To. 𝒟ima
𝖫𝗂𝗇𝗂𝗅𝗅𝖾هوا داره کم کم سرد میشه. پلیوری که بهم داده بودی روی شونهمه. در هرصورت، چیزی باید گرمای دستهات رو جبران میکرد؛ و چهچیزی بهتر از لباسی که هنوز بوی تو روشه؟
روشن کردن شومینه سخت بود، کاری بود که معمولا خودت انجامش میدادی و همیشه هم سر اینکه بلد نیستم هیزمهای مناسب رو انتخاب کنم سرزنشم میکردی. اینبار خودم روشنش کردم دیما، بهم افتخار میکنی؟
مدتها بود این اسم رو به زبون نیاورده بودم. عجیبه نه؟ اخه هرروز با همین اسم صدات میکردم.
تو برای دیگران مینهو بودی، مینهوی منظم، سختکوش و پاکی که هیچچیز رو از قلم نمیداخت؛ اما کنار من...
وقتی سحرگاه برمیگشتی و روی مبل کنار شومینه لم میدادی، پلکهات رو روی هم میگذاشتی و زیرلب با وجود سیگاری که میون لبهات قرار گرفته بود اهنگی که مطمئنم توی جهان فقط خودت بهش گوش میدادی رو زمزمه میکردی دیگه مینهو نبودی، دیما بودی، دیمای من.
ولی حالا مبل کنار شومینه خالیه. بوی ازاردهنده سیگارهات خیلیوقته کل خونه رو برنداشته و از تو چه پنهون؟ هربار که بهت گفتم بوش ازارم میده دروغ محض بوده مینهو.
من عاشقش بودم؛ عاشق هرچیزی مربوط به تو بودم و اون نخهای سفید رنگ جزوی از وجود تو بود. برند مورد علاقهت رو به یاد دارم، Marlboro Red. همیشه بخشی از حقوق ماهیانهت رو کنار میذاشتی تا فقط بتونی چند پاکت ازش بگیری و وقتی بهت میگفتم "چه فرقی میکنه؟ تهش همهشون یه شکلن و یه بو میدن!" با ظرافت پاکت رو از جیب بیرون میکشیدی و تا وقتی تک تک جزئیات روش رو به رخم نمیکشیدی بیخیال نمیشدی.
هنوز یادمه چطور نخ باریک رو بین انگشتهات میگرفتی. گاهی حتی به سیگار توی دستت هم حسودی میکردم؛ طوری که میون انگشت شست و اشارهت مینشست، طوری که لبهات دورش حلقه میشد و عمیق کام میگرفت، و طوری که دودش صورتت رو میپوشوند...
کاش یکی از اون سیگارهای توی دستت بودم مینهو، بین انگشتهات میسوختم، صورتت رو با دودم به بغل میگرفتم و بعد، به ارومی محو میشدم.
همیشه دلم میخواست جسمی توی دستهات باشم؛ پاکت سیگارت، یا اون نسخه زبان اصلی از کتاب محبوبت، "مرگ ایوان ایلیچ" با جلد چرمیش که خودت دوخته بودی.
خدای من، اون صدا و لهجه شیرینت زمانی که به روسی صحبت میکردی توی مغزم حک شده. کاش میتونستم تا اخر عمرم به روسی حرف زدنت گوش بدم، دیما.
درسته، من حتی به کلمات روسیای که به زبون میاوردی حسادت میکردم.
تو کتابت و پاکتهای سیگارت رو میپرستیدی و من، از وقتی چشمم به چشمت افتاد تمام خدایان رو فراموش کردم. کجا رفت اون خدای جاودانه؟
انقدر سیگارهات رو دوست داشتی که خودت هم مثلشون خاکستر شدی؟
یادمه همیشه بهم میگفتی به سرنوشت اعتقادی نداری، حالا من به چی چنگ بزنم؟ از چی میتونم عصبانی باشم جز سرنوشتی که تورو ازم گرفت؟
سرنوشت وجود داره مینهو، و ما بیرحمانهترین سرنوشت رو داشتیم. سرنوشتی که حتی فرصت همخواب شدن هم بهمون نداد.
من فقط یکبار یکی شدن با کسی که عاشقش بودم رو تجربه کردم، اون هم وقتی بود که برای اولین— و البته اخرینبار لبهامون روی هم قرار گرفت. گرمای دستهات روی کمرم رو با تک تک سلولهای بدنم به خاطر دارم. اون شب، بهترین شب زندگی من بود.
بهترین شب زندگیم رو بهم دادی، و فقط یک هفته بعد برای همیشه تنهام گذاشتی.
هنوز نمیدونم چی باعث شد این تصمیم رو بگیری، اما میدونم که چقدر از قضاوت شدن بیزار بودی و بودن با من، همجنست، دلیل محکمی بود برای قضاوت و طرد شدن از این جامعه متعفن.
با اینحال، نمیتونم از تو عصبانی باشم. من فقط دوست داشتنت رو بلدم و چارهای ندارم جز نفرت ورزیدن به سرنوشتی که میگفتی وجود نداره. میخوای باور کنم اینکه بذاری بری تصمیم خودت بوده و نه بیرحمی سرنوشت؟ نفرت ورزیدن به تو از من برنمیاد دیما، حتی با وجود اینکه عزیزترین کسم، وجودم، خودت رو، ازم گرفتی.
بیشتر از یک ماهه که بدون تو زندهام. بخوام دقیق باشم، چهل و هفت روز، هزار و صد و بیست و هشت ساعت، و یا شصت و هفت هزار و ششصد و هشتاد دقیقهست که تو دیگه نفس نمیکشی.
اکتبر شده مینهو، چرا منتظر ماه مورد علاقهت نموندی؟
بودن من دیگه فایدهای نداره. خستهم، و نبودت سنگینیای خارج از تحملم روی سینهم گذاشته.
اخرین نامهت رو نخوندم، قصد ندارم بخونمش. همیشه از خداحافظی بیزار بودم و خودت هم این رو میدونی.
فقط یک پشیمونی دارم، اون هم اینه که هیچوقت هیچ عکسی ازت نگرفتم. انگاری هیچوقت فکرش رو نمیکردم زودتر از من بری...
بهزودی میام پیشت، دیما.
-هوانگ هیونجین، پانزدهم اکتبر هزار و نهصد و نود و پنج.
•دیما:
حالت صمیمانهتر نام دمیتری، نامی روسی با ریشه یونانی به معنای پیرو دیمیتر، الهه زراعت در یونان باستان؛ که خود از "de" به معنای زمین و "meter" به معنای مادر تشکیل شده.