The wrong shirt

The wrong shirt

Moonlight Chicken

پرث از صبح به خاطر تماس پدر سانتا، از شرکت مرخصی گرفته بود و برای دیدنش رفته بود، ولی این دیدار با تهدید و شرط‌وشروطی از سمت آقای پونساپاک بزرگ همراه شده بود.

وارد خانه‌ی دوبلکسی شد که سنگ‌فرش‌های مرواریدی‌اش، درخشش نور خورشیدی رو که از لای پنجره‌ها به داخل می‌تابید، دوچندان می‌کردند. هنوز هم مثل یه پادشاه، با تعداد خدمتکارها و اشیای زینتی، همه‌چیز رو به رخ می‌کشید. سرخدمتکار دم پله ایستاده بود و بهش احترام کرد:

«آقای تاناپون، دنبالم بیایید.»

آروم سرش رو تکون داد و دنبالش راه افتاد. سرخدمتکار در اتاق پونساپاک رو باز کرد و کنار ایستاد. پرث با تشکری آروم وارد اتاق شد و در رو پشت سرش بست. پونساپاک، با پیپ مارک‌داری که نصفش داخل دهانش بود، پشت میز بزرگ و تمام‌تراش چوبی نشسته بود و با اخم به پرث خیره شده بود.

پرث دست‌هاش رو کنار بدنش نگه داشت و هنوز نمی‌خواست جلوی ابهت این مرد خودش رو خم کنه. فقط سرش رو تکون داد و سلام کرد:

«بهم گفته بودین برای صحبت در مورد سانتا بیام اینجا!»

دستش رو داخل جیب شلوار جینش برد و نگاهش رو به پدر سانتا داد. مرد کت‌وشلوارپوشی که حتی همون کت‌وشلوار دست‌دوزی رو به تن می‌کرد که به قول سانتا، فقط چند تا مشتری بیشتر توی جهان نداشت. پیپ رو داخل زیرسیگاری بلوریش گذاشت، پرونده‌ای رو باز کرد و به سمت پرث گرفت.

«این برنامه‌ایه که برای سانتا ریختم… تا همین الان هم با بچه‌بازی شما دوتا خوب کنار اومدم.»

پرث اخم کرد و بدون علاقه‌ای به دیدن پرونده، شونه بالا انداخت. تابلوهای بزرگی از خودش که روی دیوار خودنمایی می‌کردند، نفرت پرث رو بیشتر برمی‌انگیخت. اون ذره احترامی هم که پرث توی کلماتش برای پونساپاک خرج می‌کرد، با شنیدن حرفش از بین رفت.

«برنامه؟ در مورد آدم صحبت می‌کنی یا ربات‌هایی که برات کار می‌کنن؟»

پدر سانتا با پوزخند، نگاه تحقیرآمیزی به تیپ اسپورت و ارزون‌قیمتش انداخت.

«برای آدم بی‌دست‌وپایی مثل تو، این حرف‌ها معنی نداره…»

پرث هم پوزخندی زد و شونه بالا انداخت.

«معلومه… خب، حرف مهمی نداری؟ اگه نداری باید برم خونه.»

پونساپاک بزرگ از پشت میز بلند شد و با دست بهش اشاره کرد.

«دندون طمع این مال‌واموال رو بکن، بنداز دور.»

به پرونده اشاره کرد و ادامه داد:

«به اون پسر کودن هم گفتم با چسبیدن بهت، از کل ارث محرومش می‌کنم.»

بعد با پوزخند بلندی دست‌به‌سینه شد.

«حتی دست‌نویس نوشته و امضا کرده هیچی از اموال من نمی‌خواد، حتی اگه یه روز از تو هم جدا بشه.»

و بلافاصله بلند زد زیر خنده؛ گویا از نمایشی که به پا کرده بود خوشحال بود. ولی پرث با بی‌خیالی تمام شونه بالا انداخت و از این همه بی‌وجدانی و بی‌مسئولیتی این پدر افسوس خورد.

«پس باید با خیال راحت به زندگیت برسی! بدون هیچ مزاحمی.»

پرث تا برگشت بره، چند تکه کاغذ سمتش پرت شد و فریاد پونساپاک بلند شد:

«همه زیر و بم زندگیت رو درآوردم… آدم‌های گداگشنه‌ای مثل تو همیشه مثل زالو به ما می‌چسبین.»

قدمی جلو اومد.

«بچسب، ولی اون بچه هیچ خونی نداره بمکی، تاناپون…»

پرث دستش رو مشت کرد. چون به سانتا قول داده بود هیچ‌وقت به پدرش پرخاش نکنه، نفسش رو فوت کرد و بدون حرف از اتاق و بعد از اون خونه زد بیرون.

