Tide 🌊
@Sillageficامروز مهم ترین روز زندگی یونجون بود.
از یک هفته ی قبل همه ی جزییات کوچیک و بزرگی که لازم بود رو چک کرده بود بارها و بارها لیستش رو بررسی کرده بود تا همه چیز بی نقص باشه، درست مثل تصورش از عشق.
دوباره به اتاق خواب پر از گل های رز که با تزییناتی که به سختی از ویدیوهای آموزشی یاد گرفته بود زیبا و عاشقانه شده بود خیره شد. عودی روشن کرد و با وارد کردن اون عطر به ریه هاش لبخند کمرنگی روی لب هاش نقش بست. سویین عاشق این رایحه بود و این حقیقت که این بو نزدیک ترین عطر به فرومون خودش بود هنوز هم قلبش رو به هیجان مینداخت.
بعد از مطمئن شدن از مرتب و کامل بودن همه چیز حالا نوبت خودش بود. نمی دونست باید چی میپوشید انتخاب سختی بود چون امشب یه شب خیلی خاص بود.هیجان شیرینی توی تمام بدنش حس میکرد جوری که حالا به خوبی فرومونش در حال خود نمایی بود.
سمت کمد لباسش رفت و با باز کردن در، دستش رو به کمرش زد و مشغول بررسی دقیق تمام لباس هاش شد.
بالاخره بعد از امتحان کردن نصف لباس های توی کمدش، با پوشیدن شلوار مشکی ساده و بافت پشمی یاسی رنگی مشغول بستن دکمه های پیراهنش شد.
طبق عادت همیشگیش دو دکمه ی بالای لباسش رو نبست و مشغول مرتب کردن موهای کوتاه و قرمز رنگش شد. با تموم شدن کارش به تصویر خودش توی آینه خیره شد نفس مضطربی کشید.
+ همه چیز خوب پیش میره
به آرومی گفت اما زیاد از حرفی که زده بود مطمئن نبود نه با وضعیتی که این چند ماه اخیر توی رابطش با سوبین درگیرش بود. نمیدونست اصلا جشن گرفتن و آماده شدن، ایده ی خوبی هست یا نه. تلاشش برای فکر نکردن به اتفاقات اخیر با دیدن عکس دونفره ای که روی میز بود، دوباره شکست خورد و توی افکارش غرق شد و با برداشتن اون قاب عکس شیشه ای و لمس کردن صورت سوبین که با لبخند بهش خیره شده بود لب زد.
+ اندازه ای که عاشقتم به "ما" بی توجهی کردی.
یونجون از این وضعیت خسته شده بود از این چرخه ی تکراری بی تفاوتی که شبیه هرچیزی بود جز زندگی مشترک. روزی که با سوبین ازدواج کرد فکر میکرد قراره باهم خوشبخت ترین زوج دنیا باشند. شاید چون بودن با سوبین شبیه یه رویای خیلی شیرین بود که وقتی واقعی شد هم، هنوز باور کردنش براش سخت بود. جوریکه یک هفته ی اول ازدواجشون شب ها تا روشنایی صبح به نیمرخ غرق در خواب مردی که عاشقش بود، خیره میشد و تک تک زیبایی هاش رو ستایش میکرد تا سوبین بیدار بشه و با غرق کردن امگاش توی بوسه و زمزمه های عاشقانه مجبورش کنه بخوابه.
یونجون برای زندگی، برای هر کار کوچیک و بی اهمیتی کنار سوبین همیشه هیجان داشت. عاشق آشپزی کردن، خرید رفتن، پیاده روی هاشون و رفتن به مسابقات ورزشی مختلف که قبل سوبین ازشون متنفر بود شده بود.
عصرها هر بار که نزدیک رسیدن سوبین به خونه بود درست مثل اولین قرارشون هیجان زده میشد و تا رسیدن سوبین، بارها خودش رو جلوی آینه چک میکرد. میتونست قسم بخوره که میتونه صدای قدم های سوبین که به در خونشون نزدیک میشه رو بشنوه و بعد با قدم هایی که مثل قلبش مشتاق دیدار آلفاش بود، در خونه رو باز میکرد. این یونجون نبود که به سمتش میرفت، سلول به سلول بدنش بود که سمت سوبین کشیده میشد.
سوبین عادت داشت هرشب براید استایل بغلش کنه و ببرتش روی تختشون، عادت داشت انقدر موهاشو نوازش کنه تا یونجون خوابش ببره، عادت داشت آخر هفته ها سمت پیانو بره و قطعه ی مورد علاقه ی یونجون رو بزنه تا همسرش با آهنگی که توی اولین ملاقاتشون ازش شنیده بود از خواب بیدار بشه.
