The warmest day
Chapter 7
سونگهون بعد از اتمام کارش به کافه تریای هتل رفت تا قهوه بگیره.
سوجی مشغول گرفتن سفارشش بود که سونگهون کنارش ایستاد و میخواست قهوه سفارش بده." عه سلام."
سونگهون به مانیتور رو به روش خیره شده بود و داشت قهوه اش رو انتخاب میکرد."سلام."
-" الان دیگه باهام سلام میکنی حتی نگاهم نمیکنی."
سونگهون اهمیتی نداد. کارتشو کشید و گوشه ای برای نشستن پیدا کرد.
همزمان که قهوه اش رو میخورد اینستاش رو چک میکرد. و یک لحظه پستی اومد که شخص داخل اون عکس چهره آشنایی داشت. وارد پیجش شد و تک تک عکساش رو دید.
خواهرش بود..
باورش نمیشد اینقدر بزرگ شده، مدت خیلی زیادی بود که خواهرشو ندیده بود و نمیدونست چه شکلی شده.
در مقایسه با گذشته تغییرات زیادی کرده بود..
دستش رو به دکمه فالو نزدیک کرد، کمی مکث کرد و بعد از پیجش خارج شد.
ولی بعد از چند ثانیه دوباره برگشت به پیجش و فالوش کرد.
وقتی بچه بودن، برعکس بقیه خواهر برادرها خیلی باهم کنار میومدن و رابطه خوبی داشتن. اما طلاق پدر و مادرشون اونارو از هم دور کرد..
سونگهون دستش رو زیر چونش گذاشته بود و درد عجیبی توی سرش میپیچید.
گوشیش رو خاموش کرد، سرش رو با دستاش گرفت.
سوجی دوتا میز با سونگهون فاصله داشت و سعی داشت به یک طریقی دوباره بهش نزدیک بشه. از روی صندلیش بلند شد تا به سمت سونگهون بره.
اما هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که سونگهون از جاش بلند شد و بدون نگاه کردن به اطراف از کافه تریا خارج شد..
سونگهون از هتل بیرون رفت و خواست قدمی بزنه.
درحال قدم زدن بود که از تو جیبش یه نخ سیگار از پاکتش در اورد و بین لب هاش گذاشت.
دوباره دست هاش رو به سمت جیبش برد و فندک رو در اورد.
هرچی فندک رو میزد روشن نمیشد.
ابروهاش به هم گره خوردن و پلک هاش رو محکم روی هم فشار داد.
صورتش از عصبانیت سرخ شد و فندک رو محکم روی زمین پرت کرد.
سونو هدفونش روی گوشش بود و آهنگ مورد علاقشو گوش میداد. و درحال رفتن به کافه بود.
پسری رو دید که از پشت شبیه سونگهون بنظر میرسید.
چند قدم نزدیک تر شد.
سونگهون رو دید که از عصبانیت سرخ شده بود و سیگاری بین لب هاش گذاشته بود.
دستش رو روی شونه هاش گذاشت و سرش رو به سمت صورتش خم کرد." حالت خوبه؟"
سونگهون واکنشی به حرف سونو نداد." فندک همراهت داری؟"
سونو داخل کیفش رو گشت و فندک رو به سمت سیگار سونگهون گرفت.
سونگهون دود رو به داخل ریه هاش کشید و بعد از چند ثانیه خارجش کرد.
سونو سرفه کرد و فاصله اش رو یک قدم با سونگهون دور تر کرد.
هردو باهم قدم زدن و نزدیک کافه شدن.
سونگهون تمام مدت هیچ کلمه ای رو به زبون نیاورد. دومین نخ سیگارش رو در اورد و دستش رو به سمت سونو دراز کرد."فندک"
سونو فندک رو توی جیب شلوارش گذاشت."همون یه نخ کافیه سونگهون."
چند ثانیه مکث کرد." گفتم که سیگار برای ریه هات خوب نیست."
سونگهون با کلافگی به سونو نگاه کرد و لحظه ای نفسش رو حبس کرد.
سیگار رو توی پاکتش گذاشت و باهم وارد کافه شدن.
سونو پیشبندش رو پوشید." قهوه میخوری؟"
سونگهون سرش رو تکون داد."نه، تازه خوردم"
روی صندلی نشست. چند بار یقهی لباسش رو از بدنش فاصله داد تا کمی خنکش بشه. آروم زمزمه کرد." گرمه"
سونو متوجه سونگهون شد،پنکه رو روشن کرد و به سمت سونگهون گذاشت.
-"اینجا تا اواخر سپتامبر خیلی گرمه."
سونو مشغول مرتب کردن لیوان ها بود. مکث کرد و ادامه داد." واسه همین من معمولا میرم آب تنی."
سونگهون بدنش رو به سمت پنکه گرفت. گرما کل وجودشو در بر گرفته بود." بنظر جالب میاد."
سرش رو پایین انداخت و با انگشت هاش بازی کرد."منم وقتی بچه بودم من و خواهرم عاشق آب بازی بودیم..."
لحظه ای خاطراتش با خواهرش به ذهنش اومد و از ذهنش مثل یک فیلم عبور میکرد.
اون موقع هایی که صدای خنده هاشون کل حیاط خونه رو پر میکرد و هرکدوم با تفنگ آب پاشش اون یکی رو خیس میکرد.
سونو لیوان توی دستش رو کنار گذاشت و به سونگهون نگاه کرد." الان چی؟"
سونگهون شونه هاش رو بالا انداخت.
-"یه جای خیلی قشنگ واسه آب تنی هست."
