Tide 🌊
@sillageficحالا عذاب وجدان شعله های خشم و دلخوریش رو خاموش کرده بود.
سوبین جلو اومد و امگای پریشونش رو در آغوش گرفت و بعد از پر کردن ریه هاش از عطر ملایم و آرامشبخش زنبق سفید، یونجون رو از خودش دور کرد و در حالیکه موهای خوش رنگ یونجون رو نوازش میکرد با لحنی آروم و عمیق توضیح داد.
- متاسفم خب؟ بابت همه چیز.
اون وامی که برای سرمایه گذاری گرفته بودم.. خب خوب پیش نرفته و ممکنه مجبور بشم استودیو رو بفروشم.
یونجون ناباور پرسید.
+ چچییی.. یعنی انقدر جدیه؟؟ اما تو عاشق اونجایی.
سوبین بدون توجه به موضوع مهمی که مطرح کرده بود همچنان مشغول نوازش و کنار زدن موهای قرمز و نرم امگاش بود. شاید اینجوری میتونست از پس این تصمیم سخت بربیاد. با صدا زده شدن دوباره اسمش توسط یونجون از افکار درهم و سنگینش بیرون اومد.
- باید بین فروش خونه و استودیو یکیو انتخاب میکردم.
گفت و سمت تخت رفت و نشست. یونجون هم دنبالش رفت و کنارش نشست و بدون تردید لب زد.
+ خب خونمون رو میفروشیم یه جای کوچیک-
سوبین با شنیدن این حرف اخم کمرنگی کرد
- نه.
+ چرا؟ الان اونجا مهم تره.. تو واسه خریدنش و رسیدن به آرزوت خیلی تلاش کردی..
- گفتم خونه رو نمیفروشم.
یونجون با گیجی و کلافگی از لجبازی همسرش با نگاه سرزنشگری پرسید.
+ نمیفهمم چرا؟
سوبین دست یونجون که روی تخت بود رو لمس کرد و انگشت هاشون رو توی هم قفل کرد.
- چون اینجا خونه ی ماست میخوام اینجا باهم پیر بشیم.
یونجون با شنیدن این حرف دستپاچه شد. هیجان و شیرینی زیادی رو از آینده و بودنشون باهم توی قلبش حس کرد. مطمئن بود که گونه هاش رنگ گرفته و اتاق دوباره پر از عطر زنبق سفید شده. لب هاش رو با زبونش تر کرد و به سوبینی که عمیق بهش خیره شده بود نگاه کرد.
+ واقعا.. واقعا دلیلت اینه؟
سوبین با لحن آروم و مطمئنی درست مثل لحن همیشگیش جواب داد.
- آره همونقدری که عاشق توام، عاشق خونمون و خاطرات توش هم هستم.. هومم البته نه شاید یکم بیشتر از اونا عاشق تو باشم؟ نگران نباش آلفات میتونه بازم یه استودیوی دیگه بخره فقط شاید دو سه سالی طول بکشه.
لبخند عمیقی زد و یونجون رو سمت خودش کشید و بغلش کرد.فقط همین رو لازم داشت. نفس کشیدن با یونجون زیر یک سقف. بودن امگاش کنارش درست توی بغلش..
+ سوبین..
- نه
+ گوش کن.. من که هنوز حرفمو نزدم!
- گفتم نه.
در حالیکه هنوز توی آغوش سوبین بود بهش خیره شد
+ چرا نمیزاری کمکت کنم؟ پس انداز-
- لازم نکرده اونا پول توعه بعدا لازمت میشه.
با مخالفت و جدیت سوبین از آغوشش بیرون اومد و غر زد.
+ تو متوجهی حرفت چقدر مسخرس؟ ما ازدواج کردیم تو خونواده ی منی چرا نمیزاری باهم حلش کنیم؟ اصلا چرا باید این همه وقت تنهایی با این مشکل سروکله بزنی؟ پس من چی ام؟ چرا بهم نگفتی؟
- چون امشب تصمیم گرفتم بفروشمش و دارم بهت میگم.. این مدت دنبال راه حل بودیم و هفته پیش یه اسپانسر پیدا شده بود اما خب به توافق نرسیدیم..
یونجون به خوبی میتونست ناراحتی و کلافگی آلفاش رو بفهمه. داشتن یه آموزشگاه موسیقی و استودیو رویای همیشگی سوبین بود. رویایی که سالها قبل از آشنایی اون ها هم وجود داشت. روزی که سوبین بالاخره تونسته بود به اون رویا برسه یکی از بهترین روزهای زندگی هردوی اون ها بود. اما حالا میتونست بی توجه به لبخند گرم سوبین متوجه سرما و غم توی چشم هاش برای گرفتن این تصمیم بشه.
