Those eyes
Mishiko
-دو ماه بعد-
حال بومگیو کامل خوب نشده بود ولی خیلی بهتر شده بود و این باعث خوشحالی خودش و یونجون می شد .
امروز برای هر دوشون روز زیبایی بود ، روزی پر از نشاط و سرخوشی ؛ غروب قرار بود برن به کافه ی بومگیو و شبش هم برن پیش مادر و پدر یونجون و اعلام کنن که با همدیگه توی رابطه ان .
درسته ! بومگیو کافه ی خودش رو زده بود . یه کافه ی نه چندان بزرگ و ساخته شده از رنگای صورتی و آبی .
بعد از اینکه دوستای بومگیو یعنی همکارای کافه ی قبلی فهمیدن که بومگیو خودش کافه زده یه تعدادیشون تصمیم گرفتن که بیان پیش دوستشون و اونجا کار کنن .
این یکی دیگه از دلایل خوشحالیشون بود .
در نهایت خودش تونسته بود حال خودش رو خوب کنه ، خودش و یونجون .
در نهایت بالاخره اون دو تا چشم به رنگ اسپرسوی تلخ با مژه های نازک از آن بومگیو شده بود .
بومگیو چشم های یونجون ، و یونجون چشم های بومگیو رو برای خودش داشت .
اون ها قلب همدیگه رو نداشتن ، چشم های همدیگه رو داشتن و با اون چشم ها مراقب قلب هاشون بودن .
پرتقال و وانیل هم کنار هم زندگیشون رو می گذروندن و به نظر کاملا راضی میومدن .
غروب که شد اول رفتن پرتقال و وانیل رو گذاشتن پیش خانم و آقای چوی و بعدش سمت کافه حرکت کردن .
به محض اینکه به مقصد رسیدن بومگیو با دیدن چند تا از دوستاش که همین الانش هم جلوی در منتظر بودن چشماش برق زد .
آرزوش داشت به حقیقت تبدیل می شد . از ماشین پیاده شدن و بعد از کلی بالا پایین پریدن و خندیدن ، در کافه رو باز کرد .
همه در حال تعریف کردن از کافه ی کوچیک اون پسر مو مشکی بودن و مو مشکی دیگه نمی دونست باید از ذوق به کی پناه ببره .
+خب بچه ها ! می خواین بشینیم و منتظر بمونیم تا بومگیو اولین قهوه های کافه اش رو تقدیم به ما کنه ؟!
_ولی ما که هنوز وسیله ها رو نخریدیم !
+از کجا مطمئنی که نخریدیم ؟
یونجون به آشپزخونه اشاره کرد و بومگیو با ذوق دوید سمت آشپزخونه ی کوچیکش .
_مردم .
+نه تو هنوز زنده ای .
_می خوای بمیرم ؟
+نه .
محکم همدیگه رو توی بغلاشون فشار دادن و بعدش با همدیگه مشغول درست کردن نوشیدنی های مختلف شدن .
بعد از اینکه حدود هفت تا نوشیدنی رو سرو کردن ، کسی وارد کافه شد و توجه همشون رو به خودش جلب کرد :
+ببینم بدون من ؟ واقعا ؟ آه یونجون خیلی بی رحمی .
یونجون با دیدن رفیقش رفت سمتش و نشوندش روی صندلی :
+به بومگیو می گم توی قهوه ات زهرمار بریزه !
و سوبین در مقابل تخریبش کرد :
+ می خوای عصاره ی خودت رو بریزی توی قهوه ام ؟ نه ممنون ، ترجیح می دم بومگیو با سلیقه ی خودش واسم قهوه درست کنه نه با سلیقه ی یه برج زهرمار .
یونجون با چشم غره ی ترسناکش ازش دور شد و رفت سمت دوست پسرش که همین الانشم داشت برای سوبین یه چیزی رو درست می کرد :
+چی براش می بری ؟
_آیس کافی .
و یونجون بی هیچ حرفی فقط بازوی بومگیو رو گاز گرفت :
_احمق چرا گاز می گیری ؟
+چون دوست دارم !
_بی تربیت .
+آیس کافیش درست نشد ؟
_شما دو تا مطمئنید که با هم دوستید ؟
+نه دشمن خونی ایم حالا می شه زهرمار بریزی توی قهوه اش ؟
_چرا ؟ خیلی نازه که ، می خوای بکشیش ؟
+آره !
