Tied Together | Chapter 6

Tied Together | Chapter 6



“Birthday Numbers and Basketball Wars”


«اعدادِ تولد و جنگ‌های بسکتبالی»


صبح روز بعد، پووین با یک هدف وارد مدرسه شد: زنده موندن.

هودیش رو روی سرش کشیده بود، ایرپادهاش توی گوشش بودن و دیوارهای احساسیش رو عملاً مثل دیوارهای یک قلعه‌ی قرون‌وسطایی بالا برده بودن. آماده بود پوند رو نادیده بگیره، هرج‌ومرج رو نادیده بگیره و هر فاجعه‌ای رو که اکیپ دوستاش قرار بود راه بیندازن، مثل تموم‌ اتفاقاتِ دیگه رو نادیده‌ بگیره.

دقیقاً سی‌وهفت ثانیه دووم آورد تا پوند پیداش کرد.

«هی.»

پوند مثل سایه‌، با موهای بی‌نقصش، خودش رو کنارِ پووین رسوند.

«امروز میای مسابقم؟»

پووین حتی سرش رو بالا نیاورد.

«نه.»

«مقابل مدرسه‌ی رقیبه.»

«بازم نه.»

«قراره خیلی دراماتیک باشه.»

«پس حتی بیشتر نه.»

پوند کمی بهش نزدیک‌تر شد.

«خودم بازی می‌کنم. عرق‌کرده، فول متمرکز، قهرمانانه، جالب نیست؟»

پووین پلک زد.

«داری عکس تبلیغ شامپو رو توصیف می‌کنی انگار.»

«دقیقاً. پس بیا تماشا کن.»

پووین آه کشید.

«چرا می‌خوای من اونجا باشم؟»

پوند شونه‌ای بالا انداخت.

«چون تو صد اونجا قراره باشی.»

پووین ناله‌ای کرد.

«این که دلیل نیست.»

«ولی تنها دلیلیه که لازم دارم.»


❁❁❁


تا وقت ناهار، پوند سه بار دیگه از پسر خواست کرد که بیاد، با یک شکلات باجش داد و تهدید کرد که پارکر رو می‌فرسته تا با اون دوتا چشم‌های توله‌سگیش به پووین احساس گناه بده‌.

و... پووین بالاخره تسلیم شد.

«باشه!»

با حرص گفت.

«ولی اگه شلوغ بشه، میرم.»

پوند با لبخند گفت:

«این مسابقه‌ی بسکتباله. قرار نیست ساکت باشه.»


بعد از ناهار، گروه اکیپِ پووین جلوی سالن ورزشی جمع شدن؛ جوری به نظر میرسیدن انگار برای کنسرت آماده می‌شدن.

وینی خوراکی آورده بود. مارک دوربین داشت. بوم یک تابلوی دست‌نویس دستش گرفته بود که روش نوشته بود:

«برو پوند! ولی نه خیلی محکم‌ و سریع ، ما دراما می‌خوایم، نه مصدومیت.»

آئو هم طوری به نظر می‌رسید که انگار به زور کشونده شده اونجا، اما اونقدری متین و مؤدب بود که شکایت نکنه.

پووین آخر از همه وارد شد؛ هودی هنوز روی سرش بود و چشم‌هاش دنبال راه فرار می‌گشتن.

سالن از هیجان می‌لرزید. دانش‌آموزهای هر دو مدرسه روی سکوها جمع شده بودن؛ داد می‌زدن، می‌خندیدن و پرچم‌هاشون رو تکون می‌دادن. تیم رقیب از قبل مشغول گرم کردن بود و کاپیتانشون با مهارتی تمرین می‌کرد و لبخندی روی لبش داشت که می‌تونست فولاد رو ذوب کنه.

پووین کنار وینی نشست و دست‌هاش رو روی سینه‌ش جمع کرد.

وینی آروم گفت:

«نگاهش کن. اومدی از مردت حمایت کنی.»

«اون مرد من نیست.»

«بازم...»

پووین چشم‌هاش رو چرخوند.

همون لحظه، کاپیتان تیم رقیب سرش رو بالا آورد.

و مستقیم به پووین نگاه کرد.

پووین پلک زد.

کاپیتان چشمکی زد.

پووین دوباره پلک زد.

وینی با ناباوری نفسش رو حبس کرد.

«وای خدای من.»

مارک جلو اومد.

«اون همین الان چشمک زد؟»

بوم زیرلب گفت:

«این سیزن از دراماهای باشگاه از تئاترم بهتره.»

آئو آهی کشید.

«احساس می‌کنم باید مداخله کنم.»

پووین مستقیم به روبه‌رو خیره شد و حاضر نبود هیچ واکنشی نشون بده.

اما کاپیتان هنوز تموم نکرده بود.

