Together.
Lunia Ficلوهان بدون کش دادن بحثی که میدونست برای اون پسر خوشایند نیست دستهاش رو روی سینش گره زد و با ابروهای بالا رفته بهش نگاه کرد.
"پس قرار نبود با دود بهت خبر بدم! تو خیلی بدجنسی"
"میدونی از ساعتی که گوشیمو گرفتم منتظرم که جلوی
خودت روشنش کنم. یادمه گفتی پیام و تماس زیادی برام گذاشتی"
سهون با لبخند پهنش چندبار با شیطنت ابروهاش رو بالا انداخت و همین برای درآوردن حرص لوهان و ترغیبش برای گرفتن اون گوشی کافی بود.
با لبخندی که سعی داشت کنترلش کنه، خودش رو روی اون پسر انداخت و تلاش میکرد که اون گوشی رو ازش بگیره ولی نتونست چون در یک حرکت خیلی عجیب اون پسر گوشیش رو توی لباس زیرش پنهان کرد.
"عمرا بتونی برداریش! حالا برو عقب"
بر خلاف تصورش لوهان به جای کتک زدن و فحش دادنش قیافه خنثی به خودش گرفت و پوزخندی زد.
"فکر کردی دو ساعته که بهم پیشنهاد قرار گذاشتن دادی!"
با قیافه حق به جانب دستش رو توی لباس زیر سهون فرو برد و گوشیش رو بیرون کشید و ضربه آرومی به پایین تنش زد و از درد کشیدنش لذت برد.
"هی! این نامردی بود"
لوهان بیاهمیت شونهای بالا انداخت و طرف دیگهی مبل راحتی لم داد و مشغول روشن کردن گوشی اون پسر شد.
"اوه خدایا باورم نمیشه من این پیامارو گذاشتم!"
سهون هیجان زده سمت لوهان هجوم برد و گوشی رو از دستش قاپید.
با لبخند پهنی تک تک پیامهای متنیای که بهش داده شده بود میخوند و لوهان میتونست ببینه که مردمک چشمهای اون پسر چطور به شکل یک قلب تپنده دراومده ولی این اصلا عاشقانه یا خنده دار نبود. لوهان در طول تمام پیامهایی که فرستاده بود یا غر زده بود، یا ناله کرده بود و در بدترین حالتش به سهون و خانوادش فحش داده بود.
سهون در حالی که بخاطر پیامهایی که خونده بود ضعف کرده بود سرش رو روی پاهای اون پسر گذاشت و اولین پیام صوتیای که لوهان براش گذاشته بود پلی کرد.
"اوه خدای من اونا رو گوش نده"
لوهان با شرمندگی دستهاش رو روی صورتش گذاشته بود و از این ناراحت بود که چرا این اتفاق شرم آور داره جلوی خودش میوفته.
سهون با شنیدن هر پیام صوتی اصوات مختلفی از خودش بروز میداد و با صدای بلند میخندید، لوهان میتونست قسم بخوره اون پسر عقلش رو از دست داده.
دقیقا وسط گوش دادن یک پیام صوتی طولانی بود و دهنش برای شنیدن ادامش باز مونده بود که گوشی از دستش بیرون کشیده شد و پیام صوتی قطع و گوشی به سینش کوبیده شد.
"هی! اینارو تنهایی گوش بده وگرنه میکشمت. واقعا باورم نمیشه دارم برای این پیاما خجالت میکشم"
دستهاش رو روی سینش گره زد و متاسف از روزگار و سرنوشت مزخرف به نقطه نامعلومی خیره شد ولی خیلی طول نکشید که متوجه شد استخوانهای بدنش در حال خرد شدن بین بازوهای اون پسره.
"کاش یه آینه جادویی اینجا بود تا تایید میکرد که من کیوتترین دوست پسر دنیا رو دارم"
"چه فایده که فقط میتونم کیوت باشم! تو فقط برای کیوت بودنم دوستم داری!"
سهون لبخند پهنش رو جمع کرد و متعجب به صورت اخم کرده پسری که توی آغوشش بود نگاه کرد.
"کی همچین حرفی زده!"
