Three Accidents

Three Accidents

⋆。°✩ 𝒦𝒾𝓂-ℛ𝒾𝓎ℴ ✩°。⋆

«واقعا نمیتونم درک کنم چرا، همیشه وقتی باهمدیگه‌ایم بهم اینقدر خوش میگذره.»

چراغ خاموش بود، نور کوچکی بر روی میزتحریرم روشن بود؛ ملایم بود، فقط برای اینکه بتوانیم اجسام اصلی را تشخیص دهیم.

همیشه در کنارشان احساس امنیت میکردم. همیشه حسی را داشتم که انگار اگر خطر مهمی مرا تهدید کند، حضور آنها در کنارم، به منشجاعت میدهد. حضورشان در مواقعی که سرما شاید حتی تا قلب‌م هم رفته باشد، تمام آنرا در گرمای آغوششان ذوب میکردند. گرفتندست‌هایشان وقتی در خیابان قدم میزدیم، حسی بهم میداد، انگار که همچین افرادی وجود خارجی ندارند، ولی هستند، و من حداقل یکی ازافرادی که برای آنها مهم بود، بودم. شاید. شاید هم نه، فقط برای من اینطور بود.

ما قوانینی داریم، که خودمان هم از آنها به طور کامل خبردار نیستیم. برای مثال؛ با تغییر دادن خودمان در برابر روزگار، رفتارها، حرف‌ها،ناسزاها و… کاری میکنیم که بتوانیم به جهان ثابت کنیم؛ دوستی های سه‌نفره هیچوقت بد نبوده، نیست، و نخواهد بود. کم‌کم‌ش برای ما.

به آرامی و همهٔ‌مان با صدای ملایمی صحبت میکردیم. آرام لب زدم. «مامان‌هامون بیشتر از حد زیاد مارو میشناسن.»

آرمیتا که پایین تخت بدنش را وا داده بود، تأیید کرد. «مامانم همیشه وقتی میخوام یه چیزی رو بهش بگم، زودتر از اونکه بخوام به زبون بیارمش،انگار از نگاهم میخونتش… بعضی وقت‌ها حس میکنم قدرت ماوراطبیعی داره!»

آترین که سَرَش را روی شکم من گذاشته بود، جهت‌ش را برای سومین بار تغییر داد و در همان هین لبخند زد. «مامان من همیشه کارهایی کهیکی از اعضای خونواده‌مون میخواد انجام بده‌رو به طرز غیرقابل‌باوری، پیشبینی میکنه! مثلا کار های دلوین.»

آهی کشیدم و چشمانم را برای لحظه‌ای بر هم گذاشتم، صدای ماشین هایی که از کوچه رد میشدند به گوش میرسید. چشمانم را که باز کردم،واقعیتی تلخ را به زبان اوردم. «بدون مامان‌هامون میمیریم.»

دخترها حرفم را تأیید کردند؛ آرمیتا با انگشت شستی که بالا آورد، و آترین با لبخندی که بر روی لب‌هایش ظاهر شدند.

برای دقایقی سکوت بود، بعد زمزمه‌ای نامشخص به گوش رسید؛ آترین بود، و دوباره در خواب حرف میزد. همیشه میخواستم بدانم که چه درخواب‌هایش میدید؛ چون حرف‌هایش جالب به نظر میرسیدند.



         [{~*~*~*~*~*~*~*~*~*}]




صدای در به گوشم رسید. کسی از پشت آن داد زد.

«دخترااااا؟؟ بیدارییید؟»

اما صدایش اصلا شبیه به مادرم یا مادر آترین یا آرمیتا نبود. سرم درد میکرد، انگار از سفری چندساله برگشته بودم. صدا دوباره داد زد. «بچه‌هاااااا!!! خوبییییید؟ صدامو میشنوییییید!» و بعد از شدت داد، سرفه کرد.

چشمانم را به زور باز کردم تا بدانم صدا از کیست، ولی صحنه‌ای که با همان چشمانم که تار میدیدند دیدم، مرا شوکه کرد. آنجایی که بودیم،اصلا شبیه به اتاقم، جایی که دیشب چشمانمان را روی هم گذاشته بودیم، نبود.

مردمک چشمانم را پایین‌تر آوردم و سَرِ دختری با موهای کوتاه را دیدم که روی میز بود. فِرِ موهایش شبیه به آترین بود. او هم از سروصدا بیدارشده بود، سرش را بلند کرد و ناگهان هردو چشمانمان گرد شد.

او آترین بود، اما نبود.

زیرلب گفت. «تو گلسایی، اما نیستی…»

حس کردم شخصی دارد نگاهم میکند. سرم را برگرداندم و یک جفت چشمِ از حدقه بیرون زده را دیدم. آن دختر هم شبیه به آرمیتا بود، اما آرمیتانبود.

