Those eyes

Those eyes

Mishiko






+پس گفتی دلت نمی خواد قرص بخوری ، هوم ؟

_آره .

+ولی چرا ؟ این قرص خوردن ممکنه حالت رو خوب کنه . من نمی گم که همه چیز به این قرصا بستگی داره ؛ در نهایت این خودتی که حالت خودت رو خوب می کنی ولی این قرصا یه عصا برای کمک بهتن .

بومگیو چیزی نگفت ، امروز اولین جلسه اش با روان پزشکش بود ؛ باید به حرفش گوش می کرد ؟

+خب نظرت چیه ؟

_چه قرصایی ان ؟ یعنی چی کار می کنن ؟

+خب قرصایی بهت می دم که اول از همه ضد وسواس باشه و دوم خوابت رو درست کنه و یکم هم توی حس و حالت تاثیر داشته باشه .

_باشه .

+خب خوبه که قبول کردی ، همراهت کیه ؟

_دوست پسرم .

+اوه ... انتظار این حد رک بودن رو ازت نداشتم... خب شما می تونی بری بیرون و لطفا به دوست پسرت بگو که بیاد تو .

_باشه ، خیلی ممنون و خدافظ .

بومگیو از اتاق رفت بیرون و بعدش یونجون داخل شد .

دکتر اول از همه ی نسخه ی قرصای پسر کوچیک تر رو داد دستش و بهش توضیح داد که کدوم رو باید چه زمانی بخوره .

بعد از یونجون خواست که سعی کنه بیشتر با بومگیو کارایی که دوست دارن رو انجام بدن .

با تشکر و خداحافظی کردن رفت پیش دوست پسرش و با هم از مطب بیرون زدن :

_الان می ریم قرصا رو بگیریم ؟

+آره ، یه داروخونه همین دور و بر هست ؛ می خوای پیاده بریم ؟ تو پیاده اینور اونور رفتن رو دوست داری نه؟

_آره بریم .

دست هم رو گرفتن و پا به پای همدیگه سمت داروخونه به حرکت در اومدن .

دارو ها رو که گرفتن یونجون به پسر کوچیک تر پیشنهاد داد که برن خرید و بومگیو با اینکه بی حوصله بود قبول کرد .

رفتن سراغ یه لوازم تحریری و پسر بزرگ تر مو آبی واسه ی بومگیو یه دفتر نقاشی و چند تا خودکار و مداد خرید .

همینجور در حال اینور اونور رفتن که خرس عسلی با دیدن بند عینک ستاره ای سر جاش ایستاد :

_یونجون!

+یاخدا چی شده؟

_اونو نگاه .

+اون بنده عینکه؟

_آره .

+میخوایش؟

_آره .

+باشه . بیا بریم بخریمش .

_جدی؟

+آره ، بیا .

وارد مغازه شدن و بعد از خریدن بند عینک بومگیو در حال وصل کردنش به عینکش و یونجون در حال امتحان کردن عینکای آفتابی بود :

+کدوم قشنگ تره ؟

_اون یکی .

پسر کوچیک تر با انگشت اشاره اش به عینک مستطیلی شکلی اشاره کرد :

+باشه پس همونو می گیرم .

_اصلا خودت دوستش داری ؟

+آره ، هر چی که تو دوستش داشته باشی رو منم دوست دارم .

_حتی اون پسره تو اینستا ؟

+اون که هیچی نیست ، عضله های من ازش بیشتره .

_عه؟ ببینم !

+اینجا ؟

_نه خب .

+رفتیم خونه بهت نشون می دم .

یونجون در حالی که کارتش رو به فروشنده می داد تا عینکش رو حساب کنه گفت و بعد از گرفتن کارت و رسید با همدیگه از مغازه بیرون رفتن .

_بیا بریم ماگ بخریم .

+ولخرجی کردن و دوست داریا .

_خب باشه نخریم .

+شوخی کردم خرس عسلی ، بریم بخریم .

