Till the end
Negar-داری چیکار میکنی؟
جونگوون با کنجکاوی گفت و نیکی بدون هیچ حرفی، به خالی کردن کمد ادامه داد. اون کاور لباس های باقی مونده رو کنار زد و جعبه های پشتشون رو بیرون گذاشت تا به ته کمد چوبی برسه. روی اخرین جعبه مکث کرد و اون رو جلو کشید. بازش کرد و پوشال های کاغذی، سنگ های رنگی و تیله های شیشه ای شفاف رو کنار زد و به پایین جعبه رسید. روی اون مقوای سفت، پاکت نامه ی قدیمی ای قرار داشت. پاکتی که توش یه راز فرازمینی نوشته شده بود. نامه رو بیرون کشید و پیرزومندانه لبخند زد.
-اوه اون.. فراموشش کرده بودم!
جونگوون شگفت زده قدمی به جلو برداشت و دستش رو زیر دست نیکی قرار داد. انگشت هاش رو بین انگشت های نیکی جا داد و پاکت قدیمی رو همراه با اون لمس کرد.
-یازده سال گذشته جونگوون. وقتی که این جعبه رو درست کردیم تازه با هم دوست شده بودیم. سنگارو یادت میاد؟ ما فکر میکردیم که اونا بهمون قدرتای جادویی میدن.
خندید، سرش رو به طرف همکلاسی قدیمیش چرخوند و ادامه داد.
-قرار بود وقتی که به اندازه ی کافی بزرگ شدیم ازشون استفاده کنیم. ما میخواستیم که باهاشون زمان رو به عقب برگردونیم تا بتونیم برای همیشه بازی کنیم. عجب احمقایی.
-هنوزم دوست داری برگردی؟ من الانمون رو بیشتر دوست دارم نیکی.
یکی از دست های جونگوون روی شونه ی نیکی قرار گرفت و دست آزادش پاکت رو از حصار اون انگشتها جدا کرد.
-توی این نامه راه سفر کردن توی زمان رو نوشته بودیم.
صدای نیکی بود. جونگوون خندید و دستش رو از روی شونه ی پسر کوچیکتر پایین انداخت. همونطور که دور اتاقش چرخ میخورد پاکت نامه رو توی دستش بالا و پایین کرد.
-در واقع، "نوشته بودی". واقعا دلم میخواد غلط های املاییت رو بگیرم و بهشون بخندم نیشیمورا.
چشم های نیکی درشت شد، صداش بالا رفت و جونگوون از ته دلش خندید. نیکی دنبالش کرد و اونا چند باری اتاق بزرگ جونگوون رو دور زدن.
-پسش بده. تو لیاقت دیدن اون نامه رو نداری! باید بدون خداحافظی میرفتم و این گنج بزرگ رو زنده نمیکردم. هی با توام!
سرعت پاهاش بیشتر شد و صندلی چرخداری که جلوی راهش بود رو هل داد به طرف پاهای جونگوون. باید از آخرین سلاحش استفاده میکرد و دوباره برگ برنده رو دستش میگرفت.
-جونگوون اگه پسش ندی، بعد از دانشگاه رفتن رابطمون رو تموم میکنم.
آخرین جمله باعث شد تا پاهای جونگوون متوقف بشن و اخم بین ابروهاش نشست. روی پاشنه ی پاش چرخ خورد تا جواب اون پسر پررو رو بده که نیکی جلوتر اومد و جونگوون با شوک خودش رو عقب تر کشید. پاش به یکی از چرخ های صندلیش گیر کرد و روی صندلی افتاد. پوزخند شیطونی روی صورت نیکی سایه انداخت. اون دستاشو روی دسته های صندلی گذاشت و روی جونگوون خم شد. بدون گفتن هیچ حرفی سرش رو کمی کج کرد و رد نگاهش رو به پاکتی رسوند که جونگوون با دستاش روی سینش گذاشته بود و سفت به خودش میفشرد. جونگوون خودشو به صندلی چسبوند و پشتشو عقب داد.
-نمی..نمیدمش نیکی. و تو.. تو جرات نمیکنی که بخوای از دست من فرار کنی!
نیکی سرش رو جلوتر برد و نفس جونگوون مثل یه گره توی گلوش حبس شد. اون همیشه همینطور بود، همیشه شوخی میکرد و جونگوون هر دفعه بیشتر از قبل ناتوان میشد. کاش نیکی میفهمید که نباید اونطوری به کسی نزدیک بشه؛ هر چقدر هم که با همدیگه صمیمی باشن.
-تو چی؟ تو جرات داری که از دست من فرار کنی؟
جونگوون پلک زد. اون.. اون حتما داشت درباره ی رابطه ی بعد از دانشگاهشون صحبت میکرد. منظورش که.. منظورش که نمیتونست چیز دیگه ای باشه. جونگوون میدونست. نیکی مسلما بدون منظور حرف میزد. اون سونو رو دوست داشت، جونگوون این رو خیلی خوب میدونست و درد سینهاش رو میفشرد. نباید چیزی رو پیش خودش بزرگ میکرد.
-نیکی، فایده ای نداره. پاکت رو بهت پس نمیدم.
