Tower
_فلش بک_
کسی که برای مصاحبه اومده بود وارد اتاق شد. بهش اشاره کرد بشینه. لبخند خجالت زده ای زد و روی مبل شرکت نشست. متقابلا بهش لبخند کوچیکی زد و رو به روش نشست
+ آقای چوی یونجون؟
بومگیو نگاهی به پروندش کرد و لبخندی زد
+ خوبه. سو سابقه نداری. از زمان فارغ التحصیلی تا الان هم چهار سال سابقه حسابداری داری. یعنی الان بیست و هشت سالته؟
یونجون سرشو تکون داد.
- بیست و نه سالمه. یکم طول کشید تا کار پیدا کردم.
بومگیو لبخند تحسین آمیزی زد
+ سابقه ی خوبی داری. فعلا یک ماه آزمایشی با حقوق به جای کمک حسابدار اینجا باش تا ببینم چی میشه.
با دیدن لبخند پر شوق یونجون خودش هم متقابلا لبخند کوچیکی زد.
- ممنونم آقای چوی.. ممنون
+ هی من همسن شمام یونجون شی. و در ضمن، "بومگیو" صدام کنید. "آقای چوی" فقط جلوی بقیه!
با صدا کردن منشی دستشو برای یونجون دراز کرد
+ منشی کانگ محل کارتونو نشونتون میده. امیدوارم همکاری خوبی داشته باشیم
لبخند پر ذوق یونجون باعث احساس سرخوشیش میشد. بومگیو از اون آدم هایی نبود که خیلی روی استخدام حساس باشه. معمولا منشیش باهاشون مصاحبه می کرد ولی لبخند یونجون و دستپاچه بودنش باعث میشه لبخندی روی لب هاش شکل بگیره
قبل از ورود منشی به لباس هاش اشاره کرد
+ آها و از فردا سعی کنید حتما با لباس فرم ست تشریف بیارید
با دیدن کوچیک شدن لبخند لحظه ای یونجون خودشو لعنت کرد. قیمت کت و شلوار ست توی آسمون بود و به نظر می رسید اون پسر وضع متوسطی داشته باشه
منشی کانگ وارد اتاق شد ولی بومگیو بدون جدا کردن دستش زمزمه کرد
+ اگر خواستید امروز بعد از ساعت کاری باهم بریم خرید و یه سوجو بزنیم. هدیه ی استخدامتون
و چشمکی ضمیمه حرفش کرد. یونجون خجالت زده لبخندی زد
- شما باهمه ی زیردست هاتون انقدر مهربونید؟
بومگیو دستشو جدا کرد و سمتش اومد. یونجون شوکه به بومگیو که سرشو توی گردنش آورده بود نگاه کرد ولی منشیش که به شیطنت های رئیسش عادت داشت نگاهشو دزدید و ریز ریز خندید
+ راستش اون ها همکارهامن. نه زیردست ولی بخش دوم حرفت.. خب راستش نه.. فقط با اون جذاب هاش.
بدون نگاه کردن به یونجون شوک زده پوزخندی زد و روی صندلیش نشست.
کمتر از یک چشم بهم زدن یک ماه سپری شد و یونجون استخدام رسمی شد
هرروز لبخند های کش دار بومگیو رو حس می کرد. بیشتر براش تحقیر آمیز بود تا دوستانه. از عمد جوری رفتار می کرد که تحقیرش کنه؟
با نشستن بومگیو روی صندلی مقابلش روی سلف لبخند مصنوعی زد
- آقای چوی.. شما غذاتونو توی اتاق نمیخورید؟
بومگیو اخمی کرد
+ صد بار گفتم منو بومگیو صدا کن
ادامه حرفش به میز بغلیش اشاره کرد
+ هی ته سانگ..؟
مردی که توسطش به اسم خطاب شده بود دست از صحبت برداشت و سمتش برگشت
- بله گیو..؟
بومگیو لبخندی زد
+ میشه به یونجون شی بگید منو انقدر آقای چوی صدا نکنه؟ احساس پیرمرد های پنجاه ساله بهم دست میده
ته سانگ خندید و یونجون شوکه و خجالت زده سرشو توی ظرفش فرو برد
چیزی نگفت ولی حداقلش این بود که بومگیو از اون روز به بعد "آقای چوی" خطاب نمی شد
یونجون بدجوری توی دل رئیس چوی جا باز کرده بود. خودش هم کم کم حساب دستش اومده بود.