"تو و حرف نزدنت آقای اوه! اگر فقط کیوت بودنمو دوست داری میتونم تا آخر عمرم کیوت باشم، کار راحتیه چون دقیقا هیچ کاری نمیکنم"
سهون با خوشحالیای که دیگه وجود نداشت به پشتی راحتی تکیه داد و از وجود اون پسر بین بازوهاش لذت برد.
"من نمیخوام ناراحتیا ادامه دار باشه. وجودت دقیقا همینجا روحمو آروم میکنه"
"اما اینکه تنهایی بخوای حملشون کنی تو رو فرسوده میکنه. دیگه حتی منو وجودم و چیزایی که آرومت میکنن نمیتونن سهون فرسوده رو خوشحال کنن. من نمیخوام تو در مقابل این مشکلات تنها باشیو برای من نقش عاشقای افسانهای رو بازی کنی"
سهون در مقابل حرفهای منطقی اون پسر تنها تونست یک واکنش کوتاه بده و برای مدت طولانیای چشمهاش از تعجب درشت بشه. حتی نمیتونست باهاش مخالفت کنه.
لوهان که هنوز حرف برای گفتن داشت و میخواست انقدر شکایت کنه که دیوارهای اتاقش ترک بردارن، عصبی بود از دست تک رویهای پسری که ادعای یک کوه بزرگ و غیرقابل شکست میکرد.
با حسی سنگینی چیزی روی سرش کمی تعجب کرد و چشمهاش درشت شد ولی خیلی نگذشت که متوجه شد اون پسر از سرش به عنوان تکیه گاهش استفاده کرده.
"میدونستی تمام بچهها اینو باور دارن که پدر مادرشون بهترین والدین دنیان، هرچقدر که بد باشن و باهاشون
مخالفت کنن"
لوهان تصمیم گرفته بود سکوت کنه تا بتونه حرفهایی که اون پسر درون خودش دفن کرده بیرون بریزه.
"من هیچوقت استثنایی نبودم. مریضی خاصی نداشتم که ترحم و توجه بیش از حد والدینمو داشته باشم. افتخارات زیاد نداشتم که حس غرورشونو داشته باشم. حتی یک نابغه نبودم که شگفت زدشون کنم. منم یکی از بچه های عادی بودم که فکر میکردم پدر و مادرم بهترینن"
سهون ناخودآگاه دستهاش رو دور بدن پسری که توی آغوشش بود محکمتر کرد و عطر تنش رو به ریههای تشنش سپرد.
"اما تنفری که به سمت خانوادم بخاطر پدرم هجوم میاورد تمومی نداشت. مقاومت میکردم و کتک خوردم ولی هرگز ناراحت شدم. روزای زیادی بود که من توی مدرسه به خاطر بابام دعوا میکردم و در آخر دوباره کتک میخوردم ایندفعه از طرف بابام. چون آبروی خانوادگی رو با این بچه بازیا زیر سوال میبردم"
یادآوری تک تک اون لحظات هیچ حسی بهش القا نمیکرد، انقدر تک تکشون رو مرور کرده بود که دیگه اون دردی که اوایل داشت بهش وارد نمیشد.
لبخند محوی روی صورتش شکل گرفت، حسرت بود که براش باقی مونده بود.
"حرفاشو گوش دادم، خودمو سرکوب کردم. علایقم، سلیقههای متفاوتم و چیزی که از زندگی میخواستم همشو سرکوب کردم تا بالاخره بتونم کوچکترین حس افتخاری که خانوادهها به بچههاشون میدن ازشون بگیرم. رسیدم به اینجا و در مقابل تنها علاقهای که توی این دنیا واقعا میخواستمش طرد شدن نصیبم شد"
با همون لبخند تلخی که روی صورتش مونده بود سرش رو بلند کرد و نفس عمیقی کشید.
"و چرا باید این چیزایی که فقط مربوط به منه بهت بگم تا ناراحتت کنم! من نمیتونم ناراحتیتو ببینم"
لوهان سرش رو برگردوند و متعجب بهش خیره شد.