هنگام گرم کردن، مدام به پووین نگاه می‌کرد. توپ رو با ژست‌های نمایشی‌تری به هوا می‌انداخت و بیش از حد معمول لبخند می‌زد. یک بار حتی به پووین اشاره کرد و چیزی رو زیر لب گفت که به شکل مشکوکی شبیه این بود:

«منو نگاه کن.»

پووین فقط می‌خواست از اونجا فرار کنه.

پوند هنوز وارد زمین نشده بود.

کاپیتان تیم رقیب از کنار سکوها رد شد؛ اون‌قدر نزدیک که پووین شنید که گفت:

«باید نزدیک‌تر بشینی. دید بهتری داری.»

پووین پلک زد.

«ببخشید؟»

کاپیتان دوباره چشمکی زد و دوید.

پووین به وینی نگاه کرد.

«من دارم می‌رم.»

«نمی‌ری.»

«معذب شدم.»

«خواستگار داری.»

پووین ناله کرد.

همون لحظه، نورهای سالن تغییر کردن.

تیم میزبان وارد زمین شد... و پوند آخرین نفر بود.

با قدم‌هایی سریع وارد زمین شد، موهاش کمی خیس بود و پیراهن ورزشیش رو در دست گرفته بود؛ اما هنوز اون رو نپوشیده بود.

پووین اخم کرد.

پوند مستقیم به سمت نیمکت رفت، گرمکنش رو از تنش درآورد و همون‌جا ایستاد و پیراهنش رو عوض کرد؛ انگار در یک صحنه‌ی اسلوموشن از یک فیلم حضور داشت.

صدای همهمه‌ی تماشاگرها بلند شد.

پووین پلک زد.

چون شماره‌ای که پوند پوشید، شماره‌ی همیشگیش نبود.

تاریخِ تولد پووین بود.

درشت، چشمگیر و درست وسط سینش؛ مثل یک اعلام رسمی.

پوند برگشت، مستقیم به پووین نگاه کرد و لبخند شیطنت‌آمیزی زد.

قلب پووین یه حرکت احمقانه‌ زد.

سالن که تا چند لحظه پیش تحت تأثیر حرکات کاپیتان تیم رقیب بود، ناگهان تغییر کرد.

حالا همه درباره‌ی پوند پچ‌پچ می‌کردن.

درباره‌ی شماره.

درباره‌ی نگاهش.

وینی دستش رو روی قلبش گذاشت.

«شماره‌شو عوض کرده.»

مارک با حیرت گفت:

«به تاریخ تولد تو.»

بوم جیغ کشید.

«این جنگه!»

آئو پلک زد.

«فکر کنم باید بشینم.»

پووین به پوند خیره شده بود؛ پوندی که حالا داشت خیلی خونسرد کشش انجام می‌داد، جوری که انگار همین الان یک عملیات احساسی تمام‌عیار راه ننداخته بود.

کاپیتان تیم رقیب متوجه شد.

اخم کرد.

پوند چشمکی زد.

پووین دلش می‌خواست ناپدید بشه، اما نمی‌تونست نگاهش رو از پوند برداره.

چون پوند—با اون لبخندِ فاکی مغرور، موهای خیس و شماره‌ی تولد پووین روی پیراهنش—سالن رو عملاً به یک میدون جنگ تبدیل کرده بود.

و پووین جایزه‌ی این جنگ بود.


❁❁❁


درامایِ سالن هنوز کاملاً فروکش نکرده بود که زنگ کلاس بعدی خورد؛ ادبیات انگلیسی.

پووین خودش رو مثل روحی که زمانی آرزوی موفقیت تحصیلی داشت، به سمت صندلیش کشوند. هودیش نصفه‌ونیمه از سرش افتاده بود، موهاش طوری به نظر می‌رسیدن که انگار با جاذبه جنگیده و شکست خورده و چشم‌هاش از خستگی برق می‌زدن.

چند روز بود درست نخوابیده بود... درست از زمانی که پوند تصمیم گرفته بود مثل شخصیت اصلی یک کمدی رمانتیک رفتار کنه. اون هم با یک مأموریت شخصی برای دیوونه کردنِ شخصِ پووین.

پووین کنار پوند نشست. پوند از قبل روی صندلی لم داده بود، با رضایت مغرورانه‌ی کسی که همین الان یک جنگ رو برده و حالا برای ماه‌عسلش نقشه می‌کشه.

پووین چیزی نگفت.

پوند لب زد:

«هی زامبی.»

پووین آرام پلک زد.

«شروع نکن.»

«شبیه کسی شدی که از دل یک شعر تراژیک بیرون اومده.»

«چه مناسب.»

پووین زیرلب گفت.

«توی کلاس ادبیاتیم.»

پوند لبخند زد.

«وقتی خوابت میاد بامزه می‌شی.»

پووین سرش رو چرخاند.

«با مداد می‌زنمت.»

«رمانتیکه...»

پووین ناله کرد و سرش رو روی میز گذاشت.