بعد از خروج و نشستن داخل ماشینش، با لیست بلندوبالای خریدی که سانتا براش فرستاده بود تا حتماً امروز موقع برگشت بخره، مواجه شده بود. بدون توجه به مواد داخل لیست، چند مورد رو خرید و داخل کیسه انداخت و با خودش به خونه برد.

ولی سانتا با دیدن وسایلی که داخل نایلون بود، لجبازیش گل کرده بود و البته نقشه‌ای که توی سرش داشت باعث شد شروع به ایراد گرفتن کنه؛ اینکه نباید این مارک می‌شد و هزار تا بهونه‌ی دیگه ردیف کرده بود و آخر سر هم با جیغ‌وداد از خونه بیرون زده بود و وسایل رو دستش گرفته بود و می‌خواست همه رو داخل حوض بزرگ آب‌نمای محوطه بریزه.

پرث با عصبانیت دنبالش راه افتاد:

«سانتا، جرأتشو داری بندازش تو آب! با خودت حوض رو می‌شورم.»

ابروهای درهم‌وبرهم پرث با لبخند شیطنت‌باری که سانتا به لب داشت، هیچ سنخیتی نداشت. پرث با ذهنی خسته، در حالی که سانتا غرق شیطنتش شده بود و متوجه حال روحی پرث نبود، هرآن ممکن بود از کوره در بره.

پرث که از صبح درگیر پدر سانتا بود، اصلاً حال خوبی برای پروبال دادن به شیرین‌کاری‌های سانتا و خراب کردن ذوق مرد کوچکش نداشت. به ظاهر، سانتا از موضوع شرط‌های پدرش بی‌اطلاع بود. فقط از حال و رفتار پرث کمی دگرگون شده بود و می‌خواست هر طور شده حال روحی پرث رو با شیرین‌کاری و شیطنت بهتر کنه.

سانتا با اون پیراهن سفید بلندی که مال پرث بود و شلوار مشکی پارچه‌ای‌ای که تنش بود، زیر نور خورشید عصرگاهی در حال شیرین‌کاری بود. لبه‌ی حوض ایستاده بود و هر چند وقت یک‌بار یکی از پاهاش رو بلند می‌کرد و خودش رو خم می‌کرد و یکی از وسایلی رو که پرث خریده بود، سمت حوض داخلی آب‌نما می‌گرفت.

با تهدید آخر پرث که وسایل رو داخل آب نندازه، سانتا با آرامش همه رو داخل حوض داخلی ریخت و با یه خنده‌ی ریز دست‌هاش رو به هم کوبید. بعد حق‌به‌جانب سمت پرث چرخید و با ابروهایی که از شدت هیجان کاملاً بالا رفته بودن، به خودش اشاره کرد:

«به نظرت اینی که اینجاست هم جز اون چیزاییه که نباید تو آب انداخته بشن؟»

پرث پوفی کرد و دست روی صورتش کشید و زیر لب مدام به خودش می‌گفت:

«نباید عصبانی بشم… نباید… نباید فشار روحی‌ای که پدر سانتا با شرایطی که پیش روش گذاشته بود رو سر سانتا خالی می‌کردم… اون همه‌ی این فشار رو برای همین لبخند و شیطنت‌ها به جون خریده بود…!»

نفس عمیقی کشید و دست‌هاش رو به پهلوهاش زد. به مرد زیبای روبه‌روش که کمی ازش فاصله داشت نگاه کرد و با نگاهش بهش اشاره رفت:

«هی، واقعاً می‌خوای خودتم بندازی تو آب؟!»

لحن بیانش یه جوری بود که خودش هم خنده‌اش گرفت. ابروهاش بالا پرید و کمی خودش رو کنترل کرد. بعد کمی تهدید به لحن صداش اضافه کرد و با انگشت بهش اشاره رفت:

«تو جرأت داشته باش باارزش‌ترین شخص منو بنداز توی آب، اون‌وقت من می‌دونم و تو و تخت و ملافه‌ی روش و جیغ‌های جناب‌عالی!»

سانتا که از تهدید پرث خوشش اومده بود، ریز خندید و با لبخندی که تمام صورتش رو گرفته بود، شیطنت‌آمیز گفت:

«آخ، راست می‌گی! وقته خوابمه…»

پرث گوشه‌ی لبش رو گاز گرفت تا از این شیطنت بچگانه‌ی مرد زندگیش نخنده، ولی در واقع از دیدن تک‌تک حرکاتش لذت می‌برد.

سانتا کمی خودش رو تکون داد و گفت:

«اگه خوابم بیاد… آقای پرث تاناپون؟»

پرث با دقت بیشتری نگاهش کرد و «هممم» کرد تا سانتا ادامه بده. سانتا با انگشت آروم به سینه‌ی خودش زد:

«منو تا تخت همراهی می‌کنه؟!»