خب، درسته بومگیو بهش لطف کرده بود و دعوتش کرده بود. ولی دلیل نمی شد یونجون که از اول به شدت درباره اش کنجکاو بود توی خونش فضولی نکنه.
همه چیز از یه بوسه معصومانه موقع مستی شروع شد.
و یونجون جسارت به خرج داد و کار نیمه تموم بومگیو رو با کوبوندنش به در و قفل کردن لب هاشون ادامه داد
گیو به شدت بی طاقت بود و اینو میشد از روی شلوارش که حالا دست یونجون داخلش وول می خورد، فهمید
خیلی زود صبح شد و وقتی هردو درحالی که لباس هاشون پخش و پلا بود بیدار شدن فهمیدن شب گذشته توی مستی چه غلطی کرد
بومگیو پشیمون نبود ولی یونجون در طول روز کسل به نظر می رسید. روز ها راجب اون سکس توی مستی سردرگم بودن. ولی این بار یونجون دوباره ماجرارو ادامه دار کرد. و موقعی متوجه کارش شد که روی بومگیو خیمه زده بود مشغول کوبیدن داخلش بود.
از اون روز رسما دوست پسر هم شدن. ولی مخفیانه.. تصور افراد شرکت درحالی که بفهمن رئیسشون گیه برای هردو آزار دهنده بود.
حسابدار؟ آره یونجون از وقتی وارد رابطه شده بود ترفیع گرفته بود. دیگه کمک حسابدار به کار نمیومد. درواقع از اول هم پستی به نام "کمک حسابدار" وجود نداشت. این صرفا بهونه ای بود که بومگیو، اون رو استخدام کنه. اما لزومی نداشت کسی بدونه.
با صدای بومگیو از توی هال پیرهنشو پوشید. اون لعنتی انقدر وابستش شده بود که مدام باید جلوی چشمش می بود. وگرنه اخم هاش توی هم می رفت و تمام طول روز پاچه ی بقیه رو می گرفت.
لبخندی زد و از پشت بغلش کرد. بومگیو مشخصا و از قصد پیرهن اون رو پوشیده بود. شلوار؟ تا وقتی یونجون اونجا بود به هیچ شلواری اعتقاد نداشت حتی وقتی کولر شونزده درجه رو نشون میداد
یونجون سرشو توی گردنش فرو برد و بوسه ای زد. بوی ادکلن و بدنش دیوونه کننده بود.
بومگیو ریز خندید و کاغذ های دستش رو نشونش داد
+ میخوام این طرح رو توی مارکت های آنلاین راه بندازیم. چون زمستون رو به اتمامه روی همه لباس های زمستونی تخفیف بزاریم
یونجون سرسری نگاه بهشون انداخت و بی علاقه به کار دستش وارد پیرهنش شد.
بومگیو با حس دست یونجون که وارد لباس زیرش شد و به ورودیش رسید لرزید و ریز خندید.
+ قلقلکم میاد
یونجون همونجا رو ماساژ داد و باعث خمار شدن چشم هاش شد.
بومگیو لبشو گاز گرفت. داشت تحریک می شد و نمیخواست به یونجون نشون بده چقدر سریع سست شده.
+ ا.. از همین طرح ها که یکی بخری.. می تونی یه دونه رایگان ببری
انگشت یونجون واردش شد و خیلی سریع خنده اش به ناله ای کوتاه تبدیل شد.
یونجون با آرامش و بدون توقف حرکات انگشتش همزمان که بومگیو رو توی آغوش گرفته بود ورقه هارو بررسی کرد.
انگشت دومشو وارد کرد و ضربه زد. بومگیو ناله ی کشیده ای کرد و ناخواسته باسنش رو برای بیشتر حس کردن انگشت یونجون عقب داد و موجب پوزخندش شد.
- منم می خوام این طرح رو افتتاح کنم
سرد روی لاله گوش پرسینگ دار پسر زمزمه کرد و بعد از لیس کوچیکی روی لاله ی گوشش، با دندون پرسینگ حلقه مانندش رو کشید و فقط باعث هورنی تر شدن پسر بود.