اولین بحث و قهرشون هم شیرین بود.
هنوز به خوبی اون رو به یاد می آورد. چند ماه از ازدواج و زندگی مشترکشون گذشته بود و یونجون توی آشپزخونه، مشغول شستن ظرف ها بود که با نزدیک شدن سوبین بهش و حرکت دست های گرمش و حلقه شدنش دور کمرش هول شد و یکی از بشقاب های کفی، از دستش توی سینک افتاد و شکست. موقع برداشتن تیکه های شکستش دستش زخمی شده بود و این شروع اولین قهر و بحثشون شده بود.
سوبین تمام مدتی که دست کفی یونجون رو میشست اخم کرده بود و در جواب لبخند دستپاچه و توضیحات یونجون از اینکه زخمش اصلا عمیق نیست و فقط حواسش پرت بوده و از دستش لیز خورده، سکوت کرده بود. از آشپزخونه بیرون رفته بود و بعد از مدتی برگشته بود.
+ لازم نیست-
- لازمه.
به سادگی گفته بود و کف دست زخمی یونجون رو به آرومی لمس کرد. یونجون حاضر بود بارها زخمی بشه تا با لمس سوبین التیام پیدا کنه. فکر ترسناکی بود اما برای یونجون شیرین بود حتی با یادآوریش هم همین نظر رو داشت. در واقع هرچیزی از سمت سوبین برای اون اینطور بود.
سوبین تمام طول مدتی که در حال پاندپیچی دستش بود سکوت کرده بود و یونجون به خوبی میدونست این نشونه ی خوبی نیست. اما سوبین عادت داشت افکارش رو پیش خودش نگه داره درست برعکس یونجون.
با احتیاط و لحن آرومی صداش کرد
+ بین.. این یه اتفاق بود میبینی که چیزیم نی-
- چیزیت نیست؟؟ تو به این زخم و اون خونی که هنوز توی سینکه میگی چیزی نیس؟
+ عزیزم ظرف لیز بود از دستم سر خورد گاهی پیش میاد دیگه ببین الان خوبمم خب؟
- دیگه نمیخواد ظرف هارو بشوری یونجون!!
+ چی.. سوبین بهت میگم یه اتفاق بود.
- همین که گفتمم کشش نده.
یونجون موافق این تصمیم نبود چون عاشق وقت هایی بود که موقع شستن ظرف ها سوبین از پشت بغلش میکرد و توی خشک کردن و مرتب کردنش کمکش میکرد عاشق بوسه های ریز و درشت سوبین روی گردنش، نگاهای خیره اش و یهویی صدا زده شدن اسمش توی اون لحظات بود، اما با تصمیم جدید سوبین همه ی اون خوشی ها ازش گرفته میشد و واسه اعتراف بهش احساس خجالت میکرد و همین عصبانیش میکرد.
با اخم دستش رو از روی پای سوبین برداشت و از روی مبل بلند شد و خواست سمت اتاق خوابشون بره که با شنیدن صدای خسته و کلافه ی سوبین متوقف شد.
- کجاا؟؟
یونجون با لحن کفری و لجبازانه ای لب زد.
+ معلوم نیست؟ توی اتاقمون دیگه..
سوبین نگاه تیزی بهش انداخت و از روی مبل بلند شد با یه حرکت دستش رو زیر زانوهای یونجون برد و اون رو بغل کرد و به خودش چسبوند و خیره به صورت متعجب یونجون که نزدیک قفسه ی سینش بود لب زد.
- از کی تاحالا خودت میری توی تختمون؟
در واقع حق با سوبین بود هیچوقت مسیر رفتن به اتاق خواب و خوابیدنشون رو تنهایی و با پای خودش نرفته بود و همیشه توی آغوش سوبین اون مسیر رو طی میکرد. گاهی آرزو میکرد کاش خونشون بزرگ تر بود تا مسیر کاناپه تا اتاق خوابشون طولانی تر باشه و بتونه مدت بیشتری توی بغل همسرش باشه.