معلم هنوز نیومده بود و کلاس پر از همهمه‌ی آروم بود. وینی و بوم ردیف عقب در گوش هم حرف می‌زدن؛ احتمالاً داشتن مسابقه‌ی بسکتبال رو طوری تحلیل می‌کردن که انگار یک اتفاق تاریخی بوده. مارک چیزی می‌کشید که به شکل مشکوکی شبیه پوند در یک ژست قهرمانانه بود. آئو آروم کتاب می‌خوند و وانمود می‌کرد هیچ‌کدوم از این حرف‌ها رو نمی‌شنوه.

پوند به بازوی پووین زد.

پووین تکون نخورد.

پوند دوباره زد.

پووین فقط به اندازه‌ای سرش رو بالا آورد که بتونه با اخم نگاهش کنه.

«چیه؟»

«دیگه حتی وانمود هم نمی‌کنی ازم متنفری.»

«برای متنفر بودن زیادی خسته‌ام.»

«یه نوع پیشرفته.»

پووین چشم‌هاش رو ریز کرد.

«تو دیگه با من دعوا نمی‌کنی.»

پوند سرش رو کج کرد.

«مگه می‌کنم؟»

«داری لاس می‌زنی.»

پوند لبخند زد.

«جواب می‌ده؟»

پووین خیره نگاهش کرد.

«نه.»

پوند کمی نزدیک‌تر شد.

«مطمئنی؟ چون از مسابقه نرفتی.»

«گیر افتاده بودم.»

«ولی موندی.»

« از لحاظ احساسی باج‌گیری شدم.»

«لباسم رو عوض کردم و تو نگاه کردی.»

«می‌خواستم چشم‌هام رو از حدقه دربیارم.»

«سرخ شدی.»

پووین سرخ شد.

«نـه، نشدم.»

لبخند پوند عریض‌تر شد.

«الانم سرخی.»

پووین صورتش رو برگردوند؛ صورتش از خجالت می‌سوخت.

زیرلب گفت:

«غیرقابل تحملی.»

پوند آروم جواب داد:

«تو دوست‌داشتنی‌ای.»

پووین طوری به نظر می‌رسید که هر لحظه ممکنه منفجر بشه‌.

بالاخره معلم وارد کلاس شد و همه ساکت شدن.

اما پوند دست‌بردار نبود.

یک تیکه کاغذ به پووین داد.

پووین اونو زیر میز باز کرد.

روی کاغذ نوشته بود:

«روی سکوها خیلی خوب به نظر می‌رسیدی. چون داشتی نگام می‌کردی، بهتر بازی کردم.»

پووین چند ثانیه به نوشته خیره شد.

بعد کاغذ رو مچاله کرد.

بعد دوباره صافش کرد.

بعد با دقت تا زد و داخل دفترش گذاشت؛ انگار نه انگار خطرناک‌ترین چیزی بود که تا اون لحظه تو دست گرفته بود.

کلاس ادامه پیدا کرد.

درباره‌ی شکسپیر صحبت کردن. موضوعات خیانت، عشق و هویت‌های اشتباه در کلاس پخش می‌شدن؛ درست مثل ارواحِ سرگردان.

پووین سعی می‌کرد تمرکز کنه، اما پوند مدام بهش نزدیک می‌شد و زیرلب حرف‌هایی می‌زد که هیچ معنایی نداشتن و با این حال یک‌جورایی همه‌چیز رو بدتر می‌کردن.

پوند زمزمه کرد:

«رومئو خیلی دراماتیک بود.»

«تو از اونم بدتری.»

«تو می‌تونستی نقش اصلی یه تراژدی بهتر باشی.»

«ترجیح می‌دم نقش سم رو بازی کنم.»

«دیگه دیر شده. تو همین الانم موزه‌ی الهام منی.»

پووین تو دفترش نوشت:

«ازش متنفرم.»

پوند نوشته رو دید.

پاسخش رو داد:

«دوستم داری.»

پووین نوشت:

«توهم.»

پوند:

«انکار.»

پووین:

«مرگ.»

پوند:

«میلِ شدید.»

پووین با حرص دفترش رو بست.

پوند خندید.

وینی برگشت و آروم گفت:

«شما دوتا دارین لاس می‌زنین یا همدیگه رو تهدید می‌کنین؟»

پووین با حرص گفت: «هردو.»

بوم زیرلب گفت: «این از خود درس هم بهتره.»

مارک یک نقاشی به اون‌ها پاس داد؛ پوند رو نشون می‌داد که یک توپ بسکتبال در دست داشت و پووین یک خنجر. پشت به پشت هم ایستاده بودن، درست مثل رقیب‌های یک انیمه.

پووین چند لحظه به نقاشی خیره شد.

بعد آه کشید.

چون جایی بین مسابقه‌ی بسکتبال و کلاس ادبیات، پوند دیگه رقیبش نبود.

و تبدیل شده بود به چیزی که خیلی خطرناک‌تر به نظر میرسید.




Report Page