یونجون دیگه اون پسر تازه کار روز اول نبود. بومگیو ازش یه مرد جنتلمن و مغرور ساخته بود. شاید سر تا پاش مارک و برند نبود ولی گشتن با بومگیو باعث شده بود اعتماد به نفسش بالا بره و مغرورتر بشه.
بومگیو کمی خودشو جمع کرد و روی اپن خم شد.
با اسپنک یونجون نفسشو حبس کرد. یونجون با حوصله پروستاتش رو ماساژ داد و نیشگونی از نوک سینه اش گرفت. بومگیو جیغ خفه و کوتاهی زد. دیکش بی قرار پریکام ترشح می کرد و با هر بار ماساژ یونجون روی پروستاتش بی قرار تر میشد.
- من راجب این طرح مارکت صحبت نمی کنم. راجب این بدن لعنتی تو صحبت می کنم. میخوام این طرح رو بهت هدیه بدم
بومگیو ناله ی بلندی کرد و خواست دیکشو لمس کنه ولی پسر بزرگتر با دستی که کمی قبل تر روی نیپلش بود، هر دو دستشو به کانتر قفل کرد.
- دستتو همونجا بذار. خودتو هم لمس نکن.
بومگیو انقدر هورنی بود که فقط تونست با مالش دادن رون هاش به هم دیگه از تحریک شدن بیشتر خودش و بردن آبروش جلوگیری کنه. چون محض رضای خدا! تمام مدتی که یونجون صحبت میکرد انگشت های لعنتیش روی پروستاتش بودن.
- تو بدون لمس دیکت کام میشی. و منم یه بلوجاب رایگان بهت میدم
بومگیو سرشو تکون داد. صورتش گرم شده بود و کم مونده بود هق هق کنه.
+ م.. من یه سواری میخوام
یونجون با شنیدن پیشنهادش لبخند کثیفی روی لب هاش نشست. بالاخره انگشت هاشو خارج کرد و بومگیو "هیس" بلندی کشید. اما قبل از این که بتونه اعتراض کنه یونجون باکسرشو پایین کشید و پیرهنشو، که دکمه هاشو یکی در میون بسته بود، پاره کرد و از تنش درآورد
دمای خونه خیلی پایین بود. اما بومگیو حس میکرد قراره آتیش بگیره.
- اینجوری باید سخت ترش کنیم. تا وقتی نگفتم کامتو نگه میداری
بومگیو با شنیدن این حرف کامشو که درحال اومدن نگه داشت و به نفس نفس افتاد. با ورود دوباره انگشت یونجون، با عجز ناله ی دیگه ای کشید و وقتی چند ضربه سیلی خورد فقط تونست جیغشو خفه کنه. انگشت یونجون همچنان بدون توقف درحال حرکت بود و هربار به نقطه حساسش می خورد.
یونجون وقتی دید اون قدر ها به کام نزدیک نیست دو انگشت دیگشو هم وارد کرد. بومگیو با هق هق کاملا روی کانتر خوابید. جوری که میتونست پاهاشو بالا بیاره
دستشو رها کرد و اسپنکی بهش زد. باکسر مشکی رنگ تنگش تا روی زانوهاش پایین اومده بود. لباس سفید رنگش که دکمه هاش باز بود روی شونه هاش افتاده بود و چوی بومگیو در یک کلمه "فاکد آپ" شده بود
بومگیو از لذت بدون توجه به پیچیدن صداش توی خونه ناله می کرد.
انگشت یونجون بدون توقف توی سوراخش حرکت می کرد و اهمیتی نمی داد بومگیو از لذت ناله می کنه یا درد
+ یونجونا.. لطفا.. اجازه بده کام بشم
با اسپنکش هقی زد. این لذت واسش زیادی بود
- کام شو.
اشک هاش گونه ی رنگیشو تر می کرد. یونجون با شدت دار شدن ناله هاش تند تر بهش ضربه زد. آسیب زدن به گیو با ناخن هاش؟ آخرین چیزی بود که بهش فکر می کرد
بومگیو بدون استفاده از دست هاش کام شده بود. اون هم با انگشت شدنش توسط یه مرد دیگه. این چیزی بود که توی رویاهاش هم تصورشو نمی کرد.
