Threshold

Threshold


August 2024,8:03 a.m کلینیک سوبین.

سوبین داخل ماشینش نشسته بود. هوای ماشین بخاطر باد خنکی که از لای شیشه‌ی نیمه‌باز می‌وزید و صورتش رو نوازش می‌کرد، خنک بود ولی ذهنش هنوز توی هوای سنگین کلبه ساحلی گیر کرده بود.

با یه دست فرمون رو گرفته بود و با دست دیگه‌اش، قهوه‌ی گرمش رو بالا آورد؛ تلخ بود ولی بیدارکننده درست مثل واقعیت.

کلینیک هنوز خلوت بود. همیشه عادت داشت زودتر از بقیه برسه، ‌ولی این روزا وقتی ذهنش پر از فکرهایی بود که نمی‌دونست چطور باید باهاشون کنار بیاد دیرتر میومد.

درِ ورودی رو باز کرد و وارد راهرو شد. بوی قهوه و چوب کهنه، همون حس آرامش‌بخش همیشگی رو داشت. ولی برای سوبین همه چی فرق کرده بود.

تو همین افکار بود که صدایی از ته سالن اومد:

—“بازم دیر اومدی چوی سوبین؟!”

سوبین برگشت. بومگیو، با همون لبخند همیشگی —برای سوبین ازار دهنده —  و یه فنجون توی دستش، تکیه داده بود به دیوار.

—“تو زود اومدی، بومگیو.”

بومگیو خندید و جلو اومد، نشست روی صندلی.

—“نه، این تویی که جدیدا دیر میای، شرط می‌بندم باز از دنده‌ی ‘یونجون’ پا شدی.”

سوبین نگاه بی احساسی به بومگیو کرد و خواست چیزی بگه ولی نگفت.

بومگیو با لحن نرم‌تری ادامه داد:

—“می‌خوای بگی؟ یا بذارم خودم حدس بزنم؟”

سوبین مکثی کرد، فنجون قهوه رو بین دو دستش گرفت.

—“صبح بیدار شدم، دیدم خیره شده به دریا. یه جور خاصی انگار منتظر یه چیزی باشه که هیچ‌وقت نیومده. یا شاید هیچ‌وقت قرار نیست بیاد.”

بومگیو ساکت شد. بعد آروم پرسید:

—“حرف نزدین؟”

سوبین یه نفس عمیق کشید، با لبخندی که بیشتر از روی خستگی بود:

—“حرف؟حرف زدیم از اون حرف‌هایی که آروم شروع می‌شن، اما آخرش احساس می‌کنی تمام انرژیت کشیده شده.”

بومگیو به صندلی و میز شیشه‌ای وسط اشاره کرد.

—“بشین.واینستا انگار داری با قهوه دعوا میکنی.”

سوبین نشست و آرنجش رو روی میز گذاشت، نگاهی به قاب عکس خودشو و یونجون که روی میز بود کرد:

—“یه چیز عجیبه تو رفتاراش بومگیو. بعضی وقتا انقدر مهربونه که فکر می‌کنم هنوز همون یونجون قبلیه. ولی بعد یه روز، یه ساعت، یه کلمه یهو سرد می‌شه. انگار هیچ‌وقت اون آدم نبوده.”

بومگیو آهسته گفت:

—“احساساتش نوسان داره… درسته؟”

سوبین نگاهش کرد، دوباره به لبخندِ یونجون توی قاب عکس خیره شد،بعد بی‌صدا تأیید کرد.

—“یه لحظه می‌گه ‘دوستت دارم’، لحظه‌ی بعد حس می‌کنی داره ازت فرار می‌کنه. و من نمی‌دونم کجای کارم اشتباهه.”

بومگیو جدی شد:

—“تو شک داری که مشکل از رابطه‌تونه، یا از یونجون؟”

سوبین لب‌هاش رو به‌هم فشرد، بعد سری به نشونه تایید تکون داد. بومگیو دست به سینه شد:

—“ببین، ممکنه خودش هم نمی‌فهمه داره چجوری با دنیا برخورد می‌کنه یه روز هیجان‌زده‌ست؛ فرداش خسته و پوچ. ممکنه عاشق باشه، ولی حتی عشق هم براش امنیت نمیاره. چون خودش با خودش سر جنگ داره.”

سوبین زمزمه کرد:

—“خب اینارو می‌دونم، قضاوت کردنش درست نیست برای همین فقط می‌خوام کمکش کنم.”