حتی خودش هم خنده‌اش گرفت. خیلی وقت بود که برای پرث شیطنتی نکرده بود.

شیطنت و رفتارش باعث حواس‌پرتی پرث شد و پرث فرصت رو غنیمت شمرد و با یه حرکت سمتش رفت تا سانتا رو بگیره.

سانتا هم برای فرار از پرث، داخل حوض بزرگ پرید و مثل یه بچه‌ی سه، چهار ساله، برای نرسیدن بزرگ‌ترش، از این سر حوض تا انتها می‌دوید تا شاید بیشتر با آب بازی کنه و به شیطنتش برسه. ولی خب، پرث قدم‌های بلندتری داشت و دوباره بازوی سانتا رو گرفت و سمت خودش کشید.

با نفس‌نفس و صدایی که دیگه عصبانیت قبل رو نداشت، گفت:

«خب، فکر کنم اینجا یه نفر دلش واسه تختش تنگ شده بود… البته اونم تخت من…!»

سانتا که راه فراری نمی‌دید، خودش رو بیشتر کنار پرث نگه داشت و با ناز خطابش کرد:

«پرث، کمکم کن!… یکی می‌خواد منو ببره!…»

پرث که کاملاً عصبانیتش فروکش کرده بود، به کارهای سانتا می‌خندید.

اون جنگی که صبح با پونساپاک بزرگ داشت و بی‌توجهی بهش، می‌ارزید. می‌ارزید به همین یه لحظه‌ای که با سانتا بود. لبخندش پهن‌تر شد و به شیطنت سانتا پر و بال داد:

«کسی جرأت اینو نداره که بخواد بهت دست بزنه! مگه من مردم؟…»

روی موهای نیمه‌خیس سانتا بوسه‌ای زد و با خم شدن سعی کرد به صورت خندون سانتا نگاه کنه.

سانتا که هنوز ریزریز می‌خندید، با دیدن پرث کمی سرش رو عقب کشید و از پایین چونه‌ی مرد بزرگ‌تر به بالا نگاه کرد. از چشم‌های سانتا می‌شد شیطنتی رو که تمام وجودش رو گرفته بود، دید.

پرث یکی از دست‌هاش رو آروم بالا آورد و روی بینی سانتا زد.

«هی آقا… آقا کوچولوی شیطون، شیطنتتون تموم شد؟»

سانتا با خنده ابرو بالا انداخت و نیشخند زد. پرث از روی تأسف سرش رو تکون داد و آهی کشید و آروم پرسید:

«اوکی… آقا کوچولوی من، شیطنت کن… تا هر وقت که می‌خوای.»

به زمین و حوض اشاره کرد.

«دیگه باید چیکار کنیم تا مرد زندگیم از این قشنگ‌تر بخنده؟»

سانتا لب‌هاش رو جمع کرد و با ابروهای بالا داده و حالتی متفکر به پرث نگاه کرد. پرث اخم کوچیکی کرد:

«اصلاً صبر کن ببینم، تو چرا امروز شیطنتت گل کرده؟»

سانتا با سؤال پرث، آروم دست‌هایی رو که دور مردش پیچیده بود باز کرد و روی گونه‌هاش گذاشت و شمرده‌شمرده و با حالت بامزه‌ای گفت:

«آخه از وقتی امروز حال یه آقا بزرگی که وارد خونه شد، کمی گرفته بود، منم دلم نمی‌خواست اونو این‌طوری ببینم. دلم می‌خواد اون همیشه لبخند بزنه، حتی وقتی خسته‌ست.»

سانتا چونه‌ش رو بالاتر داد و سرش رو کمی خم کرد، چون زانوهاش کمی خمیده شده بودن و قدش خیلی پایین‌تر از پرث بود و به پایین چونه‌ش می‌رسید.

«دوست دارم حتی وقتی خسته میشه، بیاد و بهم تکیه کنه.»

سانتا زیر چونه‌ی پرث رو بوسید.

«دوست دارم قولی که به هم دادیم رو یادش باشه؛ اینکه ما بدون هیچ دلیلی باید به هم تکیه کنیم!»

به چشم‌های پرث خیره شد و زمزمه‌وار، آروم صداش کرد:

«پرث…»

متوجه حال کمی گرفته‌ی پرث شد و دست‌هاش رو عقب کشید. با انگشت اشاره به لپ مرد بزرگ‌تر زد.

«چرا این آقا بزرگه غمگینه؟ یه کوچولو عصبانیه.»

