Third of December 01

Third of December 01

Cheshire Cat


وارد خوابگاه شد. اتاق کوچیک دوازده متریشون تاریک بود و تنها منبع نور، چراغ مطالعه کوچیک روی میز بود. خسته کوله پشتیش رو پایین تخت رها کرد.


اتاق واقعا کوچیک بود و تنها وسایلش تخت دو طبقه ی گوشه اتاق، میز مطالعه و کمد دیواری برای لباس هاشون بود.


برای همین موقع مطالعه یا خیلی به هم نزدیک می‌شدن یا یکیشون روی تخت می‌نشست.


جی با دیدنش روی تختش نیم خیز شد. و آهسته اسمشو صدا کرد‌.


"هیسونگ هیونگ.."


لحنش خسته بود. البته هر دو خواب الود بودن. و این از چشم های قرمزشون مشخص بود. اما هیسونگ بی حوصله و بدون توجه به پسر کوچیکتر، سمت کمدش رفت و شلوارشو عوض کرد. چشم های منتظر جی، هنوزم برای یک توضیح روش بود.


زمان امتحانات بود و اصلا فرصتی برای دیدن همدیگه نداشتن. تنها سر جلسه ی امتحان، یا نهایتش شب ها قبل خواب هم رو می‌دیدن. که اصلا حساب نمی‌شد چون تنها مکالمه ای که بینشون شکل می‌گرفت توپیدن یا طعنه زدن بود.


"هیونگ دیشب بهم گفتی که-"


"جی من خستم. تمام شب پروژه داشتم. بیخیال شو!"


با شنیدن لحن کلافه‌اش، احساس کرد دلش به هم می‌پیچه. همون‌طور که به دیوار کنار تختش تکیه داده بود، سرش رو کمی پایین انداخت.


"باشه هیونگ. خسته نباشی."


به آرومی گفت اما فقط خودش می‌دونست چقدر حرف پشت اون یک جمله وجود داره.


هدفونش رو روی گوشش گذاشت و بی هدف توی گوشیش چرخید تا حواسش رو پرت کنه. اگه هیسونگ حتی لحظه ای نگاهش می‌کرد، متوجه می‌شد چقدر سخت تلاش می‌کنه تا چیزی به روی خودش نیاره.


جی بغضش رو قورت داد. می‌دونست اگه پلک بزنه اشک هاش جاری می‌شه. تاریکی اتاق کمکش می‌کرد اشک هاش معلوم نشه.


هیسونگ برای بار آخر نیم‌نگاهی بهش انداخت و بعد از عوض کردن لباس هاش، از نردبون کنار تخت بالا رفت. اتاق خوابگاهشون همیشه خیلی کوچیک بود. ولی هیچوقت نشده بود این‌طوری کنار هم‌دیگه معذب باشن.


و هیسونگ واقعا خسته بود. شاید اگر بیدار می‌موند می‌تونست فین فین ضعیفی رو از تخت طبقه پایینش حس کنه.


جی می‌دونست تاریخ انقضای رابطشون سر رسیده. شاید حتی هیسونگ ازش متنفر هم بود. چون.. کی دوست داره تمام شب کنار کسی باشه که دو سال عاشقش بوده اما دیگه احساساتی بهش نداره.


اما چرا هیچ اقدامی برای پایانش نمی‌کرد؟ جی ایده ای نداشت. ولی هیسونگ خبر داشت که نمی‌تونه هیچ جا پارتنری مناسب تر از جی، برای خودش پیدا کنه.


اون ها هم‌رشته بودن. توی یک دانشگاه و توی یک اتاق خوابگاه. حتی علایقشون هم شبیه هم بود. قبل تر گذر زمان رو کنار هم حس نمی‌کردن. ولی الان، جوری بود که انگار هیسونگ اتاقش رو به چشم یک زندان می‌بینه. شب ها درست قبل از بسته شدن در های خوابگاه می‌رسید و صبح اول وقت، اتاق رو به مقصد کتابخونه ترک می‌کرد.


هدفون رو از روی گوشش برداشت. اتاق تاریک بود و تنها چیزی که سکوت رو می‌شکست، تیک تاک ساعت روی میز بود.


هیسونگ خواب بود و حتی با جیرجیر ضعیف تخت هم بیدار نشد‌.


می‌تونست توده ی مزاحم توی گلوش رو حس کنه. از روی تخت بلند شد و چشم هاش رو پاک کرد. کادوی روی میز رو برداشت و سمت سطل زباله کوچیک اتاق رفت. ولی منصرف شد. قدم های لرزونش این بار دوباره سمت تختش کشیده شد.


