The voice

The voice

Emma

صدای برخورد چاقو و چنگال ها و زمزمه ی صحبت مشتری ها فضای ساکت و سنگینی که توی رستوران حاکم شده بود بهم می‌ریخت.یک ساعتی میشد که یونجون رفته بود و افکارِ وویونگ مثل کاموایی درهم گره خورده بیشتر و بیشتر عصبیش میکرد جوری که هیچ تمرکزی روی کارهایی که انجام میداد نداشت و دست و پاچلفتی شده بود.

شیر آب رو بست و دست خیسش رو به پیشبند مشکی رنگی که به کمر داشت کشید،باید به خواهرش زنگ میزد اون حتماً راه حلی داشت.موبایلش رو از جیب شلوارش درآورد و با باز کردن صفحه،ده تماس از دست رفته ای که یونجون قبل از اومدن به رستوران باهاش گرفته بود دید،اهمیتی نداد و شماره ی خواهر کوچیکترش رو گرفت،بعد از سه بوق جواب داد:

-بله داداش

-سومی کجایی؟

دختر کوچکتر به آرومی لب باز کرد:

-با دوستام اومدم بیرون چیزی شده؟

وویونگ برای اینکه بتونه راحت تر با خواهرش صحبت کنه و مزاحم کارِ بقیه نشه از درِ پشتی بیرون رفت،حالا بارون بند اومده بود:

-یونجون دیوونه شده

-چی؟

-بهت میگم اون احمق عقلشو از دست داده

-چرا مگه چه اتفاقی افتاده؟

وویونگ سرش رو خاروند و آزادانه زیر آسمون شب توی محوطه ی پشتی قدم میزد:

-خواب یکی که ده سال پیش باهم همکلاسی بودن دیده که ازش کمک میخواد و حالا دیوونه شده

سومی با لبخند به دوستاش از سر میز بلند شد تا برای ادامه مکالمه به دستشویی بره:

-خب چهره ی اون شخص هم دیده؟

-نه ندیده ولی از روی صداش اونو شناخته میگفت چهرش محو و تاریک بوده ولی یه خاطره از دبیرستان داره که مطمئنش می‌کنه اون آدمه

-خاطره‌ی خوبی بوده یا بد ؟

-مثل اینکه یونجون باهاش دشمنی داشته فک کنم از سر حسادت چون اون پسره تو مدرسه خیلی معروف بوده

سومی رو به روی آیینه ایستاده بود و داشت حرف های وویونگ رو تحلیل میکرد:

-ببین داداش اینجور خواب ها معمولاً بخاطر استرس و فشار کاری و عذاب وجدان به وجود میان و تو داری میگی ده سال گذشته پس ممکنه یونجون اوپا دچار خستگی روحی شده باشه فردا بیا مطب و قرص های آرامش بخشی که براش می‌نویسم ببر بهش تحویل بده

-ممنون از خانم روانپزشک

وویونگ میخواست قطع کنه که سومی صداش زد:

-داداش؟

-چیه؟

-یه چیز دیگه هم هست که خب عجیبه ولی میگن «وقتی یکی زیاد بهت فکر کنه ناخواسته وارد خوابت میشه»ممکنه اون شخص خیلی به یونجون اوپا توی این چند وقت فکر کرده پس این خواب می‌تونه یه نشونه هم باشه

وویونگ با تمسخر پرسید:

-نشونه ی چی مثلا؟

سومی نفسی گرفت:

-نشونه ی اینکه اون آدم واقعاً به کمک نیاز داره ولی راه ارتباطیش با یونجون اوپا قطعه

وویونگ خندید و سنگی رو با پاش به طرفی انداخت:

-چرا یونجون؟اونم بعد از ده سال!تازه باهم دیگه مشکل داشتن و یونجون کلی اون زمان اذیتش کرده به نظرم که اصلا امکان نداره چوی سوبین از یونجون کمک بخواد غیر از اینکه بهش فکر کرده که چطوری به قتل برسوندش

دختر پشت خط «هوم»کوتاهی از دهانش خارج شد،واقعا برادرش به حرفاش اهمیتی نمیداد:

-خیلی خب باشه فردا یادت نره بیا قرصارو بگیر ولی اگه توی یک هفته این خواب ادامه داشت باید یه فکر دیگه ای بکنید

-مثلا چه فکری؟پیدا کردن سوبین؟خواهر تو دیگه مثل اون یونجون عقلتو‌ ننداز جلو سگ،خیر سرت دکتری این حرفای مسخره چیه میزنی؟توی این ده سال میدونی چقدر اتفاق ممکنه افتاده باشه؟به نظرم اگه قرصا جواب نداد میارمش مطب که باهاش صحبت کنی

-باشه من دیگه برم مراقب خودت باش خببب

-چیزی لازم نداری؟

-ممنونم داداشی فعلا همه چیز هست کاری بود خبرت میکنم

-خوش بگذره

تماس قطع شده بود و حالا وویونگ داشت به حرف های سومی فکر می‌کرد،یعنی چرا سوبین باید توی خواب یونجون بیاد و ازش کمک بخواد؟

~

چشمش به ساعت دیجیتالی روی عسلی افتاد، ساعت سه و نیم شب رو نشون میداد.سرش مثل بمب ساعتی شده بود و داشت تیک تیک صدا میکرد تا به انفجار برسه.

عصبی ملحفه ی سفید رنگ روش رو کنار زد و دستش رو روی گوشش گذاشت،تلاش برای خواب بی فایده بود چون تا یکم خوابش عمیق میشد صدای فریاد توی گوشش شروع به پخش میکرد.

از تخت پایین اومد و سمت آشپزخونه رفت درِ یخچال رو کشید و بطری آبی از اون بیرون آورد تا یک نفس سر بکشه.چشماش میسوخت ولی خواب برای اون مثل دشمنی دیرینه شده بود.

بطری رو روی عسلی گذاشت و نگاهش توی آیینه به خودش افتاد،به طرفش رفت و در نزدیک ترین موقعیت بهش ایستاد،چهرش و چشماش هر لحظه بیشتر و بیشتر آشفته میشد ناگهان شروع کرد به صحبت کردن با صدای توی سرش:

-چی از جونم میخوای؟کمک؟تورو نجات بدم؟اصلا چرا من؟منکه ازت متنفر بودم،من که زمان دبیرستانت رو برات جهنم کردم؟چرا من؟میخوای ازم انتقام بگیری؟میخوای زجرم بدی؟خیلی خب تو حق داری...من بهت حق میدم

قطره های داغ اشک حالا پوستش رو میسوزوندن و از چشم هاش مثل مروارید های غم پایین میریختن:

-میخوای ازت معذرت بخوام؟خیلی خب من معذرت میخوام!ببخشید که روی کتابت الکی آب ریختم،ببخشید که درِ انبار رو روت قفل کردم،ببخشید که به قفسه های کتابخونه آسیب زدم و انداختم گردن تو...

روی زانوهاش افتاد و دستاش زمین رو لمس کردن و حالا اشک هاش مثل سیلی به زمین کوبیده میشد:

-ببخشید...ببخشید...ببخشید...من متأسفم سوبین منو ببخش لطفاً منو ببخش

هق هق هاش توی سکوت خونه بلدنتر از همیشه می‌پیچید و تاریکی حاکم به فضا،اون رو بیشتر به روحِ درون خوابش نزدیک تر میکرد.

سرش رو بالا گرفت و نفس عمیقی کشید:

-من...پیدات میکنم و از خودت معذرت میخوام نه خوابت!

اگه به وویونگ می‌گفت احتمال اینکه جلوش رو بگیره خیلی زیاد بود پس قصد داشت فعلا حرفی از تصمیمی که گرفته به تنها رفیقش نزنه و با نقشه ی وویونگ جلو بره ولی در پوشش انجام نقشه ی وویونگ به پیدا کردن چوی سوبین برسه...

-باید سعی کنم بخوابم

صداش رو بالاتر برد جوری که انگار سوبین میشنید:

-لطفا اجازه بده استراحت کنم قول میدم دنبالت بگردم من پیدات میکنم هر طور شده!


Report Page