پرث پیشونیش رو بوسید و سرش رو تکون داد. سانتا دوباره به حرف اومد:

«ولی از دست من عصبانی نیست. هر کاری هم بکنم، از اون عصبانیتی که نمی‌دونم منبعش از کجاست، ازش دور نمی‌شه… مگه نه؟»

پرث بیشتر بهش فشارش داد و با لبخند نگاهش کرد تا سانتا فکر کنه حالش بهتر شده؛ ولی با حرف بعدی سانتا قفل کرد.

«دوست دارم اون‌قدر بغلش کنم که جا واسه‌ی هیچی نباشه… بغلش جای غم و غصه نیست که.»

مثل بچه‌ها، یک‌ریز با لحن کودکانه داشت دلبری می‌کرد و متوجه نبود با کلماتش چه بلایی سر مرد بزرگ‌تر می‌آورد.

«من بین اون همه غم و غصه له میشم.»

پرث بالاخره غرید تا برای خودش راه فراری درست کنه، ولی سانتا محکم وایساده بود تا ضعف مرد رو به رخش بکشه.

«اون‌وقت کی باید بره بغلش؟»

یه «هممم» بعدش کرد و کمی، به اندازه‌ی ارزن، از پرث فاصله گرفت.

«کی می‌تونه همش بوسش کنه؟!»

همممِ دوباره‌ای کرد، چند میلی‌متر دیگه فاصله گرفت و سرش رو خم کرد.

«کی می‌تونه بره تو تختش، بعد با ملافه ببینتش؟!»

سانتا انگار چیز خنده‌داری توی خاطره‌اش بود که لبش برای لبخند کش اومد، ولی زودی مانعش شد.

«هممم… بعد با کی اون‌قدر بخنده که نفسش بالا نیاد؟!»

پرث نفسش رو بیرون داد. تحمل این وجه سانتا براش واقعاً سخت بود؛ اون هم مخصوصاً وقتی وسط محوطه ایستاده بودند و ممکن بود کسی واردش بشه. لبش رو گاز گرفت و دوباره به نگاه خیره و خمار سانتا زل زد.

«مرد من باید خوب باشه تا بهش یه خبر بهترتر بدم.»

کمی مکث کرد و ادامه داد:

«می‌شه اون غم و عصبانیتو از خودت دور کنی؟»

لبخند کوچیکی زد.

«مردی که من انتخاب کردم واسه‌ی خودم، باید بلد باشه اینا رو انجام بده.»

با سفت شدن دست‌های پرث دور سانتا، مرد کوچیک کمی نقشش رو پررنگ‌تر بازی کرد.

«آخ آخ… ببین، الان غم و غصه که زیاده، من دارم له میشم.»

بالاخره تاب نیاورد و محکم روی موهای سانتا رو بوسید و نالید:

«بس کن سانتا. من به اندازه‌ی کافی عاشقت هستم، این‌قدر نمک نباش رو زخمی که نداشتم…»

سانتا خندید و با یه سرفه، جمله‌بندی اشتباه پرث رو به رخش کشید:

«وقتی زخم نداری… پس منم نمی‌تونم نمک بریزم. پس هیچ جاییت اذیت نمی‌شه.»

لبخند به پهنای صورتش، پرث رو ترغیب کرد و سانتا رو بلند کرد و روی شونه‌اش انداخت.

«اوکی، پس می‌ریم به مسائل دیگه برسیم.»

سانتا خندید و دست‌ها و سر آویزونش رو از پشت سر پرث ریلکس کرد تا پرث راحت‌تر حملش کنه. کارت در خونه رو زد و وارد شد. سانتا رو داخل خونه گذاشت و در رو بست. بعد دست‌به‌سینه به در تکیه داد.

«دوست داشتی، می‌تونستی همین‌جا از دستم در بری!»

صدای خنده‌ی بلندش باعث خنده‌ی خودش شد و سانتا رو سمت خودش کشید و به سینه‌اش چسبوند.

«ببخشید که عصبی اومدم خونه…»

سانتا سرش رو تکون داد و پرث ادامه داد:

«ولی فکر کنم هیچ‌وقت دیگه تکرارش نکنم…»

دستش رو روی گونه‌ی سانتا گذاشت.

«آخه جای زیادی نیست، مرد کوچولوی من له میشه.»

سانتا دوباره سرش رو تکون داد. پرث ابروش رو بالا انداخت و با چشم‌های باریک‌شده پرسید:

«چیزی شده؟»

سانتا دوباره سرش رو تکون داد و خندید.

«می‌دونم چرا عصبانی بودی!»

اخم‌های پرث همون لحظه درهم شد و با نگرانی پرسید:

«برای تو هم…»

سانتا دستش رو روی دهان مرد گذاشت و سرش رو تکون داد.

«بذار توضیح بدم، بعد

اخم کن… دوباره جا منو دادی به اون اخم‌ها؟»

Report Page