با رسیدن به تخت خواب و سوبینی که روش خیمه زده بود گونه هاش رنگ گرفت و تلاشش برای شکایت از زورگویی آلفاش شکست خورد چون چطور میتونست توی این فاصله و در حالیکه نفس های گرم سوبین به صورت و گردنش میخورد روی عصبانیتش تمرکز کنه؟ چطور میتونست جلوی پخش شدن فرومونش رو بگیره وقتی به خوبی میتونست رایحه ی قوی رزماری رو که وارد ریه هاش میشد رو با تمام وجودش حس کنه. هرچند حتی اگر مقاومت میکرد هم بی فایده بود چون اون ها یک قانون مهم داشتند، اینکه هیچوقت ناراحتی هاشون رو توی این اتاق و تختشون نیارن. شاید برای همین بود که هردو برای خوابیدن عجله داشتن چون هیچکدوم تحمل ناراحتی بینشون رو نداشتند درست مثل همون شب که با رسیدن بدن هاشون به هم روی تخت سوبین بند بند وجود امگاش رو غرق بوسه کرده بود. انقدر بوسیده بودش که عطر زنبق سفید فضای اتاق و خونه رو پر کرده بود عطری که سوبین رو مست و ضربان قلبش رو بالا می برد عطری که هر روز برای بیرون اومدن از آغوش امگای شیرینش از سرکار رفتن متنفر میشد و شب ها شوق و هیجان قدم های تندش به سمت خونه بود.
اما حالا از اون همه بوسه ی عاشقانه و گرم، فقط بوسه های سرد و سطحی که روی موهاش توی خواب و بیداری صبح حس میکرد مونده بود. بوسه هایی که گاهی فراموش میشد برخلاف دریافت کننده ی اون ها که هر روز قلبش با هیجان توی سینش میتپید و هنوز هم خوابیدن بعد از بوسه و رفتن سوبین رو براش سخت میکرد.
هر روز با امیدواری منتظر برگشتن مرد زندگیش بود اما اونی که وارد خونه میشد فقط سوبین بود نه سوبینِ یونجون.
انقدر خسته و رنجیده بود که به اون مرد پناه برده بود. حداقل اون بهش اهمیت میداد. متوجه ناراحتیش میشد و برای شنیدن حرف هاش وقت داشت اما حقیقتی همیشه جلوی چشمش بهش دهن کجی میکرد، اون آلفای خودش نبود، اما مرد خوبی بود.
صفتی که روزی برای یونجون فقط یادآور سوبین بود اما حالا شرایط تغییر کرده بود.چطور میتونست مردی رو که وقتی وارد هیت شده بود و از درد و نیاز در حال پیچیدن به خودش بود رو با این صفت توصیف نکنه وقتی که اون آلفا به راحتی میتونست لمسش کنه اما فقط اون رو با نگرانی به داروخونه برده بود و بعد از دادن مهار کننده هاش رسونده بودش به خونه. اما آلفای خودش؟ حتی نمیدونست امگاش توی هیته و انقدر دیر به خونه اومده بود که یونجون به خاطر مهار کننده هایی که مصرف کرده بود بالاخره بعد از ساعت ها درد، غرق خواب بود.
یونجون نمیخواست صفت های خوب ذهنش برای کسی جز سوبین باشه، اما سوبین انقدر ازش دور شده بود که نمیتونست از پس اینکار بربیاد.
اما هنوز انقدر دوستش داشت که با آخرین ذره ی امیدش برای سالگرد ازدواجشون آماده شده بود.با دیدن ساعت که ۱۱ شب رو نشون میداد لبخند غمگینی زد. همه ی تلاش هاش توی این خونه، همه ی امید و عشقش حالا توی این سکوت درحال پخش شدن توی سرش بودند. اینکه چطور سوبین میتونه باهاش همچین کاری کنه؟ چطور توی همچین شبی انقدر دیر کرده بود و تماس هاش رو رد کرده بود؟
با صدای چرخیدن کلید توی در و باز شدنش به سوبینی که وارد خونه شده بود خیره شد.
سوبین با دیدن یونجون ابروهاش بالا پرید
- سلام چرا اونجا وایستادی؟
یونجون با لحن تلخی لب زد.
+ آره واقعا چرا اینجا وایستادم..
سوبین قدمی جلو اومد و بعد از عوض کردن کفشش سمتش چرخید.
- چی؟ چیزی شده؟ رنگت پرید- اوه جایی بودی؟
با شنیدن این حرف چیزی درون یونجون شکست. شبیه شکستن همه ی ظزف های توی کابینت توی یک چشم به هم زدن، مثل خوردن یه توپ فوتبال به یه دومینوی چندهزار قطعه ای، مثل برخورد یه موج بزرگ به قصر شنی کنار ساحل اما نه دردش قابل توصیف نبود. بغضی بی رحم تر از مرد رو به روش به گلوش حمله کرده بود و اجازه ی حرف زدن رو ازش گرفته بود شاید هم اینطور بهتر بود چون اگر کلمات بیشتری از گلوش خارج میشد نمیتونست جلوی ریزش اشک هاش رو بگیره پس کوتاه لب زد.