"وقتشه به روت بیارم که چرا با این سن تازه به همچین
مرحلهای از رابطه رسیدی. واقعا که-"
"هی! تو!... تو داری منو مسخره میکنی؟"
لوهان سری از تاسف تکون داد و کمی چرخید تا بتونه کامل صورت اون پسر رو ببینه.
"نمیتونم بگم به طرد شدنت اهمیت نده! تا الان تونستی خوب نقش بازی کنی ولی چقدر میخواستی ادامش بدی؟"
سهون سرش رو پایین انداخت و با لبه قاب گوشیش بازی کرد، مدت زمان برای نقش بازی کردن براش اهمیت نداشت چون بازیگری حرفه دومش محسوب میشد.
"تا هر وقت که لازم بود! این چیزی بود که من باید باهاش کنار میومدم"
"بذار رو راست بهت بگم که هرگز نمیتونی باهاش کنار بیای"
سهون تک خندهی متعجبی کرد و لحظهای به چهرهی جدی اون پسر خیره شد.
"واقعا خیلی خوب ناامیدم میکنی ممنون!"
سری از تاسف تکون داد و نگاهش رو از اون پسر گرفت، حداقل الان وقت امتحان کردن صبر و تحملش نبود.
"آره. بذار تایید کنم که چه مشکلاتی رو تنهایی سپری کردی و از پسشون براومدی ولی میخوای بگم که برای فراموش کردنشون چیکار کردی؟ خودت بهتر از من میدونی!"
سهون بدون اینکه به اون پسر نگاه کنه سرش رو مدام تکون میداد و خودش رو کنترل میکرد که احساساتش بیرون نریزن، اون پسر چطور میتونست با این حرفاش قلبش رو برای هزارمین بار بشکنه!
"طردت کردن؟ آره طرد شدی! علاوه بر طرد شدن هر چیزی که داشتی گرفتن چون فکر میکردن لیاقتشو نداری!"
تکرار مدام اون کلمه باعث میشد علاوه بر اعصابش احساساتی که با خنده و خوشحالی سرکوبشون کرده بود طغیان کنه. لرزش خفیفی به چونش که تمام مدت قفل
شده بود وارد شد و بدون کنترل روی چشمهاش اولین قطره اشکی که فکرش رو نمیکرد پایین بریزه، روی کتش افتاد و قطرههای سرکش بعدی مثل روانیهای در حال فرار از تیمارستان پایین میچکیدند.
لوهان لبخند پررنگی زد و به کاری که کرده بود افتخار کرد.
به اون پسر زمان داد تا خودش رو تخلیه کنه و بعد از یک مدت کوتاه تصمیم گرفت تمومش کنه، چون سهون قرار نبود تمومش کنه.
"طرد شدن از طرف کسی که سالها برای ثابت کردن خودت بهش وقت گذاشتی اصلا آسون نیست ولی تو یک انتخاب کردی درست نمیگم! چون فکر کردی که انتخابت تو رو ثابت میکنه. به کسی که باورت داره. هیچکس جایگزین خانواده نمیشه سهون ولی سرشت و کشش انسان به سمتیه که باعث پرورش روحش بشه. چرا خودتو از انتخابی که کردی دریغ میکنی!"
سهون با چشمهای بیپناهی که خیس بودنشون زخم جدیدی روی قلبش ایجاد میکرد، بهش خیره شد. لبخند آرومی زد و دستش رو روی صورتش گذاشت و اشکهاش رو پاک کرد.
"متاسفم سهون. من بی رحم نیستم ولی باید کاری میکردم که یکم راحتتر نفس بکشی"
با لبخندی که چشمهاش رو به خطهای ممتد دلنشین تبدیل میکرد به چشمهای متعجب اون پسر خیره شد.
سهوک حتی نمیتونست باور کنه تک تک حرفهایی که شنیده با برنامه اون پسر بوده، در عوض میتونست سبکی بیش از حدی رو احساس کنه. قلبش به سنگینی چند دقیقه قبل نبود، ذهنش در حال انفجار نبود و هیچ بغضی توی گلوش وجود نداشت.
به سمت پسری که کنارش نشسته بود هجوم برد و لبهاش رو بوسید. انتخابش کرده بود، انتخابی که مطمئن بود هرگز بخاطرش پشیمون نمیشه. انتخابی که هرگز به روح و قلبش آسیب نمیزد، اون یک فرشته طرد شده بود و بیش از حد میدونست.
