The snowy night

The snowy night

آرانا

نور ملایم خوشید به فضاِ اتاق میتابید و باعث گرمایش اتاق شده بود، هائو از گرما کلافه شده بود و آلارم باعث بیدار شدنش شد.

از روی تختش بلند شد و به آشپزخونه رفت و از داخل یخچال مواد پنکیک رو درآورد و داخل تابه ای ریخت تا پخته بشه..

در حین اینکه داشت پنکیک هارو میخورد و آهنگی برای خودش باز کرده بود و قر میداد چشمش به ساعت خورد که عدد ۱۲:۰۰ رو نشون میداد.

پس با سرعت به سمت اتاقش دوید و یونیفرم دانشگاه رو پوشید و طرح ژوژمانشو برداشت "فقط اگه یکمی دیر کنم استاد نمیزاره وارد کلاس بشم" با خودش زمزمه کرد و همونطور که داشت به عالم و آدم فحش میداد حتی نمیدونست چطوری ولی به کلاس رسید.

بدون اینکه به خودش زحمتی بده و در بزنه با لگد وارد شد اما هیچکس رو ندید، فکر کرد شاید به یه سالن دیگه منتقلشون کردن،

اما وقتی موبایلش رو از جیبش دراورد و رفت داخل گروه درسیشون..به پیام "دانشجویان عزیز امروز به علت روز ولنتاین ژوژمانی قرار نیست انجام بشه و زمانش رو بزودی بهتون اطلاع میدیم"

خوندن همین جمله برای عصبی شدن هائو کافی بود..

زیر لب گفت : "اون مرتیکه آشغال دو هفته منو تهدید میکرد روز ژوژمان غیبت کنی فلانت میکنم الان واسه خودش تصمیم میگیره؟؟؟"

اما یه کلمه توجه هائو رو بهش جلب کرد. "ولنتاین..ولنتاین؟ چه زود رسید.. این روز کاپل ها چیکار میکنن؟ بهم هدیه میدن و جشن میگیرن.. اما از قرار معلوم من قرار نیست تجربش کنم"

اما، یه پسر معصوم و شیرین به اسم هانبین تو کلاسشون وجود داشت..هائو خیلی میخواست بهش از حس هاش بگه اما نمیتونست..نمیدونست چطور باید درمورد احساساتش صحبت میکرد..

اما ولنتاین بهونه جالبی بود، پس توی سوشال مدیا رفت و دید که کاپل ها برای همدیگه چجور هدیه ای میگیرن..

پس زود از دانشگاه خارج شد و به فروشگاه نزدیکشون رفت، وقتی وارد فروشگاه شد کل تمرکزشو گذاشت رو آیتما، چه چیزایی رو هانبین دوست داره؟ پالت رنگ؟ آلبوم؟ یا شایدم شکلات؟

از اونجایی که هائو کاملا جدی بود و نمیخواست این اعتراف از نظر هانبین مسخره بنظر برسه اول رفت سمت پالت های نقاشی، "نقاش ها این همه تنوع رنگی دارن؟ حسودیم شد‌‌.." و رنگ هارو توی سبد خریدش گذاشت، همونطور که داشت راه میرفت به آلبوم موسیقی خواننده مورد علاقه هانبین برخورد، صبر کن، این همون نسخه محدودی نبود که هانبین همش راجبش حرف میزد؟

وقتی فهمید همونه، قبل از اینکه کسی برش داره، برش داشت و گذاشت داخل سبد.. الان تنها یه آیتم مونده بود.. شکلات..

وارد بخش شکلات فروشی فروشگاه شد، بوی شکلات تلخ و شیرین باهم مخلوط شده بود...

نمیفهمید چرا عوض اینکه شکلات های برند های دیگه رو بیارن و بفروشن خودشون دارن شکلات میسازن.. اما باز این فکراشو از سرش بیرون کرد و پک شکلاتی رو برداشت و رفت تا حساب کنه.

وقتی بالاخره به خونه رسید یونیفرمشو عوض کرد و شروع به درست کردن باکس ولنتاین کرد، نامه های اعتراف یا بوسه و همچین چیزایی؟ قبلا از نظرش مسخره بود ولی همین الانم داشت انجامشون میداد..

بعد درست کردن باکس که حدود ۲ ساعت وقتشو گرفته بود، رفت تا ناهار بخوره و به ادامه کارهاش برسه

بعد از ناهار رفت دوش گرفت و بعد اومد تا لباس هاشو اتو کنه "چرا من شبیه بچه های دبیرستانی رفتار میکنم، آزار دهندست"

حالا دیگه ساعت ۵ عصر بود و هائو داشت آماده میشد، پیراهن سفید و شلوار نسکافه ای، کت به زنگ نسکافه که روی دستاش قرار داده بود تا اگه هوا سرد بود بپوشه، عطر با رایحه خنک و شیرینش زد و موهاشو درست کرد..

حس میکرد داره میره عروسی اینقدر که به ظاهرش رسیده بود..

باکس رو برداشت و به سمت ماشینش رفت و ماشین رو روشن کرد و به سمت خونه هانبین روند.

در طول مسیر برای اینکه حوصلش سر نره رفت سر پلی لیستش و آهنگ one of the girls رو پخش کرد و غرق وایبش شد تا اینکه دید به مقصدش رسیده.

موبایلش رو از جیبش دراورد و به هانبین پیامی فرستاد "میتونی بیای پایین؟"

بعد چند لحظه منتظر موندن هانبین بالاخره با چهره ای خواب‌آلود درو باز کرد و با صدایی که خستگی ازش میبارید گفت : "اینجا چیکار میکنی هیونگ؟ بار سومه که بهت میگم، من جزوه ندارم"

هائو خندید و باکس رو به هانبین داد "برای جزوه اینجا نیومدم، راستش این یه تشکر کوچیکه، برای اینکه وقتی تو مخمصه بدی بودم نجاتم دادی و شدی دلیل خوشحالیم.. اگه بخوام رو راست باشم باهات..از شروع این ترم روت کراش داشتم، و اگه میشه..میتونم دوست پسرت باشم؟"

هانبین که از شنیدن این حرف ها از درون یخ زده بود به روی خودش نیاورد و فقط گفت "لازم نبود این کار هارو انجام بدی..و درمورد جملات بعدیت..راجبش فکر میکنم..اما الان مامانم کیک پخته، میخوای بیای داخل و باهم بخوریمش؟"

بعد بدون اینکه منتظر جواب هائو باشه دستشو کشید و به داخل خونه بردش و تا اخر شب باهم کار های مورد علاقشونو انجام دادن و احساساتشونو به همدیگه گفتن..شاید از نظر هانبین این کار ها چیز خاصی نبود..

اما ذهن هائو این چیز های کوچیک رو هم دوست داشت و بهش عشق میورزید`



Report Page