Tied Together | Chapter 4

Tied Together | Chapter 4

Trans by Ashlyn


«جنگ پای تخته و پوزخندهای تلافی‌جویانه»


صبح روز بعد، به طرز مشکوکی عادی شروع شد.

پووین تونسته بود صبحونه رو بدون اینکه جمینای قاشقی سمتش پرت کنه، تموم کنه؛ یا بدون اینکه پوند رو دم در مدرسه درحالی که مثل یه نشونهِ شوم و فلاکت که لباسِ چرمش رو پوشیده و اونجا ول می‌چرخه، خودش رو به مدرسه برسونه.

توی ده دقیقه‌ی اول کلاس هم هیچ‌کس حرفی از فرار توی کوچه یا ماجرای موتور نزد.

تا اینکه معلم اسمش رو صدا زد.

«پووین. بیا این سؤال رو روی تخته حل کن.»

پووین از جاش بلند شد، رفت پای تخته و به معادله خیره شد؛ انگار شخصاً بهش توهین کرده بودن.

سؤالِ سختی نبود؛ فقط رو اعصاب بود.

مغزش هنوز از کم‌خوابی و اون همه شلوغیِ خانوادگی درست کار نمی‌کرد.

جواب رو نوشت.

مکث کرد.

اخماش رفت تو هم.

یه چیزی درست به نظر نمی‌رسید.

برگشت سمت معلم که ابروش رو بالا انداخته بود.

«جواب نهایی؟»

پووین سر تکون داد.

معلم آهی کشید.

«غلطه.»

یه خنده‌ی آروم از ته کلاس بلند شد.

پووین حتی لازم ندید برگرده ببینه کیه.

پوند.

تقریباً می‌تونست پوزخندش رو بشنوه.

معلم برگشت سمت عقب کلاس.

«پوند. حالا که برات خنده‌داره، چرا خودت نمیای حلش کنی؟»

کلاس ساکت شد.

پووین برگشت سر جاش و خواست بدون اینکه حتی یه کلمه حرف بزنه، از کنار پوند رد شه...

ولی درست وقتی از کنار هم رد می‌شدن، یه پوزخند زد.

فقط یه لحظه.

فقط به اندازه‌ای که معلوم بشه.

پوند پلک زد، اون رو دید و چشم‌هاش رو ریز کرد.

از جاش بلند شد، با اعتمادبه‌نفس رفت سمت تخته و ماژیک رو برداشت؛ البته که انگار ماژیک بهش بدهکار بود!

پووین نشست، دست‌هاش رو روی سینه‌اش قفل کرد و خیره شد بهش.

پوند سؤال رو حل کرد.

البته، درست.

ولی این پیروزی یه جورایی توخالی بود،

چون پووین هنوز داشت پوزخند می‌زد.

و به نوعی، این از باختن هم بدتر بود.





❁❁❁





«جنگ کلاه ایمنی و درامای پارکینگ»


پارکینگ قرار بود جای وسایل نقلیه باشه، نه میدون واسه جنگ لفظی.

ولی اونجا بودن.

پوند و پووین، کنار موتورِ بیش‌ازحد براقِ پوند ایستاده بودن و مثل زن و شوهری که سر حضانت بچه دعوا دارن، سر یه کلاه ایمنی بحث می‌کردن.

پووین با عصبانیت به موتور اشاره کرد.

«گفتی دیگه با این تله‌ی مرگ رانندگی نمی‌کنی!»

پوند جواب داد:

«گفتم در موردش فکر می‌کنم.»

موهاش رو جوری که انگار توی یه تبلیغ شامپو بازی می‌کرد، کنار زد.

پووین با ناباوری گفت:


«موقعی که داشتی اینو می‌گفتی سرتو روی شونه‌ی مامانت گذاشته بودی و گریه می‌کردی!»


پوند خیلی جدی جواب داد:


«من قشنگ گریه می‌کنم، ممنون.»


جمینای، وینی و ساتانگ که انگار اومده بودن بلیت بخرن و نمایش ببینن، روی جدول نشسته بودن.

جمینای آروم گفت:

«ده بات شرط می‌بندم پووین کلاه رو پرت می‌کنه.»

وینی گفت:

«بیست بات که پوند سعی می‌کنه خیلی خفن سوار موتور بشه و همون اول خاموشش می‌کنه.»

ساتانگ فقط داشت فیلم می‌گرفت.

«برای ثبت در تاریخ.»

پووین کلاه رو گرفت.


«بهش قول دادی، پوند! قسم خوردی! یه قول مقدس!»

پوند اعتراض کرد:

«مقدس نبود، آبکی بود! منم جوگیر و احساساتی شدم یچیزی گفتم!»


«تو همیشه جوگیر و احساساتی‌ای!»


«من از نظر احساسی کاملاً پایدارم!»


«دیروز سعی کردی با یه ماشین تحویل غذا مسابقه بدی!»


«خیلی آروم می‌رفت!»


«پارک کرده بود!»


پوند کلاه رو از دستش قاپید.


