݄ Tied Together

݄ Tied Together

Lemon


Chapter 7

Midnight Realizations and Morning Chaos !


خونه‌ی پوند اون شب ساکت بود. بیش از حد ساکت.


روی تختش دراز کشیده بود، یک دستش رو روی پیشونیش گذاشته بود و به سقف خیره شده بود؛ انگار قرار بود جواب تمام سؤال‌هاش رو اونجا پیدا کنه. نور ماه روی کف اتاق پخش شده بود، نرم و نقره‌ای، اما حتی اون هم نتونسته بود آرومش کنه.

دروغ نبود اگر میگفتیم اصلاً خوابش نمی‌برد.

نه به خاطر سر و صدا.

نه به خاطر استرس.

به خاطر پووین.


اون پسر — اون پسر لجباز، تندزبون و همیشه خواب‌آلود — جوری تو ذهنش جا خوش کرده بود که انگار صاحبِ روح و ذهنِ پوند بود. هر نگاه، هر دعوا، هر تماس اتفاقی انگشت‌هاشون مدام در ذهنش تکرار می‌شد؛ مثل یک حلقه‌ی آتیش بی‌پایان که نمی‌تونست خاموشش کنه.


رقیب قسم‌خوردش.

هم‌میزیش.

حواس‌پرتیش.

موردعلاقش.


پوند آروم و آهسته لبخند زد؛ انگار بالاخره معمایی رو که مدت‌ها وانمود می‌کرد نمی‌خواد جوابش رو پیدا کنه، حل کرده بود.

و الان دقیقاً می‌دونست باید چی کار کنه.


چشم‌هاش رو بست و در حالی که لبخند هنوز روی صورتش بود، اجازه داد خواب اون رو با خودش ببره.


صبح روز بعد، خونه‌ی پووین در آشوب کامل بود.


جمینای و ساتانگ از قبل تو راهرو مشغول جر و بحث بودن... سر چیزی درباره‌ی شارژر گمشده و جوراب ناپدیدشدهِ یکیشون. صداشون تو کُل خونه می‌پیچید و اعصابِ خسته و ضعیف پووین رو به مرز فروپاشی نزدیکتر میکرد.

پووین ناله‌ای کرد، غلت زد و ساعت رو نگاه کرد.


اوه، لعنتی. دیرش شده بود.


مثل آدمی که تسخیر شده باشه از تخت بیرون پرید و نزدیک بود موقع آماده شدن زمین بخوره. پیراهن، شلوار، کیف — همه‌چیز در یک چشم به هم زدن اتفاق افتاد. در عرض چند ثانیه دندون‌هاش رو مسواک زد، دستی به موهاش کشید که البته هیچ تغییری در اون‌ها ایجاد نکرد و سر آخر، با عجله از پله‌ها پایین رفت.

مادرش از آشپزخانه صدا زد:


«صبحونه!»


پووین در حالی که تکه‌ای نون تست رو برداشت و وسط دویدن داخل دهانش گذاشت، فریاد زد:


«دارم می‌میرم!»


با عجله از خونه بیرون زد؛ کولش نصفه‌باز بود، بند کفش‌هاش درست بسته نشده بود و نون تست هم مثل قهرمان‌های انیمه‌ای بین دندون‌هاش گیر کرده بود و این‌ور و اون‌ور میشد.

اتوبوس همون لحظه داشت می‌رسید.

رسید.

به زور.

نفس‌نفس‌زنان و با خرده‌های نون تست روی هودیش خودش رو روی یکی از صندلی‌ها انداخت، بالاخره—بالاخره—اجازه داد نفسش سر جاش برگرده.


اما وسط تموم اون آشوب... داد و فریادها، عجله، خرده‌نان‌ها و وحشت صبحگاهی، یک تصویر همون لحظه‌ای که چشم‌هاش رو باز کرد به ذهنش اومد.

یک پسر.

یک لبخند شیطنت‌آمیز.

یک اسم.

پوند.


همین که پوند از دروازه‌ی مدرسه وارد شد، حال‌وهوای محوطه تغییر کرد.

اون هم نه به شکل نامحسوس.

دانش‌آموزها برگشتن و نگاهش کردن. پچ‌پچ‌ها شروع شد. گوشی‌ها مثل سلاح‌های کشتارجمعیِ شایعه‌پراکنی از جیب‌ها بیرون اومدن.


چون پوند، بد بویِ مدرسه، کابوس موتورسوارها و مشتری دائمی دفتر انضباط، این بار با هدف مشخصی اومده بود.


و ظاهراً اون هدف، پووین بود.