_جدی؟ یعنی می ذاری توشون قهوه بخورم ؟

+آره ، ولی هر وقت خودم اجازه بدم .

_تو که نمی دییی .

+پس می خوای نخریم ؟

_نه بخریم .

+خب پس بیا بریم پیش ماشین ، یه جا رو می شناسم ماگای قشنگی داره .

پسر کوچیک تر باشه ای گفت و بعد از یکم راه رفتن به ماشین رسیدن و سوار شدن .

آهنگ موردعلاقه ی هر دو تاشون توی ماشین در حال پخش شدن و بومگیو توی آینه ماشین در حال نگاه کردن به عینکش و ذوق کردن بود :

+چرا نگفتی زود تر برات بند عینک بگیرم ؟

_من زیاد از بند عینک خوشم نمیاد ولی این خیلی خوشگل بود .

+مثل تو .

لبخند روی لب هر دو پسر جا خوش کرده بود و از بین نمی رفت .

وقتی با هم وقت می گذروندن متوجه ی گذر زمان نمی شدن و شاید برای همین بود که انقدر همدیگه رو دوست داشتن .

به مقصد رسیدن و وارد مغازه شدن ، مغازه پر از ماگ ها و فنجون های رنگارنگ بود و چشمای بومگیو تقریبا قلبی شده بود :

+هی اینو ببین .

چیزی که توجه یونجون رو به خودش جلب کرده یه ماگ با طرح توت فرنگی روش بود :

_الان می میرم .

+می دونم .

_پس یعنی می خوای بمیرم ؟

+نه یعنی می خوام واست بخرمش .

_ ای بابا ، مردم دوست پسر دارن من شوگرددی .

+ناراحتی ؟ می تونم برات نخرمش !

_نههه .

پسر بزرگ تر آروم خندید و موهای بومگیو رو به هم ریخت ، ماگ رو توی دستش گرفت و یه فنجون سفید ساده هم واسه ی خودش خرید :

_جدی هستی ؟

+راجب چی ؟

_یه فنجون ساده ی سفید ؟

+آره خب .

_ بیخیال ، حتی یه نوشته هم روش نداره !

+خب چیه مگه ؟ خوبه دیگه .

_ ای ای ای ای .

+بریم خونه ؟

_بریم .

بعد از حدود نیم ساعت توی ترافیک موندن به خونه رسیدن ، لباساشون رو عوض کردن و الان در حال غذا درست کردن بودن .

در حین درست کردن شام کلی با هم خندیدن و آهنگ خوندن و الان با شکمای پر روی زمین افتاده بودن :

_خسته ام .

+منم همینطور .

_خوابم میاد .

+منم همینطور .

_مرسی بابت امروز .

+منم همینطور .

_ها؟

+ها؟

_گفتم مرسی بابت امروز .

+آها... چی کار کردم مگه خرس عسلی ؟

_خوشحالم کردی .

+وظیفمه ، از همه مهم تر اینکه خوشحالی تو خوشحالی منه .

بومگیو فقط با یه بوسه روی لباش جوابش رو داد :

_بیا همین جا روی مبل بخوابیم .

+بعدش فردا از گردن درد می میریم .

_من حال ندارم بلند شم تا اتاق برم .

+اشکال نداره .

یونجون به همراه بومگیو که توی بغلش بود از جاش بلند و وارد اتاقشون شد .

با همدیگه روی تخت افتادن :

_هی تو هنوز عضله هات رو بهم نشون ندادی !

+باشه واسه فردا .

_ای بی تربیت .

طولی نکشید که چشماشون بسته شد و توی آغوش هم به خواب رفتن .

حتی مسواک هم نزدن ، فقط خوابیدن .

یونجون با امید اینکه بومگیو امشب کابوس نبینه خوابیده بود ، بومگیو هم همینطور ؛ مطمئن بود وقتی یونجون پیششه جاش امنه ولی بازم می ترسید .

در نهایت هر دو تا شون یه خواب شیرین رو تجربه کردن ،

بدون هیچ ترس و کابوسی .



Report Page