under the blue sky

under the blue sky


رنگ از صورت یونجون مثل برق رفت و این از دید پسر روبه‌روش پنهان نموند.

_ یو...

بومگیو لب باز کرد تا چیزی بپرسه، اما صدای گذاشته شدن فنجون‌های قهوه روی میز، جمله‌ش رو نصفه نیمه رها کرد.

ذهن یونجون به قدری درگیر شده بود که نه تنها متوجه صدای بومگیو، حتی متوجه اضطرابی که داخل پاهاش ریشه گرفته بود نشد.

_ قهوه‌ت سرد شد هیونگ

با شنیدن صدای بومگیو تازه پلک زد و سرش رو بالا آورد. چند ثانیه طول کشید تا نگاهش روی صورت پسر ثابت بمونه.

به چشم های قهوه‌ای رنگش نگاه کرد و آب دهنش رو مثل آدمی که گناهکاره قورت داد.

+ آه... ببخشید. حواسم یه جا دیگه بود..‌

بومگیو چیزی نگفت، فقط فنجون گرم بین دست‌هاش رو کمی محکم‌تر گرفت.

سوال داشت، خیلی بیشتر از چیزی که می‌خواست اعتراف کنه. اما بعد از این همه‌وقت هنوز هم ترجیح می‌داد به یونجون اعتماد کنه؛ چون این تنها چیزی بود که بینشون باقی مونده بود‌.

_ میگم هیونگ چطوره بریم خونت رو مرتب کنیم؟

لبخند نرمی روی لب‌هاش به نشونه‌ی تایید نشست.

مدتی نگذشت که سوار تاکسی سفید رنگی شدن‌. مثل همیشه یونجون در رو براش باز کرد اما بومگیو بی‌رمق تر از این بود که بخواد ذوق کنه. کل مسیر نگاهش رو به انعکاس چهره‌‌‌ی یونجون روی شیشه‌ی ماشین دوخت.

نور کم‌رنگ غروب هر چند لحظه یک‌بار از روی صورتش رد می‌شد، و اون رو غریبه‌تر از چیزی که یادش مونده بود نشون می‌داد.

انتظار نداشت یونجون تمام این دو سال تنها مونده باشه.

اما فکر اینکه شاید کسی جای اون رو گرفته باشه، هنوز چیزی رو داخل سینه‌ش سنگین می‌کرد.

با پیاده شدن از ماشین، سوز سرد غروب سئول تا استخونش نفوذ کرد. وقتی وارد آپارتمان شدن، یونجون با دیدن شلوغی خونه کلافه نفسش رو بیرون داد.

+ شاید الان داری قضاوتم می‌کنی

بومگیو خنده‌ی ریزی کرد و انگشتش رو روی کلید لامپ فشار داد ولی هیچ نوری خونه رو روشن نکرد.

_ هیونگ؟

یونجون با اخمی که روی ابروهاش نقش بسته بود، دنبال یک لامپ سالم داخل وسایلش گشت. بومگیو هم پالتوش رو درآورد و روی مبل رها کرد.

قد یونجون بلند بود اما نه به اندازه‌ای که بتونه لامپ رو عوض کنه. سرش رو که پایین آورد بومگیو رو در یک قدمی خودش با دست‌های باز دید.

_ اگه بلندم کنی میتونم عوضش کنم.

نفس آرومی کشید و دست‌هاش رو دور کمر باریک بومگیو حلقه کرد، و به اندازه کافی بالا بردش. لبه‌ی لباس بومگیو با هر حرکت دست‌هاش بالاتر می‌رفت، و چشم‌های یونجون بی‌اختیار روی پوست کمرش ثابت موند. به قدری حواسش پرت این لحظه بود که متوجه نور زرد رنگی که اطرافش رو روشن کرده نشد.

_ هیونگ؟

صدای نرم بومگیو مثل آبی روی افکار آشفته‌ش ریخت. پلک زد و تازه متوجه فاصله‌ی کم بینشون شد. بومگیو رو آروم روی زمین گذاشت.

برای چند ثانیه هیچکدومشون چیزی نگفتن، فقط نگاهشون بین چشم‌ها و لب‌های همدیگه می‌لغزید. نفس‌های آروم بومگیو به صورتش می‌خورد و دست‌های یونجون هنوز دور کمرش مونده بودن؛ انگار هیچ‌کدوم جرئت نداشت اول فاصله بگیره.

فشار دست بومگیو روی شونه‌ی یونجون بیشتر شد. نگاهش انقدر نزدیک بود که یونجون می‌تونست تمام دلتنگی این دو سال رو داخل چشم‌هاش ببینه.

اما لرزش گوشی داخل جیبش، فضای شکننده‌ی بینشون رو شکست.