+ نه
سوبین با دیدن چهره ی در هم رفته ی یونجون توضیح داد.
- کارم طول کشید.
تمام تلاشش رو کرد تا مثل همیشه باشه. نگاه کوتاهی به سوبینی که بهش خیره شده انداخت و پرسید.
+ آها شام چی؟
- نخوردی؟ من سرکار یه چیزایی خوردم سیرم..
پس سوبین این عادت بینشون رو هم از یاد برده بود. اون ها هیچوقت بدون هم شام نمیخوردن مهم نبود کار سوبین چقدر طول بکشه، یونجون همیشه منتظرش میموند تا باهم غذا بخورن عادتی که سوبین با وجود غر زدن بهش، همیشه دوستش داشت و حالا به سادگی فقط گفته بود که غذا خورده.
لبخند تلخی به گذشته ی شیرینشون زد.
سوبین با قدم های خسته ای سمت اتاق خوابشون رفت. یونجون انقدر از غذاهای مورد علاقه ی سوبین که حالا روی میز سرد شده بودن متنفر بود که فقط میخواست هر چه سریعتر اون هارو قبل اینکه سوبین ببینه دور بریزه و یادش رفته بود که چیزی مهم تر توی اتاق وجود داره.
- یوو..نجون؟
با پیراهن سفیدش که حالا دکمه های اولش باز بود از اتاق اومده بود بیرون و با بهت و ناباوری صداش کرده بود.
بی توجه به سوبین و دلیلی که صدا زده بودش به کارش ادامه داد و با برداشتن آخرین ظرف غذا و خالی کردنش توی سطل آشغال، درست جلوی چشم سوبین با نگاه خالی از حسی بهش خیره شد.
+ بله؟
- یونجون..من.. اوه خدای منن امروز..امروز چندمههه
با وحشت و ناباوری سمت تقویم کاغذی روی میز رفت و مشغول چک کردنش شد.
اما برای یونجون دیگه هیچ اهمیتی نداشت از آشپزخونه بیرون اومد و بدون نگاه و کوچیکترین توجهی به سوبینی که شوک زده خشک شده بود و با نگاهی متاسف به یونجون و اتاقشون نگاه میکرد از کنارش رد شد و سمت اتاق خوابشون رفت.
قدم تلخ بعدی امشب همین بود، چون حالا دیگه توی بغل آلفاش برای خواب تا اتاقش بغل نشده بود اما چه چیزی مثل قبل مونده بود که این عادت مونده باشه.
خواست در اتاق رو ببنده امشب نمیتونست سوبین رو ببینه، نمیتونست بغلش کنه و تا صبح چندین بار برای دیدن چهره ی غرق در خواب همسرش از هیجان بیدار بشه نمیتونست توی بغلش اسمشو صدا کنه و غرق عشق و لذت خواسته شدن بشه نمیتونست بدون سوبین باشه اما میتونست چند ساعت توی تنهایی و خاطراتشون به دلیل خراب شدن همه چیز فکر کنه.
اما درست قبل از بسته شدن در سوبین مانعش شد. و زودتر وارد اتاق شد.
یونجون با لحن سرد و جدی ای لب زد.
+ برو بیرون
با لحن شرمنده و پشیمونی جواب داد.
- عزیزم من-
یونجون با صدایی که اینبار کمی بلند تر از قبل بود هشدار داد.
+ نشنیدی؟ گفتم برو بیروننن
سوبین بی توجه به لحن یونجون قدمی جلو اومد و مچ دست امگاش رو گرفت
- میدونم گند زدم حق داری-
+ نمیری بیرون؟ باشه بمون من میرم
گفت و با نگاه تاریک و بی حسی دستش رو از دست سوبین بیرون کشید و سمت در رفت.
- جونی لطفا آروم باش بزار حرف بزنیم لطفا عزیزم.. من واقعااا.. متاسفم.
بعد انگار در حال سرزنش خودش بود ادامه داد.
- اصلا نمیفهمم چطور فراموشش کردم.
+ باشه.
کوتاه و سرد گفت و خواست از اتاق بیرون بره که سوبین سد راهش شد و با صورت درهم رفته ای لب زد.
- تو چت شده؟ میدونم روز مهمی بوده اما این لحن و این جدا کردن اتاقت درست نیست نمیفهممت!!
یونجون با شنیدن این حرف نتونست بی تفاوت باشه و با لحن پر گلایه و عصبانیت بی سابقه ای فریاد زد.
