Too close .
نورهای قرمز از سقف بلند کلاب روی صورت دختر و پسرهایی میافتاد که وسط پیست، غرق رقص شده بودن. صدای جیغهای از سر خوشحالی و خندههای بلند بین آهنگ گم میشد و هر چند ثانیه، نور فلاش دوربینها کل فضا رو روشن میکرد.
اونطرف سالن به بار اختصاص داده شده بود؛ باریستاها پشت کانتر مشغول درست کردن نوشیدنیهای مختلف بودن و چند نفر هم کنار بار ایستاده بودن و منتظر سفارشهاشون بودن.
پارتی ورساچه که برای پرنسشون برگزار شده بود، از چند هفته قبل سر زبون تمام آمریکا افتاده بود؛ مراسمی خصوصی که تقریباً نصف مهمونهاش از اسمهای بزرگ دنیای مد و فشن بودن.
هوانگ هیونجین؛ پرنس ورساچه، مدل بیستوپنج سالهای که بیشتر از هرچیزی به خاطر فیسکارتش شناخته میشد و طی چند سال گذشته، چهرهی تعداد زیادی از کمپینهای بزرگ شده بود.
بنگچان به عنوان عکاس مراسم اونجا حضور داشت. قرار بود چند شات اختصاصی از جین بگیره و بعد از تموم شدن کارش بره.
البته که به همین سادگی تموم نمیشد.
بنگچان چندین سال بود که یه کراش نهچندان کوچیک روی پرنس ورساچه داشت و اینکه تمام شب دوربینش رو سمت جین نگیره و زل نزنه، برای خودش تبدیل به یه چالش شده بود.
جین روی یکی از مبلهای چرمی لم داده بود و چندتا از دوستهای صمیمیش دورش جمع شده بودن. صدای موزیک از طبقهی پایین هنوز به این قسمت میرسید، اما اینجا کمی خلوتتر بود و میشد بدون داد زدن با بقیه حرف زد.
قرار بود تروث اُر دِر بازی کنن.
جین وسط حرف زدن با جیسونگ، نگاهش افتاد به بنگچان.
چند متر اونطرفتر ایستاده بود و مشغول ور رفتن با دوربینش بود؛ انگار خودش رو با کار مشغول کرده بود تا مجبور نباشه به جمع نگاه کنه.
جین چند ثانیه نگاهش کرد.
عکاس ماهری بود. چند وقتی میشد که میشناختش و راستش، بدش نمیاومد بیشتر باهاش وقت بگذرونه.
از جاش بلند شد و سمتش رفت.
وقتی بهش رسید، کمی خم شد و درست جایی بین ترقوه و گوشش صداش زد.
«هی، بنگ.»
بنگچان که اصلاً انتظار نداشت کسی اینقدر نزدیک صداش بزنه، از جا پرید و سریع برگشت سمتش.
وقتی جین رو از این فاصله دید، برای چند لحظه مغزش از کار افتاد. گرمایی روی صورتش نشست که نور قرمز کلاب خوشبختانه خیلی واضح نشونش نمیداد.
«اوه… تو اینجا چیکار میکنی؟»
جین ابرویی بالا انداخت.
«این سؤال رو باید من از تو بپرسم. تو که عکاس مهمونیای.»
بنگچان سرفهی کوتاهی کرد و دوربینش رو مرتب کرد.
«منظورم اینه… اینجا چی میخوای؟»
«اومدم دنبالت.»
بنگچان برای لحظهای ساکت موند.
«دنبال من؟»
جین خندید.
«آره. قراره با بچهها تروث اُر دِر بازی کنیم.»
بعد کمی مکث کرد و با همون لحن خونسرد ادامه داد:
«حیفم میشد تو شرکت نکنی.»
قبل از اینکه بنگچان فرصت کنه جواب بده، جین دستش رو گرفت.
«بیا.»
«ولی من هنوز-»
«دوربینت رو بذار اونجا. کسی نمیدزدتش.»
و بدون اینکه منتظر جواب بمونه، بنگچان رو با خودش کشید سمت مبلها.
