There is no privacy.
Negarسونو از روزهای کاری بیزار بود. اون عکاسی میکرد و یه پیج تخصصی داشت؛ خودش کاراش رو مدیریت میکرد و شغلش وابسته به روزها و زمان نبود. پس چرا انقدر از روزهای کاری کلافه و عصبانی میشد؟ «دوست پسرم رو پس بدید!» اگه این فریاد از توی سرش بیرون میپرید؛ تمام گوش ها رو کر میکرد. اکثر اوقات، پارک سونگهون توی دو شیفت، از ساعت هشت صبح تا ساعت هشت شب زمانش رو توی اداره میگذروند. بعضی روز ها برای نهار به خونه میومد اما بیشتر وقت ها پیش سونو نبود.
سونو و سونگهون توی دبیرستان آشنا شدن. عشق دیوونه وارِ اونها، پر از قهر و آشتی بود. یه عشق آتشین و عمیق! اون موقع هیچکس نمیدونست که زندگی قراره چطور پیش بره؛ حتی اگه بخوایم صادق باشیم، سونو هیچ ایدهای نداشت که قراره هشت سال بعد همخونه و دوست پسر هفت سالهی سونگهون باشه. وقتی که سونگهون خبر قبولی توی آزمونش رو به سونو داد؛ سونو واسش خوشحال شده بود. خودش هم تازه عکاسیش رو شروع کرده بود. الان هم حدود دو سالی از این ماجرا ها میگذشت. اگه میدونست که کار کردن سونگهون قراره انقدر زمان و انرژیش رو بگیره، فقط اون رو توی خونه مینشوند. خرج کردن پولهاش در ازای بیشتر دیدن دوست پسرش، واقعا عاقلانه و منطقی بود.
مثل همیشه آه کشید. امروز مشتریای نداشت پس به گردش میرفت تا پروژه های جدیدی رو برای خودش دست و پا کنه. سونگهون سر صبح رفته بود و بیدارش نکرده بود؛ به جاش یه کاغذ صورتی و کوچیک رو روی در یخچال چسبونده بود. «وقتی برگشتم، همو میبوسیم. مثل همیشه خوابت به قدری شیرین به نظر میرسه که نمیتونم به خودم اجازه بدم و بیدارت کنم. از روزت لذت ببر بلوط کوچولو. صبحونه یادت نره!!»
در انتهای اون یادداشت، شکلک لبخند بامزهای به چشم های سونو زل زده بود.
هیسونگ هم از روزهای کاری بیزار بود. احتمالا این موضوع نیازی به توضیح نداشت. مثل همیشه مشغول مطالعهی پرونده ها بود و خبری از وضع و اوضاع بیرون از اتاقش نداشت. اون بیرون؛ یانگ جونگوون چشم انتظار پارک جی، روی صندلیش به اینطرف و اونطرف چرخ میخورد. جیک در اتاقش رو باز کرد و به در اتاق هیسونگ زل زد. چند قدمی رو جلو رفت که در شرکت به صدا در اومد و موکل شیم جیک، وارد فضای ساختمون شد. پارک جی رسیده بود و قدم های محکمش آهنگ عقربه های ساعت رو میشکوند.
-سلام جونگوون.
جونگوون از روی صندلیش بلند شد اما بخاطر گیجی سرش کمی وا رفت و مجبور، به میزِ جلوی روش چنگ انداخت. جی نگران قدمی رو به جلو برداشت و جیک دست به کمر سرفه ای کرد. حواس جی جمع جیک شد و جونگوون از فرصت استفاده کرد. صورت سرخش رو به طرف پنجره چرخوند و به دم و بازدمش سرعت بخشید؛ مغزش داغ بود و اگه میتونست، سرش رو توی دیوار مقابلش میکوبوند.
-سلام آقای پارک، روزتون بخیر.
جی و جیک با همدیگه دست دادن و جی دوباره نیم نگاه نگرانش رو به طرف جونگوون چرخوند. جونگوون لبخند زد و برای سلام دادن کمی خم شد. گوشهای از لب جی تکون خورد و سرش رو به طرف جیک برگردوند. اون در اتاقش رو باز کرده بود و حالا منتظر جی بود.
چند دقیقه بعد از ورود جی، این هیسونگ بود که به بیرون از اتاقش سرک میکشید. اون قدم های بلندش رو به ته سالن رسوند و به میز کار جونگوون تکیه داد.
-چخبره؟ پارک رسیده؟
شونه های جونگوون به هم نزدیک شدن و چشمهای گربهایش ریز شد.
-"آقای پارک"
اون لفظ هیسونگ رو تصحیح کرد و یه تای ابروی پسر بزرگتر بالا پرید.