متاسف و شرمنده بود.چطور بعد از سالها زندگی با آلفاش اون رو نشناخته بود؟ چطور وقتی که در مورد مشکل توی کارش ازش پرسیده بود بیشتر پافشاری و پیگیری نکرده بود؟ به نظر میومد تمام این مدت هردوی اون ها در تنهایی درگیر کلنجار رفتن با افکار متفاوتی بودند و اشتراک هردوی اونها عشقشون به این زندگی و طرف مقابل بود.
سوبین با دیدن سکوت طولانی همسرش دستش رو پشت کمرش برد و به آرومی نوازشش کرد. و با چرخیدن یونجون سمتش، بهش نزدیکتر شد و پیشونیش رو به پیشونی یونجون تکیه داد و با لحن گرم اما شرمنده ای لب زد.
- ببخشید عشق من.. لطفا آلفای فراموشکارت رو ببخش.
گفت و لب هاش رو به پیشونی یونجون رسوند و عمیق و طولانی بوسید.
- جونی من، سوبین پر خطا و بی توجهت رو ببخش.
گفت و اینبار بوسه ای گرم و عاشقانه روی گونه های یونجون کاشت. و بعد از مکث کوتاهی سمت لب های یونجون رفت و روی لب هاش زمزمه کرد.
- همسر حسود و عاشقت رو ببخش.
گفت و بوسه ی کوتاهی به لب های یونجون زد و عقب رفت و منتظر واکنشش موند.
+ اینکه میخوای همیشه تنهایی همه چیز رو حل کنی واقعا نمیتونم تحملش کنم میخوام کمکت کنم میخوام همونطور که من با حرف زدن باهات آروم میشم تو هم بشی.. میخوام باهم از پسش بربیایم.
باهم رو با لحن و تاکید خاصی گفت و ادامه داد.
+ اگر بهم میگفتی درکت میکردم و حتی اگر هیچ کاری هم از دستم برنمیومد حداقل انقدر دنبال جواب واسه این فاصله و سردی نبودم.
- حق با توعه دیگه نمیزارم همچین شرایطی پیش بیاد.
سوبین با جدیت و پشیمونی گفت و پشت دست یونجون رو عمیف و طولانی بوسید.
یونجون نفس عمیقی برای کنترل پروانه های قلبش کشید و سعی کرد جدی ادامه بده.
+ در مورد فراموش کردن مهم ترین روز رابطمون.. امکان نداره بتونم ببخشمت.
سوبین با شوک و وحشت اسمش رو صدا زد.
- یون..یونجونن!!
+ فقط یک راه داری تا بتونم ببخشمت
- چیی؟ هر چی باشه قبول میکنم.
با شیدن جواب دلخواهش از سوبین حالا وقت مطرح کردن خواسته اش بود. با اخم و جدیت بهش خیره شد.
+ پس بزار کمکت کنم و پولی که لازم داری رو بدم.
- یون-
سوبین خواست مخالفت کنه که یونجون با لجبازی جوابش رو داد.
+ هومم باشه پس نمیبخشم و امشبم میخوام برم توی اتاق بغلی بخوابم..
سوبین تحمل همچین چیزی رو نداشت. نمیتونست حتی یک شب بدون بغل و رایحه ی لطیف و آرامشبخش امگاش بخوابه و به خوبی از اشتباهی که کرده بود آگاه بود و برای بخشیده شدن و درست شدن رابطشون هر کاری میکرد. نمیخواست یونجون ازش دلگیر و رنجیده باشه.
- قبول میکنم.
یونجون لبخند کمرنگی از این تایید، زد.
+ خوبه..
******🔞🔞🔞*****
سوبین با شنیدن صدای گرم و آروم یونجون و لبخند زیباش صبر و مقاومتش شکست و با گذاشتن دستش پشت گردن یونجون صورتش رو جلو برد و بوسه ی عمیق و خیسی رو شروع کرد.
لحظه ای بعد با همراهی کردن یونجون توی بوسه بیقرار تر شد و گاز آرومی از لب های نرم و برجسته ی امگای زیباش گرفت. هرچقدر که هم رو میبوسیدن از مکیدن و بوسیدن لب های هم سیر نمیشدند اما برای ذره ای اکسیژن به ناچار بوسه ی پرشورشون رو قطع کردند.
هردو نفس نفس میزدند و برای ادامه ی بوسه مشتاق بودند. سوبین اینبار سرش رو سمت گودی گردن یونجون برد و مک عمیقی بهش زد که باعث خارج شدن ناله ی کوتاهی از گلوی امگا شد.