دخترِ آترین‌نما دوباره گفت. «توام آرمیتایی، ولی نیستی…»

با صدای نه‌چندان آرامی گفتم. «چه اتفاقی افتاده!؟»

شخصی که چند لحظه پیش داشت از پشت در داد میزد، دوباره در زد و گفت. «اتفاقی نیوفتاده. در رو باز کن!»

از جایم بلند شدم. (دیدید چندساعت میشینید بعد میخواید بلند شید انگار راه رفتن یادتون رفته!؟ منم انگار واقعا یادم رفته بود چجوری بایدحرکت کنم. حتی به زور حرف از دهنم بیرون میومد.) به سمت در حرکت کردم، قفل در را باز و بعد چِفْتِ در را باز کردم. خانم نه‌چندان مسن‌ـيجلوی در ایستاده بود. چشم‌غره‌ای بهم رفت ولی بعد لبخند زد. وایب بدی ازش نگرفتم، پس کنار رفتم تا داخل بیاید.

وقتی داخل شد اشاره کرد و من در را پشت سرش بستم. جایی که چند لحظه پیش نشسته بودم، نشست و پای راستش را روی پای چپشگذاشت. دستانش را روی آنها قرار داد و بعد گلویش را صاف کرد. کنارش تنها جایی بود ک میتوانستم بنشینم، پس همانجا نشستم.

«دخترا…»

صدایش آرام، محتاط، و دلسوزانه بود.

ادامه داد. «اینو میدونید که بعد از فارغ‌التحصیل شدنتون یه دو یا سه ماهی هست که هنوز تو خوابگاه موندید. و من کل این مدت با راضی نگهداشتن آقای جو اینکار رو کردم. میدونید چقدر این کار سخته!؟»

مکث کرد. «بگذریم! من یک ماه دیگه هم میتونستم این کار رو براتون انجام بدم، اما…»

با اینکه نمیدانستم قضیه از چه قرار است، ‌پرسیدم. «اما…؟»

گفت. «اما یکسری دانش‌جوی جدید دارن میان. از همین تابستون دارن میان چون کلاس های تابستونی‌روهم برداشتن. آقای جو از این قضیهخیلی خوشحاله چون پول زیادی رو خرج کلاس‌های تابستونی کرده، و متاسفانه دیگه نمیتونم براتون زمان بخرم.»

دیگر چیزی نگفت. به هرسه‌تایمان نگاه کرد تا شاید چیزی بگوییم. اما چون هنوز نمیدانستم قضیه از چه قرار است چیزی نگفتم. جالب بود که آندوهم هیچی نگفتند!

نفس عمیقی کشید. «دخترا… میدونم پیدا کردن کار خیلی سخته براتون! درسته… چون تازه کارید و فعلا کسی نمیخواد باهاتون همکاری کنه… ولی شاید بهتره یه‌زره از هوش‌تون استفاده کنید. هنوز دو هفته وقت دارید تا جمع کردن وسایلتون. خیلی خوب فکر کنید.»

بعد تیکه کاغذی را از روی میز برداشت و رویش چند عدد نوشت، و بعد هم پایینش نوشت: خانم وانگ.

کاغذ را روی میز گذاشت و بعد از جایش بلند شد. «اینم شماره‌م… هرموقع هر کار یا کمکی خواستید میتونید روی من حساب کنید! قول میدمهمیشه مثل یه معاون که نه، حتی بیشتر پشتتون باشم.»

دستی به موهایم کشید و به سمت در رفت. در را باز کرد و بعد هم بیرون رفت. بعد از رفتنش، چند ثانیه‌ای بوی عطرش هنوز توی اتاق پیچیده بود.

در را دوباره قفل کردم و سر جایم نشستم. خواستم جوری رفتار کنم انگار میدانم قضیه از چه قرار است. پس گفتم. «الان باید چیکار کنیم؟»

دختر آترین‌نما گفت. «اینجا کجاااست!؟ اون کی بووود!؟ چرا شماها اینجوری شدیینن!؟»

دختر آرمیتانما به پشت سر او زد و گفت. «خب احمق اگر الان فقط خودت اینجا بودی و ما دوتا ما نبودیم چه گهی میخواستی بخوری!؟ ببین ازگلسا یاد بگیر، یجوری رفتار کرد حس کردم من فقط اینجوری شدم.»

حالا مطمعن شده بودم که آترین، آترین است و آرمیتا، آرمیتا.

نفس عمیقی کشیدم. «خب، خوبه. هرسه‌تاییمون این بلا سرمون اومده.»

آترین چشمانش را نازک کرد، برق شیطنت آمیزی در چشمانش برق زدند. گفت. «ولی خشگل‌تر شدینا!»

گفتم. «کوفت.» ولی خندیدم.

از جایش بلند شد. «آینه میخوام! من زشت نباشم!»

آرمیتا نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد و خندید. «نه والا توام خشگل شدی.»

به هردویشان خندیدم. «دیوونه ها.»




                  [=^^=]


Report Page