یونجون لبخندی زد و انگشت هاشو خارج شد
- تو بردی آقای چوی
بومگیو همونجور که نفس نفس میزد، بدون توجه به باکسری که روی زمین افتاده بود ایستاد.
این حجم از هورنی بودن برای یه پسر اون هم وقتی به فاک می رفت باعث تعجب یونجون شده بود
حتی دخترهایی که باهاشون سکس کرده بود هم انقدر هورنی نبودن. ابروشو بالا انداخت. خسته بود و دنبال راه فرار بود. فکر نمیکرد بتونه هندلش کنه
- الان؟
بومگیو پیرهنش رو رها کرد تا روی زمین بیفته. با اغواگری سرشو کج کرد
+ بزار منم به نوع خودم تاپ باشم
یونجون روی کاناپه نشست و خسته زمزمه کرد
- پس همه ی کارهاش با تو
خسته بود ولی نیپل های بومگیو برای دل کندن زیادی خوردنی بود. پس چرا که نه؟
+ می خوام شرط ببندیم چقدر می تونم سر وجدت بیارم
دوربین رو روی میز تنظیم کرد و پاهاشو دو طرف بدن یونجون گذاشت و روی رون هاش نشست. یونجون برای حفظ تعادلش دست هاشو روی کمرش گذاشت.
با حس زبون گرم یونجون روی نیپلش شوکه نفسشو فرو داد
بعد از مکیدن نیپل های عقب رفت
- فقط چون برهنه زیادی سکسی شدی
بومگیو خواست روی رون هاش برقصه یا به عبارتی ساده تر تحریکش کنه ولی یونجون بی صبر تر از این حرف ها بود
خم شد و لب هاشونو بهم چسبوند. حوصله ی مراعات نداشت. وقتی اون لب های نرم پاستیلی در اختیارش بودن چرا باید مراعات می کرد؟
با حس طعم آشنایی از گیو جدا شد و ابروشو بالا انداخت
- نوتلا خوردی..؟
بومگیو سرخوش قهقهه ای زد
+ فکر کردم گفتی نوتلا خوراکی مورد علاق-
با قفل شدن دوباره ی لب هاشون بهم یونجون مهلت نداد و مشغول مکیدن لب هاش شد
بومگیو با ورود زبونش به حفره ی دهنش چشم هاش خمار شد و ناخودآگاه باسنشو روی دیکش کشید و همونجارو با باسنش مالش داد
هیسی کشید و اسپنکی به باسنش زد که حالا هیچ لباس زیر آزار دهنده ای جلوش نبود.
بومگیو بوسه رو قطع کرد و آهسته پسرو روی کاناپه هول داد. یونجون بدون برداشتن دستش از دور کمر پسر دراز کشید
دست هاش بی اجازه سوراخ پسرو به بازی گرفته بود. کام خود پسر هنوز بین رون هاش بود و خشک نشده بود
نیشخندی زد و کام خودشو روی سوراخش مالید
- تاحالا از کام خودت به عنوان لوب استفاده کردی..؟
بومگیو آهی کشید و گذاشت انگشت خیس یونجون وارد سوراخش بشه
با سیلی که به باسنش خورد به حرف اومد
+ آ.. آهه.. نه لعنتی.. لوب رو برای چی ساختن
با خنده اش لبخند زد ولی خروج انگشت هاش باعث ناله ی ناراضیش شد
- تو قرار بود منو به وجد بیاری.. ولی ببین کی اینجا حسابی بهم ریخته و برای دوتا انگشت التماس می کنه
پایین رفت و جلوی پسر روی زمین نشست. کمربند و زیپ شلوارشو باز کرد. یونجون تحریک شده بود. پس چطوری انقدر خودشو نگه داشته بود؟
لبخندی زد و بدون قطع کردن اتصال چشمیشون دیکشو وارد دهنش کرد
یونجون آهی کشید و انگشت هاشو بین موهای ابریشمی پسر فرو کرد
بومگیو واقعا بی نظیر بود.