پسر مقابلش حالا اخم کرده بود و نگران به نظر میرسید. جونگوون مردد لبش رو گزید. چه چیزی نیکی رو آزار داده بود؟ باید چی میگفت و یا چیکار میکرد؟ چرا اون پسر ازش دور نمیشد؟
-تو هم یه روزی.. تنهام میذاری نه؟
جونگوون جا خورد. اون پسر دیوونه پیش خودش چی فکر کرده بود؟ نفسش رو به بیرون فوت کرد؛ ترس رو از توی سینه اش کند و دور انداخت. حالت صورتش جدی تر شده بود. باید متوهم بودن رو تموم میکرد. نیکی به اون نیاز داشت، به عنوان یه دوست. فشار شونه هاش رو از روی صندلی جمع کرد و صاف شدن صندلی، باعث شد که اون دو نفر حتی نزدیک تر از قبل بشن. فاصله ی میون صورت هاشون کمتر از ده سانت بود. اعتماد جریانی بود که نگاه هاشون رو به هم قفل میکرد.
-نه. تنهات نمیذارم. از سئول تا وونجو کمتر از سه ساعت راهه. اگه حس کردی که تنهایی، من میام اونجا نیکی. هر وقت که بگی.
چشمای نیکی لرزید؛ سرش رو پایین انداخت و دستاش روی دسته های صندلی شل شد. خودش رو یکم عقب کشید و اروم زمزمه کرد.
-ولی سرت شلوغ میشه.
جونگوون به شونه ی نیکی چنگ انداخت و دوباره حواس اون پسر رو جمع کرد اما نگاه نیکی این بار حالت دیگه ای داشت. حالتی که جونگوون متوجهش نبود.
-اهمیتی نداره. اولویت اول من همیشه تویی نیشیمورا.
گردنش رو کش داد و نرمی لب هاش روی گونه نیکی نشست. آروم اون پسر رو بوسید و بعد بهش لبخند زد. چشم های نیکی از همیشه درشت تر بود و توی صورت جونگوون چرخ میخورد. زانو هاش کمی سست شده بود پس بالاخره خودشو عقب کشید؛ ایستاد و اونقدر عقب رفت تا بدنش به دیوار خورد و بعد محکم بهش تکیه داد. جونگوون دیگه نگاهش نمیکرد و مشغول باز کردن پاکت بود؛ نیکی هم دیگه تمایلی به مخالفت کردن باهاش نداشت. حالا فقط کمی گیج شده بود و گوشه ای از وجودش، چیز نادرستی رو حس میکرد.
خوشحالی ای که بخاطر کلمات جونگوون توی بدنش غلت میخورد خیلی زود سرریز شد و روی هر چیز دیگه ای پرده انداخت. نیکی لبخند زد. به جونگوون باور داشت؛ به خودشون هم همینطور. هیچ چیزی بینشون تغییری نمیکرد؛ حتی اگه از هم دور میشدن.
اون اینطور تصور میکرد.
-اپیلوگ-
-شیم جه یون؟
شنیدن ناگهانی صدای سونو باعث شد که جیک دست و پاش رو گم کنه و انگشت هاش رو توی هم گره بزنه. اون سر خیابونی ایستاده بود که به خونه ی هیسونگ و سونو منتهی میشد. چند دقیقه ای بود که بی هدف گشت میزد و جلوتر نمیرفت اما انتظار گرفته شدن مچش توسط کسی رو نداشت.
-اومدید هیسونگ هیونگ رو ببینید؟
جیک مثل یه پاپی خطاکار لبش رو به زبونش چسبوند و به چشم های نافذ سونو نگاه کرد. راهی برای فرار کردن نبود. با این حال، در جواب دروغ گفت.
-فقط داشتم رد میشدم.
سونو از چند لحظه ی قبل تر چرخ خوردن های جه یون رو دیده بود اما تصمیم گرفت که چیزی نگه و نفس آرومی گرفت.
-راستش هیسونگ هیونگ... با جی هیونگ قرار میذاره. آقای شیم، شما یکی از دوستای نیکی هستید و من فقط میخوام بهتون کمک کنم پس.. به نظرم از اون رابطه ی قدیمی و شکسته دست بکشید. شاید بجاش بتونید دوستای خوبی بشید؟ یا شاید..
ابرو های جه یون بخاطر تعجب کمی از هم فاصله گرفته بودن و غم عجیبی چشم هاش رو پر کرده بود. چشم های سونو برای لحظه ای لرزید و سرش رو پایین انداخت. بیخودی دخالت کرده بود. دلش نمیخواست که اون مرد رو آزار بده؛ هر چیزی که از جه یون شنیده بود باعث تاسفش میشد. صدای خنده ی کوتاه مرد باعث شد تا دوباره سرش رو بلند کنه.
-ممنونم بابت اطلاعی که بهم دادی، و همینطور بابت نصیحتت. واقعا برای اون چیزی که توی ذهن توعه به اینجا نیومده بودم ولی با این حال.. ممنون تر میشم اگه چیزی از اینجا بودنم به هیسونگ نگی.
با قدم های سنگینی از کنار سونو عبور کرد و سونو به سرعت به طرفش برگشت.
-آدمای خوب زیادی وجود دارن!
ناخواسته گفت و بعد لب هاش رو به همدیگه دوخت. جه یون سر جاش ایستاده بود. اون از پشت صاف و محکم به نظر میرسید.
-منم عاشق یکی از همونام، تا آخر عمرم.