چشمهاش رو بست و شونههای اون پسر رو گرفت و برای خوابیدن روی راحتی هدایتش کرد.
لوهان در مقابل بوسهی هیجانی و پر از عشق سهون هیچ
اعتراضی نمیکرد و سعی میکرد با آروم ترین حالتی که از خودش سراغ داره باهاش پیش بره ولی تب تند اون پسر با کم آوردن اکسیژن فقط خاموش میشد.
سهون با نفسهایی که به شماره افتاده بود مستقیم به مردمکهای پر از آرامش لوهان خیره شد و لبهای خیس و نیمه بازی که از مورد علاقهترین خوردنیهاش بود.
"بعضی وقتا واقعا ترسناک میشی لوهان. میتونی با مشت بزنی تو دهنم تا ازم حرف بکشی ولی این زیادی مرموز و غیرقابل تشخیصه!"
لوهان خندهی بلندی کرد و سر سهون که توی گردنش فرو رفته بود به آغوش کشید و موهاش رو نوازش کرد.
"هر کس روش متفاوتی داره. حالام از روم بلندشو تا پرتت نکردم پایین"
سهون با لبهای آویزون سرجاش نشست و به رفتن لوهان خیره شد، اون پسر باعث اوردوز تغییر حالتش میشد. در کمتر از یک ساعت میتونست مودهای مختلفی که شاید هفتهها روش باقی میموند تغییر بده.
"هی! من نمیخوام الان کار کنی!"
"اوه خدای من چقدر بد که من انقدر ذلیل نیستم به خواستت گوش کنم. اگر میخوای بمونی بشین متن سخنرانیتو بنویس فردا باید کلی حرف بزنیم اگرم میخوای استراحت کنی پاشو برو جلو چشمم نباش"
همین الان به سختترین روش ممکن بوسیده بودش طوری که میتونست سنگ رو راضی کنه باهاش قرار بذاره ولی لوهان در طی حرفهاش چندین بار بهش توهین کرد. میتونست حرفش رو پس بگیره که اون پسر هرگز قلبش رو نمیشکونه! چون الان احساس میکرد طوری قلبش بخاطر رد شدن خواستش شکسته که یک تریلی به طور تصادفی چندین بار از روش رد شده.
"هی اوه سهون! با اون قیافه آویزونت روی مخم راه نرو پاشو کاری که بهت گفتم انجام بده"
سهون با حرص از جاش بلند شد و در حالی که پاهاش رو به زمین میکوبید به سمت میز اون پسر رفت تا موضوعاتی که باید راجع بهش حرف بزنه بفهمه.
***
با اینکه غذای خوبی توی مدت استراحتش نخورده بود اما بدنش انقدر سرحال بود که میتونست به اندازه سه تا جلسه متوالی بایسته.
پر انرژی به سمت اتاق شخصی لوهاک قدم برداشت، مطمئن بود که اون پسر از دیروز جایی نرفته و قطعا در حال بیهوش شدنه ولی چیزی بود که خودش خواسته بود. پوزخندی روی لبش نشوند و بدون اینکه در بزنه یکدفعه در رو باز کرد و وارد اتاق نسبتا بزرگ اون پسر شد ولی صحنهای که دید باعث شد پوزخندش از بین بره و چهرهی خنثی به خودش بگیره.
قطعا انتظار نداشت سهون رو روی مبل راحتی شرکتش در حالی که بین انبوهی کاغذ خوابش برده و از قضا مهندس شرکتش که از بدن اون پسر به جای تشک استفاده کرده و خیلی راحت روی سینش خوابیده، ببینه.
روی یکی از تک مبلهای راحتی جلوشون نشست و با چشمهایی که به خون نشسته بود بهشون خیره شد، هنوز
از دست جفتشون عصبانی بود. گوشیش رو از جیبش خارج کرد و به لوهان تماس گرفت، خیلی نگذشت که صدایی از جیب شلوار اون پسر بلند شد و خواب راحتش رو بهم زد.