+ آههه.. سوبین..
سوبین کاملا مست صدای اغواگر و تبدار یونجون شده بود و مشغول بوسیدن و مکیدن گردن همسرش بود. میدونست با این بوسه های خشن تمام گردن یونجون به زودی کبود میشه اما نمیتونست جلوی خودش رو برای اینکار بگیره نه حالا که یونجون اینطور پر نیاز صداش میکرد و عطر زنبق سفیدش توی اتاق پخش شده بود. دستش رو روی شونه ی یونجون گذاشت و به آرومی روی تخت هولش داد. و با قرار گرفتن روی بدن داغ و زیبای یونجون، با عجله مشغول باز کردن دکمه های پیراهنش شد و با باز کردن همه ی دکمه های بافت یاسی رنگ یونجون روش خم شد و بوسه های ریز و درشتی رو روی شکم سفید و تخت همسرش کاشت. کمر باریکش رو گرفته بود و مشغول بوسه های داغش بود میتونست به راحتی توی اون فاصله قسمت برامده ی شلوار یونجون رو ببینه اما هنوز زود بود یونجون با دیدن مکث و نفس های سنگین و گرم سوبین روی پوست شکمش و نگاه خیره اش به پایین تنه اش کلافه و پر نیاز صداش کرد.
+ آلفا لطفاا..
سوبین با این خواهش به آرومی دستش رو روی شلوارش گذاش و به عضو سخت شده ی همسرش چنگ زد. اما درست وقتی که یونجون آماده ی پایین رفتن شلوارش بود سوبین سرش رو خم کرد و دوباره مشغول بوسیدن و گاز گرفتن شکمش شد و فقط با دست چپش دیک سفت شده ی یونجون رو نوازش میکرد. و باعث خارج شدن ناله های کنترل نشده ای از لب های امگا شد.
سوبین بالاخره بعد از مدتی سمت قفسه ی سینش رفت و اینبار زبون گرمش رو روی سینش کشید و به یونجونی که با چشم های خمار در حال پیچ و تاب خوردن زیرش بود خیره شد.
یونجون با حس کردن گرمای شدید و عجیبی توی بدنش با بیقراری به موهای سوبین چنگ زد و سرش رو بلند کرد.
+ سو..سوبینن.. آههه.. فرومونتت.. لعنتتتی..
سوبین به خوبی معنی حرف یونجون رو فهمیده بود. با لبخند کمرنگی خودش رو بالاتر کشید که یونجون از کشیده شدن بدن هاشون به هم و برخورد پایین تنه ی سوبین به دیک سخت شده اش ناله ی بلندی کرد که با رسیدن لب های سوبین به لب هاش میون بوسه ای داغ و خشن ساکت شد و دوباره سمت گردن و جایی که اولین بار مارکش کرده بود رفت و گاز آرومی گرفت و بعد مشغول بوسیدنش شد که لحظه ای بعد یونجون با حس کردن مایع گرم و لزجی بین پاهاش و شیرین شدن فرومونش بالاخره چیزی که دقایقی قبل سعی داشت به سوبین یادآوری کنه اتفاق افتاده بود. یونجون با حس کردن حجم زیادی از فرومون آلفاش و لمس و بوسه هاش وارد هیت شده بود و به نظر میومد امشب قرار نبود بتونن بخوابن هرچند هردوی اون ها از این وضعیت راضی بودند.
سوبین با کشیدن نفس عمیقی کنار گوش یونجون لب زد.
- خیلی دوست دارم یونجون.. ممنون که امگای من، همسر من و زندگی من شدی.
یونجون توانایی جواب دادن به این نجوای عاشقانه رو نداشت چون ثانیه ای بعد زبون خیس و داغ آلفاش رو روی دیکش حس کرد و از شدت نیاز و خواستن به ملافه چنگ زد.
برخلاف سوبینی که تا صبح مشغول نوازش و گفتن شیرین و عاشقانه ترین حرف ها به امگای زیباش بود.
درست مثل اولین باری که باهم یکی شده بودند، درست مثل تمام این ۶ سالی که باهم بودند. حالا بالاخره همه چیز مثل همیشه شده بود و خونه ای که قرار بود سالها توش باهم زندگی کنند دوباره از عطر زنبق و رزماری پر شده بود. و این معنی خوشبختی برای هردوی اون ها بود. کنار هم بودن برای همیشه.. عشقی که درست مثل جزر و مد پر از بالا و پایین شدن بود اما همچنان زیبا بود..
- The end.