بود؟!  پلوی و جیمز بهم نگاه کردند کول بدون آنکه نگاهشان کند گفت: مشغول شید
پلوی و جیمز با اینکه به شدت تعجب کرده بودند اما مشغول خوردن صبحانه شدند، خانه در تعجب فرو رفته بود، پوب و تین در حالی که پچ پچ میکردند وارد آشپرخانه شدند، راننده که مشغول ریختن قهوه بود گفت: صبح بخیر چیشده؟!
پوب: بگو چی نشده
تین: این کول ضربه مغزی شده باور کن
راننده: چرا؟!
پوب: چرا نداره، تانا تا دیروز ما یه همچین چیزی ندیده بودیم
تانا کلافه گفت: ع خب بگین دیگه مگه چی دیدین
تین: با خانواده ش داره صبحونه میخوره
پوب: فکر کنم اون حادثه دیروز کار خودشو کرده
تانا: بیخیال سرسخت تر از این حرفاست که با یه اب و چرت و پرتای یه پسر بخواد تکون بخوره
تین: فعلا که خورده
تانا: عمرا
پوب: ما ااان باید بالاسر میزش باشیم درست
تانا: اهمم
پوب: ولی اینجاییم چون گفت لازم نیست
تانا: شایدم میخواسته چیزی به خانواده ش بگه
تین: صبح به این زودی؟!
پوب: واقعا عجیبه من که میگم تحت تاثیر قرار گرفته
تین: اگر می‌دونستم انقدر با یه سطل آب عوض می‌شه، یه سطل آب خودم روش می‌ریختم
تانا خندید و گفت: میترسم به من بگه تو بشین کنار خودم میرونم
پوب:نه دیگه در این حد
تین: واسه اون مدلی شدن باید دوتا سژل روش بریزیم
تانا در حالی که اشاره میکرد ساکت باشند با خنده گفت: نه، اصلاً ریسک نکنید ممکنه اثرش برعکس بشه
پوب:چرا؟!
تین: یهو دیدی انداختمون بیرون
پوب: ولی حداقل می‌فهمیم چند سطل لازمه
تانا با خنده گفت: خفه شید صبحونه تون و بخورید
تین: کول عوض شده خوشحالم
تانا: این بابا ما رو نکشه پسرش قطعن میکشه
پوب: راست میگه جیمز یکیه عین باباش
تین: یه سطل آب واسش بزاریم کنار
بعد سه نفره خندیدند، چند ثانیه گذشت، پلوی آرام مشغول صبحانه خوردن بود، کول هم مثل همیشه بی‌حرف غذا می‌خورد اما همین مثل همیشه نبود، پوب از در آشپزخانه نگاه کوتاهی به جمع خانوادگی انداخت، تین گفت: به خدا تو اخراج میشی فضول
پوب: هیس
کول برای پلوی قهوه ریخت، پوب خشکش زد، تین گفت: بیا بشین
پوب: پشمام واسه زنش قهوه ریخت
تانا گفت:برو بابا
پوب با چشم‌های گرد شده جواب داد: به خدا
تین: برگی برایم نمانده
تانا: این فردا خیر نشد من اسممو عوض میکنم
پوب: اینطور که معلومه پست ریاست میده به ما شک نکن
تین: من دوس دارم بشم رئیس خزانه
تانا آرام گفت: بس کنین
صدای کول بین بحث آمد:پوب
پوب بلند شد و گفت: بله قربان
کول بدون اینکه نگاهش کند، گفت:بعد صبحانه بیا دفتر
لبخند از صورت پوب محو شد: چشم
تین به تانا نگاه کرد و تانا مشغول خوردن قهوه شد
پوب چند ثانیه ساکت ماند، بعد خیلی آهسته زیر لب گفت:دیدی؟
تین پرسید:چی شد؟!
پوب:اثر سطل آب موقته
تانا: وا گفت بیا دفتر
پوب: با عصبانیت نگاهم کرد
تین: از بس بلند میشی نگاه میکنی خب خر نیست که میفهمه
پوب با حال گرفته ای گفت: به خدا اخراجم من
تانا: نه چیزی نمیشه
سپس مشغول شدند، کول بعد از صرف صبحانه برای عوض کردن لباسش به اتاق رفت، طوری که انگار اتفاقی نیفتاده اما برای آدم‌های این خانه، صبحانه‌ای که کول برای نخستین‌بار همراه خانواده‌اش خورده بود، از آن اتفاق‌هایی بود که تا مدت‌ها درباره‌اش حرف می‌زدند به‌خصوص پوب، چون از آن صبح به بعد، هر وقت کسی درباره‌ی تغییر رفتار کول سؤال می‌کرد، فقط یک جواب داشت: یه سطل آب

Report Page