+ ما ۶ ساله ازدواج کردیم سوبین ۶ ساللل!! و یک بار هم نشده تو، آلفام، همسرم، بدون پرسیدن ازم بدون تقلب گرفتن ازم بتونی بفهمی چه مرگمههه
لبخند تلخی زد و با لحن آروم تری که ناراحتیش پررنگ تر از عصبانیت بود، رو به سوبینی که بهش خیره شده بود ادامه داد.
+ اوایلش میگفتم خب حتما من خیلی پیچیدم. سعی کردم حتی وقت هایی که هیچ ایده ای هم از ناراحتیم نداشتی خودم سمتت قدم بردارم، دوباره و دوباره این کارو کردم اما مثل اینه که ۶ سال به یکی بگی دو به علاوه ی دو چند میشه و اون هنوزم جواب این سوال لعنتیو ازت بپرسه.
- داری زیادی بزرگش میکنی یونجون..اینا چه ربطی به هم دارن-
+ اما میدونی الان فهمیدم فهمیدن ناراحتی کسی که دوستش داری اونقدرا هم کار سختی نیست چون اگر اون آدم واقعا دوست داشته باشه اگر پیچیده ترین فرمول ریاضی هم باشی حلش میکنه..
دستش رو توی موهای قرمزش برد و اون ها رو از جلوی صورتش کنار زد.
+ انقدر دوست داشتم که حاضر بودم جای تو همه ی معادلات رو توی ابتدایی ترین حالتش بهت توضیح بدم اما تو انگار واسه یه جواب ساده و تکراری ای که بارها تقلب دادمش هم خسته بودی.
سوبین با خستگی توضیح داد.
- یونجون اینطور نیست خودت میدونی که چقدر بهت اهمیت میدم تو همسرمی.
+ واقعا؟ خودم اینطور حس نمیکنم.
- چی؟
بی توجه به سوال سوبین و تلخ شدن فرومون های آلفاش سمت سالن پذیرایی رفت و تلفنش رو برداشت و شماره ای رو گرفت و بعد از چند بوق و شنیدن صدای شخص پشت خط به آرومی پرسید.
+ میتونم امشب بیام پیشت؟
با گرفتن تایید از شخص پشت خط تلفن رو قطع کرد که عطر سوبین رو نزدیک و درست پشت سرش حس کرد.
- کجا؟
لحنش کلافه و کفری بود اما نادیده اش گرفت و با نیشخند تلخی جواب داد.
+ واست مهمه؟
با دیدن یونجونی که سمت اتاقشون رفت و مشغول عوض کردن لباس ها و پوشیدن کتش شده بود ابروهاش بالا پرید و فکش منقبض شد.
سمت جاییکه یونجون ایستاده بود رفت و به کتی که حالا توی دست یونجون بود چنگ زد و از دست یونجون بیرون کشید.
- یونجون این وقت شب کجا داری میری؟ نمیتونی بری!
+ من خیلی وقته رفتم فقط تو الان تازه داری میبینی.
خیره به چشم های عصبانی و چهره ی جدی سوبین گفته بود.
چنگی به موهای مشکیش زد و با ناباوری و خشم غرید.
- تو.. تو داری میری پیش اون؟؟ داری صبرمو امتحان میکنی؟ متوجهی منننن آفای توام؟ توی اون عوضی چی دیدی که انقدر بهش اعتماد داری هااا؟؟ بیشتر از شوهر خودت؟ که نصفه شب پاشی بری پیشش!!
یونجون با لبخند تلخی توضیح با لحن خسته ای توضیح داد.
+ ازم نپرس اون چی داشت چون میتونم یه لیست طولانی از خوبی هاش بنویسم اما میدونی؟ انقدر احمقانه عاشقتم که با یه خوبی تو میتونم اون لیستو پارش کنم اما انجامش نمیدی.
سوبین آروم نمیشد یونجون هیچوقت عصبانیت و صدای بلندش رو نشنیده بود اما امشب تجربش کرده بود
- چیکار کنم هااا؟؟ درگیر این زندگی کوفتی ام چیکار باید بکنم؟؟ من عاشقتم ازدواج کردیم دیگه باید چیکار کنمممم؟
+ هربار که تو انقدر درگیر چیزهایی بودی که نمیدونم چیه و انگار واست مهم تر از منه و من رو یادت میرفت من تنها چیزی که نمیتونستم فراموشش کنم تو بودی.