میدید که چطور با اخم غلیظی گوشیش رو با حرص از جیبش درآورد و با چشمهای بسته تماس رو رد کرد.
خندهی ناباوری کرد و فحشی زیر لب بهش داد و اینبار مصممتر دوباره بهش تماس گرفت.
با بلند شدن دوباره صدای گوشی سهوک تکونی خورد و رد تماس زد.
جونگین سعی میکرد خودش رو کنترل کنه و داد بلندی نزنه تا اون دو نفری که روی هم خواب بودن سکته نکنند.
دوباره تماس گرفت و اینبار لوهان زیرلب نالهای کرد و کمی نیم خیز شد تا مخاطبی که سر صبح دست از سرش برنمیداشت ببینه و با آگاهی کامل رد تماس کنه اما با دیدن اسم جونگین آهی کشید هنوزم یکم به اون پسر مدیون بود پس مجبور بود که جواب تماس هاش رو بده.
"بله! چی میخوای سر صبح؟"
جونگین لبخند حرصیای زد و در حالی که مستقیم به اون پسر خیره بود میکروفون گوشی رو جلوی دهنش گرفت و صداش رو بلند.
"واقعا بهم لطف کردی جواب تماسو دادی! قراره توی جلسه با سرمایه گذرا مسابقه خواب بذاریم؟"
لوهان خمیازه بلندی کشید و سعی کرد کمی جا به جا بشه و جاش رو راحتتر کنه و با تکون خوردنش سهون هم ناخودآگاه چرخی زد و باعث شد جای جفتشون راحتتر بشه و سینه به سینه هم بخوابند.
"چقدر نسل گوشیا پیشرفت کرده جونگین! میتونم غرغراتو فول اچ دی بشنوم"
جونگین در حالی که از عصبانیت و خجالت سرخ شده بود از جاش بلند شد و بی پرده داد زد، نمیتونست لاس زدن اون دو تا رو توی این موقعیت ببینه و چیزی نگه.
"یا همین الان بلند میشین یا زنگ بزنم پلیس بیاد به جرم
بازی کردن با اعصاب و روان من ببرتتون زندان!"
هر دوشون با داد یکدفعهای که اون پسر زد سر جاشون سیخ نشستن و با چشمهایی که به خاطر کم خوابی قرمز بود و پف کرده بود به نقطه نامعلومی خیره شدن. حتی نمیدونستن دلیل نفس کشیدنشون چیه، یا حتی هدفت از خلقت انسان این بوده که صبح زود بلند شه!
لوهان به محض فهمیدن اتفاقاتی که افتاده بود نگاه بی حسی به جونگین کرد و انگشت وسطش رو برای خوش آمدگویی به اون پسر نشون داد.
"خیلی جرئت داری که توی اتاق خودم اینطوری داد میزنی جونگین"
"و البته شما دو تا خیلی جرئت دارید با گندی که زدین جلوی چشم من لاس میزنید"
سهون با چشمهایی که تازه باز کرده بود، نفس عمیقی کشید و کش و قوسی به بدنش داد و سرش رو روی شونه لوهان گذاشت. میتونست قسم بخوره عمل جراحی یا حتی ویزیت بیمار انقدر خسته کننده نیست که کارهای
دفتری خسته کنندست.
جونگینبا عصبانیت از اتاق خارج شد، بیشتر از این نمیتونست اون
لوهان به محض رفتنش گوشهای از ذهنش یادداشت گذاشت که دهن اون پسر رو بخاطر کاری که امروز کرد سرویس کنه.
نگاهی به ساعتش انداخت فقط یک ساعت به شروع جلسه مونده بود و اونا هنوز با خواب سر و کله میزدن!
"هی هی! سهون بلند شو! یک ساعت دیگه جلسه شروع میشه"
سهون صورتش رو بیشتر به شونه لوهان فشار داد و لبخند کمرنگی زد.
"ما الان توی محل برگزاری جلسه هستیم مگه نه! پس میتونیم بیشتر بخوابیم"
لوهان سری از تاسف برای فرضیهی کوالاهون تکون داد و از خودش جداش کرد تا حداقل بتونه سر و وضع خودش رو مرتب کنه.