-هردومون میدونیم که بینتون چخبره وون! اصلا.. شاید باید جیِ خالی صداش کنم؟
جونگوون تند تند پلک زد و دستش رو به دهن هیسونگ چسبوند. صداش کمی حرصی به نظر میرسید.
-بیا کارمون رو از زندگی شخصی جدا کنیم؟؟ بعدشم، اون هنوز درگیر کارای طلاق و خودشه. اگه ببینی.
هیسونگ شونه هاش رو بالا انداخت و چشمک زد. جونگوون بعد از اینکه امنیتش رو حس کرد، دستش رو از روی دهن هیسونگ عقب برد.
-اصلا نظرت چیه که دربارهی خودت حرف بزنیم؟
-دربارهی من؟
سرش رو بالا و پایین کرد.
-دربارهی تو هیونگ. تو و جیک هیونگ.
هیسونگ با گیجی سرش رو کج کرد و به چشم های جونگوون خیره موند.
-دربارهی منو اون.. چه چیزی وجود داره؟
اخم ریزی بین ابروهای جونگوون افتاد و دهنش رو باز کرد تا توضیح بده اما قبل از بیرون اومدن کلمهای از توی گلوش، صدای باز شدن در فضای سالن رو پر کرد. حالا هر چهار نفرشون روبهروی همدیگه قرار داشتن. جی جلو اومد و به رسم احترام با هیسونگ دست داد. لبخند هیسونگ گرم و صمیمی بود. با اینکه برخورد های زیادی با موکل همکارش نداشت، به لطف داستان پردردسر و رابطهی پیچیدهش با جونگوون، اون رو به خوبی شناخته بود.
جونگوون این بار تسلط خوبی به خودش داشت پس گلوش رو صاف کرد و بعد از هیسونگ، دست جی رو توی دستش گرفت. برای اینکه حواسش رو دوباره از دست نده، موقع فشردن دست جی، نگاهش رو بین مرد و جیک چرخوند.
-اوضاع چطوره؟ میتونیم برای دادگاه فوری درخواست بدیم؟
جیک صحبت رو شروع کرد و جونگوون انگشتهاش رو کمی شل کرد تا دست جی رو رها کنه اما دست اون مرد خشک شده بود. جی سرش رو جلو آورد و توی صورتش زمزمه کرد.
-چرخیدن روی صندلی سرگرم کنندهست؟
گوش های جونگوون خیلی آروم رو به سرخی رفت و چشم هاش روی چشم های جی قفل شد. جیک هنوزم مشغول توضیح دادن شرایط خاص پروندهی جی بود و جونگوون به سختی برای گوش دادن تلاش میکرد. تقریبا تمام تمرکزش رو از دست داده بود. جیک بین حرف هاش مکثی کرد و سوالی رو از جی پرسید، اما به نظر میرسید که جی متوجهش نشده باشه پس هیسونگ دستش رو روی شونهی جی گذاشت و مکثی که روی جونگوون داشت رو شکست. چشم های جی خنثی بود اما.. به طرز عجیبی تیز به نظر میرسید و این باعث جا خوردن هیسونگ شد. سریع دستش رو عقب کشید و جی لبخند ساختگیای رو تحویلش داد. جیک سوالش رو تکرار کرد و جی بالاخره به طرفش چرخید.
چند دقیقهی بعد جی همراه با جونگوون اونجارو ترک کرده بود تا اون پسر رو به خونهش برسونه و چراغ های شرکت خاموش شده بود. موقعی که هیسونگ در ماشین جیک رو باز کرد و روی صندلی کناریش نشست، هنوز هم از نگرانی رها نشده بود.
-کدومشون درخواست طلاق رو ارسال کرده جیک؟ سوها یا جی؟
جیک کمربندش رو به صندلیش زد و سرش رو به طرف هیسونگ چرخوند.
-سوها. چند بار دیگه هم درخواست داده بود ولی هر بار به یه دلیلی دادگاهشون به هم خورد.
پیشونی هیسونگ توی هم رفت و با آرنج به دستهی صندلی تکیه داد.
-چرا؟ فکر میکردم که خواستهی جی باشه. اگه میگی چند بار پیش اومده.. یعنی حتی قبل از به دنیا اومدن پسرشون؟ اگه پارک جی انقدر مدعیه، چرا خودش درخواست طلاق نداده و گذاشته طولانی بشه؟
جیک بی حوصله بود. خسته بود و هیسونگ داشت سوال پیچش میکرد.
-نمیدونم هیسونگ. من نه یه دادستانم و نه یه قاضی.
هیسونگ لبهاش رو خیس کرد و روی صندلی به جلو خم شد.
-خب منم یه وکیلم. ولی به نظرم...