بومگیو قدمی عقب‌تر رفت و از این فاصله هنوز می‌تونست فک کمی منقبض یونجون رو ببینه.

_ جواب نمیدی؟

یونجون بدون اینکه بهش نگاه کنه، خیلی کوتاه سرش رو تکون داد.

سکوت بینشون معلق بود، نه بومگیو چیزی پرسید و نه یونجون توضیحی داد.

بلاخره از کنار بومگیو رد شد و با دیدن لباس‌های روی زمین کلافه نفسش رو بیرون داد.

+ قسم میخورم قبل اومدنت اینجا تمیزتر بود

این‌بار خنده‌ی واقعی‌تری روی صورت بومگیو نشست.

خم شد و چند تا کتاب رو روی هم گذاشت، و نگاه کوتاهی به یونجون انداخت. آستین‌های هودیش تا آرنج بالا رفته بود و موهای مشکیش، روی پیشونیش ریخته بودن.

با دیدن آرامش توی حرکات یونجون، برای چند دقیقه ذهن آشفته‌ش رو ساکت کرد. نمی‌خواست اون آدمی باشه که بعد از برگشتن همه‌چیز رو خراب می‌کنه. نمی‌خواست حسادت کنه وقتی خودش هیچ حقی برای این احساس نداشت.

تی‌شرتی رو برداشت و تا کرد، و تمام سعیش رو کرد تا لحنش عادی به‌ نظر بیاد.

_ این دو سال تنها بودی؟

یک لحظه مکث یونجون کافی بود تا بومگیو بفهمه سوالش بی‌اهمیت نبوده.

+ هوم؟

از اینکه حین پرسیدن این سوال به چشم‌های متعجب یونجون نگاه کنه می‌ترسید. اگه ثانیه‌ای شک و تردید داخل چشم‌هاش برق می‌زد چی؟

_ منظورم اینه.. اونجا با کسی نبودی؟

نفس آرومی کشید و نگاهش رو از بومگیو دزدید.

+ نه اونطوری که تو فکر میکنی

لبخند کوتاهی زد که خودش هم از وجودش خبر نداشت.

+ جدی نبود

نه عجله‌ای برای توضیح دادن داشت، نه سعی می‌کرد خودش رو بی‌گناه نشون بده. و شاید همین دردش رو واقعی‌تر می‌کرد.

بومگیو خیلی آروم سرش رو تکون داد و تی‌شرت داخل دستش رو تا کرد.

_ فهمیدم

نور سرد خیابون آروم آروم جای زردی غروب رو گرفت و روی سرامیک‌های سرد خونه افتاد.

انگار زمان گذشته بود، بدون اینکه چیزی واقعا عوض بشه.

بومگیو آخرین کتاب رو هم روی قفسه گذاشت و خیلی آروم از جاش بلند شد.

_ فکر کنم دیگه باید برم.

دست یونجون که مشغول باز کردن کارتن نیمه‌باز بود، متوقف شد.

+ الان؟

بومگیو لبخند کوچیکی زد، همون لبخند خسته‌ای که از اول عصر چندبار روی صورتش نشسته بود.

_ دیر شده هیونگ.

چند ثانیه سکوت بینشون موند.

انگار هردوشون می‌خواستن چیزی بگن اما هیچ کلمه‌ای مناسب نبود.

+ رسیدی بهم پیام بده.

بومگیو پالتوش رو از روی مبل برداشت و پوشید. وقتی از کنار یونجون رد شد، برای لحظه‌ای بوی همیشگی عطرش توی فضای خونه پخش شد. همون عطری که تمام این دو سال سعی کرده بود فراموشش کنه.

صدای بسته شدن در، خونه رو از قبل هم خالی‌تر کرد.

بعد چند ثانیه خیره موندن به در، بالاخره گوشیش رو برداشت.

چند پیام بالای صفحه منتظرش بودن، اما ذهنش هنوز درگیر پسری بود که چند دقیقه قبل از اون خونه بیرون رفته بود.

نفس آرومی کشید و بی‌هدف وارد اینستاگرام شد.

انگشتش قبل از اینکه خودش متوجه بشه، روی پروفایل سونگهو نشست، و پست جدیدش رو دید. ابروهاش آروم توی هم رفت.

عکس تار و کم‌نور بود اما به راحتی می‌شد یونجون رو کنار سونگهو تشخیص داد. لیوان ودکا داخل دستش بود و می‌خندید، اونقدر راحت و بی‌دغدغه که انگار هیچ‌وقت کسی به اسم بومگیو توی زندگیش وجود نداشته.

نگاه یونجون چند ثانیه روی صفحه ثابت موند.

اما تصویر بومگیو با همون نگاه آرومی که چند دقیقه قبل پشت در جا گذاشته بود، از ذهنش بیرون نمی‌رفت.

Report Page