«اصلاً چرا انقدر برات مهمه؟»


پووین با عصبانیت گفت:


«چون نمی‌خوام بقایات رو مثل مربای تاریخ مصرف گذشته از روی آسفالتِ کف خیابون جمع کنم!»


همه با تعجب نفسشون رو حبس کردن.

جمینای دستش رو روی قلبش گذاشت.

«چه شاعرانه.»

وینی یه اشک الکی از گوشه‌ی چشمش پاک کرد.

«من عاشق دعواهاشونم.»

ساتانگ دوربین رو زوم کرد.

«دوباره بگو، ولی این بار آروم‌تر.»

پوند پلک زد.

«دلت برام تنگ می‌شه؟»

پووین هم با تعجب نگاهش کرد.

«دلم برای غر زدن سر تو تنگ می‌شه.»

سکوت.

بعد جِمینای جیغ زد:

«ببوسش!»

وینی یه مداد سمتش پرت کرد.

ساتانگ هم توی ادیت براشون افکت قلب و اکلیل گذاشت.

پوند سرخ شد.

پووین حتی سرخ‌تر.

و موتور، به شکلی عجیب، همچنان باوقارترین چیز توی کل صحنه باقی مونده بود.


❁❁❁


پووین بالاخره یک طوری خودش رو به خونه رسوند.

خودش هم نمی‌دونست چطور از شر پوزخند پوند، دعوای پارکینگ و اون همه بالا و پایین پریدنِ احساسی کنار یه موتورسیکلت جون سالم به در برده.

ولی بالاخره رسید.

به زور.

کیفش رو انداخت زمین، کفش‌هاش رو درآورد و مستقیم رفت سمت آشپزخونه.

غذا.

این تنها برنامه‌اش بود.

در یخچال رو باز کرد، یه ظرف کاریِ باقی‌مونده پیدا کرد و با آهی که بالاخره می‌تونست جایزه بگیره، نشست.

همون لحظه جمینای پیداش شد.

«هی، من به حمایت عاطفی نیاز دارم... و البته به کاریِ تو.»

پووین پلک زد.

«تو خودت یه بشقاب داری.»

جِم بدون ذره‌ای عذاب وجدان بشقاب پووین رو برداشت.

«آره، ولی مال تو از نظر احساسی مزه‌دارتره.»

پووین به جای خالی بشقابش خیره شد.


راند اول: باخت.

باشه.

پس موسیقی.

برگشت اتاقش، خودش رو روی تخت انداخت و دستش رو سمت هدفون‌ها برد.

اما ساتانگ از قبل هدفون‌ها رو گذاشته بود روی گوشش و داشت جوری می‌رقصید که انگار برای تبلیغ غلات صبحانه تست میده.

ساتانگ با سر ریتم گرفت.

«خیلی خوبن. بیسشون واقعاً تمیزه.»

پووین نشست.

«اونا مال منن.»

ساتانگ یه انگشتش رو بالا گرفت.

«مالکیت یعنی نه‌دهم قانون خواهر و برادری.»

پووین یه بالش سمتش پرت کرد.

نخورد.


راند دوم: دزدیده شد.

باشه.

وقت درس خوندنه.

کتابش رو باز کرد، سعی کرد تمرکز کنه و شلوغی‌ای که توی کل خونه می‌پیچید رو نادیده بگیره.

ولی حواسش مدام پرت می‌شد.

سمت پنجره.

سمت خونه‌ی کناری.

سمت صدای ضعیف موتور که یه لحظه روشن شد...

و بعد خاموش شد.

سمت سایه‌ی کسی که به در تکیه داده بود و خیلی خونسرد داشت با گوشی‌اش کار می‌کرد؛ انگار نه انگار که خودش دلیل هنگ کردن مغز پووین بود.

پوند.


راند سوم: از نظر احساسی نابود شد.

پووین ناله‌ای کرد، کتاب رو بست و زیر لب گفت:

«من خواهر و برادرای جدید می‌خوام. و یه پناهگاه ضد سر و صدا.»

از راهرو صدای جمینای بلند شد:

«شنیدیم!»

ساتانگ هم داد زد:

«ما هم دوستت داریم!»

پووین صورتش رو توی بالش فرو کرد.

آرامش هیچ‌وقت یه گزینه مطرح واسش نبود.



پووین از اون روز جون سالم به در برده بود.

به زور.

پوزخندهای پوند سر کلاس رو تحمل کرده بود، جنگ کلاه ایمنی توی پارکینگ رو پشت سر گذاشته بود و حتی از خرابکاری‌های عاطفی خواهر و برادرهای خودش هم جان سالم به در برده بود.

تنها چیزی که می‌خواست این بود که بره توی اتاقش، در رو ببنده و وانمود کنه دنیا اصلاً وجود نداره.

ولی سرنوشت...

و مادرش...

نقشه‌ی دیگه‌ای داشتن.

مامانش یه ظرف غذا که مرتب با فویل و یه پارچه‌ی گل‌دار پیچیده شده بود، به دستش داد.

«این رو ببر برای خاله می.»