بومگیو رندوم پرسید:

—“دیشب خوابیدی؟”

سوبین آه کشید:

—“نه اون‌طور که باید، جریان صبح هم.. یهو عصبانی شد سر یه چیز الکی! منم دیگه چیزی نگفتم.”

—“چیزی نگفتی؟”

—“آخه… چی باید بگم؟ ‘باز چرا فرار کردی؟’ یا ‘چرا هربار نزدیک می‌شی، بعدش یهویی عقب می‌ری؟’”

—“ سوبین بهش فرصت بده یکم”

سوبین کمی کلافه شد

—“فرصت دادم که چیشد؟باید یکاری انجام بدم دیگه”

بومگیو ابرویی بالا انداخت:

—“با این چیزایی که تو تعریف میکنی، فقط داری خودتو فدا میکنی برای نجات دادن کسی که حتی نمی‌دونه از چی باید نجات پیدا کنه.”

سوبین خنده ی تلخ کرد:

—“یعنی ولش کنم؟ بذارم بره؟”

بومگیو آروم سر تکون داد:

—“نه. فقط بپذیر که نمی‌تونی همه‌ی بار این رابطه رو تنها بکشی چون تهش، له می‌شی.”

سکوت افتاد. صدای عقربه‌ی ساعت دیواری نارنجی رنگ پُررنگ شد.

بومگیو ادامه داد:

—“من یونجون رو می‌شناسم. لبخنداش واقعی‌ان، ولی پشتشون؛ یه صدای خفه هست که خودش هم نمی‌تونه روش اسم بذاره. شاید وقتشه یه قدم عقب بری، نه برای بریدن، برای اینکه اونم یاد بگیره جلو بیاد.”

سوبین، با صدای گرفته‌ای گفت:

—“اگه عقب برم و اون جلو نیاد چی؟”

 بومگیو نفس عمیقی کشید و لبخند غمگینی زد:

—“اون وقت… حداقل به خودت فرصت دادی سقوط نکنی.

بعد گفتن این حرف، سعی کرد کمی جو رو عوض کنه:

—“یا چوی سوبین پابو! از اولم گفتم اون کلبه مسخره نرید، ببین نفرین شدید!”

سوبین پوزخندی زد:

—“جرئت داری پیش یونجون بگو این حرفتو”

—“برو بابا!”

10:54a.m,کلبه ساحلی

کلبه کوچیکه؛ نه اینکه بد باشه، ولی بیشتر شبیه یه جای موقتیه. انگار آدم نمی‌تونه توش نفس بکشه، همه چی ساکته. حتی یخچال هم خاموشه، یونجون پریزش رو از برق کشیده چون صداش اون رو اذیت می‌کرد. اره یونجونی که اوایل کلبه رو بهشتش تصور میکرد، الان راجبش اینطور فکر میکنه. حتی صدف هایی که — با اکلیل و نگین تزییشون کرده بود — نمیتونست بدون اونها نفس بکشه، براش قشنگ نبودن.

رو زمین دراز کشیده، یه پتوی نازک نیمه‌تا خورده زیرش. موهاش آشفته‌ست،یه تیشرت مشکی گشاد با یه شلوار راحتی که کش کمرش دیگه مثل چند لحظه پیش محکم نیست، پوشیده.

چشم‌هاش بازه؛ از مدتی پیش اما پلک نمی‌زنه، به سقف نگاه می‌کنه، یا شاید هم به هیچی. خیلی آروم دست می‌بره سمت قفسه گوشه کلبه که خودش با سوبین درستش کردن — البته یونجون زیاد تو نصبش دستی نداشته فقط گفته چجوری باید چیده شه — تا فرشته نجاتش رو برداره یعنی دفترچه‌ی سبزش.

دفترچه اش رو باز می‌کنه؛ اولین صفحه خط‌ خطی‌شده‌ست. نوشته: “ساکت باش.”

پایینش دوباره نوشته شده: “ولی من ساکتم دیگه…”

یونجون لبشو گاز می‌گیره؛ یه نفس تند می‌کشه نه گریه‌ست، نه عصبانیت. یه جوریه انگار بدنش نمی‌دونه باید چطوری واکنش نشون بده.

