Thirsted for you

Thirsted for you

written by Elara



Niki POV:

صدای تق‌تق چکمه‌هام توی راهروی سنگی می پیچید. خیس بود. هوا بوی خاکِ کهنه و خونی می‌داد که قرن‌ها پیش خشک شده. نفسم سنگین بود. نه از ترس… از سردرگمی. از اینکه نمی‌دونستم کجام. چرا اینجام. یا اون لعنتی، چرا نجاتم داد.

ـ «اگه می‌خوای زنده بمونی، فقط ازم پیروی کن.»

همین‌و گفت و غیب شد. موهاش، بلند و تیره بود٫ مثل یه تیکه شب. چشماش؟ قرمز. لعنتی، قرمزِ واقعی. مثل یه شعله‌ی کوچیک تو تاریکی مطلق.

خندیده بود. نه از روی خوش‌رویی. از اون خنده‌هایی که تهش…یه نقشه‌ی گنده خوابیده. یه چیزی که قراره ازت بِکنه. روح، جون، یا بدتر… اعتماد.

من نمی‌خواستم باهاش راه بیام. ولی وقتی درِ سنگی قلعه پشت سرم بسته شد و صدای فریاد یکی از آدمایی که باهام بود، به گریه افتاد… فهمیدم اینجا، جایی نیست که بتونم تنها دووم بیارم.

ـ «تو کی هستی؟»

وقتی دوباره دیدمش. بی‌هوا از یه دیوار رد شد و جلو پام ظاهر شد. حتی نفس نکشیدم.

ـ «هیسونگ. فقط همینو لازم داری بدونی.»

صدای آرومش مثل زمزمه‌ی یه طلسم بود. انگار قلعه هم باهاش هم‌دسته بود. دیوارا گوش می‌کردن. سایه‌ها حرکت می‌کردن.

ـ «تو… خون‌آشامی؟»

لبخند زد. دندوناشو نشون داد. بله. جواب سؤال لعنتی‌م همون‌جا تو برق دندوناش بود.

ـ «نه اون‌جوری که فکر می‌کنی.»

ـ «پس چه‌جوری؟»

ـ «اون‌جوری که هنوز یه ذره از انسانیت برام مونده.»

نمی‌دونستم باید بخندم یا فرار کنم.

تو روزای بعد، یا شبایی که نمی‌دونستم واقعاً روزن یا نه، دنبالش راه افتادم. بهم گفت این قلعه زندونه. گفت فقط با کمک اون می‌تونم راه خروجو پیدا کنم.

ولی هر بار که نزدیکش می‌شدم، یه چیز تو وجودم می‌لرزید. انگار قلبم نمی‌دونست باید بجنگه یا تسلیم شه.

یه شب، وقتی از یه راهروی باریک رد می‌شدیم، یه جسد دیدم. خشک‌شده، با یه اثر گاز دقیق رو گردنش. رفتم عقب. نگاهش کردم.

ـ «تو بودی؟»

چشماش دیگه اون برق قرمز لعنتی رو نداشت. آروم گفت:

ـ «اگه بودم… بازم دنبال من میومدی؟»

سکوتم بدتر از فریاد بود. چون نمی‌دونستم. واقعاً نمی‌دونستم.

ولی یه شب… اون شب لعنتی… بارون می‌اومد، از پنجره‌ی شکسته‌ی بالکن مشخص بود. درِ خروج، فقط چند قدم اون‌ورتر بود. اون وایستاده بود بین من و راه آزادی.

- «نیکی… اگه بری، دیگه هیچ‌وقت نمی‌فهمی چرا تو رو انتخاب کردم.»

گفتم: «شاید نمی‌خوام بدونم.»

اومد نزدیک. اون‌قدری که نفساش به صورتم خورد. گفت:

ـ «ولی من می‌خوام بدونی.»