_چرا می خوای بکشیش ؟
+چون که نازه !
بومگیو سعی کرد خنده اش رو قورت بده ولی موفق نبود :
+به چی می خندی ؟
_خیلی نازی .
+آخر من نازم یا سوبین ؟
_تو .
+واقعا ؟
_آره .
+خب باشه راضی شدم .
_خب بیا اینو ببر بده به دوستت که اصلا ناز نیست .
+زهرمار نریختی توش ؟
_نه .
+چرا ؟
_ فقط برو اینو بده بهششششش .
بومگیو بعد از اینکه یونجون رو از آشپزخونه بیرون انداخت نفس عمیقی کشید و یکم از قهوه ای که از قبل واسه خودش آماده کرده بود رو نوشید .
_خب ؟
_+خب؟
همه با هم لب زدن و به صاحب صدا نگاه کردن :
_ کی می خواد بیاد پیش این موجود خوشتیپ کار کنه ؟
بومگیو قیافه ی از خود راضی ای به خودش گرفت و به بقیه نگاه کرد که دستاشونو میاوردن بالا :
_ ای بابااا عاشقمینا !
+نه خیر فقط من عاشقتم .
همه با صدای یونجون خنده شون گرفت ولی بعدش یکی به حرف اومد :
+ ببخشید آقای خوشتیپ شرایط استخدام چیه ؟
_هیچی ! آدم باشین فقط .
+پس هممون رو استخدام می کنی ؟
_زیادین یکم ، این کافه کوچولوعه .
+قرعه کشی کن .
_مسخره من جدیم .
+منم جدیم .
_آه خب باشه همتون بهم پیام بدین بعدش با یونجون می شینیم قرعه می ندازیم .
+واقعا ؟
_ نه . شماره ام رو از کای بگیرین ما می خوایم بریم الان .
یونجون کلید کافه رو به سوبین داد تا قبل رفتن درش رو قفل کنن و بعدش سمت خونه ی خانم و آقای چوی حرکت کردن :
_ از کِی قراره کار تو کافه رو شروع کنیم ؟ به نظرت مشتری میاد واسم اصلا ؟
+از فردا ، آره میاد .
_باشه خب .
+فقط بهم یاد بده چجوری اون آیس کافی رو درست می کنی .
_چرا ؟
+ می خوام زهرمار بریزم توش بدمش به خورد سوبین .
_ می خوای چیز خورش کنی ؟
+مگه من خودم چیز خورم ؟
_نه !
+خب دیگه .
_خب رفتیم خونه بهت یاد می دم ، البته اگه زنده برگردیم .
با این حرف استرس هر دو تاشون رو در آغوش گرفت و نذاشت به چیز خوبی فکر کنن .
نیم ساعت بعد اونا سر میز شام به همراه مادر و پدر پسر بزرگ تر نشسته بودن .
یونجون خیلی یهویی شروع کرد حرف زدن ، اول راجب این گفت که کاپلای گی اونقدرا هم بد نیستن و خانم و آقای چوی باهاشون موافقت کردن . بعدش با صدای خیلی آروم اعلام کرد که بومگیو دوست پسرشه ولی جوابی خیلی غیر منتظره ای شنید :
_+چی؟
_یعنی چی که می دونستید؟
خانم چوی به حرف اومد :
+بیخیال ! از رفتاراتون مشخص بود .
_خب یعنی شما مشکلی ندارین ؟
+نه پسرم ، برین زندگیتون رو بکنید .
بومگیو تقریبا سکته کرده بود و یونجون داشت از خوشحالی بال در میاورد .
پس بالاخره می تونستن یه زندگی آروم رو داشته باشن.
بدون هیچ پنهون کاری ، بدون هیچ دو یونی ، بدون هیچ افراد مزاحمی .
بومگیویی که به پایان خوش ایمان نداشت الان بهترین زندگی رو با خوشگل ترین و مهربون ترین و زیبا ترین آدم زندگیش داشت .
(چشمان تو گویی مرا ز قفس آزاد می کردند
چشمان تو گویی به من نفسی تازه برای زندگی می دادند
چشمان تو گویی رودخانه ی زندگی در آن جاری بود
چشمان تو گویی زندگی من بودند
چشمان تو زیباترین خلقت هستی بود
چشمان تو بهترین مُسکن دنیا بود
و در نهایت چشمان تو
بهترین مَسکن برای زندگی بود)