خودکار مشکی رنگی که سرش یه پاندا بامزه داره — سوبین براش خریده بود — رو درمیاره و باهاش بازی می‌کنه؛ بالاخره شروع میکنه نوشتن:

“سوبین رفته. امروز ساعت چند برمی‌گرده؟ گفت ۸ ؟ ۹ ؟ یادم نیست. اصلاً چرا برمی‌گرده؟ چرا هنوز اینجاست؟ شاید فکر می‌کنه می‌تونم خوب شم…ولی من حتی نمی‌دونم چمه.”

یه مکث؛ بعد یه جمله دیگه نوشت:

“من فقط خستم. از این صدای توی مغزم. از اینکه نمی‌تونم به کسی بگم. نمی‌دونم حق دارم کمک بخوام یا نه. ولی دلم کمک می‌خواد.”

سرش رو می‌ذاره رو زانوهاش. دفترچه هنوز بازه. یه قطره اشک می‌چکه کنار کلمه‌ی ‘ کمک’ ولی زود با آستینش پاکش می‌کنه. دوربین اگه بود، فقط یه پسر رو نشون می‌داد که توی یه کلبه‌ی ساکت با یه دفترچه نشسته؛ ولی توی سرش، صدای افکارش داشت دیوونه‌کننده می‌چرخید.

خیلی آروم صدای یه خش‌خش ریز از بیرون پنجره اومد, شاید یه شاخه تکون خورد؟شاید یه پرنده نشست روی نرده. ولی برای یونجون؛ همون صدا یعنی خطر.

سریع سرش رو بالا آورد. چشم‌هاش یه لحظه ترسیدن. نه از صدای بیرون بلکه از چیزی که توی خودش بیدار شد. بلند نشد، نرفت سمت پنجره فقط نفس کشید، اونم با زور. انگار هوا گیر کرده بود وسط گلوش! پشت سر هم، کوتاه، بریده‌بریده.

—“لعنتی یونجون، به خودت بیا”

یه نگاه به دفترچه انداخت. بعد ورق زد به صفحه‌ی قبلی:

“دیشب خواب دیدم سوبین گفت دیگه نمی‌تونه. گفت خسته‌ست. گفت بسه دیگه. من هی گفتم نه، من درست می‌شم… ولی بیدار شدم و دیدم هنوزم تنهام.”

یه قطره اشک آروم افتاد روی نوشته‌ها؛ این یکی رو پاک نکرد فقط گذاشت بمونه. خودکارو دوباره برداشت؛ شروع کرد نوشتن این بار با فشار بیشتر:

“من نمی‌خوام ازم متنفر شه. ولی نمی‌تونم جلوی خودمو بگیرم. گاهی… گاهی به این فکر می‌کنم که اگه من نباشم، راحت‌تر می‌تونه نفس بکشه.”

خودکار یه لحظه وایساد. انگار دستش دیگه نای ادامه دادن نداشت. نفسشو حبس کرد و سرشو گذاشت روی دفترچه؛ چشم‌هاش بسته شد البته نه برای خواب. یونجون هنوز سرش روی دفترچه بود. یه صدای وِز‌وِز توی گوشش می‌پیچید. نه صدای واقعی—یه فکری که ول نمی‌کرد. آروم سرشو بلند کرد، خودکارو برداشت و صفحه‌ی بعد رو باز کرد. چند ثانیه خیره شد به خط سفید کاغذ، انگار که منتظر اجازه‌ای بود برای نوشتن.

بعد بالاخره نوشت:

“امروز صبح، موقع مسواک زدن، یه لحظه نگاهم افتاد به تیغ توی لیوان همون‌جا کنار آینه. فقط نگاه کردم بهش..فقط برای چند ثانیه… ولی حس کردم اگه برش دارم، همه چی آروم می‌شه. نه که بخوام بمیرم، نه. فقط یه چیزی حس کنم. یه چیزی که واقعی باشه. چون این فکرها، این صداها، واقعی‌تر از من شدن.”

دستش یک‌ذره لرزید؛ خط بعدی رو با فشار بیشتری نوشت، انگار می‌خواست یه چیزی رو از ذهنش بیرون بکشه:

“من از خودم ترسیدم.چون اون چند ثانیه، حس کردم دلم می‌خواد زخمی شم. نه واسه جلب توجه نه واسه اینکه سوبین ناراحت شه، فقط واسه اینکه بدونم هنوز زنده‌ام.”

یه قطره اشک دیگه چکید روی پایین صفحه؛ خودکارو گذاشت کنار. یه جور خجالت بود، آره، اما بیشتر از اون یه جور خالی شدن. انگار با نوشتن اون جمله، بخشی از اون فکر تاریک، از سرش رفت بیرون.