پووین اما وسط ناهار بود و دور میز همیشگیشون، کنار وینی، بوم، مارک و آئو نشسته بود. داشتن درباره‌ی یک موضوع کاملاً مسخره حرف می‌زدن؛ احتمالاً نظریه‌ی بوم که می‌گفت معلم ادبیاتشون مخفیانه درباره‌ی خودِ کلاس و دراماهاش فَن‌فیکشن می‌نویسه‌.


پووین تازه یک گاز از ساندویچش زده بود که پوند پیداش شد.


نه اینکه فقط ظاهر بشه — بلکه اومد و خیلی راحت روی صندلی کنار پووین نشست، انگار از اول جاش همون‌جا بوده.


میز در سکوت فرو رفت.


پووین پلک زد.


«تو که ناهار نمی‌خوری.»


پوند در حالی که خیلی خونسرد دستش رو روی پشتی صندلی پووین انداخت، گفت:


«از امروز می‌خورم.»


پووین خشک شد.


وینی با تعجب نفسش رو حبس کرد.


بوم قاشقش رو انداخت.


مارک زیر لب گفت:


«اوه خدای من... داره اتفاق می‌افته.»


آئو آروم پلک زد.


«فکر کنم بهتره من برم.»


پووین سرش رو به سمت پوند چرخوند.


«داری چی کار می‌کنی؟»


«بهتون ملحق شدم.»


پوند با صدایی آروم و مطمئن ادامه داد:


«یه تصمیم گرفتم.»


پووین چشم‌هاش رو ریز کرد.


«این حرفت اصلاً امیدوارکننده نیست.»


پوند کمی جلو اومد و لبخند همیشگیش رو روی لب آورد.


«از این به بعد، فقط به حرف تو گوش می‌دم.»


کافهِ رستوران مدرسه منفجر شد.


گوشی‌ها برای فیلم گرفتن بالا رفتن. فن‌ها جیغ کشیدن. یک نفر از گوشه‌ی سالن فریاد زد:


« بالاخره رامش شد!»


یکی دیگه داد زد:


«نِرد برنده شد!»


پووین چشم‌هاش رو چرخوند.


«تو واقعاً مسخره‌ای.»


وینی دستش رو روی سینش گذاشت.


«این از هر درامایی که تا حالا دیدم بهتره.»


بوم زیر لب گفت:


«من دیگه از نظر احساسی درگیر شدم.»


مارک هم از همین حالا داشت صحنه رو طوری می‌کشید که انگار یک نقاشی رنسانس بوده.


پووین آهی کشید.


«اگه قراره فقط به حرف من گوش بدی، پس دیگه با من حرف نزن.»


میز از خنده منفجر شد.


لبخند پوند برای لحظه‌ای محو شد.


پووین خیلی خونسرد چنگالش رو برداشت و به خوردن ادامه داد.


پوند کمی به او نزدیک‌تر شد.


«هر چیزی به جز اون.»


پووین جواب نداد.


حواسش کاملاً جمع بود. چون غذای موردعلاقش رو برای آخر نگه داشته بود — توفوی ترد با سس چیلی.


مقدس بود.

یک رسم بود.

تنها دلخوشی باقی‌ماندش تو اون روز شلوغ و دیوانه‌کننده بود.


و بعد پوند، کاملاً بی‌خبر و با اعتمادبه‌نفس، دستش رو جلو برد و یک تکه از اون رو برداشت.


پووین خشکش زد.

کُل میز هم خشکشون زد.


وینی زیر لب گفت:


«نه... این کارو نکرد.»


بوم با ناباوری گفت:


«کرد.»


مارک مدادش رو انداخت.


آئو طوری به نظر می‌رسید که انگار خودش رو برای یک فاجعه آماده می‌کرده.


پووین آروم سرش رو برگردوند.


«اون مال من بود.»


پوند پلک زد.


«خوبه.»


«داشتم نگهش می‌داشتم.»


«برای چی؟»


«برای پایان احساسی.»


پوند سرش رو کج کرد.


«خیلی دراماتیکی.»


پلک پووین پرید.


پوند گوشیش رو بیرون آورد، چیزی تایپ کرد و چند دقیقه بعد —فقط چند دقیقه بعد — دو نفر از نوچه‌هاش جلوی در کافه ظاهر شدن؛ در حالی که دو بشقاب پر از توفوی ترد با سس چیلی در دست داشتن.


بشقاب‌ها رو مثل پیشکش جلوی پووین گذاشتن.

پووین از شدت تعجب نزدیک بود برنجش بپره توی گلوش.


میز منفجر شد.

وینی جیغ کشید.

بوم از روی صندلی افتاد.

مارک دوباره با شور و شوق شروع به کشیدن کرد.

آئو فقط صورتش رو با دست‌هاش پوشوند.