بنگچان هم بدون مخالفت دنبالش رفت.
همین که جین دستش رو گرفته بود، برای از کار انداختن تمام سیستم عصبیش کافی بود.
کنارِ جین نشست و سعی کرد عادی رفتار کنه؛ انگار قلبش با سرعتی غیرمنطقی توی سینهاش نمیکوبه.
جیسونگ بطری رو وسط میز گذاشت.
«خب، شروع کنیم.»
بازی چند دوری جلو رفت.
جرئتهای مسخره و خندهداری که جیسونگ برای بقیه تعیین میکرد، کمکم جمع رو به هم ریخته بود. یکی مجبور شده بود وسط کلاب بره و با آهنگ بعدی برقصه، یکی مجبور شده بود با یه غریبه عکس بگیره و یکی هم مجبور شده بود یه لیوان نوشیدنی عجیب رو که بقیه براش درست کرده بودن تا ته بخوره.
هر بار بطری میچرخید، صدای خندهها بلندتر میشد.
تا اینکه دوباره بطری چرخید.
این بار سرعتش کمتر شد و درست جلوی بنگچان ایستاد.
یکی از بچهها با خنده گفت:
“خب.. عکاس بنگ، تروث اُر دِر؟»
بنگچان کمی فکر کرد.
«تروث.»
جین که کنار دستش نشسته بود جواب داد.
«نه، دِر.»
بنگچان با تعجب نگاهش کرد.
«چرا اونوقت؟»
جین شونهای بالا انداخت.
«به اندازهی کافی امشب حقیقت شنیدی بنگ، به نظرم وقته یکم خودتو تکون بدی.»
بنگچان آهی از روی بیاعصابی کشید و سرشو آروم تکون داد.
«خیلی رو اعصابی هوانگ، ولی قبوله.»
جین از خوشحالی دستی زد و برگشت سمت بنگچان.
«به نظرم پِپِرو گیم با نفر بعدیای که بهت افتاد.»
بنگچان متعجب بهش خیره شد و سریع حالت صورتش رو عوض کرد؛ یه پِپِرو گیم با شخص رندوم که قرار نبود اتفاقی بیفته، نه؟
جین بطری رو چرخوند.
بطری روی میز چرخید و خیلی زود سرعتش کم شد و روی جین از حرکت وایساد.
جین با خنده سرش رو تکون داد و روش رو سمت بنگچان کرد.
پسر خشکش زده بود.
جیسونگ با صدای بلند به صورت وا رفتهی بنگچان خندید.
«این دیگه رندوم نبود، نه؟»
جین چشم از بنگچان برنداشت و جواب داد.
«همم، شاید؟»
بعد بستهی پِپِرو رو از روی میز برداشت و یکی از تکهها رو بیرون کشید.
نگاهی کوتاه به بنگچان انداخت. لبخند شیطنتآمیزی گوشهی لبش نشست.
«خب، بنگ، بیا ببینم چند مرده حلاجی.»
بعد تموم شدن جملهش پِپِرو رو گذاشت بین لبهای بنگچان و از سر شروع کرد به آرومآروم خوردنش.
بنگچان از استرس و خجالتی که بهخاطر بودن جین توی این موقعیت داشت، قلبش یکیدو تا میزد و احساس میکرد الانه که از ترس سکته کنه.
دستهاش رو پشت کمر خودش نگه داشت و مشتکرد. ناخنهای دستش بهخاطر فشاری که بهشون وارد میشد، به سفیدی میزدن.
و جین که از این واکنش پسر خوشش اومده بود، سرعتش رو بیشتر کرد و فقط یک میلیمتر مونده بود که لبهاشون به هم برخورد کنه که جین با سرعت رفت جلو و خودشو کشید عقب.
و هیچکس جز بنگچانی که از تعجب چشمهاش گرد شده بود و جینی که با خیال راحت عقب کشیده بود و پِپِرو رو میخورد، نفهمید که واقعاً چه اتفاقی افتاد.