سوبین با شنیدن حرف های یونجون نفس عمیقی کشید و به آرومی شونه ی یونجون رو لمس کرد
- تو داری قضاوت میکنی جونی.. الان هردومون عصبانی هستیم بیا بعدا حرف-
نمیتونست بیشتر از این در این مورد سکوت کنه نمیتونست همه ی تنهایی های این چند ماه اخیر رو روی قلبش نگه داره اون اهل سکوت و پنهان کردن حسش نبود هرچقدر هم تلاش میکرد نمیتونست وقتی کسی رو دوست داره در مورد ناراحتیش حرف نزنه و پیش خودش نگهش داره از سوبین بیشتر از هر وقت دیگه و بیشتر از هرکسی دلخور و ناامید بود اما نمیتونست بدون حرف زدن با آلفاش سبک بشه. هرچند تمام این مدت تلاش کرده بود با شخص دیگه ای این عادت رو جایگزین کنه اما نمیتونست از اون آلفا ممنون بود اما نمیتونست قلبش برای هرکاری ترجیح و انتخابش آلفای خودش بود. رو به سوبینی که درست مقابلش با پیراهن و لباس هایی که هنوز وقت نکرده بود عوضشون کنه بعد از چند نفس عمیق بالاخره لب زد.
+ یه شب وقتی از سرکار برمیگشتم اون عوضی.. همون عوضیی که توی دبیرستان واسم قلدری میکرد رو دیدم..
سوبین با شنیدن این حرف ناباور و عصبی غرید
- چیییی!! چرا بهم نگفتی؟؟ کی این اتفاق افتاد؟ ها؟
یونجون تلاش کرد بین حجم زیادی از فرومون غلیظ سوبین فقط دنبال اکسیژن توی هوا بگرده و بوی رزماری که در حال سوزوندنش بود رو با دلتنگی نفس نکشه.
+ تنها چیزی که توی اون لحظه پاهای میخ شده ام به زمین رو به حرکت وادار میکرد میدونی چی بود؟
با حس کردن نگاه طوفانی و منتظر سوبین روی خودش لب های خشک شده اش رو با زبونش تر کرد و ادامه داد.
+ سوبین یکم دیگه میرسه خونه.. اگر موقع اومدن توی خونمون منو نبینه و با یه خونه ی تاریک و سوت و کور رو به رو بشه و نگرانم بشه چی؟
با دیدن نفس های سنگین و کلافه ی سوبین با لبخند تلخی لب زد.
+ حتی نمیدونستی نه؟
سوبین فاصله ی بینشون رو پر کرد و همسرش رو بغل کرد
- پیداش میکنم و از این کارش پشیمونش میکنم بهت قول میدم جونی..
این حجم از فرومون یک آلفا میتونست هر امگایی رو وارد هیت کنه اما سوبین انقدر عصبی و کلافه بود که متوجه این وضعیت نبود. یونجون از آغوش آلفا بیرون اومد و خیره به قاب عکس روی میز اتاقشون ادامه داد.
+ انقدر توی هر موضوعی یاد تو افتادم و در موردت حرف زدم، دوستام مسخره ام میکنن..
"یونجون بعد این همه سال چطور هنوز انقدر دوستش داری؟"
"یونجون انقدر علاقتو بهش نشون نده."
" مگه اون آلفا چی داره؟"
بعد سمت سوبین برگشت.
+ اما واسم مهم نبود که اونی که عاشق تره من باشم مهم نبود اگر همه بگن این علاقه برابر نیست. اما تو چطور میتونی بزاری یکی علاقه و توجهی که تو باید بهم بدی رو بهم بده؟!
حالا به نظر میومد هردو میدونستند موضوع در مورد چیه.میدونست سوبین چقدر نسبت به اطرافیان یونجون حساسه اما دیگه چه اهمیتی داشت؟
- یونجون.
+ هر بار که درکم میکرد هربار که واسه آروم کردنم تلاش میکرد، بیشتر از اینکه تحت تاثیر خوب بودنش باشم از تو عصبانی بودم. از اینکه چرا اون آدم تو نیستی؟ از اینکه چرا ما رابطمون اینجوری نیست؟
اون هرچیزی که به شکل احمقانه ای منتظر بودم تو بهم بدی رو بهم میده اما هنوزم این امید لعنتی نسبت به تو خاموش نمیشه بهم بگو چراا؟
نتونست جلوی خیس شدن چشم هاش و لرزش صداش رو بگیره اما بی توجه به سوبینی که با دست گرمش در حال پاک کردن اشکش بود خودش رو عقب کشید و ادامه داد.
+ نمیتونم یه فرصت کوچیک به مردی به کاملی اون بدم اما میلیون ها فرصت رو خرج تو میکنم و هربار امید دارم که اینبار قدرشو بدونی.