پووین به بشقاب‌ها خیره شد.

پوند کمی جلو اومد و با صدایی آرومی گفت:


«من حواسم بهت هست.»


پووین پلک زد.


«تو دیوونه‌ای.»


پوند لبخند زد.


«تو ارزشش رو داری.»


پووین چنگالش رو برداشت، یک تکه توفو رو با اون زد و زیر لب گفت:


«من به حکم منع نزدیک شدن نیاز دارم.»


پوند لبخندش رو عمیق‌تر کرد.


«تو به من نیاز داری.»


پووین جوابی نداد.

اما بشقاب‌ها رو هم پس نزد.


کلاس فوتبال قرار بود ساده باشه.

دویدن.

شوت زدن.

عرق کردن.

زنده موندن.

اما وقتی پای پوند وسط بود، هیچ‌چیز ساده نبود.


خورشید بالا اومده بود، زمین پر از هیاهو بود و دانش‌آموزها داشتن تیم‌هاشون رو مشخص می‌کردن.


پوند—مثل همیشه—دیر رسیده بود. کلاه ایمنیش رو تو دست گرفته بود و موهاش کمی به‌هم‌ریخته بود؛ طوری که انگار همین الان از یک تبلیغ موتورسیکلت بیرون اومده!


پووین کنار زمین آروم کشش انجام می‌داد و سعی می‌کرد طوری رفتار کنه که انگار اصلاً پوندی وجود نداره.

تا اینکه اتفاق افتاد.

چند نفر از نوچه‌های پوند—پرحرف، وفادار و همیشه آماده برای به راه انداختن یک درامای جدید—به سمتش دویدن.

«پوند! بیا تو تیم ما!»

پوند بلافاصله جواب نداد.

در عوض، برگشت سمت پووین و با صدایی که اون‌قدر بلند بود تا تمام زمین بشنون، گفت:


«من فقط به حرف پووین گوش می‌دم.»


بعد با همون لبخند شیطنت‌آمیز ادامه داد:


«پس اگه اون بگه بازی کنم، بازی می‌کنم.»


زمین در سکوت فرو رفت.

و بعد منفجر شد.

وینی جیغ کشید.

بوم بطری آبش رو انداخت.

مارک دستش رو روی سینش گذاشت، انگار گلوله خورده باشد.


آئو هم طوری نگاه می‌کرد که انگار داشت درباره‌ی تمام تصمیمات زندگیش تجدیدنظر می‌کرد.

وینی با شیطنت به پووین تنه زد.


«اوه، فقط به حرف تو گوش می‌ده.»


بوم اضافه کرد:


«خوب تربیتش کردی.»


مارک زیر لب گفت:


«این رمانتیکه. این دقیقاً شکسپیره.»


پووین چشم‌هاش رو چرخوند؛ با طعنه و حرصی که می‌تونست برق یک شهر کوچیک رو تأمین کنه.

همه به او نگاه کردن.

منتظر.

چشم‌به‌راه جوابش.

پووین دست به سینه شد، سرش رو کمی کج کرد و گفت:


«اصلاً بازی نکن.»


کُلِ زمین از تعجب نفسشون رو حبس کردن.

پوند پلک زد.

یکی از نوچه‌هاش زیر لب گفت:


«اون الان...»


نفر کناری جواب داد:


«آره.»


پوند همون‌جا ایستاده بود، مات و مبهوت؛ انگار کسی باتری درامای وجودش رو کشیده باشه و تهِ تهشو در آورده باشه.


پووین برگشت و به سمت نیمکت رفت و خیلی خونسرد آستین‌هاش رو مرتب کرد؛ انگار همین الان احساسات محبوب‌ترین پسر مدرسه رو با یک لگد به فضا نفرستاده بود.


بقیه رسماً از خنده روی زمین بودن.

وینی روی چمن افتاد.

بوم شروع به دست زدن کرد.

مارک دوباره مشغول طراحی شد؛ این بار تصویری از پووین با سوت در دست و پوند که کنار یک توپ

فوتبال زانو زده بود.

آئو آهی کشید.


«این دیگه داره از کنترل خارج می‌شه.»


پوند بالاخره حرف زد، با صدایی آروم و پایین:


«هر چیزی به جز اون.»


پووین جوابی نداد.


فقط به سمت نیمکت رفت، نشست و بطری آبش رو بیرون آورد؛ مثل مربی‌ای که تنها مأموریتش حفظ سلامت روان خودش بود.


پوند بازی نکرد.

کنار پووین نشست.

ساکت.

مطیع.


و به شکلی عجیب...

حتی خطرناک‌تر.


چون شاید داستانِ بین این دوتا پسر حالا‌حالا‌ها ادامه داشت...


Report Page