-نه هیسونگ. تو همیشه دردسر درست میکنی! بیا بیخیال زندگی مردم بشیم؟
لحن جدی جیک باعث تکون خوردن ابروی هیسونگ و تن طلبکاری از صداش شد. اجزای صورتش از هم فاصله گرفته بود.
-من دردسر درست میکنم؟! فقط دارم میگم که اون ترسناک و عجیب به نظر میرسه. نوع قدم برداشتنش، لبخندش، چشماش. و... هردومون میدونیم که اون از وون خوشش میاد. این زندگی مردم نیست!
جیک سرش رو به چپ و راست تکون داد و سوئیچش رو چرخوند. پنجرهی ماشین رو با فشردن دکمهی بین دو صندلی پایین آورد و پاش رو روی پدال گذاشت. ماشین به حرکت در اومده بود.
-زندگی مردمه. به من و تو چه ربطی داره؟ اون پرونده ها قبل اینکه زیر دست من بیان، زیر دست جونگوون بودن. اصلا خودش خلاصهی گزارش رو برای من آماده کرد. اگه چیزی هم باشه، خودش میدونه و جی. تو چیکارهای؟
هیسونگ مشتش رو سفت کرد و چشمهاش رو از جیک گرفت. دست هاش رو توی بغلش به همدیگه گره زد و تا رسیدن به خونه و حتی بعد از خوردن شامشون، هیچ صدایی از توی گلوش خارج نشد. جیک با کلافگی به موهاش چنگ انداخت و موقعی که هیسونگ ظرفهارو میشست، دستش رو روی دست پسر گذاشت. هیسونگ سرش رو به طرف فرد کوچیکتر چرخوند و آروم پلک زد. جیک بشقاب رو از توی دستش قاپید.
-بهت بر خورده لی؟
هیسونگ قدمی رو به گوشه برداشت و صورتش رو جمعتر کرد. حالا جیک کنارش جا گرفته بود و مشغول شستن ظروف کف گرفته بود.
-نه، اینطور نیست.
-پس چرا صحبت نمیکنی؟
-قرار بود دربارهی چیزی حرف بزنیم؟
جیک لبهاش رو توی دهنش کشید؛ چشم هاش تکون خورد و بعد از چند لحظه، با خندهی نگرانی شونهش رو به شونهی هیسونگ زد.
-تو که دروغگوی خوبی بودی، این چیه که میبینم؟ قصدم ناراحت کردنت نبود. درهرصورت!
جملهای که از بین لب های جیک خارج شد، چند باری جلوی چشم هیسونگ چرخ خورد و بعد، محکم وسط پیشونیش فرود اومد. "تو که دروغگوی خوبی بودی، این چیه که میبینم؟" هیسونگ فراموش کرده بود که چطور قراره خودش رو نشون بده. اونا هر لحظه و هر ساعت کنار همدیگه بودن؛ هر سه وعدهی غذاییشون رو با هم میخوردن و اوقات فراغتشون رو با همدیگه سپری میکردن. همهی اینها در کنار هم، باعث شده بود که هیسونگ این رو فراموش کنه. «نباید کسی ناراحت شدنم رو ببینه»، «این اذیتشون میکنه و اشتباهه». و حتی بدتر از این، جیک میدونست که هیسونگ برای پنهان کردن ناراحتیهاش به تظاهر کردن و دروغ گفتن رو میاره. این اصلا جالب نبود؛ هیچ حریمی برای هیسونگ خالی نمونده بود. چه کاری از دستش بر میاومد؟! برای فعلا، فقط باید خودش رو از این وضعیت بیفایده خلاص میکرد.
دست جیک دوباره روی دست هیسونگ لغزید و اینبار، هیسونگ خیلی سریع دستش رو عقب کشید. لبهاش با شوخطبعی به بالا خم شد و کنار چشمهاش چین افتاد.
-من جدیام جیک، عجب احمقی هستی!
صدای آب و بشقاب های سرامیکیای که روی هم میلغزیدن آشپزخونه رو پر کرده بود و کلمهی جدیدی روی لبهای جیک جاری نشد. چند دقیقهای طول کشید تا کارشون تموم شه و دقیقا زمانی که هیسونگ شیر آب رو بست، صدای محو و ذوق زدهای از بیرون واحدشون به گوش رسید.
-وقتشه که همو ببوسیم، پارک سونگهون!
---
جیک خمیردندون رو روی مسواک خیسش کشید و مسواک رو روی دندونهاش گذاشت. در حالی که سخت مشغول ساییدن و برق انداختنشون بود توی آینهی مقابل روش به چشمهای خودش خیره شد و حرکت دستهاش کمی کندتر از قبل شد. «پیشم راحت نبود؟ همیشه همینطوریه؟» دستش متوقف شد. پلکی زد و انگشتهاش دور مسواکش سفت شد. «اینطوری همه چیز رو سخت تر میکنه».