آروم دفترچه رو بست. گذاشتش داخل قفسه، نشست روی کاناپه، خواست یه نفس عمیق بکشه اما نفسش بالا نمی‌اومد؛ حس می‌کرد دیواره‌های کلبه داره جمع می‌شه دورش. انگار هرچی نوشته بود، نه سبک‌ترش کرده بود، نه آروم‌ترش — برعکس، غرق‌ترش کرده بود

یونجون با لباس خونه، پابرهنه، بی‌هدف از کلبه زد بیرون بیرون، فقط گوشیش داخل شلوارش بود

دستشو گذاشت روی قلبش، لباساش چسبیده بود به تنش، دستش می لرزید.

یه‌لحظه وایساد، فقط واسه اینکه نفهمید چطوری داره راه می‌ره. قلبش تند تند می‌زد، طوری که صداش تو گوشش می‌پیچید. نفسش بریده بریده بود، انگار یه طناب محکم دور گردنش بسته شده بود

دور و برش تار شد؛ یه لحظه همه‌چی سیاه شد، روی زانو هاش فرود اومد که شن های ساحل رو حس کرد.

دستاشو گذاشت رو زانوهاش، سرشو خم کرد پایین.

نه کسی بود که صداش کنه، نه سوبینی که بیاد.

صدای نفساش داشت شبیه گریه می‌شد، یه‌جور بین زار زدن و نفس‌نفس زدن. هیچی نگفت، فقط گذاشت اشک از چشماش بیاد، شاید بدنش بفهمه داره زنده‌ست. بعد از چند دقیقه که براش مثل یه ساعت گذشته بود، یه نسیم سرد خورد به صورتش.

لب هاش میلرزیدن و هنوز روی شن‌ها نشسته بود، زانو هاشو بغل گرفت و به دریا خیره شد، همه چی نرمال بود، افتاب اروم وسط اسمون بود، موج ها کم و زیاد میشدن،صدف ها بخاطر نور خورشید برق میزدن، درحالت عادی، یونجون با دیدن صدف ها سریع جمعشون میکرد تا شب که سوبین اومد خونه، اونارو بهش نشون بده اما الان، دیگه مهم نبودن.

خنده عصبی کرد، دستشو لرزون برد سمت گوشی، شماره‌ی سوبین رو گرفت؛ چند ثانیه صبر کرد، صدای زنگ تو گوشش می‌پیچید، اما جواب نداد.

دستشو کشید عقب، نفسش تندتر شد.

چند بار دیگه زنگ زد، هر بار صدای زنگ بلندتر تو دلش می‌پیچید، اما سوبین گوشی رو برنداشت.

یونجون دوباره نگاه کرد به گوشی، حس تنهایی‌ش بیشتر شد. گوشی رو گذاشت روی شن ها، سرشو روی زانوهاش خم کرد و باز گریه‌ش گرفت

—“اونم دیگه از دستت خسته شده یونجون”

8:43 a.m،کلینیک سوبین

بعد از یه روز شلوغ توی کلینیک، سوبین داشت با عجله وسایلش رو جمع می‌کرد. سرش پر بود از خاطرات بیمارها و حرف‌هایی که شنیده بود، ولی یه جایی توی ذهنش یه تیکه‌ای هنوز سنگین بود، مثل یه بغض تلخ که راهش رو پیدا نکرده بود.

گوشیش رو از جیبش درآورد و صفحه‌ش رو روشن کرد. یه عالمه missed call از یونجون، پیام‌های ناگهانی و نرسیده، همه پشت هم. کم پیش میومد یونجون یکسره زنگ بزنه یا پیام بده

قلبش تند تند زد، یه لحظه وایستاد، دستش لرزید و‌ نفسش تنگ تر شده بود

__”لعنتی سوبین احمق !!!چطور ندیدی؟”

خودشو سرزنش کرد، باید زودتر بره پیشش.

ولی زمانشم کم بود، ساعتم داشت دیر می‌شد، سوبین اینطور فکر میکرد

با دل پر و نگران، گوشی رو گذاشت توی جیب و سریع در کلینیک رو باز کرد.

هوای بیرون خنک بود، اما توی دلش آتیش داشت می‌سوخت چون می‌دونست اون‌طرف، کسی منتظرشه که حال خوبی نداره.



Report Page