خواب از کلش پریده بود و با باز شدن در اتاقش و گذاشته شدن دو تا قهوه به همراه دو تا کیک لبخندی زد شاید از
شدت سرویس کردن دهن جونگین کم میکرد چون با این کارش با شخصیت بودنش رو ثابت کرده بود.
با طبقه بندی کردن اطلاعات و فایلهای مربوطه از جاش بلند شد و اتاق بیرون رفت باید اینا رو به دست تیمش میرسوند تا مقدماتش رو توی اتاق کنفرانس آماده کنند.
به اتاقش برگشت میدونست که قهوهها یخ کردن ولی بهتر از نخوردنشون بود.
به سمت سهوتی که سرش رو به پشتی مبل تکیه داده بود و با دهن باز خوابیده بود نگاه کرد. نمیتونست به این صحنه نخنده و یک عکس یادگاری نگیره.
"سهون سهون بلندشو بابات اینجاست. آقای یونگ"
سهون توی ناخودآگاهش باشنیدن اسم پدرش سرجاش نشست و با چشمهایی که کاملا باز بود و نفس نفس میزد به اطرافش نگاه میکرد تا فرد مورد نظرش رو پیدا کنه ولی کسی جز لوهان اونجا نبود.
"متاسفم. باید همین الان بیدار میشدی سعی کن کوالا
مودتو خاموش کنی"
سهون با فهمیدن اینکه اومدن پدرش سرکاری بوده اخمی کرد و نفس حبس شدش رو رها کرد.
"هی.... اصلا شوخی خوبی نبود"
"چون شوخی نبود!"
لوهان قهوه سرد شده رو دستش داد و مجبورش کرد که چند جرعه ازش بخوره.
سهون با انزجار و چشمهایی که تقریبا آثار خواب ازشون رفته بود به قهوه سردش نگاه کرد.
"اه! اینکه خیلی سرده!"
"چون وقتی خواب بودی داغ بود. نبودی ببینی چه بخار گرم و لذت بخشی داشت"
لوهان با شیطنت ابروهاش رو چند بار بالا انداخت و گاز بزرگی از کیکش زد و به حسرت خوردن اون پسر برای
ندیدن بخار قهوش خیره شد.
کتش رو پوشیده بود و برگههای سخنرانیش آماده بود ولی قبل از اینکه از در اتاقش خارج بشه مکث کرد.
"چیشده لوهان! چرا نمیری بیرون!؟"
سهون متعجب پشت سر اون پسر ایستاده بود و منتظر بود تا جواب معقولانهای بشنوه اما با دیدن چهرهی مضطربش در حالی که با چشمهای درشت و براقش بهش خیره شد قید تمام دلایل منطقی و معقولانه رو زد.
"من استرس دارم سهون"
سهون بدون اینکه حرفی بزنه لبخند دلگرم کنندهای زد و دستهاش رو باز کرد و اون پسر رو به یک آغوش دعوت کرد.
لوهان اخمی کرد و برای فرو رفتن توی آغوشی که بهش معتاد بود مکث کرد، الان وقتش نبود!
"میگم استرس دارم! چطور شنیدی که به بغل یا لاس زدن
احتیاج دارم؟"
سهون بدون اینکه عصبی بشه یا دستهاش رو جمع کنه یکی از ابروهاش و بالا انداخت و چهرهی متفکری به خودش گرفت.
"من دارم از روش دکتر لوهان توی موقعیتهای استرس زا استفاده میکنم. البته بگم که اشانتیون هم سرجاشه"
سهون به محض تموم شدن حرفش چشمکی به صورت متعجب اون پسر زد.
لوهان با یادآوری اون روزا و البته دلایل مسخرهای که برای بغل کردن یا نوازش و لمس اون پسر از خودش میساخت خندهی خجالت زدهای کرد و مقاومتش و برای فرو نرفتن توی اون آغوش باز از دست داد.
"هر چی بشه من دوست دارم. با هم از پسش برمیایم نگران چیزی نباش"
****
حتی جونگینم از دست این دوتا کلافه شده دیگه چه برسه منه سینگل
خب جیگرا خودتونو آماده کنید برای بحثای مهم
بوس به همتون پرتقال کوچولوها
-stylish-