- حالا از اینکه بهم خیانت نکردی باید خوشحال باشم؟ اون عوضی توی ذهنته؟ داری جلوی من اینجوری توصیفش میکنی؟ خیلی پشیمونی؟
به نظر میومد سوبین باز هم معنی اصلی پشت حرف و گلایه ی یونجون رو نفهمیده بود. و حالا شعله های خشم و حسادت، نه تنها توی کلماتش بلکه توی چشم هاش هم به خوبی حس میشد. هرچقدر هم که منطقی بود بازم یک آلفا بود و نمیتونست کوچیکترین اشاره ای به شخص دیگه ای رو از زبون امگای خودش قبول کنه. هرچند خودش هم به خوبی میدونست حتی قبل از جفت شدن و مارک کردن یونجون هم این حس رو نسبت بهش داشت. مالکیت و حسادتی که فقط توی عشق انقدر سوزان بود. یونجون رو دوس داشت نه چون اون یه امگا بود و خودش یک آلفا، دوستش داشت چون اون باهوش، شوخ طبع، با درک، مهربون و البته زیبا بود. دوست داشتنی که توی این لحظه تنها سپر و مانع در مقابل خوی آلفاییش شد که سمت امگاش هجوم نبره و تک تک قسمت های بدنش رو پر از رد مارک هاش نکنه و فقط با نفس های کلافه و کوتاهی خودش رو آروم کنه و حرف های همسرش رو بشنوه.
+ آخرین باری که از ظاهرم تعریف کردی رو یادته؟چون من به سختی یادمه.. آخرین باری که لمسم کردی نه فقط مثل یه همخونه یا یه آدم، مثل همسرت رو یادت میاد؟
سوبین کلافه و کوتاه جواب داد.
- ماه قبل-
یونجون با شنیدن جوابش بدون صبر وسط حرفش پرید
+ پس حالا باید از اینکه توی هیتم باهام خوابیدی خوشحال باشم؟
- چی..چی میگی؟ منظورم این نبود جون..
+ بارها یه این فکر کردم که شاید کسی توی زندگیته که شاید فکر و قلبت درگیر یکی خوشگل تر از منه بارها توی ذهنم چهره اش رو تصور کردم و خودم رو شکنجه کردم..
بغض و سنگینی قلبش باعث مکثش شد. مطمئن بود اگر پلک بزنه اشک هاش از چشم های مرطوبش روی صورتش سر میخورند. و در نهایت همینطور هم شد. اما نزاشت سوبین لمسش کنه با وجود اینکه همه ی وجودش التماسش میکرد اما مانع اینکار شد به چشم های نگران سوبین خیره شد.
+ با تصور اینکه جوری که روزی به من نگاه میکردی به اون هم نگاه میکنی ساعت ها توی حموم گریه کردممم..
سوبین نگران و قاطع لب زد.
- اینطور نیست یونجون قسم میخورممم.
لبخند تلخی زد.
+ اما میدونی گاهی هم میگفتم کاش دلیل این بی تفاوتیت نسبت بهم یه آدم دیگه باشه، چون حداقل اینجوری میتونستم باختم رو قبول کنم و یه دلیل واقعی واسه این زندگی غبار گرفته وجود داشته باشه. چون دارم خفه میشم و ترجیح میدادم طنابی که دور گردنمه رو ببینم اما یه بند نازک نامرئی داره نفسم رو میبره و حتی نمیتونم واسه نجات تلاش کنم.. اما تو چی؟ چطور نمیتونی دست و پا زدن و تقلا کردنم رو بببینی؟ تویی که متوجه بودن یه تار موی کوچیک روی لباسم میشدی چطور حالا به همچین جایی رسیدیم؟
با لحن خسته و پر تردیدی زمزمه کرد
+ تو واقعا همون مردی هستی که عاشقش شدم؟
- تو چی؟
با سوال سوبین و نفس های تند و کلافه اش ابروهاش بالا پرید. انتظار شنیدن این حرف رو نداشت.
+ چی؟!
به نظر میومد از حرفی که زده بود پشیمون شده بود. چون چنگی به موهاش زد و از نگاه به چشم های بهت زده ی یونجون فرار کرد.
- هیچی عزیزم حق با تو-
یونجون نمیتونست همچین حرفی رو قبول کنه عشقی که به سوبین داشت خط قرمزش بود نمیتونست آروم باشه و سکوت کنه تا اون به راحتی این حس رو زیر سوال ببره.سمتش رفت و جایی درست مقابل صورتش در حالیکه فاصله ی بینشون کمتر از یک قدم بود غرید.
