To my dearest
devin ❘۲۱ ژوئیهی ۲۰۲۴
عزیزترینم،
امروز اولین بارون سال بارید. یادت هست همیشه میگفتی بارون که میاد، نباید خونه بمونیم؟ امروز هم مثل همیشه چتر رو برداشتم و منتظرت بودم. فقط این بار خیلی دیر کردی؛ کی باورش میشه تو برای اولین بار دیر کنی.
قهوه سرد شد. هنوز نیومدی. نمیدونم کجایی، ولی هنوز منتظرم بیای و مثل همیشه غر بزنی که چرا قهوهت سرد شده. هنوز بوی عطرِ پیرهنت توی اتاق میپیچه، انگار میخواد من رو از توهمِ نبودنت بیرون بکشه.
گاهی فکر میکنم شاید اگر بیشتر صدات کنم، برگردی و با همون صدایی که هر بار اسمم رو زمزمه میکرد، بیشتر از قبل دلم بخواد بودنت رو کنارم حس کنم؛ شاید این بار قبل از اینکه دوباره دیر کنی، بهت بگم چقدر دلم برای شنیدن صدات و داشتنِ تو تنگ شده.
هنوز منتظرم در باز بشه و با لبخند همیشگیت مقابلم بایستی.
اما نمیدونم چرا هرچه بیشتر منتظرت میمونم، صدای قدمهات دورتر از همیشه به نظر میرسه؛ تا اونجایی که دیگه هیچ صدایی نبود که بودنِ تو رو یادم بندازه.
انگار من رو وسط این همه شلوغیِ دنیامون تنها گذاشتی؛ بین همهی خاطرههایی که هنوز بوی تو رو میدن و حرفایی که هیچوقت فرصت نکردیم به هم بگیم. هنوز کلی حرف بینمون مونده، هیسونگ من؛ نذار توی این تاریکی نبودنت رو باور کنم.
شاید هنوز صدای منو میشنوی، شاید هنوز یه جایی بین همین خاطرهها منتظری تا دوباره صدات کنم. پس بگو این بارم فقط دیر کردی؛ بگو دوباره برمیگردی و من مجبور نیستم قبول کنم که دیگه نیستی.
از یه جایی به بعد، تو شدی تمام چیزی که از زندگی برام مونده بود. روزی که فهمیدی دوستت دارم، بیهیچ حرفی رفتی و من موندم و خیابونهایی که هر روز دنبالت توشون قدم میزدم.
همهجا دنبالت گشتم؛ بین کوچهها، خیابونها، آدمها و حتی لابهلای خودم. اما هرچی بیشتر گشتم، کمتر پیدات کردم. انگار تنها جایی که هنوز میشد پیدات کرد، همون خاطراتی بود که ازت برام مونده بود.
بعد فهمیدم مردی. فهمیدم دیگه هیچ خیابونی قرار نیست تو رو بهم برگردونه و تنها جایی که میتونم دوباره ببینمت، ذهن خودمه. از همونجا بود که دیگه منم مثل قبل زندگی نکردم.
هر بار چیزی منو یاد تو میانداخت، بهش پناه میبردم؛ فقط برای اینکه چند لحظه باور کنم هنوز کنارمی. و شاید تلخترین قسمت ماجرا اینه که تو برای من هنوز زندهای؛ توی خاطراتم، توی صدام، توی تمام چیزهایی که ازت باقی مونده. و من هر بار که سعی میکنم فراموشت کنم، دوباره خودم تو رو میکشم.
یادمه یه شب سر یه چیز خیلی کوچیک باهم بحثمون شد. حتی الانم یادم نیست سر چی بود، فقط یادمه تو وقتی ناراحت میشدی ساکت میشدی و منم از لجبازی وانمود میکردم اصلاً برام مهم نیست. چند دقیقه کنار هم نشستیم و هیچکدوم چیزی نگفتیم.
بعد هندزفریت رو از گوشت درآوردی و یکی از گوشیهاشو گذاشتی توی گوش من. همون آهنگی بود که همیشه باهم گوش میدادیم. نگاهت کردم، یه لبخند کوچیک زدی و گفتی:
-هنوز ناراحتی؟
-یه کم.
برگشتی و با اون چشمای که باعث زنده بودنم بودن بهم نگاه کردی. پس الان اون چشم ها کجان.
-پس تا وقتی خوب شی، همینجا میمونم.
و موندی.
بدون اینکه دیگه چیزی بگی، فقط کنارم موندی تا آهنگ تموم شد.
کاش میدونستم یه روز میرسه که تمام چیزی که از اون شب برام میمونه، صدای همون آهنگ و جای خالی تو کنارمه.
هیسونگ، کاش میدونستم آخرین باری که دوستت داشتم، همون شبی بود که هنوز فکر میکردم فردایی برای دوست داشتنت هست.