کادو رو زیر تختش گذاشت. چشم هاش می‌سوخت پس فقط روی تخت دراز کشید و چشم هاش رو بست.


"دو سالگی‌مون مبارک لی هیسونگ."


__


زمان امتحانات بود و اگر می‌گفت خیلی وقته از هیسونگ خبر نداره دروغ نمی‌گفت. در واقع نه می‌تونست درست درس بخونه. نه حتی از رابطه ی سمیش خارج بشه.


"شاهکار هستی پارک جونگ‌سونگ."


زیرلب زمزمه کرد و آهسته به جون ساندویچش افتاد. مشکلاتش نه تنها باعث کم شدن اشتهاش نشده بود، بلکه اشتهاش چند برابر بیشتر هم شده بود. طوری که مطمئن بود این یک ماه اخیر چیزی حدود پنج کیلوگرم اضافه کرده.


نیمکت های اطراف کتابخونه مثل همیشه خلوت بود و فقط جی، و یه اکیپ دیگه، کنار فواره نشسته بودن.


هوا مثل همیشه سرد بود و جی کمی بیشتر توی کاپشنش جمع شده. نیم نگاهی به دختر هایی که دامن پوشیده بودن انداخت. نمی‌دونست اون ها چطوری از سرما یخ نزدن.


عقربه ی ساعتش، یک ظهر رو نشون می‌داد. پس دوباره سمت سالن مطالعه برگشت. با دیدن چهار تماس بی پاسخ از 'بامبی'، احساس کرد لحظه ای خون رسانی به مغزش مختل شده.


هیسونگ باهاش تماس گرفته بود؟ هیسونگی که دو ماه تمام نادیده‌اش می‌گرفت؟


می‌خواست باهاش تماس بگیره که متوجه پیامک هاش شد.


'بچه های خوابگاه، امشب بعد از امتحان آخر جشن می‌گیرن. گفتن که بهت خبر بدم.'


روی صندلی سالن نشست و 'آه' آرومی از بین لب هاش خارج شد. شاید هیسونگ حتی متوجه هم نبود که داره بهش آسیب می‌زنه؟


اما صدایی توی سرش بهش می‌گفت هیسونگ خبر داره. فقط براش مهم نیست.


هیسونگ هرگز نفهمید که دومین سالگردشون رو فراموش کرده. هرگز نفهمید با رفتارهاش، پارتنرش روز به روز ازش دلسرد تر میشه. اون هیچوقت نفهمید شب ها جی بی صدا زیر تختش آروم اشک می‌ریزه.


به خاطر این بود که هیسونگ توجه نمی‌کرد؟ یا جی زیادی تودار بود؟ شاید هم هیسونگ ادم خوبی بود. آدمی که می‌تونست توجه کنه. اما نه برای جی.


با کلافگی سرشو تکون داد تا افکارش لحظه ای با خودش تنهاش بذارن.


نزدیک زمان امتحان بود. پس وسایلش رو جمع کرد و سمت دانشگاه راه افتاد. فاصله ی سالن مطالعه تا محل امتحانش کمتر از پونزده دقیقه بود.


تمام امتحاناتش رو خراب کرده بود. چون هیچ تمرکزی نداشت. می‌دونست اگه دوست بچگیش، جونگوون اونجا بود، بهش می‌گفت که یه احمق واقعیه. جی نیاز نداشت کسی بهش بگه. خودش به خوبی می‌دونست.


شاید وقتش بود اون با هیسونگ تموم کنه. اما همچین چیزی حتی توی ذهنش هم نمی‌گنجید. اون واقعا عاشق پسر بزرگتر بود. همه چیز از یه تحسین بچگانه شروع شد. هیسونگ یک سال ازش بزرگتر بود و ترم بالاییش محسوب می‌شد.


زمانی که با هم‌اتاقی شدن، هیسونگ توی تمام درس ها و پروژه هاش بهش کمک می‌کرد. و جی می‌خواست هیسونگ برای چیزی بیشتر از 'سونبه' اش باشه. هرچند کسی که اول از همه درخواست داد هیسونگ بود.


چون واقعا کی می‌تونست در برابر جی، که درنهایت بامزه بودن، پشت سرش راه می‌افتاد و 'سونبه' یا 'هیونگ' صداش می‌کرد، مقاومت کنه؟


هیسونگ احساس می‌کرد جی کسی هست که می‌خواد کنارش باشه. دوست داشت کشفش کنه. از نظرش اون شبیه شیرینی های مورد علاقشه و می‌تونه فقط بدون خسته شدن کنارش باشه و تحسینش کنه. -و البته وقتی مزه‌اش کرد از این فرضیه مطمئن شد-


اما حالا حتی نمی‌دونست آخرین بار کی با جی صحبت کرده.


