Tomorrow

Tomorrow


مینهو،

الان که دارم اینو می‌نویسم، ساعت خیلی دیره. همه خوابیدن، ولی من نه. چون هرچی چشم‌هامو می‌بندم، فقط تو رو می‌بینم… توی لباس دامادی، با اون لبخندی که همیشه نصف جونم می‌کنه.

حقیقتش نمی‌دونم این نامه چجوری دربیاد. شاید بی‌نظم، شاید زیادی احساساتی… ولی خب منم دیگه. تو همینی رو که هستم انتخاب کردی.


مینهو، یه شب مونده به عروسی‌مون و من دارم از هیجان می‌ترکم.


هنوز باورم نمی‌شه.

من؟ عروس؟

عروس تو؟

نمی‌دونم دنیا چجوری داره می‌چرخه ولی فکر کنم یه جاییش رو اشتباه محاسبه کرده، چون این خوشبختی زیادیه برای یه نفر.


می‌دونی چرا دارم این نامه رو می‌نویسم؟

چون می‌خوام فردا، وسط اون همه شلوغی، وسط اون همه آدم، وسط اون همه نور و عکس و خنده… اگه نگاهمون به هم افتاد، تو بدونی پشت اون لبخند من چی قایم شده.


پشت لبخند من، یه عالمه عشق به تو هست.

یه عالمه ذوق.

یه عالمه "وای خدا کاش زودتر بریم خونه‌مون"


یه چیزی بگم؟ یه کم می‌ترسم.


نه از اینکه باهات ازدواج کنم — اون که اصلاً.

از این می‌ترسم که فردا وقتی وارد سالن می‌شم و تو رو می‌بینم، زانو‌هام شل بشه

یا وقتی دستمو می‌گیری، من یهو گریه‌م بگیره و همه فکر کنن من خیلی احساساتی‌ام.

حرفی ندارم… چون هستم


اما چیکار کنم؟

تو یه‌جوری نگام می‌کنی که انگار دنیا با من کامل می‌شه.

یه‌جوری لبخند می‌زنی که انگار همه‌چی با من امن می‌شه.

و من… من عادت کردم کنارت نفس بکشم.


مینهو، تو بهترین اتفاق زندگی منی.


من همیشه آدمی بودم که خیلی نگران می‌شدم، زود استرس می‌گرفتم، همه‌چی رو زیاد جدی می‌گرفتم…

ولی تو که اومدی، دنیا یه کم مهربون‌تر شد.


وقتی کنارتم…

حتی اگه روزم بد بوده باشه، حتی اگه خسته باشم، حتی اگه دلم گرفته باشه…

با یه حرف کوچیکت، یه خنده‌ی مسخره‌ات، یه بوسه‌ی نصفه‌نیمه‌ات… همه‌چی درست می‌شه.


گاهی با خودم فکر می‌کنم چرا انقدر خوب بلدی آرومم کنی…

چرا انقدر خوب بلدی نگهم داری…

چرا انقدر خوب بلدی عاشقم کنی…


بعد یادم می‌افته:

آخه تو مینهویی.


می‌خوام یه چیزی رو اعتراف کنم.


وقتی ازم خواستی باهات ازدواج کنم…

واقعاً دو ثانیه شوکه شدم.

تو فکر می‌کردی دارم فکر می‌کنم یا شاید شک دارم.

ولی من فقط داشتم سعی می‌کردم قلبم از دهنم بیرون نپره

انقدر خوشحال شدم که کل بدنم داغ شد.


من از همون روز فهمیدم که تو فقط عشق زندگی من نیستی…

تو “خانواده” منی.

خونه‌ی منی.

امن‌ترین جای دنیا برای منی.


فردا…


وقتی دستمو می‌گیری، می‌خوام بدونی که من انتخابت کردم.

نه چون مجبور بودم.

نه چون زمانش رسیده بود.

نه چون قشنگه که دو نفر ازدواج کنن.


انتخابت کردم چون تو همونی هستی که می‌خوام باهاش همه‌چی رو تجربه کنم.


می‌خوام کنارت پیر بشم.

کنارت دعوا کنم.

کنارت آشتی کنم.

کنارت غذا بسوزونم.

کنارت صبح‌ها موهامو با بی‌حوصله‌گی شونه کنم.

کنارت نصف شب بخندم.

کنارت گریه کنم.

کنارت زندگی کنم.


من فقط می‌خوام با تو باشم. فقط تو. همیشه تو.


داماد دیوونه و شیرین من،


من بهت قول می‌دم:

از فردا به بعد، هر روز بیشتر از قبل عاشقت بشم.

قول می‌دم هر چی سختی باشه، هر چی بشه…

تو تنها کسی باشی که اول از همه بغلت می‌کنم.


من آماده‌ام.

باور کن که آماده‌ام.


آماده‌ام که همه بدونن من مال تو‌ام.

آماده‌ام که اسمم رو کنار اسم تو بنویسن.

آماده‌ام که هر روز کنار تو بیدار شم و بگم:

«سلام داماد من… هنوزم عاشقتم.»

تا فردا…


تا موقعی که بیای سراغم…

تا موقعی که دستمو بگیری…

تا موقعی که آروم با اون صدای قشنگت بگی:

«جیسونگ… بیا بریم خونه‌مون.»


با تمام نفس‌هام، با تمام عشق تو دلم،

جیسونگ — عروس عاشق و خوشگلِ تو

Report Page