پووین با ناباوری به ظرف نگاه کرد.

«چرا من؟»

«چون تنها کسی هستی که الان داره یه سریال رو با صدای آخر تماشا نمی‌کنه.»

«می‌تونم شروع کنم.»

«غذا رو ببر.»

پووین غر زد، ظرف رو برداشت و زیر لب گفت:

«دارم باج عاطفی می‌دم.»

مامانش با لبخند شیرینی گفت:

«کفش بپوش.»

مسیر خونه تا خونه‌ی کناری خیلی طولانی‌تر از چیزی که باید، به نظر می‌رسید.

هر قدم سنگین بود.

هر نفس یه دعای بی‌صدا بود که خاله می در رو باز کنه و پوند جایی خیلی دور، خیلی خیلی دور باشه.

ترجیحاً توی بازداشتگاه مدرسه.

یه بار در زد.

بعد دوباره.

در با صدای آرومی باز شد.

و اونجا بود.

پوند.

یه تی‌شرت پوشیده بود که انگار مخصوص خودش دوخته شده بود؛ نخی و کمی آزاد، با آستین‌هایی که درست به اندازه‌ی کافی روی بازوهاش قرار گرفته بودن تا مغز پووین دوباره هنگ کنه.

موهاش هنوز نم‌دار بود.

لبخندش هم بی‌خیال و خونسرد.

پوند گفت:

«هی.»

بعد به چهارچوب در تکیه داد.

«پسرِ پِیکی.»

پووین پلک زد.

«منو این‌طوری صدا نکن.»

«داری غذا اینور اونور میبری.»

«دارم تحمل می‌کنم.»

پوند کنار رفت.

«بیا تو.»

پووین مکث کرد.

خونه ساکت بود.

بیش از حد ساکت.

ولی با این حال وارد شد.

پوند در رو پشت سرش با صدای آرومی بست.

خیلی عادی گفت:

«کسی خونه نیست.»

پووین پشت گردنش رو مالید.

«مشکوکه.»

پوند گفت:

«اتفاقاً خیلی هم خوبه.»

پووین رفت سمت آشپزخونه، ظرف رو روی کابینت گذاشت و برگشت سمتش...

اما پوند درست پشت سرش ایستاده بود.

خیلی نزدیک.

پووین برای یه لحظه مکث کرد.

پوند تکون نخورد.

برای چند ثانیه، فضا عجیب و سنگین شد؛ انگار یه اتفاقی ممکن بود بیفته و هیچ‌کدومشون نمی‌دونستن دقیقاً چی.

پوند کمی خم شد و یک دستش رو روی کابینت کنار پووین گذاشت.

دست دیگه‌اش فقط برای لحظه‌ای به شونه‌ی پووین خورد.

آروم گفت:

«تو همیشه جوری به نظر میای که انگار می‌خوای فرار کنی.»

پووین آب دهنش رو قورت داد.

«شاید باید فرار کنم.»

پوند جواب داد:

«ولی نمی‌کنی.»

پشت پووین به کابینت خورد.

پوند بیشتر از این جلو نیومد، اما فاصله‌ی بینشون خیلی کم شده بود؛ فضای اطرافشون پر از تنش شده بود و صدای ضربان قلب پووین توی گوشش می‌پیچید.

پووین خیلی آروم گفت:

«تو واقعاً رو اعصابی.»

پوند جواب داد:

«تو زیادی حواست به منه.»

چشم‌های پووین برای یه لحظه پایین رفتن و قفل لب‌های پوند شدن، بعد دوباره بالا اومد.

پوند متوجه شد.

البته که متوجه شد.

کمی نزدیک‌تر شد و با صدایی که به زور شنیده می‌شد گفت:

«خودت هی پیدات می‌شه.»

پووین گفت:

«تو خونه‌تون اینجاست.»

«هی نگام می‌کنی.»

«نمی‌کنم.»

«می‌کنی.»

دست پووین لبه‌ی کابینت رو محکم گرفت.

نگاه پوند برای لحظه‌ای به دستش افتاد و دوباره برگشت سمت صورتش.

بعد ناگهان پوند عقب رفت.

اون کشش عجیب بینشون یه‌دفعه از بین رفت.

پوند دوباره همون لحن عادی و خونسردش رو پیدا کرد.

«زود برمی‌گردن.»

بعد اضافه کرد:

«بهتره بری.»

پووین پلک زد؛ انگار مغزش نیاز داشت دوباره راه‌اندازی بشه.

سرش رو تکون داد، پارچه‌ی خالی ظرف رو برداشت و به سمت در رفت.

پوند دنبالش رفت، در رو باز کرد و دوباره به چهارچوب تکیه داد.

گفت:

«ممنون بابت غذا.»

پووین جواب نداد.

فقط راه افتاد سمت خونه‌ی خودش؛ با قلبی که هنوز تند می‌زد، ذهنی که هزار دور می‌چرخید و هیچ ایده‌ای نداشت که دقیقاً چه اتفاقی افتاده بود.


ادامه دارد؛

Report Page