ـ «چی؟»

- «تو… منو یادت آوردی. اون بخشی از انسان بودنمو که دفنش کرده بودم. با یه نگاه… با یه اخم لعنتی… با ترسی که داشتی ولی بازم کنارم موندی.»

نمی‌دونستم باید ببوسمش یا هلش بدم. فقط گفتم:

ـ «تو خطرناکی.»

لبخند زد. با همون چشمای قرمز لعنتی.

ـ «تو هم همین‌طور.»

و حالا اینجام. هنوز توی قلعه. کنار یه موجودی که معلوم نیست منو بکشه یا نجات بده. ولی می‌دونی چی ترسناک‌تره؟

اینکه دارم کم‌کم باورش می‌کنم.

و اون خطرناک‌تر از هر چیزیه که تو عمرم دیدم.


Heeseung POV:

اولین بار که دیدمش، لَنگ‌لَنگون افتاده بود وسط تالار اصلی قلعه. چشم‌هاش دودو می‌زدن، صداش گرفته بود، ولی هنوز با نگاهش می‌خواست بجنگه.

منم وایساده بودم اون‌ور، وسط تاریکی، یه روح خسته با چشمایی که هزار ساله هیچی جز گناه ندیده. نگاهش کردم و یه چیزی تو وجودم تکون خورد.

یه چیز قدیمی… یه چیز فراموش‌شده.

ـ «اگه می‌خوای زنده بمونی، فقط ازم پیروی کن.»

دروغ نبود، ولی تمام حقیقت هم نه. من فقط نجاتش ندادم، داشتم خودمو نجات می‌دادم.

یه قطره از آدم بودنم، داشت با نفس کشیدن اون زنده می‌شد. نمی‌دونست… ولی از همون لحظه‌ای که نگام کرد، دیگه مال خودش نبود.

هر شب تو قلعه، یه جور شکنجه‌ست. صدای فریادهایی که تموم نمی‌شن. بوی خون تازه، وسوسه‌ی همیشگی.

ولی با اون فرق داشت. با نیکی… دلم می‌خواست گرسنه بمونم، فقط برای اینکه یه شب دیگه ببینمش که نفس می‌کشه.

همیشه ازم می‌پرسید: «تو کی‌ای؟»

و همیشه یه جواب داشتم:

ـ «هیسونگ. فقط همینو لازم داری بدونی.»

نه چون بیشتر نمی‌دونستم. چون اگه بدونی من کی‌ بودم، دیگه حتی بهم نگاه هم نمی‌کنی.

اون جسدی که دید… آره. کار من بود. ولی قدیم‌تر. وقتی هنوز فرقی بین طعمه و نجات‌دهنده نمی‌ذاشتم.

و وقتی ازم پرسید: «تو بودی؟»

یه لحظه دلم خواست دروغ بگم. ولی نگاهش… لعنتی، نگاهش نمی‌ذاشت دروغ بگم.

ـ «اگه بودم… بازم دنبال من میومدی؟»

میدونی چی ترسناک‌تر از مرگه؟

اینکه یکی بتونه بدون اینکه حتی دست بزنه، قلبتو تو دستش بگیره.

اون شب آخر… وقتی بین اون و درِ خروج وایساده بودم، می‌تونستم تمومش کنم. می‌تونستم بگم «برو، بیرون، آزاد شو…»

ولی نکردم.

نمی‌خواستم بره.

نه چون گرسنه بودم. چون برای اولین بار، یه چیزی بیشتر از خون می‌خواستم.

گفتم:

ـ «تو منو یادت آوردی… اون بخشی از انسان بودنمو که دفنش کرده بودم.»

و وقتی گفت: «تو خطرناکی»، فقط لبخند زدم. چون حقیقت داشت.

ـ «تو هم همین‌طور.»

و حالا هر شب، کنارشم.

بدون اینکه بدونم داریم سمت نجات می‌ریم یا جهنم.

فقط می‌دونم اگه قرار باشه جهنم برم، دلم می‌خواد با اون برم.



Report Page