سونو همچنان به سونگهون نگاه میکرد و منتظر واکنشی از سمتش بود. سونو با تن صدای آرومی گفت:" نیکی و جیک معمولا سرشون شلوغه..."
سونگهون بعد از حرف سونو سرش رو بالا آورد.
"توی این هوا شاید ایده بدی نباشه."
سونو دوباره مشغول تمیز کردن لیوان ها شد.
روش رو از رو به روی سونگهون برگردوند. لب هاش به آرومی، به دو طرف صورتش کشیده شدن. و لبخندی روی صورتش نشست..
بعد از یک ساعت، هردو کافه رو ترک کردن و وسایلشون رو آماده کردن.
قرار شد همدیگه رو جلوی مسیر جنگلی نزدیک ساحل ملاقات کنن.
سونو یه تیشرت آبی راه راه و شلوارک مشکی پوشیده بود. عینک آفتابی زده بود.
سونگهون از دور کمکم نزدیک میشد و با دیدن سونو قدم هاش رو سریعتر کرد.
سونو عینک آفتابیش رو برداشت و سونگهون رو نگاه میکرد.
سونگهون تیشرت مشکی و شلوار طوسی پوشیده بود و کوله پشتیش رو روی شونه اش انداخته بود.
سونو دستش رو براش تکون داد." سلام."
سونگهون لبخند زد."سلام."
سونو زودتر حرکت کرد و سونگهون پشت سرش راه افتاد.
وارد جنگل شدن. درخت ها شاخه برگ هاشون رو بهم نزدیک کرده بودن و یک تونل درختی بالای جاده ایجاد کردن.
نسیم گرم و نور خورشید از لا به لای درخت ها عبور میکرد و صدای گوش نوازی رو بوجود آورده بود.
هردو قدم هاشون رو باهم هماهنگ کرده بودن و مسیر جاده رو طی میکردن.
سونو خیلی بی مقدمه سر صحبت رو باز کرد."یکم پیش عصبانی بنظر میرسیدی."
سونگهون گلوش رو صاف کرد."خب.." یکم مکث کرد."خواهرمو بعد مدت ها دیدم...یعنی عکسشو."
-" دلت براش تنگ شده نه؟"
سونگهون لبخند زوری زد و آروم سرش رو به نشانهی تایید تکون داد.
از یک جادهی سربالایی عبور کردن، کمکم صدای آب رو میتونستن بشنون.
سونو با دستاش کمرش رو گرفت و نفس نفس میزد."داریم کمکم نزدیک میشیم."
از پشت صخره ها گذشتن و به یه تنگهی آبی رسیدن.
سونو کفشش رو در آورد." اینم همون جایی که میگفتم."
ذوق زده بود.تیشرتش رو در آورد و گوشه ای پرت کرد."اینجا رو ببین."
چند قدم به عقب برداشت، با سرعت دویید و شیرجه زد تو آب.
لب های سونگهون از هم فاصله گرفتن و خندیدن."واوو"
دست زد و بعد ادامه داد."یاا این باحال بنظر میاد."
سونو از آب سرش رو بیرون اورد و با دستاش موهای خیسش رو از صورتش کنار زد."توهم بپر."
+" یکم میترسم."
-" بپر نترس، من اینجام."
سونگهون لحظه ای مکث کرد و سرجاش ثابت موند.
-" زود باش."
سونگهون لباسش رو در آورد.کمکم عقب رفت و بدنش رو آمادهی پریدن کرد.چند بار نفس هاش رو به داخل ریه هاش برد و بیرون داد.
" یک.... دو... سه..."
سونو از پاییننگاهش میکرد و منتظرش بود.
چشماش رو بست و شیرجه زد. و دست هاش رو توی هوا چرخوند.
سونگهون نزدیک سونو خودش رو توی آب انداخت، از آب بیرون اومد و خندید. موهاش رو از جلوی صورتش کنار زد." آب سرده یکم."
موهای تنش سیخ شده بودن و پوستش برجسته شده بود.
سونگهون و سونو دست هاشون رو توی آب میکوبیدن و روی هم آب میریختن.
سونگهون یک دفعه گردن سونو رو با دستاش گرفت و هولش داد توی آب.
سونو بعد از اینکه سرش رو از آب بیرون اورد داد زد:"هی چیکارمیکنی." و خندید.
جلبکی که پشت گوش سونو گیر کرده بود توجه سونگهون رو بهش جلب کرد و نزدیک سونو شد.
آروم نزدیک شد و دستش رو به پشت گوش سونو برد و جلبک رو توی آب رها کرد.
فاصله سونو و سونگهون کمتر از همیشه شده بود..
سونگهون و سونو نگاهاشون بهم قفل شده بود. سونگهون وسوسه ای ناآشنا تموم وجودش رو پر کرده بود و نزدیک به لبریز شدن بود..
چشم هاش بین چشم های عسلی پسر رو به روش و لب های قرمز و خیسش حرکت میکرد.
سونو ثابت مونده بود، ولی سونگهون آروم نزدیک تر میشد.
حالا هردو گرمای بدن همدیگر رو حس میکردن و صدای نفس های هم رو واضح تر میشنیدن.
وسوسهی سونگهون لبریز شد، چشم هاش رو بست و لب هاش رو روی لب های سونو گذاشت..
سونو چشماش از حالت عادی باز تر شده بود و خشکش زده بود.
ضربان قلب سونو دیوانه وار سرعت گرفت و صداش توی گوشش مثل طبل میچرخید.
بعد از چند ثانیه سونو لب هاش رو از لب های سونگهون جدا کرد و از سونگهون فاصله گرفت...