تغییر ها می‌تونن خیلی ترسناک باشن. هیسونگ اشتباه می‌کرد. جی و اون، شباهتی توی این موارد به هم نداشتن.


جی مثل سنگ بود، از اون سنگ هایی که ته رودخونه می‌مونه. به ندرت حتی تغییر می‌کرد. همیشه یک شکل بود. حتی می‌تونست ماه ها منتظر بمونه و ناامید نشه.


اما لی هیسونگ مثل همون رود بود. نمی‌تونست برای مدت طولانی بدون تنوع بمونه. ممکن بود آخرش دوباره به همون سنگ برسه. اما می‌دونست از یک‌نواختی خسته میشه.


اما چیزی که هیسونگ نمی‌دونست این بود که اون برای تنوع با هیجان وارد رابطه نشده بود. اون دنبال احساس امنیت و درک شدن بود. و جی دقیقا همین هارو بهش می‌داد.


ولی هیسونگ فراموش کرده بود. اون راهشو گم کرده بود.


با کشیده شدن ورقش از زیر دستش، از فکر دراومد. آخرین امتحانش هم خراب کرده بود.


این‌جوری نبود که به نمراتش توجه نکنه. دقیقا برعکس بود. اما ذهنش زیادی درگیر بود.


سمت خوابگاه راه افتاد. می‌دونست هیسونگ بین دو ترم به خانوادش سر می‌زنه. حتی اون دو هفته هم کنار جی نبود. بعد از اون هم بهونه می‌آورد.


بغض هر لحظه بیشتر بهش فشار می‌آورد. دو روز بود نخوابیده بود و می‌دونست اگه گریه کنه چشم هاش بدجوری می‌سوزه. پس اون گزینه هم خط خورد.


بی حوصله کلید زد. لامپ اتاق رو روشن کرد و زیپ کاپشنش رو باز کرد. شوفاژ اتاق به خوبی کار می‌کرد. اما جی زیادی سرمایی بود و نمی‌تونست تا گرم شدن منتظر بمونه‌. پس حتی شال گردنش رو هم درنیاورد.


در سکوت اتاق آب جوش رو به رامیونش اضافه کرد و مشغول خوردن شد. حداقل می‌تونست پیش خودش تظاهر کنه اشک هاش از تندی غذاست.


بعد از امتحان حتی برای هیسونگ صبر نکرد. درواقع پسر بزرگتر چند بار صداش کرد اما جی قدم های بلندشو سمت خوابگاه برداشت. فاصله ی بیست دقیقه ای رو توی ده دقیقه طی کرد. اشک توی چشم هاش از سوز سرما بود. نمی‌تونست چیز دیگه ای باشه.


با کوبیده شدن در اتاق، سرشو بالا آورد. هیسونگ بود. کاسه ی پلاستیکی غذاش رو به عقب هول داد. ولی هنوزم از ارتباط چشمی طفره می‌رفت.


هیسونگ قدمی سمتش برداشت. اتاق کوچیک بود و نگاه نکردن بهش، گریز ناپذیر بود.


"چند بار صدات کردم. جوابمو ندادی"


می‌خواست طبق عادت، ناخن هاش توی گوشت کف دستش فرو کنه که متوجه شد حتی دستکش هاش رو هم درنیاورده. به ناچار آب دهنش رو قورت داد.


"نشنیدم.."


هیسونگ می‌خواست بعد از امتحان رو با هم بگذرونن. ولی حالا پشیمون شده بود. جی واقعا متوجه نبود چقدر زمان امتحانات براش مهمه؟ نمی‌تونست درک داشته باشه و گند نزنه به مودش؟


"بیخیال جی. بچه که نیستی. الان توقع داری بیام منت کشی؟"


"خوبه که می‌دونی ناراحتم. توقعشو نداشتم."


با شنیدن زمزمه جی، پوزخندی زد.


"جی.. تو آدم منطقی ای هستی. اصلا فکر کردی چرا از اولش ازت خوشم اومد؟ می‌دونی که سر جفتمون زیادی شلوغه. باید همو درک کنیم."


نمی‌دونست باید چه واکنشی داشته باشه. بهت زده و گیج بود.


یعنی تمام مدت هیسونگ به خاطر این که گزینه ی خوبی بود باهاش وارد رابطه شده بود؟ یا دوستش داشت؟ جی دیگه نمی‌تونست پسر مقابلش رو بفهمه.


"هیسونگ من درکت می‌کنم."