_پایان فلش بک_
با چشم های به خون نشسته دستشو توی موهاش فرو کرد و به شات الکلش چنگ زد
بار دیگه به عکس های رو به روش نگاه کرد.
شات الکل رو گوشه ای پرت کرد و از صدای شکستن شیشه لذت برد.
روز اولی که یونجون برای کار اومده بود شرکتش، یه پسر بچه ی بی سر و پا ولی با عرضه بود.
کارش چندان خوب نبود ولی رفتار متشخص و مودبش -و صد البته جذابیتش- باعث شد بومگیو استخدامش کنه.
برای این که نسبت به اوضاع مالیش حس بدی نداشته باشه هرکاری که براش کرد رو برای بقیه ی افراد شرکت کرد. به بهونه ی غذا دادن به افراد شرکت، سلف رو رایگان کرد.
بدون صبر سوار ماشین شد و سمت شرکت روند. کارت آسانسور نداشت اما کسی نمیتونست جلوش رو بگیره. به هر حال مدیر سابق بود.
با توقف آسانسور بدون در زدن وارد اتاق شد. یونجون پشت میز نشسته بود. مثل همیشه جذاب و نفسگیر. پوزخندی زد و جلوی میز ایستاد.
+ شنیدم پسر هفت سالت سرطان داره.
یونجون از پشت میز مدیریت بلند شد و با خشم سمتش اومد.
- ماجرای ما چه ربطی به پسرم داره لعنتی؟؟
بومگیو لبخندی به خشمش زد. از خشم یونجون خوشش میومد. الکی شلوغش می کرد ولی هیچ دفاع و حمله ای نداشت.
+ حدس می زنم پسرت الان خونه تنهاست هوم؟ همسرت که عادت داره عصر ها بره پیاده روی. پرستار جوون و جذابتون رو هم که زنت اخراج کرده. البته حق داشت روت کراش بزنه یونجون. تو زیادی جذابی.
- تو.. تو این هارو از کجا می دونی؟
بومگیو قهقهه ی عصبی زد. خندش تمومی نداشت. از چشم هاش اشک اومد. نمی دونست از واقعا چیزی براش خنده داره؟ یا فقط تمسخر یونجونه؟
+ اوه جونا.. من خیلی چیز های دیگه هم می دونم.. میدونم امروز همسرت یه سوپ بی مزه درست کرده بود چون پسرت منع غذایی داره.. میدونم دیشب باهم سکس نکردید چون تو خسته بودی. خدایا باورم نمیشه زنت حتی بلد نیست مثل من اون دیک لعنتیتو به وجد بیاره.
یونجون احساس می کرد داره دود از سرش بلند میشه.
- خفه شو بومگیو... بهت میگم این هارو از کجا میاری؟؟ این هارو از کجا میدونی؟
از شدت خشم وسایل روی میز رو هول داد. شونه های هردو از صدای بلند کمی بلند شد
+ یونجون.. اگه خفه بشم چطوری بهت بگم این هارو از کجا می دونم؟
و خندید.. که فقط بیشتر حرص یونجون رو درآورد
+ پسرت الان داره برنامه تلویزیونی مورد علاقشو نگاه می کنه. چند دقیقه پیش پیامی به همبازیش داده و گفته خونه تنهاست. می دونی این یعنی چی؟
وقتی جوابش فقط دست های مشت شده یونجون بود گوشیش رو از جیبش درآورد و ویدئوی سکس اون روزش باهاش رو درآورد.
+ کنجکاوم واکنش پسر کوچولوی هفت سالتو بیینم یونجون.. به نظرت بچه ها هم می تونن متوجه بشن؟ پدرش زیادی تحریک کننده است.. شاید زنت با دیدنش تحریک بشه.
صورت تاریک و سردشو نشون یونجون داد و پسر بزرگتر لرزید.
+ تا ساعت چهار عصر فرصت داری چیزی که ازم دزدیدی رو بهم پس بدی آقای چوی.. وگرنه تضمین نمی کنم پسر کوچولوت و همسرت آفتاب فردا صبح رو ببینن
یونجون آب دهنشو قورت داد. باید وقتی به خیال خودش با بومگیو بازی می کرد یکی بهش می گفت که گول زدن چوی بومگیو به این سادگی ها نیست.