+ جواب منو بدههه منظورتتت چیه؟
نگاه سوبین برای یک لحظه به لب های یونجون و بعد به چشم های تیره شده اش افتاد. در تلاش بود آروم باشه دوست نداشت حالا که یونجون انقدر عصبی و بیقراره، اون هم کنترلش رو از دست بده اما کار سختی بود.
- به جای این همه وقت درد و دل کردن با اون عوضی-
+ همکارمه
- همکاری که فکر و ذکرش خوابیدن با توعههه
سوبین با اون کلمه که بیشتر از اینکه شبیه اصلاح حرفش باشه شبیه طرفداری بود از کوره در رفت و تلاشش برای سکوت و شنونده بودن از هم پاشید و حقایقی که یونجون با خوشبینی در حال انکارش بود رو یادآوری کرد.
اما یونجون با اخم های پررنگی جوابش رو داد.
+ اینطور نیست اون فقط سعی داشت آرومم کنه، کمکم کنه، به حرفام گوش کنه..
سوبین با کلافگی و نیشخند ترسناکی جواب داد.
- چی باعث شده فکر کنی یه آلفا در مقابل امگایی مثل تو اینکارو بدون هیچ قصدی میکنه؟
یونجون با گیجی لب زد
+ امگایی مثل من؟!
- خودت منظورمو میدونی یونجون.
یونجون واقعا نمیدونست منظور سوبین چیه پس با لحن محکمی جواب داد.
+ نه نمیدونم.
- تو خوشگل ترین امگایی هستی که هر آلفایی میتونست داشته باشه.
اعتراف بهش برای سوبین سخت بود نه چون نمیتونست در مورد زیبایی یونجون حرف بزنه نه. قسمت سخت و کلافه کننده اش یادآوری این حقیقت بود که یونجون از نظر هر آلفایی یک امگای ایده ال بود. از این موضوع متنفر بود و از گفتنش بیشتر.
یونجون با شنیدن اون اعتراف به سادگی نفسش توی سینش حبس شده بود و ضربان قلبش تند شده بود. احمقانه بود اما تنها چیزی که بهش اهمیت میداد این بود که این حرف به معنی این بود که هنوزم از دید آلفاش زیبا بود. ناخوداگاه نفس عمیقی کشید و حجم بیشتری از رایحه ی گرم رزماری رو وارد ریه هاش کرد. و با لحن آروم تری توضیح داد.
+ اون میدونه متاهلم.
سوبین کلافه بود و نمیتونست به حضور اون مرد فکر نکنه.
- از این حقیقت بیشتر متنفرم. از اینکه اون با وجود من، انقدر راحت میتونه بهت نزدیک بشه.. غرورم رو خورد میکنه.
+ سوبین..
سوبین به مردمک های مشکیش، به صورت زیبا و دوست داشتنی و موهای قرمزش که روی صورتش ریخته بود خیره شد، عمیق و طولانی. با لحن بیقرار و پر اضطرابی پرسید.
- اشک هاتو پاک کرده؟ بهت دست زده؟
+ معلومه که نه سوبین!
یونجون به خوبی متوجه وضعیت آلفاش شده بود.
نمیخواست توی رابطشون بی اعتمادی و شک وجود داشته باشه چون با وجود همه ی سردی های این چند ماه اخیر باز هم مطمئن بود پای شخص دیگه ای در میون نیست. دوست نداشت سوبین هم در موردش اینطور فکر کنه.
با لحن خسته ای توضیح داد.
+ من فقط نمیفهمم دلیل این بی توجهی و تغییرت، اینکه جلوی چشمتم ولی من رو، ما رو نمیبینی چیه؟
به نظر میومد سوبین هم متوجه لحن آروم و پر گلایه ی امگاش شده بود چون با همون لحن جوابش رو داد.
- چون همش از من یه سوبین عاشق قوی که هیچ مشکلی نداره توی ذهنته.. دلم میخواد همیشه همینطور باشم. چطور میتونم همسرت باشم وقتی نتونی بهم تکیه کنی؟ وقتی نتونم یه زندگی خوب بهت بدم؟
+ میدونی که واسم مهم نیست ماشین یا خونمون چی باشه-
سوبین با اخم و جدیت مخالفت کرد.
- برای من مهمه.
+ توی استودیو مشکلی پیش اومده؟
با دیدن سکوت سوبین با لجبازی صداش کرد.
+ سوبین جوابمو بده.
- تو فکرتو درگیرش نکن.
یونجون با شنیدن این حرف چشم هاش گرد شد.
+ چرا زودتر بهم نگفتی؟ میدونی چقدر به چیزای مختلف فکر کردم؟
بعد با شک و گلایه ادامه داد.
+ اما.. ازت پرسیدم و گفتی مشکلی نداری..