"نه نمی‌کنی! تو مدام توقع داری بقیه خودشون رو با شرایط تو وفق بدن و برات وقت خالی داشته باشن. اما این‌جوری نیست جی! همه ی مردم شلوغی و بدبختی دارن."


سرش از چیز هایی که بهش نسبت داده شده بود سوت می‌کشید. اون همچین آدمی نبود. اون همیشه تلاش می‌کرد پسر رو درک کنه و پارتنر خوبی باشه. شاید اشتباهش هم همین‌جا بود. شاید زیادی تلاش کرده بود برای آدمی که لیاقتشو نداشت.


می‌خواست توضیح بده اما انگار کلمات توی ذهنش قفل شده بودن. فقط لب هاشو باز و بسته کرد اما نتونست چیزی بگه.


"من- اینجوری نیست.."


لعنت به اشک هاش که همیشه بی موقع می‌اومدن. می‌دونست به عنوان یه پسر بیست ساله نباید انقدر گریه کنه. اما دست خودش نبود. مقابل هیسونگ این‌طوری می‌شد.


انگار می‌دونست هرچقدر تلاش کنه توضیح بده اون هیچ‌وقت قرار نیست متوجه بشه


هیسونگ با دیدن قطرات اشک روی گونه‌اش لحظه ای پشیمون شد. اما معتقد بود حرف هاش کاملا منطقیه. فقط.. تحمل دیدن اشک هاشو نداشت.


"از اولش چون منطقی بودی باهات وارد رابطه شدم جی. اما حالا داری مثل یه بچه ی احساساتی رفتار می‌کنی."


"هیونگ.."


با صدای آرومی گفت و رشته ی کلامش رو قطع کرد. هیسونگ با شنیدن اون کلمه ی کوچیک تازه متوجه شد چقدر تشنه ی شنیدنش بوده. می‌خواست بهش بگه دوباره تکرارش کنه. اما نمی‌تونست. لعنت به جی. لعنت اشک هاش.


"انقدر بهم نگو هیونگ!"


وقت هایی که بهش می‌گفت گیج می‌شد و نمی‌تونست حتی باهاش بحث کنه. اما انگار جی اشتباه برداشت کرد. چشم هاش درشت شد و لحظه ای بعد غمگین ترین لبخند دنیا روی لب هاش نشست که کاملا با چشم های قرمزش تضاد داشت.


اما جی همچنان بهت زده بود از چیز هایی که تازه شنیده بود. بغضش گلوش رو خراش می‌داد. باورش نمی‌شد این طرز فکر متعلق به هیسونگ باشه.


اصلا منطقی بودن چه ربطی به احساس دلتنگیش داشت؟


"هیو- هیسونگا.. من- درسته آدم منطقی ای هستم. اما.. منم آدمم.. منم احساسات دارم. منم احساس دلتنگی می‌کنم. این چه ربطی به منطقی بودن داره؟"


هیسونگ می‌خواست جوابش رو بده. اما حالا اشک های جی، جاش رو به هق هق های کوچیک داده بود و این اولین بار بود که هیسونگ اشک های پسر رو می‌دید. پس فقط سکوت کرد. شاید تند رفته بود. قبول داشت.


اما جی از روی صندلیش بلند شد. بدون نگاه کردنش بهش به گوشیش چنگ زد و از اتاق خارج شد.


نمی‌تونست تحمل کنه این‌جوری جلوی پسر بزرگتر ضعیف به نظر بیاد و گریه کنه.


از اتاق خارج شد و بدون بالا آوردن سرش، راهرو رو طی کرد. اما یک آن، داغی ای روی شکمش احساس، و بعدش به شخصی برخورد کرد.


صدای ناله ی آرومی باعث شد سرشو بالا بیاره و متوجه بشه و به کی برخورد کرده.


کیم سونو. پسر سال اولی. و بیشتر اون قهوه ی داغ روی اون ریخته شده بود.


"لعنتی. من واقعا متاسفم."


سونو شوکه بود. اما تلاش کرد لبخند بزنه. پیرهن داغ و کثیفش رو از شکمش فاصله داد. قهوه شیرین بود و می‌دونست قراره چسبناک بشه. اما جی خودش به نظر خسته می‌اومد پس حتی دلش نیومد چیزی بهش بگه‌.


"اوه اشکالی نداره سونبه. عمدی که نبوده. حالتون.. خوبه-؟"


با دیدن لبخند جی، بدون توجه به برخوردشون، قلبش گرم شد. لبخند پسر، شیرین بود. حتی با این که وسط گریه‌اش بود.


سرشو تکون داد.


"خوبم سونویا. متاسفم. من باید برم."


و با عجله خوابگاه رو ترک کرد.


Report Page