بومگیو بی خیال از کنارش گذشت و روی صندلی چرخ دار میز مدیریت نشست و پاهاشو روی میز گذاشت.
+ من اینجا میمونم.. تو هم از شرکت خارج نمیشی. گوشی همسرت و تبلت پسرت هک شده.. هر قدمی خلاف میل من بذاری مجبورم یه پسر بیچاره رو قربانی کنم. پس لجبازی نکن
بومگیو به عکس های روی میز نگاه کرد.
یونجون و همسر جوونش.. از زن توی تصویر سادگی می بارید. یونجون انقدر دوستش داشت؟ اون حتی زیبایی منحصر به فردی هم نداشت
اون پسر رو خودش سر پا کرد.. ازش یه پارتنر خوب ساخت، فکر می کرد لایقه.
وقتی یونجون لا به لای سکس و مستی ازش امضا می خواست کم کم فهمید بازی عجیبی شروع شده.
اما فکرشو هم نمی کرد یونجون زن و بچه داشته باشه و برای تامین هزینه های زندگیش شرکت و سهام بومگیو رو بالا بکشه.
سرشو به پشتی صندلی تکیه داد و به سقف نگاه کرد. یونجون عصبی توی اتاق قدم میزد. صدای پاشنه کفشش مثل سوهان روی روحش بود.
نفهمید که کی عکس یونجون و خانوادش رو براش پست کرده ولی زیادی مدیونش بود.
زیرچشمی به ناخن جویدن و تیک عصبیش نگاه کرد و پوزخندی زد.
+ پدرم راست می گفت.. ولی من باور نمی کردم.. سگ های خیابونی هیچوقت اهلی نمیشن. هرچقدرم جلوشون غذا بذاری آخرش دستتو گاز میگیرن.
یونجون دست از جویدن ناخنش برنداشت. ولی چشم غره ای بهش رفت که موجب خنده اش شد
بومگیو استرس داشت. اون سهامشو می خواست و همه چی به پول پرست بودن یونجون بستگی داشت.
اگه یونجون سهامشو پس نمی داد چی کار می خواست بکنه؟ واقعا می خواست اون ویدئو رو برای یه بچهی هفت ساله و یه زن جوون بفرسته؟
خوشحال بود تردید از توی چشم هاش مشخص نیست.
با پرت شدن کاغذی توی بغلش از فکر دراومد. با دیدن سند سهام هاش لبخند پیروزمندانه ای زد.
+ انگاری واقعا خانواده پرستی یونجون شی.
مدارک رو امضا کرد. و توی گاوصندوق گذاشت. دستشو سمت یونجون دراز کرد
+ کلید های اتاق، در ورودی، ریموت پارکینگ، کلید گاوصندوق و کارت آسانسور.
یونجون با حرص توی چشم هاش نگاه کرد و کلید هارو کف دستش گذاشت
+ اوه یونجون. اینجوری نگاه نکن.. من فقط دارم چیزی که مال خودمه رو پس میگیرم.
نیشخند هیستریکی روی لبش شکل گرفت و نزدیک رفت. سرش توی گودی گردنش بود.
روی لاله گوشش زمزمه کرد
+ که توهم جزوشون حساب میشی.
لاله گوششو بین دندون هاش گرفت و با تمام قدرت گاز گرفت.
آخی گفت و عقب رفت. بومگیو نیشخندی زد. هیچ شباهتی به بومگیوی شیرین و مهربون شباهت نداشت. کسی که رو به روش میدید بی شباهت به شخصیت های روانی انیمه ها نبود.
اما خب حتی یک لحظه هم تصور نمیکرد پسر جدا اون ویدئوهارو برای همسرش بفرسته.
نباید از اول هم بومگیو رو دست کم میگرفت. موقع امضای ورقه های طلاق همسرش برای بار آخر بهش چشم غره رفت و دفتر رو ترک کرد.
حالا اون مونده بود و چوی بومگیو.
با عصبانیت وارد ساختمون شد اما جلوی آسانسور مکث کرد. کارت آسانسور نداشت.
منشی تعللش رو فهمید. سمتش اومد و کارتی جلوش گرفت
- رئیس گفتن اگر شما رسیدید بگم که طبقه آخر منتظرتون هستن